نرم افزار اندروید کلوب
احمد شاملو , shamlouclub

احمد شاملو

احمد شاملو , shamlouclub

احمد شاملو

22,452نــــفــــــر
عضو شده اند
22,452نفر عضو شده اند
انجمـن احمـد شاملو، بـزرگتـرین انجمن هنـری مجـازی فارسی زبـان دربـاره ی شاملو می باشد. مسئـولیت خـود را پـرداختـن به هنـر و دغدغـه های انـسان معـاصر می داند و تلاش دارد گـامی بـرای بهبـود همـوندان خـود برداشتـه باشد. ایـن هـدف نیـازمند مشارکـت و پویـایی شما اعـضای ارجمنـد است.انجمـن احمـد شاملو، بـزرگتـرین انجمن هنـری مجـازی فارسی زبـان دربـاره ی شاملو می باشد. مسئـولیت خـود را پـرداختـن به هنـر و دغدغـه های انـسان معـاصر می داند و تلاش دارد گـامی بـرای بهبـود همـوندان خـود برداشتـه باشد. ایـن هـدف نیـازمند مشارکـت و پویـایی شما اعـضای ارجمنـد است.مشاهده کامل مشخصات
10 دی 1383
..

وارتان بنفشه بود

گل داد و مژده داد
زمستان شکست
و رفت ..

اعضاء

  • محمدرضا  , diaco13
  • بهرام الیاسی , bahramelyasi
  • سحر شکیبا , parva33
  • افشین عینی زاده , afshin3
  • 22452 نفر

    morebox img

کلوبهای مشابه

  • حافظ , hafeza
  • آخر خط , Akhare_Khat
  • مهدی اخوان ثالث , m_ahavan
  • نیما یوشیج , nimaclub
  • با شاملو , by_shamloo
  • میرزاده ی عشقی , mirzadeh_eshghi




لیست بحث ها تنها برای اعضای این کلوب مقدور می باشد.
احمد شاملو , shamlouclub
سینـمای کمدی رومانتیـک و سازگاری آمریکـایی
  شاید آسانترین و البته پر دردسرترین تعریف برای جریان کمدی رومانتیک در سینمای کلاسیک آمریکا ، بسنده کردن به این باشد ؛ تلفیق کمدی و رومانس !اگرچه می توان با قدری دست و دلبازی در عرصه ی ژانر ، تاریخ این شکل سینمایی را به " روشنایی های شهر / چاپلین " گسترش دهیم ولی بهتر است کمی مراقبت بیشتری لحاظ کنیم و ظهور این جریان را تا " یک شب اتفاق افتاد / فرانک کاپرا " به تعویق اندازیم چرا که " روشنایی های شهر " بیشتر از آن که تلفیقی هم نهادین از کمدی و رومانس باشد ، رومانسی با لحظاتی کمیک در روایت است.
  مشخص است که ما در پی تعریفی دیالکتیکی برای هم وزن کردن ِ کمدی و رومانس تا حصول یک هم نهاد ،هستیم . این که چگونه کمدی و رومانس توانسته اند محل ظهور یکدیگر باشند و پتانسیل های تقابلی شان به یک وزنه در جهت تقویت یکدیگر تبدیل شوند را می توان به عنوان پرسش بزرگ ، طرح کرد. اگرچه در ظاهر به نظر می رسد انعطاف پذیری گونه ی رومانس سبب آن می شود ، ولی این که رومانس در برابر، گونه هایی چون فیلم نوآر ، وسترن ، فیلم های جنایی و ... از خود مقاومت نشان می دهد ، پذیرش این انعطاف پذیری را با مشکل مواجه می کند که بعدتر به آن می پردازیم ولی در نخست باید علت مقبولیت چنین فیلم هایی را از دهه ی سی تا پایان دوران کلاسیک سینمای آمریکا ، احتمالن در دهه ی شصت پی گرفت . دهه ی سی ، دوران بازگشت محتاطانه ی امیدهایی بود که در جریان " رکود بزرگ " از دست رفته بود . اگر تا پیش از دوران رکود ، آمریکایی سرخوش ، به اسلپ استیک ها و ملودرام های سرخوشانه ، بسنده کرده بود ، دوران رکود نوعی بالندگی فکری بدبینانه را به ارمغان آورد که دیگر با آن میزان فریفتگی ، ارضا نمی شد و حتا سلیقه ی آمریکایی در دوران احیای سرخوشی "روزولت " نیز به آن شکل اولیه باز نگشت و نیاز به هویت سینمایی جدیدی داشت که هم از یک سو نوستالژی دوران پیش از رکود را زنده کند و هم از سوی دیگر رسوبات خودآگاهی بدبینانه ی دوران رکود را در نظر بگیرد و کمدی رومانتیک به شکلی موفق می توانست این نقش دوگانه را بپذیرد.
کمدی رومانتیک از یک سو همان قصه ی عاشقانه ی همیشگی را تعریف می کرد و از سویی دیگر روابط موجود در آن را هجو می کرد و در عین حال مخاطب خود را درگیر اندیشه ورزی های سینمای اروپا نمی کرد که این می تواند به دلیل روحیه ی پراگماتیکی پرسوناژهای سینمای آمریکا و صنعت استودیویی( و تمایل بیش از حدش برای برآوری نیازهای طبقه ی سینمارو که عمدتن طبقه ی بورژوا بودند)، باشد .

