نرم افزار اندروید کلوب مجله کلوب
ر رضایی , rezaeager

ر رضایی

  گوش اگر گوش تو ناله اگر ناله من آنچه البته به جایی نرسد فریاد است !
ر رضایی , rezaeager

ر رضایی

مطالب
93/11/29 14:44

رابطه فروغ و ابراهیم گلستان از زبان خواهرش پوران و پسر ابراهیم گلستان -کاوه

فروغ در دی ماه سال 1313 در تهران متولد شد. پس از گذراندن دوره های آموزش دبستانی و دبیرستانی به هنرستان بانوان رفت و خیاطی و نقاشی را فرا گرفت...
"از همان دوران كودكی فروغ را پناه می دادم و او كه بیش تر از من كتك می خورد همیشه در آغوش من می ‏گریست."
‎در خانواده ما پدرم مردسالار بود و مادرم هم نمونه یك زن شرقی وفادار، زنی كه تسلیم سرنوشت می شود. ‏فروغ با دیدن این سرنوشت بسیار عصبانی می شد و حتی گریه می كرد. همیشه بین ما و پدرم جدایی وجود ‏داشت پدرم همه ما را اذیت می كرد.‏
معلوم بود كه مادرم خسته بود اما به خاطر هفت بچه اش به ادامه زندگی ناخواسته مجبور بود. گریه می كرد ‏و رنج می كشید این اوضاع بود كه ستم بر زن را به ما نشان می داد و در نگاه فروغ هم بی تاثیر نبود
فروغ شانزده ساله بود که به یکی از بستگان مادرمان-پرویز شاپور که پانزده سال از وی بزرگتر بود- علاقه مند شد و آن دو با وجود مخالفت خانواده هایشن با هم ازدواج کردند. چندی بعد به ضرورت شغل همسرش به اهواز رفت و نه ماه بعد تنها فرزند آنان کامیار دیده به جهان گشود. از این سالها بود که به دنیای شعر روی آورد و برخی از سروده هایش در مجله خواندنیها به چاپ رسید. زندگی مشترک او بسیار کوتاه مدت بود و به دلیل اختلافاتی که با همسرش پیدا کرد به زودی به متارکه انجامید و از دیدار تنها فرزندش محروم ماند.

