نرم افزار اندروید کلوب مجله کلوب
سپهر  , msepehr1392

سپهر

 نیمه شعبان عید عاشقان و منتظران ظهور مبارک باد.
سپهر  , msepehr1392

سپهر

مطالب تصاویر 74
99/11/3 16:15

داستان کوتاه #دادخواهی/ #عدالت "یعقوب لیث صفاری"...

داستان کوتاه
#دادخواهی/ #عدالت

"یعقوب لیث صفاری" شبی هر چه کرد؛ خوابش نبرد.

"غلامان" را گفت: حتما به کسی "ظلم" شده؛ او را بیابید.

پس از کمی جست و جو؛ غلامان باز گشتند و گفتند:
"سلطان به سلامت باشد، دادخواهی نیافتیم."

اما "سلطان" را دوباره خواب نیامد.
پس خود برخواست و با "جامه مبدل،" از قصر بیرون شد.
در "پشت قصر" خود؛ ناله ای شنید که میگفت:
خدایا یعقوب هم اینک به "خوشی" در قصر خویش نشسته و در نزدیک قصرش اینچنین "ستم" میشود.

سلطان گفت؛ چه میگویی؟!

"من یعقوبم"" و از پی تو آمده ام؛" بگو ماجرا چیست؟

آن مرد گفت: یکی از "خواص تو" که نامش را نمیدانم ؛ شبها به خانه من می آید و به زور، زن من را "مورد آزار" قرار میدهد!

سلطان گفت: "اکنون کجاست؟"
مرد گفت: شاید رفته باشد.

شاه گفت: هرگاه آمد، مرا خبر کن و آن مرد را به "نگهبان قصر" معرفی کرد و گفت:
"هر زمان این مرد، مرا خواست؛ به من برسانیدش "حتی اگر در نماز باشم.!"

شب بعد؛
باز همان "متجاوز" به خانه آن مرد بینوا رفت؛ مرد مظلوم به "سرای سلطان" شتافت.

یعقوب لیث سیستانی؛ با "شمشیر برهنه" به راه افتاد، در نزدیکی خانه صدای مرد را شنید؛
"دستور داد تا چراغها و آتشدانها را خاموش کنند آنگاه ظالم را با شمشیر کشت."

پس از آن دستور داد تا "چراغ افروزند" و در "صورت" کشته نگریست.

پس؛ در دم "سر به سجده" نهاد.

آنگاه صاحب خانه را گفت:
قدری نان بیاورید که بسیار گرسنه ام.

صاحبخانه گفت: پادشاهی چون تو؛ "چگونه به نان درویشی چون من قناعت توان کردن؟!"

شاه گفت: هر چه هست؛ بیاور...

مرد پاره ای نان آورد و از شاه سبب "خاموش و روشن کردن چراغ و سجده و نان خواستن سلطان" را پرسید.

سلطان در جواب گفت:
آن شب که از ماجرای تو آگاه شدم؛ با خود اندیشیدم در "زمان سلطنت" من؛ کسی "جرأت این کار را ندارد" "مگر یکی از فرزندانم.!!"

پس گفتم:
" چراغ را خاموش کن تا محبت پدری؛ "مانع اجرای عدالت" نشود.

چراغ که روشن شد؛ دیدم "بیگانه" است؛"پس سجده شکر گذاشتم."

اما غذا خواستنم از این رو بود که از آن شب که از چنین ظلمی در سرزمین خود آگاه شدم؛
* با پروردگار خود پیمان بستم لب به آب و غذا نزنم تا داد تو
را از آن ستمگر بستانم. *

""اکنون از آن ساعت تا به حال چیزی نخورده ام.""

گر به دولت برسی ؛ مست نگردی ؛ مردی
گر به ذلت برسی ؛ پست نگردی ؛ مردی

اهل عالم همه بازیچه دست هوسند
گر تو بازیچه این دست نگردی ، مردی...!
99
کامنت بنویسید...
سپهر  , msepehr1392
دوشنبه 6 بهمن ، 17:30
لایک به حضورتان شادی عزیز
ادامه
  , 13471111
دوشنبه 6 بهمن ، 17:15
لایک
ادامه
سپهر  , msepehr1392
دوشنبه 6 بهمن ، 15:16
تشکر و سپاس آرزو خانم
ادامه
سپهر  , msepehr1392
دوشنبه 6 بهمن ، 15:15
سلام عادله خانم
ممنون از حضورتون
ادامه
آرزو معین , arezu_9060
یکشنبه 5 بهمن ، 23:45
Likeee
ادامه
عادله  , mahbobe93
یکشنبه 5 بهمن ، 22:07

