سکوت  , ta.1991.at

سکوت

 اینجا...دیوار خاطرات من است
سکوت  , ta.1991.at

سکوت

مطالب

97/07/1 03:36

قصدت از اینکه به هرکسی رسیدین گفتین باهم بیرون رفتیم...

قصدت از اینکه به هرکسی رسیدین گفتین باهم بیرون رفتیم چی بوده؟..منو میخواستین بی آبرو کنین و بگین حق با شما بوده و بابای منو بد کنین و همچنین خانواده ی منو؟..و مامانت چقدر قشنگ و شیرین تظاهر به دلسوزی میکنه...همون مادری که وقتی بهش میگفتی منو میخوای باهات بحث میکرد..وقتی بهت اصرار میکردم زودتر بیایین بهت برچسب آدمی رو میزد که نمیتونه از لحاظ جنسی خودشو کنترل کنه..و از همچین مادری انتظار نمیره که من رو درک کنه و با شیرین زبونی دل پسری رو بدست میاره که خودش بهش بد کرده و زودتر از اینا نرفت خواستگاری کسی که پسرش دوستش داشت...پسر هم فقط دیوانه ی شیرین زبانی بود و مادر با زبانش سنگ درون پسر رو آب میکرد...به پسر میگفت یجوری ترکش نکنی که دختر ضربه بخوره..و پسر ساده باور میکرد که مادرش دختر را از ته دل میخواهد و دوست دارد!!!!!...اما...امان از مادری که با اینکار فقط دل پسر رو بدست آورد که پسر به مادر نگه این شما بودین که نرفتین خاستگاری و مادرش رو مقصر بدونه..چون پسر بار اول که فهمید جریان رو،پدر و مادرش رو مقصر دونست و مادر هم زرنگ تر از این حرف ها بود که تونست کاری کنه که دختر رو مقصر جلوه بده...مادر عقده ای ،پسر را عقده ای کرد و در هر مجلسی دختر را بدنام کردند و وقتی دختر را شاکی دیدند گفتند مگر زمان قدیم است؟الان همه باهم حرف میزنند...دختر هم میتوانست در جواب بگوید آدم حسابیه به ظاهر روشنفکر و دلسوز ،حالا که زمان جدید است ،من هم به شیوه ی دختران جدید ، پس از مدتها صحبت، پسرت را نمیخواهم، چون زمان جدید است و دختران جدید، این مدلی...نمیدونستی،بدون... جواب آدم پررو و حاضر جواب را بایستی داد و لذت برد...و دوباره و دوباره بدنام کردن مرا نقل مجلس کردند و میدانستند که دختر چه ضربه ی بدی میخورد با گفتن آن حرف ها...آنها گفتند و حرف ها پیچید و به گوش دوست و دشمن رسید...دشمن پنهانی به من خندید و دوست آمد و تا توانست مرا نصیحت کرد و....و اینگونه کم کم ماهیت وجودی پسر و خانواده ی دشمنش به چشم من آمد...براستی که ذات آدم در سختی ها نمایان میشود....و خدایی که آن بالا،بالای بالا،جای حق نشسته و دختر و پسر را تماشا میکند و حق را به حق دار میرساند...پسری که خون جلوی چشمانش را که بگیرد دیگر هیچ چیز پشیزی برایش اهمیت ندارد و تمام پل های پشت سر خود را خراب میکند و میزند تنها دختری که معشوقه ی معنوی اوست را بدنام میکند و دختر را از خود متنفر میسازد....دختر وقتی به این فکر میکند همه جریان را خبر دارند، خجل میشود..چون دختر است و عزت و آبرویش...دلش برای خودش میسوزد که تمام این مدت چون پسر از او خواسته بود به کسی نگوید باهم مراوده میکنیم و دختر نگفته بود ولی پسر و خانواده ی پسر نتوانستند به کسی نگویند و خواسته ی دختر را برآورده نکردند...خواستند چه چیزی را ثابت کنند و به چه چیزی برسند؟؟؟؟..