گمانم با معرفی اخوان ثالث بود كه فروغ در گلستان فیلم مشغول به كار شد. یك روز فروغ با التهاب و هیجان خاصی به من گفت : با مردی آشنا شدم كه خیلی جالب است . اثر فوق العاده ای روی من گذاشته. محكم و با نفوذ است . بسیار جدی است . اصلا غیر از مردهایی كه تا حال شناخته بودم . برای اولین باریست كه از كسی احساس ترس می كنم . از او حساب می برم . او خیلی محكم است. و این مرد كه بعد ها شناختم كسی نبود غیر از ابراهیم گلستان . وقتی گلستان در زندگی فروغ جدی شد ، او هر روز آرامتر ، تو دارتر و ساكت تر می شد. بعد از اینكه ابراهیم گلستان در نزدیكی استودیو گلستان خانه ای برای فروغ ساخت من كه تقریبا هر روز ناهار با فروغ بودم دیگر كمتر او را میدیدم . گلستان هر روز برای فروغ مسئله ای جدی تر و عمیق تر می شد . فروغ با همه ی قلبش عاشق گلستان شده بود و برای فروغ گویی جز گلستان هیچ چیز وجود نداشت . این عشق فروغ رو از سرگردانی ها نجات داده بود . بسیار آرام و ساكت شده بود. از دوستان قدیمی اش كاملا كناره گرفت و هر وقت در تهران بود تمام ساعاتش را در استودیو گلستان سپری می كرد . فروغ برای تهیه فیلمها زیاد به مسافرت می رفت . یادم هست چندی قبل از فاجعه مرگش با گلستان ، سفری به شمال رفتند كه در راه اتومبیلشان تصادف می كند و گلستان زخمی شد وقتی به تهران بازگشتند فروغ با نگرانی و از ته قلبش با جوش و خروش خالصانه ای گفت : میدونی پوران اگر خدایی نكرده در این تصادف گلستان می مرد من حتی یك لحظه هم پس از او زندگی را تحمل نمی كردم و خودم را می كشتم.
در آن تصادف فروغ هیچ آسیبی ندید و با آنكه گلستان هم آسیب جدی ای ندیده بود ، اما فروغ سه روز را در شور و هیجان و اضطراب تلخی سپری كرد.
فروغ از عشق به گلستان تلخی ها ی زیادی متحمل شد ، او هرگز دوست نداشت جای خانم گلستان را بگیرد ، از این رو همراه دست رد به پیشنهاد ازدواج گلستان به سینه می زد . من خود چند بار شاهد بودم گلستان فروغ را تا در محضر برای عقد برد اما خواهرم فروغ در لحظه های آخر بشدت از این تصمیم منصرف می شد و گلستان را كه تا حد مرگ می پرستید سخت می رنجاند.
اگر چه خانم گلستان با آنكه بسیار با تدبیر و مهربان بوده و حضور فروغ را در زندگی همسرش كاملا پذیرفته بود اما بارها و بار ها بشدت باعث رنجاندن فروغ گشته بود . و فروغ همواره از این عشق و شوریدگی سر خورده و متاسف بود . دختر گلستان در آزار و اذیت فروغ از هیچ كاری دریغ نمی كرد فروغ دختر و پسر گلستان را می پرستید . یك روز به من گفت : " خواهر من آنها را می پرستم اما این دختر از من بشدت متنفر است " پسر گلستان رابطه ی صمیمانه ای با فروغ داشت حتی وقی كاوه در لندن بسر می برد نیز همواره با فروغ مكاتبه می كرد ، میان آنها حسن تفاهم كاملی بر خوردار بود.
یك روز بخوبی به یاد دارم برای دیدن فروغ رفتم به استودیو گلستان ، گلستان آنروز ها در سفر اروپاییش بود . فروغ را بشدت ناراحت و گریان دیدم . چشمانش سرخ و ورم كرده بود . در مقابل اصرار و ناراحتی هایم گفت :( داشتم در کشوی گلستان به دنبال چیزی می گشتم كه چند تا كاغذ به دست خط او دیدم. نامه هایی بود كه در سفر قبلی خطاب به زنش نوشته بود . در این نامه ها به زنش نوشته است كه آنچه در زندگی تنها برایش مهم است تنها اوست ، مرا برای سر گرمی و تفنن می خواهد ، كه من هرگز
در زندگی اش مهم نبوده ام ، و در نامه هایش به زنش این اطمینان را می دهد كه : " كه این زن برای من كوچكترین ارزشی ندارد . " وجود من برای او هیچ هست هر چه هست تنها تویی كه زن من و مادر فرزندانم هستی . ) فروغ می گفت و با شدت می گریست . بعد گفت : به محض اینكه گلستان بر گردد برای همیشه از او جدا خواهد شد . البته وقتی گلستان برگشت نه تنها از او جدا نشد بلكه رابطه عمیق تری بین آنها بوجود آمد بی شك گلستان برای نوشتن آن چیز ها دلایل قابل قبولی برای فروغ آورده بود . فروغ با گلستان ماند تا یك بار بر سر عشق گلستان و ناراحتی های تلخی كه این مرد همواره برایش فراهم می آورد دست به خودكشی بزند. یك جعبه قرص گاردنال را یك جا بلعید ، حوالی غروب كلفتش متوجه این مسئله می شه و او را به بیمارستان البرز می برند . و قتی من خودم را به بیمارستان می رسانم فروغ بی هوش بود . پس از آن هر چه كردم او چرا قصد چنین كاری داشت ؟ هرگز یك كلمه در این رابطه با من حرف نزد ، اما كلفتش گفت : آنروز گلستان به منزل فروغ آمده بود و بشدت با یكدیگر به دعوا و مجادله پرداخته بودن و پس از آن بود كه فروغ قرص ها را خورد...