منبع؟
ادامه
سپهر  , msepehr1392
یکشنبه 5 بهمن ، 22:01
تشکر و سپاس یارا خانم
ادامه
یارا  , sad1234
یکشنبه 5 بهمن ، 21:38
عاالی
ادامه
سپهر  , msepehr1392
یکشنبه 5 بهمن ، 19:37
لایک به حضورتان پری خانم
ادامه
 گل پری , pariparisan
یکشنبه 5 بهمن ، 19:34
لایککککککک
ادامه
سپهر  , msepehr1392
شنبه 4 بهمن ، 22:34
ادامه
  , tamanna47
شنبه 4 بهمن ، 22:33
ادامه
سپهر  , msepehr1392
شنبه 4 بهمن ، 22:30
ما ندیدیم جز محبت از شما
باشد آن افزایش از مهر شما
ادامه
  , tamanna47
شنبه 4 بهمن ، 22:20
سلام از بنده اس سپهر خان...
بهر حال جسارت بنده رو ببخشید، مانا باشید بزرگوار....
ادامه
سپهر  , msepehr1392
شنبه 4 بهمن ، 22:17
سلام مجدد خیر در صفحه خودمه
پاینده باشید
ادامه
  , tamanna47
شنبه 4 بهمن ، 22:16
عالی بود
ادامه
سپهر  , msepehr1392
شنبه 4 بهمن ، 22:14
ممنون و سپاس تمنا خانم
حضورتان عالی است.
ادامه
سپهر  , msepehr1392
شنبه 4 بهمن ، 18:34
تشکر و سپاس سارای عزیز
ادامه
سپهر  , msepehr1392
شنبه 4 بهمن ، 18:34
ممنون و سپاس آقا فرهاد
ادامه
آخرین مطالب سپهر
محبت تجارت پایاپای نیست چرتکه نیندازیم که من چه کردم... به قومی مبتلا شدیم که فکر میکنند خدا جز آنها کسی... انگـــــــاری غلغله ی محشـره چارشنبه سوری گوشم از... پیام نوروز این است : دوست داشته باشید و زندگی کنید... من همانم ڪہ تو بایست ڪنارش باشے من همانم ڪہ تو بایست... تــــو تڪرار نمیشوے ایڹ مــــــنم ڪہ دلبسته تر میشم... مردی فاسق و نابکار، مویی بلند بر سرش گذاشته بود و... ﻳﻮﺍﺵ‌ﺗﺮﺧﻮﺷﺤﺎلی ﻛﻨﻴﺪ!... پدر جان باش و با بودنت باعث بودن من باش روزت مبارک.... بعضی از آدم ها را می توان سه دقیقه تحمل کرد و بعضی... عزیزم چه زیبا می‏شوی وقتی چنین در باد میرقصی چه زیباتر... پیر شدن به سن نیست به این است که: ورزش نکنی، کتاب... ‌خیالت داند و چشم من و "غم" که هر شب در چه کارم با... غلط است اینکه گویند: به‌دلی ره است دل‌را!... بچه که بودم عموم برام یه کتونی خرید که سفید بود،... دو نفر از افراد مشهور با فاصله‌ی چند روز فوت می‌شوند،... عاداتی كه معجزه میکند: با ملایمت ، سخن بگوئید عمیق... پدری توی بیمارستان نفسهای آخرشو می‌كشید و سه تا پسرهاش... انواع زن از دید اداره برق زن خوب: چراغ خونہ زن چاق:... ﺯﻧﯽ ﺑﺎ ﺻﻮﺭﺕ ﮐﺒﻮﺩ ﺭﻓﺖ ﺳﺮﺍﻍ ﺩﮐﺘﺮ؛ دﮐﺘﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﯽ ﺷﺪﻩ... (داستانی آموزنده و خواندنی) پدری همراه پسرش در جنگلی... تا خدا پرونده احساس "زن" را باز کرد خلقت زیبای "زن"... زندگی پیچیده‌تر از چیزی‌ست که فکرش را می‌کنی!... در زندگی از چیزهای زیادی میترسیدم و نگران بودم، تا... داستان کوتاه استاد بزرگواری می‌گفت: یک بار داشتم... متن قشنگیه : حرمتها که شکسته شد مسیح هم که باشی نمیتوانی... قبل از عشق بعد از عشق… عشق قدیمی‌ترین و پابرجا‌ترین... لحظه ها مۍگذرند گرم باشیم و پر از فکر و‌ امـید عشق... (حکایتی زیبا) (مرا کنار مگذار) آهنگری با وجود رنجهای... از حکیمی پرسیدند: چرا از کسی که اذیتت می کند انتقام...