به اینکه دختر به شدت احساس تنهایی کند؟....مادر دختر آمد و به دخترش گفت راستش را به من بگو آیا با پسر بیرون رفته ای؟اگر رفته ای بگو و اگر نرفته ای هم بگو تا من در جمع قرآن بگزارم و به مادر پسر بگویم قسم بخور که این دو نفر با هم بیرون رفتند تا همه بدانند که شما نرفته اید...دختر لحظه ای مات ماند...مادر دختر به دخترش گفت فلان عمو از دست تو عصبانیست و گفته میخواهد با تو دعوا کند!!!...به دخترش گفت به من راستش را بگو...بدن دختر یخ کرد...کاش مادرش اینها را نمیشنید...دختر بریده بود و به فکر همیشگی اش یعنی مرگ افتاد...دختر آهی کشید...نمیدانست راستش را بگوید یا دروغ...خسته شده بود از اینکه این موضوع هیچوقت تمام نمیشود...دختر به مادرش دروغ گفت اما هنوز با خود کلنجار میرود که راستش را بگوید یا خیر...اگر راستش را بگوید چه میشود؟از این تنها تر میشود؟...دیگر هیچکس قبولش نخواهد داشت؟...دختر از چشم خانواده افتاد...پدر به او میگوید تمام این حرفهایی که شنیدیم تقصیر توست!!!!خواهران میگویند دیدی او چه کسی بود و آنهمه از او طرفداری میکردی و میگفتی او اینطور نیست و آنطور نیست؟دیدی خودش را نشون داد؟..داداش میگوید برو خدا را شکر کن که با دار و دسته ی خانواده شان به تو حمله نکردند(پیش بینی رفتارشان را میکرد) ...خدایاااااااااا .... خدایاااااااااااا .... آنها و اعمالشان را به تو میسپارم که تو بهترین عادلانی....
99
    کامنت بنویسید...
    آخرین مطالب سکوت
    گاهی دلت برای خودت تنگ میشود گاهی دلت برای کسی گاهی... و به سلامتی تویی که نوشته هامو نمیخونی اما توی تمام... به سلامتی خودم که تو نیستی و هنوز ادامه میدم تو رو.... وقتی یکیو شبیه تو میبینم چشم ازش برنمیدارم!... دیشب اول کابوس دیدم.... یعنی قرار بود ما از هم جدا بشیم که همیشه ترس از دست... طاقت ندارم دور شی از من این آدما از درد من دورن قلبم... فاز اینایی که منو لایک میکنن و فریاد هاشون همه شبیه... چند وقت پیش که توی رویام داشتم با خودمو خودت دعوا... تویی که برام میمردی.... دیوونه ی خنگول امروز صبح خوابتو دیدم.... خخخخخ تو چقد دیوونه ای.... به هوای تو من تو خیاله خودم بی تو پرسه زدم منو برد... کسی سیگار میکشه که دوست نداشت بکشه و از کسایی که... یوقتایی هم مثل امروز،ازت ناراحتم.... بی خبرم از تو و من تاب ندارم.... ول کنم به چشات اتصالی کرده :(( مثل خواب شیرینی هستی که میاد تو ذهنم.... در حال حاضر من نمی توانم بدون تو زندگی کنم بدون تو،... بیشتر اعصابم خورد میشه وقتی یه چیزایی یادم میاد.... میخام دوباره تصمیم بگیرم از تنهایی بیام کلوب هااااااااااا.... بیشعوره آشغاله عوضیه لعنتییییییییی،بیشرفففففف،باز... وقتی کسی رو دوست نداشته باشی راحت تر باهاش لجبازی... قصدت از اینکه به هرکسی رسیدین گفتین باهم بیرون رفتیم... خسته شدم از بس گفتم حالم بده.... آروم باش.... از صبح تا الان هنوز حالم خوب نشده!... حالم خوب نیست.... خیلی خییلییییییی عوض شدم.... یا ارحم الراحمین....