بورژوازی قلب تپنده ی آمریکاست و مناسبات این طبقه به طور مشخصی روی سلایق استودیوها موثر است. روابط استودیو با این طبقه جهت دهنده ی اصلی گرایش سینمای هالیوود در آغاز پیدایشش بود. اولریش گرگور و انو پاتالاس در تاریخ سینمای هنری می نویسند :" سینماهای جدیدی که استودیو ها بنا کردند موجب شد تا طبقه ی بورژوازی نیز که تا آن زمان مخالف سینما بود به آن جلب شود و سینما خصلت پیشین خود را به عنوان سرگرمی کارگری از دست داد " . این طبقه ی جدید که به تازگی به سوی سینما گروییده بودند مشخصن از سینما انتظارات طبقاتی خود را داشتند . فیلم های کمدی رومانتیک دهه ی سی به بعد نیز از این قاعده مستثنا نبودند . قصه ی دختری از طبقه ی متمکن نیمه اشرافی یا اشرافی که به شکلی تصادفی با یک مرد از طبقه ی متوسط آشنا می شود ، عاشقش می شود و در نهایت میان گزینش بین نامزد متمکن و نیمه اشرافی اش و مرد طبقه ی متوسط ، دومی را انتخاب می کند ، الگویی رایج احتمالن پس از " یک شب اتفاق افتاد /ساخته ی فرانک کاپرا" بود . در تمام فیلم هایی از این دست ، این "طبقه ی متوسط " است که پیروز می شود و همین موجب ارضا ی حسی همذات پندارانه و در نهایت تبدیل به یک "پایان خوش " می شود . همانطور که رایج است گفته شود ، کمدی – رومانتیک بر محوریت ، عشق بنا می شود ولی کدام عشق ؟ عشقی که طبقه ی متوسط آن را تعریف می کند ، ترویج می دهد و اصالت می بخشد . عشق در این مفهوم یک گزینش آگاهانه و آزادانه است که متناظر با سنجش های فردی بدون تحمیل بیرونی است . در "داستان فیلادلفیا /جرج کیوکر" و هم چنین " یک شب اتفاق افتاد " ، دختر آزادانه تصمیم می گیرد که قید نامزد میلیونرش را بزند و به عشق واقعی (عشقی که طبقه ی متوسط آن را ، " واقعی " تعریف می کند ) بپیوندد و یا در "سابرینا/بیلی وایلدر" و هم چنین "عشق در بعدازظهر/ بیلی وایلدر" ، این میلیونر متمکن است که آزادانه تصمیم می گیرد از منش طبقه ی خود عدول کند و به عشقی که طبقه ی متوسط به آن معنا می دهد ، دل بسپارد و هالیوود اصرار می کند که فقط در این صورت است که میلیونر به " خودآگاهی " می رسد . در " نینوتچکا " ، الگوی بولشویکی مجبور می شود در برابر این عشق تسلیم شود و نینوتچکا یاکوشوا پس از این تسلیم است که هم از یک سو به شخصیت فردی خود بها می دهد (با پشت کردن به آرمان های شوروی و ارزش نهادن به فردیت خودش) و از سویی دیگر به " آزادی " می رسد . " در خارش هفت ساله / بیلی وایلدر" مرد قصه در نهایت میان وسوسه های خودش (که از نظر بورژوازی غیراخلاقی هستند) و مرام های بورژوازی (عدم خیانت به خانواده ) ، مرام های بورژوازی را بر می گزیند و با سرخوشی از انتخاب خود ، به پالایش روانی می رسد و در " تعطیلات رمی / ویلیام وایلر" وقتی شاهزاده خانم به عشق خود (جو برادلی خبرنگار ) نمی رسد و مجبور به بازگشت به الگوهای طبقه ی اشرافی می شود ، یک پایان تلخ رخ می دهد ولی آنچه سبب می شود که پایان تراژیک نباشد ، اطمینان قلبی تماشاگر از این است که لااقل شاهزاده خانم معنای واقعی عشق را چشید و این وقتی محرز می شود که شاهزاده خانم علی رغم آن که باید تمام شهرهای اروپا را یکسان دیده باشد (اصرار بیرونی از جانب طبقه ی خودش ) در جواب یک خبرنگار ، " رم " را بر می گزیند (آگاهی و آزادی شخصی ) .

