نرم افزار اندروید کلوب
مهستی  آشنا , honeybunch

مهستی آشنا

   بود آیا که  زِ دیوانه ی خود یاد کند             آنکه زنجیر به پای  دل شیدا زد و رفت
مهستی  آشنا , honeybunch

مهستی آشنا

مطالب
98/07/1 03:35

قسمت بیست و دوم داستان مادر بزرگ روزها بسرعت میگذشتند...

قسمت بیست و دوم
داستان مادر بزرگ

روزها بسرعت میگذشتند و با سرعت بیشتر مهاجرین از استانهای فارس و اصفهان و شهرهای دیگر خوزستان سرازیر این شهر ی که تابستانهایش پوست از تن ادمیان میکند و زمستان کوتاهش تا مغز استخوان نفوذ میکرد سرازیر بودند. شهر 24 ساعته در حال توسعه و ابادانی بود دیگر کسی انجا را عَبادان نمیگفت شهرتش آبادان بود. در بازارهایش اجناسی وارد میشد که در کمتر شهری از ایران وجود داشت . در این زمان بود که جواد خانه را اماده میکرد و مطبخی هم در کناره دیوار حیاط ساخت ، در حین ساختن فکر میکرد منیره بانو آن مطبخ که به بزرگی این حیاط بود با رفهای بزرگ و پهن و زیر رفها جایی برای هیزم و ظروف مسین غذا پزی اصفهان کجا و انچه من در سه کنج این حیاط ساخته ام کجا ، اما میدانم تو شکوِه نخواهی کرد ، خداوند از تو اسطوره گذشت ساخته با این هم خواهی ساخت . با همه کوچکی جای همه چیز داشت . چون در ابادان دیگر نیازی به غرابه های ابغوره و ترشی جات جای هیزم لازم نبود.
روزی ماریا به پاتریک گفت اگر خواستی به خانه جواد بروی مرا هم همراه کن چون همشهری است و ابرومندند ببینم چه چیز لازم دارند بروم و برایشان بخرم. وقتی ماریا وارد خانه جواد شد فریاد زد "اصفهانی قانع است اما با قناعت خوب زندگی میکند " عجب مطبخی ، اقا جواد فردا برو یک پریموس (فرمِز) برای پخت و پز بگیر شنیدم چراغ خوراک پزی سه فتیله به بازار امده میخواهم بخرم یکی هم برای شما میگیرم اخه اصفونی بی برنج غذا نمیخورِد . براشون پیغوم بده که سماور یادی شون نرِد . راسی اقا جواد به بِچا بگید یه صندوق برای یخ براتون درست کونند که از واجباتِس ، حبانه یادِدون نرِد، یه کرسی وار هم برا تو اشپزخونه لازمِس . همه نوشته شد که بخرند. جورج مغازه را روبراه کرد ، طاقچه بندی نمود و پاتریک هم یک حمومچی (حمام کوچک) گفت درست کنند با یک بشکه تمیز شده برای اب . البته در ان زمان یک حمام عمومی اقای زر درست کرده بود که اب در بشکه ریخته و زیرش را با هیزم گرم میکردند و بشکه اب سرد هم بود که قاطی میکردند. ( حمامها در شهرهای بزرگ ایران تون برای اب گرم کردن داشتند که تونتاب خار شتر را در تون ریخته و اب گرم تهیه میکردند و ان ابگرم وارد خزینه ای میشده که مردم استفاده میکردند) البته مستراحی تمیز و کوچک هم که در خانه بود با سیمان روبراه کردند و اب فاضلاب در جویهاییکه بوسیله شرکت نفت کنده شده بود میریخت و به دریا واریز میشد.
در اصفهان اقای محمد جعفر کازرونی به کمک اوستا باقر و خانواده رفته و تمام اثاثیه انها را بار کامیون کرده و برادر زن اوس باقر هم بهمراه کامیون عازم ابادان شدند و دو روز بعد همه اهالی با اتوبوس راهی ابادان شدند.
