نرم افزار اندروید کلوب مجله کلوب
هیوا   , special27

هیوا

هیوا   , special27

هیوا

مطالب
00/03/19 01:48

سفر رو دوست دارم امّا به دلایلی امکانش برام مهیا...

سفر رو دوست دارم امّا به دلایلی امکانش برام مهیا نیست و اگر بابتش یک فکر اساسی نکنم دیگه کم کم ناممکن هم میشه و من نمی خوام این اتفاق بیفته.
" رویایی دارم. رویای آزادی. " و این رویا از وقتی عکس های کوهنوردی افشین،، پسرخاله م،، رو می بینم بیشتر جان گرفته.
یکی از دلایلی که پیشترها سفر رو بهم سخت حتّی گاهی زهر می کرد وجودِ یک نِق نِقوی درونه که دائم می خواد برگرده خونه اونقدر که گاهی به مقصد که هیچ به میانه ی راه نرسیده میگه مریم برگردیم خونه. برگردیم خونه مریم. تو رو خدا... هم الان که دارم می نویسم به صرافت افتادم بهش فکر کنم. به ریشه هاش به اینکه این حس از کجا میاد؟ چرا تابحال بهش فکر نکردم؟ چرا دائم می خوام برگردم خونه حتّی وقتی هنوز توی خونه ام؟!
نمی دونم تابحال چند بار گفتم اینجا خونه ی دوم منه،، شایدم اوّل باشه الان نمی تونم خوب متمرکز بشم،، فقط می دونم زیاد گفتم و هیچ وقت قدِ این مدّت که رفتم سفر اجباری خودم هم تا این اندازه مفهومش رو درک نکرده بودم که اینجا چقدر خونه است. که چقدر دلم براش پَر می کشه. برای خودِ خونه، برای خانواده و برای همسایه های دور و نزدیک. بارها عزمم رو جزم کردم شده یه تُکِ پا بیام امّا هربار پای/ یارای آمدنم نبود!
این رو که گفتم یاد عالیه خانم،، خانم همسایه ،، افتادم.سال دوم راهنمایی بودم. به اتفاق جمعی از خانم های محل رفتیم سفر مشهد. بازار رفتن جزء برنامه ی هر روز بود. من و مامان و عالیه خانم و نرگس دخترش. عالیه خانم هر ده پونزده قدم که برمی داشت یکجا می نشست نفس تازه می کرد و نرگس معترض که؛ ای باباااااا! مامان؟ باز که نشستی! و عالیه خانم؛ خب نمی تونم دختر. شما برید مَعطَلِ من نشید. برام عجیب بود و اسباب تحیّر که چطور یه نفر بعد ده پونزده قدم خسته میشه اونقدر که دونه های عرق می شینه روی صورتی که خون توش دویده!
هنوز قیافه ی مات و متحیر خودم رو بعد دیدن اون صحنه به خاطر دارم.
آها راستی؟ یه اوّل بارِ دیگه؛ قبلِ سفر، وقتِ خداحافظی اصغرآقا،، بابای نرگس،، پیشانی عالیه خانم رو بوسید و عالیه خانم رنگ به رنگ شد میون اون جمعیت عازم سفر و بدرقه کننده ها. چادرش رو کشید توی صورتش و گفت: وای خاک به سرم اصغر آقا. آبروم رفت که! و اون نخستین مرتبه ای بود که من دیدم مردی همسرش رو درجمع می بوسه و به این بوسه می باله!
از کجا رسیدم به کجا!
اخیراً یک دوست جدیدی یافتم به نام الهام. برام حکمِ خَلال بادامِ توی شله زرد رو داره. بودنش به شله زرد اصالت میده و نبودنش عطر گلاب و دارچین و حتّی زعفرون رو باز نمی کنه. انگار باید باشه که رخصت بده.
توی این مدت کوتاه،، توی این سفر اجباری،، خیلی ازش آموختم. مثلاً یه روز بهم گفت: مریم؟ اتاق خودم توی خونه ی پدری یک پنجره داشت رو به طبیعت. اونقدر اون منظره رو دیده بودم که بهش عادت کرده بودم.هیچ وقت بابت بودنش شکرگزاری نکردم. اصلاً نمی دونستم که نعمته و باید بابتش شاکر باشم بسکه همیشه بود. حالا خونه ی خودم پنجره هاش رو به دیوارهای بلند سیمانیه.
من بابت اون پنجره و اون منظره سپاسگزاری نکردم و با من نیومد توی آینده م.
بعدِ اون من تمرین سپاسگزاری می کنم تا یک چیزهایی رو با خودم به آینده ببرم.

