نرم افزار اندروید کلوب جستجوی مطالب
مهرداد  , mehrdadlamei

مهرداد

 لطفا با احتیاط این شعر را بخوانید بغض سالها سکوت پشت این واژه هاست  باران رضاپور
مهرداد  , mehrdadlamei

مهرداد

مطالب
98/05/23 10:45

داستان: برش چهارم پیتزا مال من باشد؟...

داستان: برش چهارم پیتزا مال من باشد؟
به ما سه زن خیانت شده است.این را آن عصر سرما زده ی پاییز در آرایشگاه،زیر دستان فرز و چابک گلی خانم فهمیدیم."پری"شکایت داشت از دنباله ی ابروی سمت چپش که زیادی خالی شده بود و بعد انگار چیزی یادش آمده باشد،گفت :فدای سرت گلی جان،دیگر چه فرقی می کند ابروهایم لنگه به لنگه باشد یا نه؟وقتی "محمد" به ابروهای هاشور زده ی آن زن گرفتار شده است.
گلی خانم با مداد دنباله ی خالی ابرویش را پر کرد و پری پرسید:راستی،وقتی می آید اینجا،از حال و روز زندگی اش چیزی هم می گوید؟!
گلی خانم گفت:گور بابای جفت شون،ول کن ترو خدا.
نزدیک شد به "نیلوفر" که آمده بود موهای رسیده تا کمرش را بسپرد به قیچی.موهایش به رنگ شب چشم هایش بود.ست شده بود با ابروهای پهن کشیده اش.همه ی ما که آنجا نشسته بودیم به تماشای شب ترین نیلوفر دنیا،یک لحظه تصور کردیم او را با موهای کوتاه کوتاه مردانه و یکصدا جیغ زدیم:نه.
نیلوفر نگاهش سرد بود و این تنها تضاد آن ترکیب گرم بود.زل زده بود توی آینه.اما حال و احوال نگاهش جوری بود که انگار به جایی از زمان میخکوب شده است.
با صدایی که از ته چاه می آمد،گفت:بزن گلی خانم،بزن.حالا که نرمی انگشتان"ایرج"می خزد لابلای موهای آن دخترک،چین و شکن این موها برایم شده است آیینه ی دق.
گلی خانم افتاد به جان موهایش و گفت:تو اولین زنی نیستی که از بی وفایی یار،لج می کند با موهایش،آخری هم نخواهی بود.
چشم های نیلوفر دریا شد.
گلی خانم صورتم را بند می زد و من حواسم رفت پیش دلم که شده چینی بند زده.گفتم:به گمانم،من تنها زن عالمم که داغ دلم را نریختم به موهایم.
پری و نیلوفر همصدا پرسیدند:تو هم؟! گفتم:با زن مردم رفت.
باران مشت می زد به پنجره.سه تایی زدیم بیرون.از همان لحظه دستی نامرئی ما سه غریبه را وصل کرد به هم.پیوند زده شدیم به یک زخم مشترک.آن سوی خیابان،گرمای دنج یک کافی شاپ ما را فراخواند.رفتیم به صرف قهوه با کیک شکلاتی.نشستیم به سفره گشایی قلب هایمان که عادتی ست زنانه که اگر نبود،حدأقل نصف زن های دنیا تا الان دق مرگ شده بودند.آمدیم حساب کنیم دقیقا چقدر گذشته است از جفای مردهایمان که نیلوفر گفت:هر روز و هر ساعت و هر دقیقه و هر ثانیه اش را شمرده ام و هر بار می رسم به هزار.غم که عمیق باشد،زخم که عفونت کند بر دل،زمان کش می آید قد هزار سال.
پری گفت:راست می گویی. من گفتم:حق با توست. نیلوفر سیگارش را گیراند.به لب های قرمزش می آمد و به قرمزی لاک ناخن های ظریفش بیشتر.نیلوفر قشنگ بود.قشنگ ترین زنی که سیگار می کشید.
