نرم افزار اندروید کلوب
پوریا   , pooria1978

پوریا

 درد یعنی بزنی دست به انکارِ خودت...
پوریا   , pooria1978

پوریا

مطالب
98/08/14 16:38

#شعر_خوب مشتم را باز کرده ام فالم را ببین!...

#شعر_خوب

مشتم را باز کرده ام
فالم را ببین!

آیا درون مشتم
زنی هست که نرفته باشد؟
آیا مشتم
گره کور است
که دست های تو بازشان کرده اند؟

منم یا تو؟
نشانم بده کدامیک
در آینده، تنهاتریم؟

چقدر
برای بوسه، آغوشمان را
چقدر
برای رسیدن، خانه مان را
گم کردیم

ما عجله داشتیم
اما نمی دانستیم
خانه به جایی دیگر رفته است
و بوسه
تلاقی دو حرف از دهن افتاده است

روزی، عشق
به جایی می رسد
که باید مشتت را باز کنی
آن روز
عشق، تنها یک افسونگر است
دروغی است که
دهانش را بسته نگه داشته است

 

ادریس بختیاری

@InGooneShokaran
99
کامنت بنویسید...
آخرین مطالب پوریا
شاعر مقیم خانه‌ی آواز می‌شود وقتی دلش به سمتِ شما... در زمینِ بی زمانی ناکجا آبادی ام شهروند روستای هرچه... ... دلم یک شعر می خواهد که تنها مالِ من باشد بدانم... غروب بود تماشا می‌کردی از پنجره‌ات ظلماتی را که خیابان... من که خود میمیرم از هجران تو بر هلاک من !... می‌ترسیدم عاشقت شده باشم مثل زمین که می‌ترسید زیرِ... #شعر_خوب به باز آمدنت چنان دلخوشم که طفلی به صبح... سکوت کردم و تنهایی ام به حرف میامد تو رفته بودی و... از چشم‌هات بهارِ رنج جوانه می‌زند و از لب‌هات دانه‌دانه... می خواستم بهار به خانه ات بیاورم و دیگر قانع نباشی... ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرا من کی‌ام کز چون... من از تمام زمین جز نگاه خاموشی ندیده ام که بر کرانه... نه مثل کوه محکمم نه مثل رود جارى ام نه لایقم به دشمنى... سپاسگزارم از تمام دوستان خوبم که از دیشب پیگیر و... ... و حالا تنها یکی صدا تلفظ این پنج حرفِ سرد از... می‌توان رشته‌ی آن چنگ گُسست می‌توان کاسه‌ی این تار... میان ماندن و نماندن فاصله تنها یک حرف ساده بود از... گفتی: گُل در میان دستت می‌پژمرد گفتم که: ـ خواب،... افسوس که شاعران نیز می‌میرند چون سائلان و خواهش خویش... تو ساعتی، تو چراغی، تو بستری، تو سکوتی چگونه می‌توانم... یک تار از موهایم را بردار با خودت ببر به هر شهر که... دستت را تکان می‌دهی، مثلِ همیشه.... و در این ساعت خاموشی، ماه، موجود غریبی ست که شخصیت... چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی چراغ خلوت این... بوی انار را بدون انار و سرخی انار را بدون انار باور... #شعر_خوب مشتم را باز کرده ام فالم را ببین!... جان من کوره‌ست با آتش خوشست کوره را این بس که خانهٔ... ... آن روز هم که دست‌هایم را رو به مقصد نامعلومی... شاملو، زمانی بسیار پیش از پایانِ سفر، خود با من گفته... در روزی بزرگ به تو می‌رسم به شانه‌ی تو دست می‌زنم...