این که چرا پیروزی "طبقه ی متوسط " ، نهایتن یک پایان خوش به ارمغان می آورد را می توان از الگوهای رفتاری طبقه ی متوسط استنتاج کرد . آمریکا هرگز رنگ اشرافیت و فئودالیته را به خود ندیده است و اتفاقن از این لحاظ که اشرافیت و موازین درون طبقه ای آن ، رنگ و بوی بریتانیایی داشت و آمریکایی ها با " بیانیه ی استقلال " شعف خود را از کوتاه کردن دست بریتانیا نشان داده بودند می توان دریافت که پیروزی طبقه ی متوسط و معیار های اخلاقی – عرفی اش ، در سینمای هالیوود ، "پیروزی بر آن دیگری بزرگ " است . طبعن روحیه ی طبقه ی متوسط دوران تکنولوژی و مدرنیسم در آمریکا که فاقد تاریخ پیشابورژوازی است ، در مقابل اشکال روایی اسطوره ای و روایت های تغزلی دوران اشرافیت سالاری (مثلن شکسپیری ) ، مقاومت می کرد و این مقاومت ناگزیر است یا در شکل رئالیسم متناظر با زمانه پیش رود و یا به شکل هجو آن " دیگری " .

ولی این عشق در فیلم های کمدی رومانتیک سینمای کلاسیک آمریکا چه تفاوتی با عشق های فاخر و اشرافی (مثلن شکسپیری ) دارد ؟