كاوه گلستان :
ده، دوازده سالم بود كه فروغ در خانه ما رفت و آمد داشت ... برای من خیلی جالب بود. فروغ، خانم جوانی بود كه یك ماشین آلفارومئوی ژیگولی آبی آسمانی داشت و سقفش را بر میداشت ... این برای من تصویر یك انسان آزاد و رها بود... هر وقت فرصت می‌كرد، من را سوار ماشین می‌كرد و می‌برد شمیران می‌گرداند ... آن لحظاتی كه در ماشین‌اش بودم برایم تا اندازه‌ای لحظات تعیین كننده‌ای بود. روی من خیلی اثر می‌گذاشت ... نمی‌دانم چرا ولی احساس آزادی می‌كردم ... امواجی كه از او می‌آمد، امواج یك آدم آزاده بود...
رابطة ‌پدرم با فروغ یك رابطة باز بود. چیزی نبود كه در خانواده ما به عنوان یك رابطه مجهول و بد به آن نگاه شود. این دنیای بیرون بود كه رابطه را كثیف كرد. این آدم های حقیر بیرون بودند كه به خاطر حقارت فكری خودشان نمی‌توانستند این اتفاق را درك بكنند ... عشق یكی از ساده‌ترین چیزهایی است كه برای بشر اتفاق می‌افتد ... آدم هایی بیرون بودند كه با تفسیرهای مریضی كه از این رابطه ارائه می‌دادند، زندگی را برای همه خراب كردند ... یعنی ما این جا می‌توانیم به یك رابطه سازنده عاطفی بین دو تا آدم در مسیر تاریخ اشاره كنیم ... رابطه‌ای كه به هیچ كس نه صدمه‌ای می‌خورد و نه به كسی مربوط بود...
موقعی كه فروغ مرد همه چیز عوض شد ... پدرم به یك حالت عجیبی گرفتار شده بود و فضای خیلی سنگینی در خانه ما حكم فرما بود ... برای من و مادرم خیلی سخت بود كه بتوانیم فشار غم پدر را تحمل كنیم ... او آدمی شده بود كه نمی‌شد باهاش حرف زد، نمی‌شد باهاش ارتباط برقرار كرد ... توی خانه حضور داشت ولی انگار در این دنیا نبود ... من یادم می‌آید از پنجره اتاقم بیرون را نگاه می‌كردم ... پایین حیاط درخت های كاجی بود كه پدرم كاشته بود ... هر دفعه كه بیرون را نگاه می‌كردم پدرم را می‌دیدم كه مثل آدم های در خواب، لای این كاج ها ایستاده بود و داشت آن ها را بو می‌كرد ... امواج غم دور و برش خیلی شدید بود ...
اگر عشق چیزیه كه با مرگ،‌روی آدم چنین اثری می‌گذاره، پس اصلاً عشق به چه درد می‌خوره؟... اشكال طبیعتاً از فروغ نبود؛ اشكال از پدرم بود كه خودش را تا این حد به او وابسته كرده بود ... جوری كه با قطع این وابستگی، پدرم هم زندگی‌اش قطع شد ... با این كه پدرم بعد از مرگ فروغ، تولیدات بسیار با ارزشی داشت، اما من دیگر به عنوان یك «انسان زنده» به او فكر نكردم ... تا آن جا كه به من مربوطه، پدرم هم با مرگ فروغ مرد ...
99
کامنت بنویسید...
 مه روز  ب , tandiss1367
دوشنبه 26 تیر ، 12:28
بیچاره فروغ که هیچگاه زندگی برای او معشوق بودن را نخواسته بود از این جملات مرتب اورا تصومی کنم که در سکوت گریه می کند واین اشک ها تمامی ندارددیده ام زنانی که برچسب خورده وتنها از عشق فقط فریب نصیبشان می شود و از شدت احساس این فریب را تنها واقعیت موجود می پندارند هر چند همان هم رنج آور است
ادامه
ر رضایی , rezaeager
پنجشنبه 24 اردیبهشت ، 22:52
راستش موضوع زندگی فروغ من را یاد دیالوگ گالیله پس از دادگاه تفتیش عقاید میندازه. وقتی گالیله به قول ما شیعیان جان خود را در خطر دید تقیه کرد و از دادگاه بخاطر حرفهای علمی درستش که مخالف ایده های کلیسا بود عذر خواهی کرد! یکی از شاگردان از این بزدلی گالیله ابراز انزجار کرد و آب دهان به صورت گالیله انداخت و گفت: بیچاره ملتی که قهرمان نداره! گالیله صورتش را پاک کرد و گفت: بیچاره ملتی که احتیاج به قهرمان داره!
ادامه
ر رضایی , rezaeager
چهارشنبه 29 بهمن ، 15:26
تو پرانتز و نه!
ادامه
ر رضایی , rezaeager
چهارشنبه 29 بهمن ، 15:25
خواهش می کنم. راستش با مطالعه زندگی افراد این مثلث عشقی ( فخری - ابراهیم - فروغ) میشه فهمید که هیچکدوم انسانهای بی منزلتی نبودند. فروغ زود مرد و فخری در ایران به دور از ابراهیم به کارهای نیکو کارانه و هنری پرداخت و این اواخر فوت کرد. تنها زنده، همان روح بیجان ابراهیم بود! با خوندن چنین سرگذشتهایی این سوال مطرح میشه در ذهن: حیف نبود؟ راه بهتری نبود؟ آیا واقعاً نمی شد این افراد بزرگسال ( ون جوونک ها) دوستانه با هم زندگی می کردند؟ مقصر چه کسی بود؟
ادامه
ر رضایی , rezaeager
چهارشنبه 29 بهمن ، 14:50
دنیای عجیبه! فروغ تصادف کرد و مٌرد، فریدون فرخزاد هم پس از او و کاوه پس از ایشان. مرگ کاوه و فریدون در ایران روی نداد. این فروغ بود که در ایران مُرد و آن ابراهیم بود که از انگلستان تماشاگر مرگ همه ایشان!
ادامه