اتوبوس به ابادان رسید و جواد منتظر انها بود . بنا به دعوت شاهرخ میرزا اقای کازرونی بمنزل ایشان که در منطقه بوارده بود رفت و خانواده اوسا باقر هم مهمان اقای زند بودند.
دو روز بعد کامیون اثاثیه رسید و مستقیم بمنزل جواد رفت – همه دوستان و خانواده مشغول فرش کردن خانه و روبراه کردن اثاثیه بودند . خانه کاملا راحت و قابل زندگی بود . اما مشکل اب لوله کشی بود چون در اصفهان از اب چاه در خانه استفاده میکردند و حالا باید اب را با دَلِه (بشکه سبک) میاوردند و در منبع بزرگی که پاتریک پیش بینی کرده و لوله ای به ان وصل کرده بودند میریخت تا ان منبع پر شود، البته جلوی انرا حوضچه درست کرده برای شستن ظروف و غیره. با اینکه پمپ اب که شرکت نفت بر سر نهر هایی که اب دریا به ان میریخت نزدیک بخانه بود اما کاری خسته کننده بود چون دور پمپ اب را زنان محلی و بقول اصفهانیها قُربِتی پر کرده بودند و تا نوبتشان شود فقط جنجال و پشت سر دوست و همسایه حرف زدن و بچه هایشان در ان نهرها به شنا و تنگ تنگو ( از اینور دیوار نهر به ان ور نهر دویدن) و سر و صدا ی بسیار . باز جواد به تنگ امده بود و از اقای زندی پرسید با این معضل چه کند. گفت ما سقایی داریم که از همان پمپ نزدیک خانه شما برای ما اب میاورد باو میگویم که برای شما هم بیاورد . به بچه ها هم میگفت "اب کم مصرف کونید زن عمو شومام کمتر ابکشی کونید " قشقرقی به پا شد که خدا میدونِد و بس " حالا ما اومدیم که گفتیم ابادان بهشتِس ، مگه ما را به اسیری اوردِی . " صدای جواد برید و وقتی سقا امد گفت روزی دوبار این بشکه ها را پر اب کند. باز یکی از اطاقهای پایین دم در شد متعلق به مهر بانو و جواد یکی هم برای اوسا باقر و مادر و اطاقهای بالا یکی شد مهمون خونه و یکی دیگه برای بچه ها. مدتی را به گذراندن میهمانان و پذیرایی از انها گذشت هر کس هر چه یاد گرفته بود به انها یاد میداد از کجا خرید سبزی و میوه گوشت که خانم معمار به ماه منیر گفت فردا من میام و شوما را میبِرم بازار .
از اینطرف رد اصفهانیها و از انطرف شیرازی ها بهم مرتبط شدند و زندگی شهری اغاز شد.
اقای کازرونی هم منسوجاتی را که اورده بود بعلاوه انچه از هندیها و انگلیسها میخریدند مغازه جواد را پر و پیمون کردند و بامید مشتری . اقای کازرونی خیلی امیدوار بود و مرتب به جواد میگفت یه ششماهی باید از جیب بخوری که من فکر میکنم تو نماینده ما هستی و من کمکت میکنم برای خرید منسوجات از هندیها و انگلیسها و مقداری چلوار اعلا و پارچه زیر شلواری برایت میفرستم . دل نگران نشو هر وقت هم پول خواستی از شازده شاهرخ بگیر حسابش با من اما دلسرد نشو از مشتری نداشتن حالا هر کی میاد با همون شلوار دبیتش میاد و سال بعدش کت و شلواری میشه. من جای بدی سرمایه گزاری نمیکنم .
ادامه دارد