پری شلخته بود.شبیه حرف هایش که مدام در نوسان بودند از این شاخه به آن شاخه.شاید از پر حرفی اش بود که زودتر از ما دو تا زخمش سر باز کرد:محمد،همیشه سر و گوشش می جنبید.شب عروسی مان به بهانه ی مستی با هر زنی که دلش خواست رقصید.عادت دارد زن ها را سر تا پا برانداز کند.
خودش می گفت:فقط از رو.من می گویم:هم رو،هم زیر.
از آن مردهایی ست که نگاهش سیر نمی شود.هیز بود.اما نامرد نبود.هر کاری می خواست بکند در همان نگاه هایش بود.حتما هم با خیال زنی خوابیده بود.اما نامرد نبود.من چشم چرانی هایش را می دیدم و نمی دیدم.رنج می بردم.گلایه می کردم.داد و بیداد می کردم.بی فایده بود.مریض بود.اما نامرد نبود.
شب زایمانم در آن گیجی و بیهوشی بعد از عمل،دیدم زن همراه تخت کناری را بوسید،اما نامرد نبود.می خواهم بگویم نامرد بود،اما نه نبود.نه به اندازه ی آن ظهر شوم که........
ما خیره شدیم به پری که لب هایش لرزید.که خجالت کشید.که عریان شده بود روح دردمندش.
پرسیدم:تو خیانت را بو کشیدی؟
پری گفت:بله مثل تمام زن ها.چند هفته از زایمانم که گذشت،محمد عوض شد.سرد شد.بهانه گیر شد.من زاییده بودم،او افسردگی بعد از زایمان گرفته بود.اوایل گذاشتم به حساب ریخت و قیافه ی خودم.خودم را جمع و جور کردم.اما محمد سنگین تر شد.کم کم فهمیدم خنده هایش را جا می گذارد پشت در.درست مقابل واحد بغلی.محمد هیچ وقت از او حرف نمی زد.فقط یک بار که گفت:خانم همسایه،ابروهایش را هاشور کرده،خیلی به او می آید. دلم ریخت.هیچ وفت نگفته بود مثلا فلان جای یک زن به او می آید و از این حرف ها.اما خنده های آن زن به حیای زنانگی نمی آمد.
گفتم:خنده هایش شده است سوهان روحم آن هم درست وقتی که تو می آیی.
گفت:اتفاقأ خنده هایش هم به او می آید.زن زنده ای ست.
گفتم:من مرده ام؟! داشتم بچه را شیر می دادم.نشست کنارم.دستم را گرفت.
گفت:خیالت راحت،من تو را با هیچ زن زنده ای عوض نمی کنم.
خیالم باید راحت می شد،اما نشد.چیزی مثل خوره افتاده بود به جانم که دست های محمد انگار دست خورده بود.غریبگی می کرد با من.به سرم زد خودم را نجات بدهم از بلاتکلیفی.رفتم خانه ی مادرم.به محمد پیام دادم:مامان،لوبیا پلو پخته است برایم،ناهار اینجا می مانم.
بچه را خواباندم.دست خودم را گرفتم،رفتم به آزمودن مرد زندگی ام.کلید چرخاندم.خانه ام بوی زن می داد.نگاهم افتاد به صندل هایش که رها شده بود روی فرش خانه ام.انگار یک نفر مرا کشاند سمت اتاق خواب.تقلا می کردم که نروم.تمام زن های دنیا در دلم رخت می شستند.از باریکی درز اتاق خوابم،ایستادم به تماشای هماغوشی شوهرم با او.پیچیده بودند در هم.کفتاری گرسنه غلت می خورد در بی تابی یک افعی.گوش هایم را گرفتم که نشنوم صدای سیراب شدن زنی در تختم را.اما شنیدم.آوار شدم در خودم از آخرین نفس های کشدار محمد.