من تا اون روز و اون حرفِ الهام به شکرگزاری و اثرش اینطوری نگاه نکرده بودم!
اومدم بگم اینجا خونه ی منه. من دوستش دارم. من دوست تون دارم. دلتنگ تونم. وقتی نیستم دلم پَر می کشه. سپاسگزار و قدردان بودنتونم. می خوام توی آینده م داشته باشمتون. هیچ کجا قدِ اینجا خودم نیستم. خیلی وقت ها اونقدر دلتنگ خودم میشم که دوست دارم بِدَوم، بهش برسم و یک دلِ سیر محکم و طولانی بغلش کنم ولی نمیشه! نمی رسم! او نوجوانی منه و من عالیه خانم که بعد ده پونزده قدم باید بنشینم نفس تازه کنم برای باقی مسیر.
کاش یه جا بهش برسم. به در آغوش گرفتنش " سخت " نیازمندم.

خودم؟ با همه ی خستگی هات دوستت دارم. یک سهمی از خودت به من بده. با من به آینده بیا. می خوام ببرمت کوه.
رفقا؟ دوست تون دارم. شکرگزار بودنتونم. با من به آینده بیاید
حتماً
لطفاً.
99
کامنت بنویسید...
هیوا   , special27
دوشنبه 4 مرداد ، 20:42
مارال جان: لطف می کنی.
باعث خوشحالی منه.
و خیلی ممنونم از حضورت و انرژی هات
به روی چشم
ادامه
مارال  , m.h.teh
دوشنبه 21 تیر ، 20:19
هیوا جان سالی ماهی یکبار که میام کلوب حتما میام و مطالبت رو میخونم
چون از دلت برمیاد لاجرم بر دل ماهم مینشینه
منم دوستت دارم
اگر اومدی تلگرام یا واتس اپ بهم پیام بده
ادامه
هیوا   , special27
شنبه 12 تیر ، 12:00
به روی چشم ماجده جانم
حتماً
ادامه
زیر سایه آقاست ماجده  , saqgha
جمعه 11 تیر ، 18:05
پیداش کردی وتعمیرش کردی،بگو چی بوده وچطوری تعمیر ش کردی؟ یقینا برامون مفیده جانا
ادامه
هیوا   , special27
جمعه 11 تیر ، 17:58
رعنا جانم: مطلوب همون فانتزی/رویا/ آرزوی توست.
حداقل به گمان من درستش همینه.
ساکن نبودن.
پویا بودن.
تجربه های جدید
آدم های جدید و چِه و چِه
راستش تَهِ ذهنِ خودمم هست. فانتزی خودمم هست.
امّا چیزی بزرگــــــــــــــــ در من ایراد داره. خراب شده. دارم می گردم پِی اش بلکم تعمیرش کنم.
سلااااامتی رو . سلامتی تن و جان رو برای همـــــــــــه آرزومندم . اوّل هم مامانا
ادامه
رعنا امیری , harmes_11
پنجشنبه 10 تیر ، 01:34
راستی من اولین باری که دیدم یه نفر چند قدم میره و خیس عرق میشه و میشینه برام خیلی دردناک بود ...مامانم ...و انقدر سختم شد که هر بار برای بیرون رفتن باهاش از قبل به خودم میگم هر کاری میتونم انجام بدم که مسیر کوتاه تر شه ...
ادامه
رعنا امیری , harmes_11
پنجشنبه 10 تیر ، 01:33
هر چند خیلی تو در تو بود ولی خوب و مرتبط و دلچسب ...ولی هیوام من هیچ وقت دلتنگ خونه اونم اینطوری نشدم تازه یکی از آرزوهام /فانتزی هام این بوده که هیچ وقت هیچ خونه ای نداشته باشم مثلاً این طوری که مدام توی سفر باشم و کلی چیز جدید و آدم جدید ببینم ...شاید اگه دربند زندگی متاهلی و بچه نمیشدم یه روز این کار رو میکردم ولی خب فعلاً که مقدور نیس ...به قول عزیزمم من یه جا بشین نیستم فک پیکنم همش باید برم ...از خودم از خونه از شهر و از کشور حتّّّّّی به خارج از کره زمینم فک کردم ...:دی
ادامه
هیوا   , special27
چهارشنبه 9 تیر ، 19:46