عشق در فرهنگ غالب اشرافی ، بیشتر به طریق یک قرارداد کنشی با موازین مشخص و از پیش تعیین شده توسط روابط درون طبقه ای ، تعین می یابد و به شکل شاخصی نقش های جنسیتی را مرزبندی می کند . این نقش های جنسیتی به شدت تمایل به ثبات کهن الگوهای خود را دارند و این ناملایمات و موانع بر سر راه رسیدن زوج به یکدیگرهستند که بن مایه ی درام را تشکیل می دهند . در " رومئو و ژولیت " در نخستین دیدارِ رومئو با ژولیت ، نقش ها شکل می گیرند . رومئو به سرعت عاشق می شود و ژولیت عشق رومئو را می پذیرد و معشوق می شود و یک بار برای همیشه تکلیف عشق مشخص می شود و در ادامه به ثمر رسیدن یا نرسیدن این عشق است که موضوعیت می یابد . این الگو حتا تا به امروز نیز کارکرد خود را در قالب "ملودرام " حفظ کرده است ولی آن چه سبب گسست جریان کمدی – رومانتیک ، از ملودرام می شود ، عدم تثبیت نقش های مشخص جنسی است و از این رو ، ناملایمات و موانع در راه رسیدن زن و مرد از شکل تحمیل بیرونی به شکل چند راهی های ذهنی و "انتخاب های ممکن " فردی تبدیل می شود . در کمدی رمانتیک ، زن و مرد هردو در پی تحمیل هویت جنسی خود به دیگری هستند و از این رو در ابتدا به جای پذیرش سر راست دیگری ، دیگری را انکار می کنند تا به این طریق تسلط جنسی بیابند .این رویه سبب می شود کمدی رومانتیک ورای شوخی های متداولش به نوعی کمدی پنهان دست پیدا کند که ناشی از اصرار دو طرف برای اثبات جایگاه فردی خودشان و انکار دیگری است وقتی پیتر وارن در " یک شب اتفاق افتاد " به الی می گوید : تو فقط برای من یک تیتر خبری هستی ! ، به رسمیت نشناختن جایگاه جنسی – فردی الی برای پیتر وارن است که کمدی می آفریند به این سبب رابطه در کمدی رومانتیک ، یا با نفرت آغاز می شود ، یا در اثر یک سود کاسبکارانه برای یک طرف (تقریبن همیشه مرد ) و یا در پی یک وسوسه ی جنسی ساده . در "تعطیلات رمی " و " یک شب اتفاق افتاد " ، طرف مرد ماجرا ، به این نیت رابطه را آغاز می کند تا بتواند یک مقاله ی پول درآر بنویسد . در " سابرینا " اگر دیوید با سابرینا (آدری هپبورن ) ازدواج کند پول هنگفتی از جیب لینوس (همفری بوگارت ) از دست می رود به این دلیل لینوس تظاهر به عشق سابرینا می کند تا دیوید را منصرف کند و در "داستان فیلادلفیا " ، دکستر هیون (کاری گرانت ) برای همکاری با "مجله ی جاسوسی " و هم چنین ارضای حس سادیستی اش دوروبر تریسی (کاترین هپبورن) می گردد و در "نینوتچکا " و " عشق در بعدازظهر " یک وسوسه ی جنسی ساده ی مردانه سبب آغاز رابطه می شود . مردان قصه های کمدی رومانتیک ابتدا به شدت از درگیر شدن در رابطه های عاشقانه سرباز می زنند و بدین طریق الگویی زن ستیز یا لااقل زن گریز را شمایل نگاری می کنند ،که از یک سو پاسدار مرزهای اگزیستانسیالیستی فردی شان است و از سوی دیگر درصدد صیانت از هویت جنسی برتر مردانه. (که احتمالن شکلی از میراث داری ، میراث مدرنیسم است ! ) و این الگویی است که بیشتر ژانرهای سینمای کلاسیک آمریکا سعی در پروراندن آن دارند ولی سرانجام ِ این تیپ های مردانه است که تمایز ژانری ایجاد می کنند . در فیلم وسترن ، این تیپ مردانه یا به شکلی لاقید از زنان پیرامونش کام می گیرد و آن ها را به حال خود رها می کند (هم چنین در فیلم های گانگستری ) و یا در سانتیمانتال ترین شکل ،عشق نهانی را در خود می کشد و زندگی جاده ای اش را پی می گیرد و یا در فیلم نوآر ، این تیپ ، ابتدا توسط femme fatal ، اغوا می شود ولی در نهایت پرده از روی دسیسه ی زن می کشد و او را یا نابود می کند و یا رها می کند . ولی عاقبت ِاین تیپ در کمدی رومانتیک چیست ؟ مرد پس از کشمکش درونی با خود عاقبت تسلیم عشق ابراز شده توسط زن می شود و به شکل آگاهانه و مختار ، عشق را انتخاب می کند .از این رو همانطور که رایج است فیلم نوآر ، وسترن یا گانگستری را فیلم هایی مردانه هستند ولی آیا می توان به این دلیل ، کمدی رومانتیک را گونه ای زنانه بدانیم ؟

ابتدا بهتر است تکلیف خود را با دو جزء ظاهری کمدی رومانتیک ،روشن کنیم . آیا کمدی و رومانس ، گونه هایی زنانه هستند ؟ اگر کمدی همانطور که فروید تشریح می کند ، مقاومت در برابر اقتدار باشد و نمود اقتدار را در جامعه ی مدرن ، مردسالاری آن بدانیم و با احتیاط به پرسش بنیادین لیزا مریل ، " آیا کمدی محملی برای رویدادهای زنانه است ؟" ، جواب مثبت دهیم ، می توانیم هرچند به شکلی سرسری ، آن را شبیه به رومانس بدانیم هرچند قاطعیت زنانگی رومانس بیشتر باشد . ولی آیا در مورد کمدی رومانتیک نیز می توانیم چنین قضاوتی داشته باشیم ؟ استنلی کاول در مقاله ی مهمش " در پی خوشبختی ؛ کمدی ِهالیوودی ِازدواج مجدد " مصرانه از ما می خواهد که کمدی رومانتیک در پی احقاق مساوات جنسی بین زن و مرد است که به طریق آن دو سوی رابطه ی عاشقانه می توانند حدود استقلال و وابستگی خود را تحقق بخشند ولی بلافاصله کاول زن را از آن رو که می تواند مرد را ببخشد ، عنصر محوری آن می داند .به نظر می رسد تصوری که کاول دارد قدری ساده انگارانه است !