با مشت کوبیدم به در.محمد ملافه را کشید روی خودش و او.چشم دوختم به رسوایی برهنه ی پیش رویم که با هیچ ملافه ای پوشیده نمی شد.نه داد زدم.نه گریستم.نه ناسزا.خون شدم بر دل خودم.فرار کردم از هیاهوی بی حرمت اتاق خواب خانه ام.پله ها را دویدم.گاهی خیال می کنم آن روز تمام پله های دنیا را دویدم،شاید روی پله ی آخر از خواب بپرم.اما خواب نبودم.هنوز مهر طلاق روی شناسنامه ام نخورده بود،
محمد دستش را گرفت،برد محضر و کاغذی شدند برای هم.
نیلوفر،بازی می کرد با حلقه های دود سیگارش،پرسید:دلت برای محمد تنگ هم می شود؟
پری روسری اش را باز می کرد:گوش های من دراز است؟!
نیلوفر گفت:دلم شور می زد.از صبح که رفته بودم آرایشگاه تا شب،ایرج نه زنگ زده بود،نه جواب داده بود.
وقتی داخل آرایشگاه میان کل کشیدن زن ها،چشم هایم را بستم به هوای بوسه ای بر پیشانی،ایرج لب هایش را نزدیک کرد اما پس کشید.
ایرج منجمد شده بود.یخ ترین دامادی که دنیا به خود دیده بود.روزهای مانده به عروسی کلافه بود.بداخلاق شده بود.روزه ی سکوت گرفته بود.آن وقت درست شب عروسی،توی ماشین پر از قلب و بادکنک،مقابل آتیلیه یادش آمد که باید حرف بزند.که بگوید عشق قدیمی اش برگشته است و هر جور که فکر می کند به او عاشق تر است.زدم توی گوشش.از ماشین پیاده شدم.زمین زیر پایم خالی شد.خیابان ها را دویدم.تنه می زدم به آدم ها،به ماشین ها.دلم می خواست بمیرم.یک جوری هم بمیرم که انگار هیچ وقت نبوده ام.هر آدمی در زندگی اش،حدأقل یک بار دیوانگی را می فهمد.من وقتی فهمیدم که در تالار عروسی مان در برابر چشم های دنیا،لباس عروسی ام را بر تنم پاره کردم.به صورتم چنگ زدم.داد زدم:بروید خانه هایتان،من امشب داماد ندارم.
پری هق هق گریست:بمیرم برای دلت،الهی که خیر نبیند.
من زل زده بودم به جنون چشم های نیلوفر و پرسیدم:دلت برای ایرج تنگ هم می شود؟
شد غمگین ترین نیلوفر دنیا.گفت:ایرج سهم من بود از دنیا.سند خورده بود به نام من.آدم دلتنگ سهمش که نه،طلبکارش می شود.قسم خورده ام شب عروسی شان را به آتش بکشم.
سه تایی چشم شده بودیم به میز کناری که پسر جوانی می خندید و کلمات را ردیف می کرد تا دختر آن سوی میز را گول بزند.مثل تمام زن ها که دلشان می خواهد و البته که انتخاب می کنند چه مردی گولشان بزند.مثل پری،مثل نیلوفر،مثل من که در یک بعد از ظهر آفتابی حل شده بودم در چشم های عسلی مردی که خورشید بر آن تابید و روشن تر شده بودند و خواستنی تر.چشم هایش با آدم حرف می زد.حرف شان این بود:دوستت دارم.
من لبخند زده بودم:باشد،دوست داشته باش.پیاده تا خانه رفته بودم زیر باران،روی ابرها.این که یک شاعر آدم را بخواهد و برای خاطر تو شاعرتر شود اتفاق کوچک و پیش پاافتاده ای نیست.خوشبخت شده بودم.خوشبخت ترین دختر دنیا.هر دختر دیگری هم جای من بود،معشوق یک شاعر بودن را برای خودش یک امتیاز می دانست.فکرش را بکنید،مردی با قهوه ای چشم های شما بخوابد و شاعر شود.با قهوه ای چشم های شما بیدار شود و شاعر شود.هر وقت نگاهم می کرد از چشم هایش غزل می بارید.
