نرم افزار اندروید کلوب مجله کلوب
هیوا   , special27

هیوا

هیوا   , special27

هیوا

مطالب
00/03/21 02:49

یکی از جاهایی که من عمیقاً،، شدیداً و قویاً -- کلمه...

یکی از جاهایی که من عمیقاً،، شدیداً و قویاً -- کلمه ی دیگه ای هم برای سفت و محکم تاکید کردن داریم؟ -- حضور خدا رو حس می کنم... نه. دروغ چرا؟
ما که مطلب پنهونی از هم نداریم فلذا اینطور شروع می کنم؛
تنها جایی که من حضور خدا رو عمیقاً، شدیداً و قویاً حس می کنم وقتیه که حس می کنم از یه نفر خوشم اومده/ می خواد کم کم،، همچین اسلوموشن طور خوشم بیاد عدل همون موقع یه موردی رو رُو می کنه که من ناخودآگاه/ ناخواسته -- آخه من آگاهانه/ خواسته -- جانم؟ چی شدش؟ " خواسته " داریم؟ -- کم پیش میاد از خدا سپاسگزاری کنم. می دونم می دونم موجود ناسپاسی هستم. ولی خب ما یه دعوای قدیمی داریم با هم که هنوز صلح نکردیم. خب آخه حاضر نیست توضیح بده بلکم منم ملتفت شم.منم سکوت تُو کَتَم نمیره. -- اینقدر این جمله ی داخلِ نمی دونم چی چی طولانی شد که باز باید برگردیم بالا به کلمه ی ناخواسته و حتّی قبل ترش!
خب داشتم می گفتم همون موقع یک موردی رو از شخصی که ممکن بود مورد علاقه واقع بشه رُو می کنه که من ناخواسته زبان به حمد و ثنای ایشان می گشایم که آخیش. خدااااااایا شکرت.
این اوّل بار نیستا. چندمش رو نمی دونم چون معمولاً هر چند سال نوری یکبار اتفاق می افته ولی عدل همون موقع خودش رو نشون میده! امّا اولیش رو یادمه. پانزده ساله بودم اگر اشتباه نکنم و " او " شاید هجده ساله و صاحب چشمانِ سیاهِ درشتِ نجیب. اصلاً نمی دونستم یعنی مطمئن نبودم منم ازش خوشم میاد یا نه تا اون روز که اومده بود ببینه من اومدم آموزشگاه؟ که وقت برگشتن محکم خورد به دیوار روبرو. سپس شلیکِ خنده ی کلاس و من که یکهو چشمام پُر از اشک شد. همون موقع آمنه یه سقلمه زد بهم که دیدی گفتم تو هم دوستش داری؟ حالا معلومت شد؟
دلم می خواست یه آدم اَمن و دهان قرصی باشه راجع به این اولین تجربه باهاش حرف بزنم که اصلاً چی هست؟ و کسی نبود! پس گفتم خدایا؟ خودت کمک کن. منم که مستجاب الدعوه! همون شب خواب دیدم جناب سعدی با همون شمایلِ روی قالیچه ی دیواریمون و گلستان یا چه بدونم بوستان در دست وُ خندان لب اومد و گفت: سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی *** عشق محمد بس است و آل محمد. خب منم که در این زمینه عجیب ترسو! باور کردم! و از فرداش مسیر رفت و آمدم رو تغییر دادم. درست خاطرم نیست ولی گمونم یه چند روزی قلبم فشرده شده بود تا پذیرفتم که باباااااااا؟ این پاسخ پروردگار بوده دیگه! مگه خودت مشورت نخواستی نکبت؟!
حالا حرفِ من اینه؛ دَمت هم گرم. دستت درد نکنه. می دونی که من تا چه اندازه ساده لوح و خام مغزم پس مرسی که میای امّا تو که تااااااااا این اندازه حواست جَمعه جاهای دیگه هم همینطوری باش. هرازگاهی یه خودی نشون بده بلکم دلمون قرص شه حواست بهمون هست.اصلاً هستی!
خدا ؟
به خودت قسم ما آدم ها نیاز داریم دلمون به بودنت قرص باشه نه مثل برخی والدینِ سابق که می زاییدند‌ سپس بچه رو می سپردند به کوچه می گفتند خودش بزرگ میشه! می دونی که راجع به کی حرف میزنم؟ البته از حق نگذریم هر وقت صدای داد و فریاد و شیون و زاریِ ناجورِ هر کدوم از اون یک دوجین بچه ی خانواده می اومد مادرِ هراسون خودش رو می رسوند. همچین بی اعتنای بی اعتنا هم نبود. تو هم نباش. بی اعتنا مقصودمه. یه بار بیا با هم حرف بزنیم. سرم انبان سئوال های بی جوابه خب.
می دونی که باوجود همه ی همه ی بی اعتنایی هات منم با همه ی همه ی کلمات تندم اون کنار گوشه های دلم یواشکی دوستت دارم و دلم می خواد باشی.
بیا و باش.
لطفاً.
اصلاً عاشق خودت میشم :دی
99
کامنت بنویسید...
هیوا   , special27
سه شنبه 22 تیر ، 15:59
نجوا: ♡
ادامه
نجوا آرام , najva_aram