"کاتلین رووی " در مقاله ی ارزشمند خود "کمدی ، ملودرام و جنسیت " به درستی به این نکته اشاره می کند که جریان کمدی رومانتیک ، ابتدا به زن امکان شورش موقت در برابر مردانگی را می دهد و حتا آن را به ظاهر تشویق نیز می کند ولی در پایان این شورش را به نفع قهرمان مرد به پایان می برد . در تمام آثار کمدی رومانتیک ، زن سعی در گریز و حتا مقاومت دربرابر استیلای مردانه دارد که به خصوص در برابر دو نوع آن ، پدر (و یا با گسترش لاکانی آن ؛ نام پدر ) از یک سو و قهرمان مرد سر راهش از سوی دیگر ، شکل بارز دارد . در " یک شب اتفاق افتاد " ، دختر تن به خواسته ی پدر مبنی بر ازدواج نکردن با نامزدش ، از زندانی که پدر برای او در کشتی درست کرده بود فرار می کند . در " عشق در بعدازظهر " و " سابرینا " ، دختر به حرف پدر اعتنا نمی کند و به ترتیب در پرونده های پدر را دستکاری می کند و با دیوید رابطه برقرار می کند .در داستان فیلادلفیا ، تریسی در برابر پدرش که مخالف ازدواجش با وستلی است ، می ایستد و در تمام این نمونه ها ، دختر دربرابر قهرمان مرد ابتدا در موضعی ستیزه جویانه قرار می گیرد و سعی در طرد قهرمان مرد دارد ولی در ادامه ، قهرمان مرد به " خواست پدر " تبدیل می شود و شورش موقت زن را سرکوب می کند . در غالب کمدی رومانتیک ها ، دختر ،ابتدا در برابر آن چیزی که پدر برای او ممنوع کرده بود ( مثلن ازدواج با یک میلیونر یا نجیب زاده ی اشرافی ) می ایستد ولی در نهایت با انتخاب قهرمان ِمرد ِ طبقه ی متوسط ، خواسته ی پدر را اجابت می کند . از این رو به نظر می رسد آن چیزی که " میشل سیوتا " ، "پدرسالاری اخته شده" در سینمای هالیوود می خواند ، لااقل در کمدی رومانتیک ، کمرنگ است .

در کمدی رومانتیک ، در نهایت این زن است که مرزهای استقلال فردی اش را می شکند و به قهرمان مرد ، اعلام نیاز می کند و مرد با حفظ تمامیت هویت جنسی اش عشق زن را می پذیرد و زن شورشی را به نظم نمادین بورژوازی باز می گرداند . نیچه ، کمدی را نتیجه ی مشخص شدن توخالی بودن یک تهدید می دانست و اینجاست که می توان این فرض را قوت بخشید که آیا شورش زن در این سینما ، یک تهدید توخالی نیست ؟
 

منابع :

۱. Stanley Cavell, pursuits of happiness; the Hollywood comedy of remarriage

۲. میشل سیوتا . رویای آمریکایی ؛ درون مایه های اساسی سینمای امریکا ج ۱. ترجمه ی نادر تکمیل همایون

۳ . اولریش گرگور ، انو پاتالاس . سینمای هنری اروپا . ترجمه ی هوشنگ طاهری

۴. کاتلین وری ، کمدی ، ملودرام و جنسیت . ترجمه ی عسگر بهرامی

۵.جیمز فایبلمن . کمدی در نظریه های معاصر . ترجمه ی علاءالدین طباطبایی
            میلاد روشنی پایان   سه شنبه 26 آبان 88        
ادامه
99
56
8
14
آرش زمانی , ezzatallahzamani
شنبه 22 تیر ، 21:21
سلام آقای شاملو بزرگترین شاعر ایرانه به نظر من
ادامه
حمید هامون , hamid_hamoun
یکشنبه 5 آبان ، 15:27
آرش جان این همه لطفت در برابر بامداد ستودنیست. اما همانگونه که هیچ وقت نمیگوییم آقای حافظ یا آقای سعدی به صلاح نیست که بگوییم آقای شاملو ، اینگونه ممیزات نه تنها احترام نیست بلکه نوعی کوچک شمردن می باشد
ادامه
احمد شاملو , shamlouclub
سرکوب یک هـویت / به بهـانه ی روز جهـانی زن
     