می گفت:اعتبار داده ای به وزن و قافیه ی شعرهایم.
می گفتم:اعتبار گرفته ام از امضای پای شعرهایت که مخاطب خاصش منم.
دوتایی اعتبار بخشیدیم به جهانی که انگار قبل از آشنایی ما دو نفر،خالی از آدم ها بود.شهر قشنگ شده بود.
یعنی قشنگش کردیم.من و او.نشسته بودیم در بالاترین نقطه ی شهر.نگران رفت و آمد آدم ها که وای اگر یکی شان آشنا باشد.دستم را گرفت.مطمئن بود و صمیمی و من دیگر برایم مهم نبود چشم هایی که از کنار ما رد می شدند.سرم را گذاشتم روی شانه اش.شال آبی ام که خیلی دوستش داشت رها شد.موهایم ریخت روی پیشانی ام.
گفت:دست نزن،مرتب شان نکن.می خواهم موهایت را آشفته ببینم.
با ناز خندیدم و جان گرفتم در امنیت شانه اش.زمان انگار برایش ایستاده بود به وقت تماشای چشم هایم که گفت:دختر،سادگی قلبت ریخته شده است توی چشم هایت.
به تماشای رژ صورتی ام که دوست داشت و لبخندی که عاشقش کرده بود.به تماشای من.منی که هنوز بعد از رفتنش با دلم کنار نیامده ام بروم در بالاترین نقطه ی شهر بنشینم که ثبت کرده است قول وفاداری مان را.که بمانیم برای هم حتی اگر تقدیر نخواهد.آن وقت زل زدیم به بازی ابرها.
گفتم:بیا پیش بینی کنیم سرنوشت ابرها را.ساده بودیم که خیال می کردیم عشق هم مثل هواشناسی ست.
چه ساده تر من! که گمان می کردم تمام سطرهای تنش،قلبش و ذهنش را بلدم.که وقتی رنگ قهوه ای چشم شعرهایش بشود سیاه،بگذارم به حساب این که خب شاعر است و از مغزش در رفته است.که وقتی در شعرش سر کوچه ای بوده،من خیالم راحت باشد کوچه ی ما بوده است.شما جای من،یک هزارم ثانیه هم به فکرتان می رسد که عشق تان نیمه شب برود سر کوچه ی رفیقش بایستد و برای زنش شعر بگوید.
وقتی بی محلی هایش شروع شد یک هزارم درصد هم نگذاشتم به پای زنی که تازگی ها پیدایش شده بود.
آخ دنیا!نفرین بر تو آن لحظه که یک مرد و یک مادر لاس می زنند با هم.
من خیانت را بو نکشیدم.بر عکس تمام زن ها.مسلمان خوبی می شدم اگر آن قدر که به او ایمان داشتم،خدا را باور داشتم.
یک روز زنگ زد و بی مقدمه پرسید:اگر نرسیم به هم تو ازدواج می کنی؟
گفتم:نه.
گفت:همیشه یادت باشد در قلب و ذهن من، زن من تویی.گیرم که اسمت توی شناسنامه ام نباشد.
این را گفت و آن قدر مرد نبود که بقیه اش را بگوید.لعنت به رفتن های بی خداحافظی.مدام به دلت قول می دهی که بر می گردد.بی خبر بودم از او.بی خبر بود از من.
خبر در شهر پیچید:فلانی با زن فلانی ریخته اند روی هم.
نگاه نیلوفر سنگین شده بود بر دستم هایم که می لرزید.

پری پرسید:دلت برایش تنگ هم می شود؟
گفتم:خیانت،قلب و روح آدم را می کشد.آدم دلش برای قاتلش که تنگ نمی شود.
