نرم افزار اندروید کلوب
پوریا   , pooria1978

پوریا

 درد یعنی بزنی دست به انکارِ خودت...
پوریا   , pooria1978

پوریا

مطالب
98/08/13 18:45

شاملو، زمانی بسیار پیش از پایانِ سفر، خود با من گفته...

شاملو، زمانی بسیار پیش از پایانِ سفر، خود با من گفته بود: “زادنِ ما یک تصادف است و مردن ما یک حتمیت”؛ اما او با من نگفته بود که بودنِ آدمی- بودن و زیستن آدمی، از آن دست که او بود- می تواند یک معجزه به شمار آید. نه، او
نگفت لیک ما دیدیم؛ دیدم در او
توانِ جلیل به دوش بردنِ بارِ امانت
و توانِ غمناک تحمل تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهاییِ عریان را
و اکنون چه عریان در می یابم معنای ثقیل آنچه را گفت بامدادِ خسته…
تنهایی و دشواریِ وظیفه!”

نون و آن دیگران
محمود دولت‌آبادی
99
کامنت بنویسید...
فرهاد واحدی , farhad710
سه شنبه 14 آبان ، 09:56
ادامه
پوریا   , pooria1978
سه شنبه 14 آبان ، 09:52
لایق بیشتر از ایناست
ادامه
فرهاد واحدی , farhad710
سه شنبه 14 آبان ، 09:41
لقب خوبی برایش اهدا نمودی پوریا جان
ادامه
پوریا   , pooria1978
سه شنبه 14 آبان ، 09:39
جلال آل باد
ادامه
فرهاد واحدی , farhad710
سه شنبه 14 آبان ، 09:37
کتاب جالبی است . به خوبی برخی را را معرغی می کنه از جمله صاحب رساله « غربزدگی» آل احمد را
ادامه
پوریا   , pooria1978
سه شنبه 14 آبان ، 08:48
ادامه
پوریا   , pooria1978
سه شنبه 14 آبان ، 00:22
ادامه
ونــــــــوس  , venos44
دوشنبه 13 آبان ، 23:38
چقدر این کتاب خوبه ⚘

دشواری ِ وظیفه...
لایک
ادامه
پوریا   , pooria1978
دوشنبه 13 آبان ، 19:24
بسیار...
ادامه
حسین  , hossein52
دوشنبه 13 آبان ، 19:21
با این حساب، چه بزرگانی که برگزیدند تحمل غمناک تنهایی را....
ادامه
پوریا   , pooria1978
دوشنبه 13 آبان ، 19:12
تنهایی به مثابه ی اندیشیدن در جمع بسیاری که دشمن تفکرند.
ادامه
حسین  , hossein52
دوشنبه 13 آبان ، 19:08
توان غمناک تحمل تنهایی..!! به نظر من تنهایی اصلا غمناک نیست، مگر اینکه منظور چیز دیگه ای باشه....
ادامه
آخرین مطالب پوریا
شاعر مقیم خانه‌ی آواز می‌شود وقتی دلش به سمتِ شما... در زمینِ بی زمانی ناکجا آبادی ام شهروند روستای هرچه... ... دلم یک شعر می خواهد که تنها مالِ من باشد بدانم... غروب بود تماشا می‌کردی از پنجره‌ات ظلماتی را که خیابان... من که خود میمیرم از هجران تو بر هلاک من !... می‌ترسیدم عاشقت شده باشم مثل زمین که می‌ترسید زیرِ... #شعر_خوب به باز آمدنت چنان دلخوشم که طفلی به صبح... سکوت کردم و تنهایی ام به حرف میامد تو رفته بودی و... از چشم‌هات بهارِ رنج جوانه می‌زند و از لب‌هات دانه‌دانه... می خواستم بهار به خانه ات بیاورم و دیگر قانع نباشی... ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرا من کی‌ام کز چون... من از تمام زمین جز نگاه خاموشی ندیده ام که بر کرانه... نه مثل کوه محکمم نه مثل رود جارى ام نه لایقم به دشمنى... سپاسگزارم از تمام دوستان خوبم که از دیشب پیگیر و... ... و حالا تنها یکی صدا تلفظ این پنج حرفِ سرد از... می‌توان رشته‌ی آن چنگ گُسست می‌توان کاسه‌ی این تار... میان ماندن و نماندن فاصله تنها یک حرف ساده بود از... گفتی: گُل در میان دستت می‌پژمرد گفتم که: ـ خواب،... افسوس که شاعران نیز می‌میرند چون سائلان و خواهش خویش... تو ساعتی، تو چراغی، تو بستری، تو سکوتی چگونه می‌توانم... یک تار از موهایم را بردار با خودت ببر به هر شهر که... دستت را تکان می‌دهی، مثلِ همیشه.... و در این ساعت خاموشی، ماه، موجود غریبی ست که شخصیت... چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی چراغ خلوت این... بوی انار را بدون انار و سرخی انار را بدون انار باور... #شعر_خوب مشتم را باز کرده ام فالم را ببین!... جان من کوره‌ست با آتش خوشست کوره را این بس که خانهٔ... ... آن روز هم که دست‌هایم را رو به مقصد نامعلومی... شاملو، زمانی بسیار پیش از پایانِ سفر، خود با من گفته... در روزی بزرگ به تو می‌رسم به شانه‌ی تو دست می‌زنم...