یکشنبه 13 تیر ، 18:57
منم دوسش دارم.(:
ادامه
هیوا   , special27
جمعه 11 تیر ، 17:48
چسب رعنا جونم ؛)
ادامه
رعنا امیری , harmes_11
پنجشنبه 10 تیر ، 01:26
هر وخ دیدیش سلام منم بهش برسون هیوام ؛) فقط بهش بگو این رسمش نبود و نیست
ادامه
هیوا   , special27
چهارشنبه 9 تیر ، 19:43
رفقای خوبم: بیکران سپااااااس و امتنان
ارادت خاصّه
ادامه
شایان ذکر , shayanmortad11
شنبه 5 تیر ، 09:38
من به همه چیز مشکوکم ولی تنها چیزی که بهش یقین دترم اینه که خدایی وجود نداره . هر چند یکی از بزرگترین آرزوهام اینه که وجود داشته باشه .
ادامه
زیر سایه آقاست ماجده  , saqgha
سه شنبه 25 خرداد ، 17:49
ممنونم گیلان جانم.حتما سر میزنم بهش
ادامه
گیلان  سبز , gilanbanoo
سه شنبه 25 خرداد ، 17:40
ماجده جان نگران نباش درست میشه ... یه کتاب هست فکر کنم عنوانش اینه ( زندگی خود را ار نو بیافینیم) از جفری یانگ، یه سایت هم هست با عنوان درمانکده ی طرحواره ی ایران ... هر دوتاشون برای تغییر طرحواره های رفتاریمون فوق العاده ست .. ده دوازده طرحواره رو مطرح می کنن مثل طرحواره ی ترس و شرم، بی اعتمادی و غیره باید تمرین کرد و ازشون خلاص شد ... فکر کنم اکثریت ایرانی ها مردم پر استرسی هستن .. فلات ایران بلندیش آب و هواش محدودیت هاش و هزار عامل دست به دست هم میدن که از اضطراب رنج ببریم
ادامه
پریسان بانو , paris_gh
سه شنبه 25 خرداد ، 16:57
عالی
ادامه
بهار  , spring_lady
سه شنبه 25 خرداد ، 16:07
من جای خدا بودم الساعه بغلت میکردم و یه ماچ محکممممم
ادامه
زیر سایه آقاست ماجده  , saqgha
دوشنبه 24 خرداد ، 11:19
تو خونه پدری ما؛ اقا وخانم نداشته.کلا سیستم اموزشی روی ترس واسترس بوده متاسفتانه ومن چقدر ضربه خوردم از این سیستم غلط
ولی برعکس خونه همسرم خیلی راحت تر با مسائل کنار میاومدند, الان هم پدر ومادرش وهم خودشون جسما وروحا ارامتر وسالمترند
منم تلاش میکنم برای ریلکس بودن وارام بودن ولی سخته با چیزی مقابله کنی که سالها بهش خو کردی
ممنونم بانو جان
ادامه
گیلان  سبز , gilanbanoo
دوشنبه 24 خرداد ، 11:05
ماجده جان سیستم فرهنگی ایران در پرورش آقایان با اضطراب و محدودیت های کمتری همراهه، برای مادرها، گکترل اضطراب نیاز به آموزش داره ... رها کنید استرس خودتون بیشتر میشه ولی حال بهتری رو تجربه می کنین و بچه ها به ویژه در بزرگسالی قدرشناس تر خواهند بود ...
ادامه
زیر سایه آقاست ماجده  , saqgha
دوشنبه 24 خرداد ، 10:03
این هم تفاوت بین من وهمسرمه گیلان جان
اون رها میکنه.من نمیتونم
هر چند براساس نتیجه؛ تا به حال اون موفق تر بوده
ادامه
گیلان  سبز , gilanbanoo
دوشنبه 24 خرداد ، 09:46
سیمین خانم عزیز خوشحالم موافقین ولی فکر کنم بنده خدا پدر مادر درونشون غوغا بشه : )
ادامه
زیر سایه آقاست ماجده  , saqgha
یکشنبه 23 خرداد ، 19:43
عالی بود دوباره
هم به شما وهم گیلان جانم که خوش برگشته
ادامه
نیو ن , mtsh
یکشنبه 23 خرداد ، 19:26
بیا و باش ...میدونیم هستی ...بیشتر باش ...به اندازه دل نازک ما...
خیییییییلی زیبا بود ...خیییییلی ...
خدا پشت و پناهتون ...میدانم هست ها ...بیشتر
ادامه
سینیش جون , siminsh_68
یکشنبه 23 خرداد ، 17:47
منم با گیلان خانومی موافقم ♡
ادامه
گیلان  سبز , gilanbanoo
یکشنبه 23 خرداد ، 17:13
فکر کنم پدر مادرایی رو دوست دارم که رها می کنن ... می ری می خوری به دیوار خونین و مالین میشی ولی در خونه بازه .. ترحم نمی کنن نگاهت نمی کنن ولی اگه بری دستشونو بگیری کنارت هم نمی زنن ... هنوز در خونه بازه ... هنوز میتونی بری و هنوز میتونی با زخم های بیشتر ولی شاید کمی آگاه تر برگردی!!!
ادامه
سینیش جون , siminsh_68
یکشنبه 23 خرداد ، 02:45
هیوا جونی چرا این متن وصف حال خودم بود؟!
منم دقیقا میخواستم همینا رو بگم به خدا انگار