پری تف کرد به ذات تمام مردها.نیلوفر فحش داد به تمام مردها.من نفرین کردم زن رفیقش را.
از یکدیگر خداحافظی کردیم.من بدو بدو خودم را رساندم به پیتزا فروشی نبش خیابان.
جایی که "آقای میم" پیتزا می خورد.آقای میم دست هایش خیلی بزرگ است.آن قدر بزرگ که به گمانم می تواند دنیا را بغل کند.در ذهن خودم،دستش را مشت می کنم که قلبش را اندازه بگیرم.قلبش خیلی بزرگ می شود.آن وقت از خودم می پرسم:لابد اگر بخواهد به زنی خیانت کند،می تواند تمام زن های دنیا را توی قلبش جا بدهد،نه؟
البته اگر از پشت روزنامه های عصر هر روزش،حواسش به زن ها باشد.خیلی وقت پیش او را دیدم که آمد در دورترین نقطه ی پیتزا فروشی نشست.غرق شد در روزنامه اش که کوچک می نمود در دست هایش. یک جور بازی شده است برایم.این که هر روز عصر بروم در چند قدمی اش بنشینم و تک تک حرکت هایش را مرور کنم.هر چند حالا همه را از حفظ شده ام.
اسمش را نمی دانستم.برای همین پیش خودم صدایش می زدم:بابا دست دراز.
تا این که یک بار،یک نفر صدایش زد:آقای میم.من از آقای میم خوشم نمی آمد.نه که بدم بیاید نه.
فقط فکرم را مشغول کرده است.شاید چون زیادی ساکت است.زیادی غمگین است.زیادی تنهاست.
زیادی روزنامه می خواند و از همه جالب تر وقتی است که پیتزایش را می خورد.برش چهارم را هیچ وقت نمی خورد.اولی،دومی،سومی.به چهارم که می رسد مکث می کند.فکر می کند.سرش را می گذارد روی میز.بلند می شود.به جایی دور نگاه می کند.می نشیند و بقیه ی پیتزایش را می خورد.برش چهارم برایم شده است معما.مثل اخم بین دو ابروی آقای میم.
آقای میم فقط یک بار مرا دید.فقط یک بار من خنده اش را دیدم.وقتی منتظر بودم برسد به آیین همیشگی برش چهارم،بلند عطسه کردم.نه که از خنده اش خوشم بیاید نه.اما وقتی یک نفر که با خودش هم قهر است با تو بخندد،آدم فکرش مشغول تر می شود.
من به دست های آقای میم فکر می کنم.به حواس پرتش از آدم ها.به چشم هایش که حرف نمی زند.به صورت سنگی اش که شبیه هیچ شاعری نیست.کاش آقای میم زمینی نباشد.مردهای زمینی با دروغ می آیند و با دروغ می روند.من دیگر از آن ها می ترسم.دلم می خواهد مثلا از یک سیاره ی دیگر باشد.
آن وقت با او دوست بشوم.در رویاهایم،آقای میم فرا زمینی به من می گوید:من شعر بلد نیستم،اما مردانگی را بلدم. من کوچک می شوم در دست هایش.
شب یلدای یک هزار و سیصد و چند درد،در گوشه ای از شهر پری در خانه اش نشسته بود.انار می خورد و به فال حافظ می خندید.محمد آن زن را از زندگی اش دور انداخته بود.در آمد و رفت های محمد التماس بود.پری گفته بود:جای زخمش هنوز خوب نشده است،خوب هم نخواهد شد.بیم دارم و ناامیدم از مردی که در اتاق خواب خانه ی خودم با زنی خوابیده است.
در زدند.محمد انگار یک ساعت قبل از خانه بیرون رفته است،آجیل،میوه و شیرینی خریده بود.پری نگاه کرد به دست های محمد که پر بود.یک نفر توی ذهنش گفت:یادت که نرفته است،دست هایش آلوده است.