هویت چیست ؟ سؤالی که در اغلب مباحث فمینیستی به چالش کشیده می شود مبحث هویت زنانه و باز یافتن آن در جامعه مردسالار است . فمینیست های موج اول و دوم در تلاش بودند تا هویت زنانه را ازهویت مردانه در میان قوانین و رویکردهای جامعه ی مردسالار بازشناسند . هرچند که مبحث هویت یکی از مباحث چالش انگیز موج اول و دوم بود اما فمینیست های موج سوم که شامل فمینسیت های جهان سوم و فمینیست های پست مدرن می شد تعاریف جدیدتری از هویت ارائه دادند . جودیت باتلر در کتاب آشفتگی جنسی مسئله بحران هویت زنانه و مردانه را به چالش کشیده است و این نظریه را مطرح کرد که چیزی به نام هویت مستقل زنانه و مردانه وجود ندارد و جای هویت زنانه و مردانه می تواند در جامعه عوض شود.                                                                    
  فمینیست های جهان سوم هم به نقد هویت ارائه شده از سوی فمینیست های غربی پرداختند و آن هویت ارائه شده را با مغایر با رسوم و اخلاقیات جهان سوم قلمداد کردند . مسئله هویت هنوز هم بخش مهمی از مباحث فمینیسم را تشکیل می دهد . بازشناسی هویت و شناختن هویت زنانه در ایران همیشه با چالش مواجه بوده است . چگونه می شود یک هویت مستقل را باز شناخت ؟ به نظر می رسد که این پرسش با مشکلی جدی مواجه است . دلایل زیادی برای نشناختن و یا سرکوب این هویت وجود دارد .در ابتد باید دید که اساسا هویت زنانه در چه مواردی و در کجا نشان داده می شود . به طور کلی زنان چه در ایران و چه در هر جامعه دیگری ، هویت خود را از طریق هریک از جریانهای زیر آشکار می سازند. ادبیات : ادبیات بستر مناسبی برای رونمایی هویت زنانه و نشان دادن وجوه مختلف آن می باشد . اما این که چگونه این هویت آشکار می شود و در بستر ادبیات شکل خودش را نشان می دهد بسته به جامعه و محیطی دارد که در آن شخص رشد یافته متفاوت عمل می کند . این تفاوت در میان زنان ایرانی نیز صادق است . دو نوع هویت در بستر ادبیات زنان در جریان است هویت آن دسته از کسانی که در ایران به سر می برند و افراد خارج از ایران . با بررسی متون نوشته شده توسط این دو دسته تفاوت در بروز و نشان دادن هویت متفاوت مشخص می گردد . در ادبیات زنان ایران نوعی از هویت سرکوب شده به تصویر کشیده شده است که به دنبال یافتن آمال و آروزهای خود در نوشته هایشان می باشند . به نظر می رسد که پردازش به این نوع هویت در هر دو دسته ذکرشده از زنان ، مشترک است . در واقع می توان گفت که زنان با هویت واقعی خود در ادبیات می توانندبه جامعه ستیزی بپردازند و آن شکل رشدیافته ذهنی خود را در سطور ادبی جایگزین کنند . این به تصویر کشیدن هویت بسته به شخصیت نویسنده و یا شاعر متفاوت است ، گاهی ضعیف و گاهی هم قوی نمایان می شود و در بعضی موارد هم جرأت کافی برای نشان دادن و مشخص کردن هویت مستقل خودش را ندارد که نتیجه همان جامعه مردسالار می باشد . با این همه جایگاه مشخص هویت زنانه می تواند با تفسیر و تعبیر متون ادبی به دست آید و در ایران بستر مناسبی خواهد بود تا این چالشها را بدون هیچ ارجاعی مستقیم به خارج به تصویر بکشند و بیان کنند .   