شاه بلوط درختی , chestnut

شاه بلوط درختی

 می نوش که خورشید به میخانه درخشید
شاه بلوط درختی , chestnut

شاه بلوط درختی

مطالب تصاویر 3دوستان 159

97/07/1 00:25

حکایت امشب... مرد لاف زن

حکایت مرد لاف زن

یک مرد لاف زن, پوست دنبه‌ای چرب در خانه داشت و هر روز لب و سبیل خود را چرب می‌کرد و به مجلس ثروتمندان می‌رفت و چنین وانمود می‌کرد که غذای چرب خورده است. دست به سبیل خود می‌کشید. تا به حاضران بفهماند که این هم دلیل راستی گفتار من. امّا ...

شکمش از گرسنگی ناله می‌کرد که‌ ای درغگو, خدا , حیله و مکر تو را آشکار کند! این لاف و دروغ تو ما را آتش می‌زند. الهی, آن سبیل چرب تو کنده شود, اگر تو این همه لافِ دروغ نمی‌زدی, لااقل یک نفر رحم می‌کرد و چیزی به ما می‌داد. ای مرد ابله لاف و خودنمایی روزی و نعمت را از آدم دور می‌کند. شکم مرد, دشمن سبیل او شده بود و یکسره دعا می‌کرد که خدایا این درغگو را رسوا کن تا بخشندگان بر ما رحم کنند, و چیزی به این شکم و روده برسد.



عاقبت دعای شکم مستجاب شد و روزی گربه‌ای آمد و آن دنبة چرب را ربود. اهل خانه دنبال گربه دویدند ولی گربه دنبه را برد. پسر آن مرد از ترس اینکه پدر او را تنبیه کند رنگش پرید و به مجلس دوید, و با صدای بلند گفت پدر! پدر! گربه دنبه را برد. آن دنبه‌ای که هر روز صبح لب و سبیلت را با آن چرب می‌کردی. من نتوانستم آن را از گربه بگیرم. حاضران مجلس خندیدند, آنگاه بر آن مرد دلسوزی کردند و غذایش دادند. مرد دید که راستگویی سودمندتر است از لاف و دروغ.
99
کامنت بنویسید...
کژال  , 65kazhal
شنبه 7 مهر ، 17:16
ادامه
رضا آزرم , storm2002
سه شنبه 3 مهر ، 19:28
جالب و آموزنده بود
ادامه
دنیا  , maajaan11
دوشنبه 2 مهر ، 18:20
لایک
ادامه
آزاد رود  , azad_444
دوشنبه 2 مهر ، 03:05
من شنیدم که یه روز یادش میره دنبه یزنه به سیبیلش ....داره از خونه وارد کوچه میشه و بزرگان هم منتظرش، پسرش با دنبه و با عجله میره دنبالش و در جلوی دوستانش میگه : بابا سیبیلتو چرب نکردی.
ادامه
  , bahaaar.a1985
یکشنبه 1 مهر ، 14:46
فک کن
ادامه
حجت  , hn1362
یکشنبه 1 مهر ، 14:24
عالی
ادامه
  , babajundusetdaram
یکشنبه 1 مهر ، 09:36
++
ادامه
آخرین مطالب شاه بلوط درختی
داستان کوتاه : کفشدوزک ها مرا تا پای مسلخ برد و با لبخند آبم داد نگاهم کرد.... بعضی وقتها با خودم فکر میکنم.... یارب#نظرت#برنگردد یک شب پر از آرامش یک دل شاد و بی غصه یک زندگی آروم... (شب_ترانه ای) آرام با مهرداد هویدا بدون متن وقتی مطالب اقای عظیمی می خوندم یک داستانی یادم آمد.... درخت‌ها هم حرف می‌زنند ... درخت‌ها هم حرف می‌زنند ... درخت‌ها هم حرف می‌زنند ... هر چه کمتر شود فروغ حیات رنج را جانگدازتر بینی سوی... کاش آدمها از حرفهای تلخی که میزدن با خبر بودند .... گله از فراق یاران و جفای روزگاران نه طریق توست سعدی... بدون متن بدون متن قربانگاه عشق یک مرد عشق را پاس می دارد یک مرد هر... داستان: کنار مرغ پا کوتاه مجید دانش آراسته – کتاب... لحظه ای در گذر از خاطره ها ناخودآگاه دلم یاد تو کرد... یک لیوان چای مهر با دو حبه قند محبت و یک دنیا عشق... چشم تو شهر فرنگی ست که دیدن دارد حسین دهلوی چشم تو... حکایت مرد نابینا و مرد فضول حکایت مرد و عقرب مردی عقربی را دید که در آب برای... عاشق زنی مشو که می اندیشد، که می داند، که داناست،... قصه برای کودکان قصه کودکانه دو درخت همسایه در یک... طنازی شعر شهریار/ دعوای درخت گردو و چنار نبض منو قلب تو با هم زده درخت زیبا درخت زیبای من سال گذشته نهالی داشتم بردم... همیشه میگن ما نسل سوخته ایم نه ما نسل سوخته نبودیم... مرد ها را میشناسی؟...