پری آن ظهر لعنتی را بالا آورد:برو.نباش جایی که من هستم.نه می بخشم.نه فراموش می کنم.بگذار من و دخترم در دنیای کوچک مان تنها باشیم.
در گوشه ای دیگر از شهر،دختری که دیوانگی را خوب می فهمید لباس عروس پوشید.ایستاد مقابل عروس و داماد.از ترس توی چشم هایشان جنون گرفت.افتاد به پای عروس.التماس کرد اجازه بدهد یک دور با ایرج برقصد و قول داد برای همیشه برود.
دست ایرج را گرفت.به اندازه ی سهمش از زندگی،چرخ زد.رقصید.خندید.گریست.ایرج را بغل کرد.بوسید.
خوشبخت شد و رفت.سر قولش هم ماند.برای همیشه رفت.
صبح روز بعد،شب ترین نیلوفر دنیا،شد تیتر درشت روزنامه ها:دختر جوانی مقابل خانه ی نامزد سابقش خودش را آتش زد.
و در دنج ترین گوشه ی همان شهر،دختری از جنس رویا به مردی که دست هایش خیلی بزرگ بود گفت:
برش چهارم پیتزا مال من باشد؟
99
کامنت بنویسید...
نجوا آرام , najva_aram
جمعه 15 شهریور ، 01:27
ادم میتونه هزار بار این متن رو بخونع.... درست هزار بار کلمه ب کلمه... عالی بود
ادامه
          , smhks
پنجشنبه 24 مرداد ، 11:58
ادامه
کژال  , 65kazhal
پنجشنبه 24 مرداد ، 06:55
زیبااااااااااااااااابود
ادامه
آخرین مطالب مهرداد
لطفا عاشق مردان شاعر شوید.... به ساغر نقل کرد از خم، شراب آهسته آهسته برآمد از... رعناچشمهای کشیده داشت؛از آنهاکه آدم را محوخودش میکند.... بنظرم :: ----------------- احتیاط در سخنوری از برجسته... زندگی زیباست .... ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﺧﯿﻠﯽ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﻣﻘﺪﺱ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ... به مردها احتمالاً بر می‌خورد، اما همیشه فکر می‌کنم... راستش را بخواهی ساده ترین کار جهان این است که مرا... هنوز هم دارند مخفی کاری میکنند، حتی در عشق، من می... *میانسالی سن عجیبی است!... دلزدگی بدترین حس دنیاست.... هنراول:موسیقی هنر دوم:مجسمه سازی هنر سوم:نقاشی هنرچهارم:ادبیات... آدمیان به لبخندی که بر لب ها می نشانند و به احساس... هنگام‌ شنیدن‌ نامت‌ قول‌ داده‌ام‌، هنگام‌ شنیدن‌... یک نگاه.... پدر یاناروس شرم نمیکنی؟... از میان یاد اوری های فیس بوک روز نوشت های لیلی بخشی... وابستگی بادلبستگی فرق دارد: یادمان باشد ، اگر كسى... مهرداد خان تولدتون مبارک زندگی‌ ات سرشار از خوشبختی و هوای تازه روز زمینی... تولدتون مبارک آقا مهرداد حال دلتون همیشه خوب:) ... پروانه ای, آن سوی آسمان,مال من است و من .... ﮔـﻴـﺮﻡ ﺩﻭﺳـﺖ ﺩﺍﺷـﺘـﻦ ﺑـﺪﻭﻥ ﺳـﻨـﺪ ﻋـﺠـﻴـﺐ ﺑـﺎﺷـﺪ !... همین یه بیت شعرو اگه درک کنیم دیگه نیاز به هیچ دین... معشوقه های قدیمی.... در یک نظرخواهی از سالمندان بالای 85 سال درباره بزرگترین... داستان: برش چهارم پیتزا مال من باشد؟... بعضی حرف ها رو باید قبل از اینکه خیلی دیر بشه بگی... دمی که یکبار خطا کرده باشد و پاش لغزیده باشد و بعد...