رفقا؟
مخلصم به اشدّ درجااااات
و سپاسگزارم فرااااااوان
و بسیاااااار پوزش خواه که نتونستم یکان یکان شما خوبان رو نام ببرم و مراتب قدردانی رو بجا بیارم .
ادامه
شهرام  , shahram_49
یکشنبه 23 خرداد ، 22:25
گاهی خیلی راحت دوستانی که بسختی بدست اوردیم بخاطر غرورمان براحتی از دست میدیم .
قدر دانی وشکر گذاری خوبه ، ولی متاسفانه در فرهنگ ما خیلی رایج نیست.
⭐لایک⭐
ادامه
زیر سایه آقاست ماجده  , saqgha
جمعه 21 خرداد ، 04:55
اومدی اول بیا صفحه صغری
بیا بیوی صفحه رو بخون،باز برق بگیرتت
منو که گرفت حسابی
ادامه
هیوا   , special27
جمعه 21 خرداد ، 02:51
دوست تون دارم و
یک عاااااااالمه ارادت .
همین یکی دو روزه به شرط بقا البته میام برای تشکر و عرض ارادت ویژه .
♡♡♡♡♡♡♡
ادامه
زیر سایه آقاست ماجده  , saqgha
چهارشنبه 19 خرداد ، 22:03
چه قشنگ
ما هم دوستت داریم،بیا بریم جنگل،دور دور
بریم سر کندو،نیش وعسل بخوریم
ادامه
سَروین  , sarveeen
چهارشنبه 19 خرداد ، 20:24
ای جان و دل!
چه روزای روشنی بشه با بودنت، آینده
ادامه
سیــــــــــــاوش   , spirit_devil
چهارشنبه 19 خرداد ، 19:02
ادامه
پونه  , yasiana
چهارشنبه 19 خرداد ، 18:56
مثلا میخواستم بگم خیلی خوب بود:d
ادامه
سیــــــــــــاوش   , spirit_devil
چهارشنبه 19 خرداد ، 18:49
پونه خیلی خیلی چی بود ؟
ادامه
آخرین مطالب هیوا
مثل همیشه از محبت هایِ پدرانه،، خالصانه و بی چشمداشتِ... پلک هام از فرطِ خستگی به قدری سنگین شده بود که حس... خاطرم نیست از کِی ولی دیگه یکی از فانتزی هام این... دیگه دَم دَمای صبح هوای پشت بام از خنکِ دلپذیر کَم... ظهرِ به غایت گرمی بود اونقدر که اگر بگم " داغ " سخنی... " می شود روی خاطره ها سرپوش گذاشت ولی تاریخ را نمی... همه خوابیدند و من بعدِ سالی قَرنی هوس کردم یک سیگاری... دیروز سه نوبت و در مجموع هفت ساعت قطعی برق داشتیم.... میانه ی یک مکالمه ای، دوستی بهم گفت: ببین؟... صغری جان ؟... یکی از جاهایی که من عمیقاً،، شدیداً و قویاً -- کلمه... سفر رو دوست دارم امّا به دلایلی امکانش برام مهیا... چقدر دلتنگتونم . بابا همیشه برای من حکم کشیش هایی رو داشت که میری... توی اولین پاگرد راه پله همو می بینیم.... تا همین چند ساعت قبل یک جور ناجوری خوابم می اومد... خیلی جدی می پرسه نیومد؟... قمر خانم اینکه آدم دیگه هیچی رو باور نمی کنه هیچیِ هیچی رو... " ما می خواهیم شما را به مقام انسانی برسانیم .... خب هرچه بیشتر میگذره بیشتر معلومم میشه که تنهایی... مامانم هر سال برای عید سبزه میندازه به اصطلاح.... دیشب مهمان داشتیم و قاعدتاً بعدِ رفتن شون باید تَلی... برای سال جدید می خوام تا جایی که می تونم خودم باشم... پری و ریحان ؟ استوریِ تشکر رفیقی از دیگر رفیق همدل وُ داستانش من... دیشب راما قویدل مهمان برنامه ی کتاب باز بود.... " گل خاستگاری " من بی تقصیرم صاحب آگهی خودش این شکلی... شنیدن داستان روابط خصوصی دیگران و این که اون پشت... حوالی ظهر با رعایت فاصله ی فیزیکی -- ترجیح میدم به...