99
کامنت بنویسید...
بهزاد بهزاد , behzaaaaaaad
شنبه 6 مهر ، 12:54
چقدر دلم میخواست در آن روزگاران می زیستم .
ادامه
مهستی  آشنا , honeybunch
پنجشنبه 4 مهر ، 16:30
ساسان همینکه امدی کامنتی گذاشتی و پاک کردی و رفتی خبر از سلامتیت داد
ادامه
مهستی  آشنا , honeybunch
پنجشنبه 4 مهر ، 16:29
شیرینکم - ابادان امروز را ندیده ام . اما میگویند اباد شده
اما مردمش ان پرمحبتها و پر موسیقی و پر غم شروه خوانان دشتستانی نیست.
ادامه
مهستی  آشنا , honeybunch
پنجشنبه 4 مهر ، 16:27
مرجانم باید اینها نوشته شود
ابادان باید باز نویس شود . نسل 50 که در ابادان متولد شدند چیزی بیادشان نمیاید. ابادانیهای نسل 60 هیچکدام دیگر در ابادان بدنیا نیامدند . ابادان مانده بود در اتش و خون
بگذار بدانند زیباترین شهر خاورمیانه را داشتند .
ادامه
مرجان  , maaarjan_43
چهارشنبه 3 مهر ، 09:56
مادری ننویس اینارو
آه از نهادمون بلند میشه
خوزستان چی بود و چی شد؟
پدر و مادر منم بعد از ازدواج رفتن خوزستان گرچه من ندیدم اون چیزارو ولی انقدر که وصفشو از والدین خودم و همسرم شنیدم انگار که بودم و دیدم
شنیدم که استور شرکت نفت چه جایی بوده
بریم و بوارده
باشگاه شرکت نفت
باشگاه تنیس دختران
و....
پارسال برادرم رفته بود ابادان میگفت که فقط باید بحالش گریست
ادامه
شیرین فروغان , khan0mgoll
سه شنبه 2 مهر ، 23:22
آه آبادان .. آبادان ..
فرزند زخمی ایران
ادامه
عسل احمدی , asal_ahmadiii
دوشنبه 1 مهر ، 20:07
خیلی شنیدم از خوبی های آبادان الهی باز آباد بشه
ادامه
  , tamanna47
دوشنبه 1 مهر ، 19:37
مهستی بانو عزیزید
ادامه
مهستی  آشنا , honeybunch
دوشنبه 1 مهر ، 18:52
ارسینه یه بار دو تا از خواهرام داشتند میرفتند ابادان و باید مرا هم میبردند اما داداشم گفت او دیوانه میشود. بهانه اوردند و مرا نبردند اما فروغ میگفت خوب شد نیامدی من سر هر خیابان یا چهار راهی بحالت هق هق گریه میکردم. شهر ادم اونجاست که فامیلها باشند و دوستان گذشته
ادامه
آرسینه ب , arsineh70
دوشنبه 1 مهر ، 18:37
نرو مهستی، قلبت می ایسته. من اشتباه کردم مادرمو چند سال پیش بردم داشت خفه میشد از گریه.
ادامه
مهستی  آشنا , honeybunch
دوشنبه 1 مهر ، 09:15
گیسو جان
ادامه
مهستی  آشنا , honeybunch
دوشنبه 1 مهر ، 09:15
پونه جان - بعد از جنگ نرفتم چون دیگر نه ان دوستان و فامیلها هستند و نه ان مردم
ادامه
مهستی  آشنا , honeybunch
دوشنبه 1 مهر ، 09:14
تمنا جان محبت داری
اینها سینه به سینه بمن رسیده باید تحقیق کنم انروزهای ابادان را چون من وقتی ابادان را دیدم که همان عروس خاور میانه بود
ادامه
گیسو      , mashia
دوشنبه 1 مهر ، 07:16
ادامه
پونه  , yasiana
دوشنبه 1 مهر ، 07:07
عاااالی بود مادری من
و عکس اول هم:d
ادامه
  , tamanna47
دوشنبه 1 مهر ، 06:35
مهستی بانوی عزیز قلمِ زیبا و گیرایی دارید .خسته نباشید
ادامه
مهستی  آشنا , honeybunch
دوشنبه 1 مهر ، 03:37
بالاخره عمری ماند قسمت دیگری از مادر بزرگ درج شد
تا چه در نظر اید
ادامه
آخرین مطالب مهستی آشنا
ای-مان خرابم، مستم، از ان دست مستی که می می پرستم... آدمای دنیای من فعل هایی را صرف میکنند که برایشان... تقدیم به عشق تقدیم به پاسدار مِهر تقدیم به دوستی... ما مردمانی هستیم که به راحتی بهم دروغ میگوییم ولی... شب است و دیر وقت!... مرا خود با تو چیزی در میان هست و گر نه روی زیبا در... آدمهای خوب همیشه اول داستان لبخند به لب دارند در... قسمت بیست و دوم داستان مادر بزرگ روزها بسرعت میگذشتند... یه سری ادما هستن تو زندگیم كه خیلی برام عزیزن ، كه... دلم تنگته مرد، مردِ من چرا رفتی چرا من بیقرارم بیا... بِچا مِگِه شوما نیمی خاین بخوابین سحرِس منکه خوابم... وقتی درخت نخلی قطع میشود گویی انسانی به قتل رسیده... من دلم می‌خواهد خانه‌ای داشته باشم پر دوست کنج هر... " .... تبریک بخودم کتاب رفت زیر چاپ و نمونه اش نارساییهای... نامه‌هایت در صندوق پستی من کبوترانی خانگی‌اند بی‌تاب... دلم تنگته چه دل تنگم ، برای فراموشی شب کمی پنیر و... بانو مهستی.... پیشاپیش 5 شهریور ﺳﺎﻟﺮﻭﺯ ﺗﻮﻟﺪ ﻳﮕﺎنه ﻣﻨﺠﯽ ﻋﺎﻟﻢ ﻣﺴﺘﯽ،... قسمت بیست و یکم داستان مادر بزرگ با حاج بهرام سلام... به فمینیسم ارتجاعی و غیر علمی اگر گفته سیمین با صدای... ای عاشقــان ای عاشقـان پیمانه را گم كرده ام دركنج...