اره دقیقا خدا خیلی حواسش به منم بوده تو این موارد .. یه جوری دست ادما رو واسم رو کرده که سال ها بعد خودم فهمیدم اصل قضیه چی بوده
و بقیه اش هم همینا که تو گفتی ...

حالا نگی خودشو سریع چسبوند
به خدا منم میخواستم همینا رو به خدا بگم /
ادامه
آخرین مطالب هیوا
پلک هام از فرطِ خستگی به قدری سنگین شده بود که حس... خاطرم نیست از کِی ولی دیگه یکی از فانتزی هام این... دیگه دَم دَمای صبح هوای پشت بام از خنکِ دلپذیر کَم... ظهرِ به غایت گرمی بود اونقدر که اگر بگم " داغ " سخنی... " می شود روی خاطره ها سرپوش گذاشت ولی تاریخ را نمی... همه خوابیدند و من بعدِ سالی قَرنی هوس کردم یک سیگاری... دیروز سه نوبت و در مجموع هفت ساعت قطعی برق داشتیم.... میانه ی یک مکالمه ای، دوستی بهم گفت: ببین؟... صغری جان ؟... یکی از جاهایی که من عمیقاً،، شدیداً و قویاً -- کلمه... سفر رو دوست دارم امّا به دلایلی امکانش برام مهیا... چقدر دلتنگتونم . بابا همیشه برای من حکم کشیش هایی رو داشت که میری... توی اولین پاگرد راه پله همو می بینیم.... تا همین چند ساعت قبل یک جور ناجوری خوابم می اومد... خیلی جدی می پرسه نیومد؟... قمر خانم اینکه آدم دیگه هیچی رو باور نمی کنه هیچیِ هیچی رو... " ما می خواهیم شما را به مقام انسانی برسانیم .... خب هرچه بیشتر میگذره بیشتر معلومم میشه که تنهایی... مامانم هر سال برای عید سبزه میندازه به اصطلاح.... دیشب مهمان داشتیم و قاعدتاً بعدِ رفتن شون باید تَلی... برای سال جدید می خوام تا جایی که می تونم خودم باشم... پری و ریحان ؟ استوریِ تشکر رفیقی از دیگر رفیق همدل وُ داستانش من... دیشب راما قویدل مهمان برنامه ی کتاب باز بود.... " گل خاستگاری " من بی تقصیرم صاحب آگهی خودش این شکلی... شنیدن داستان روابط خصوصی دیگران و این که اون پشت... حوالی ظهر با رعایت فاصله ی فیزیکی -- ترجیح میدم به... میگم کاش اینقدر شجاعت داشتم که خودم رو خلاص می کردم....