هویت اجتماعی : هویت اجتماعی نوع دیگری از آن هویت زنانه است که در اجتماع شکل می گیرد . ظاهر و نمود خارجی این هویت ممکن است با آنچه که در بستر ادبیات و یا سیاست شکل می گیرد تا حدودی متفاوت باشد . این تفاوت ناشی از سرکوب ، تابوهای اجتماعی و نرمهای غلط و رایج در جامعه است . در جامعه ای مثل ایران این هویت از منیت حقیقی خودش فاصله گرفته است و آن چیزی را که باید باشد ، پنهان می کند . عوامل اصلی که بر سرکوب این هویت اجتماعی اثر می گذارند می توانند از طریق رسانه ، از طریق سنتهای رایج و بعضا غلط اجتماعی ، سیستم های آموزشی نا درست و القائات مذهبی باشند . سرکوب واقعی یک هویت زنانه در جامعه مردسالار به خودی خود و به طرز نامحسوسی انجام می پذیرد . تمامی سیستم های حقوقی و قضایی در جامعه مرد سالار علیه این هویت عمل کرده و بازنمایی واقعی آن را به چالش می کشند . آنچه که امروزه ما از یک زن در جامعه می بینیم، همان هویتی است که به او القاء شده است و این باور در او تقویت شده که این هویت همان هویت حقیقی او ست . به نظر می رسد که با این توصیف ، یک نوع تضاد میان هویت اجتماعی و هویت حقیقی زن در جامعه باشد . این تضاد به صورت نا محسوسی در بستر جامعه در جریان است .   هویت سیاسی : هویت سیاسی هم تا حدودی در راستای هویت اجتماعی شکل می گیرد . این هویت با وجود فشارها و سرکوبهای فراوانی که برجامعه زنان می شود توانسته است تا حدودی ماهیت خود را حفظ کند . علاوه براین ، تجمعات و برابری خواهی، نمادی از این هویت سیاسی زنانه است که در راستای فعالیت های اجتماعی شکل می گیرد . اما همین نوع هویت هم نیز در چالش عظیمی با ساختها و زیر ساختهای روان در بستر جامعه شکل گرفته است . به طوری که در جامعه مردسالار پذیرش برابری سیاسی زن و مرد به آ سانی به دست نمی آید . در عین حال هم مردان هویت سیاسی زنان را نشأت گرفته از جامعه سیاسی مردانه می دادند و از پذیرش وجود این چنین هویتی به صورتی مستقل و خودآگاه اجتناب می کنند ، که این برداشت خود نتیجه نگرش سنتی و مذهبی رایح در جامعه مردسالار می باشد . در نتیجه این هویت نمی توانند به صورت هویت مستقل و بدون وابستگی به هویت مردانه نمود پیدا کند .   هویت فردی : مبدا هویت هر زن ایرانی و یا هر زن دیگر همین هویت فردی است . به طور کلی در مورد وجود این هویت بحث و جدلهای زیادی در مباحث فمینیسم شده است . برخی از فمینیست ها این عقیده را که هویت مستقلی به نام هویت زنانه در جامعه مردسالار وجود ندارد به باد انتقاد گرفته اند ، هویتی که در واقع همان بازتاب هویت مردانه در جامعه مردسالار است و به صورت مشخص نمی تواند وجود داشته باشد . هویت یک زن ایرانی مجموعه ای است از باید ها و نبایدها که به صورتی جامع د ر طول زندگی او شکل گرفته است . شکل گیری هویت فردی از نقطه مشخصی آغاز می شود و به تدریج تحت تأثیر عوامل اجتماعی ، فرهنگی و سنتی رشد کرده و به تکامل می رسد . اما در نهایت هویت فردی هر زن ایرانی در نتیجه قوانین و باورهای موجود با دو نوع تضاد مواجه می شود . دو نوع تضادی که با خود فرد و در نهایت جامعه او روبه رو است . اگر کسی هویت مستقل خودش را بخواهد نمایان کند مسلما با شکستن باورها و سنت های رایج در جامعه همراه خواهد بود در نتیجه هر فرد مجبور به کنار گذاشتن هویت حقیقی زنانه در جامعه خودش می باشد و درنهایت مجبور به تعقیب و دنبال کردن القائا ت و باورهای دیکته شده در مورد هویت خود می باشد .   با توجه به نکات ذکر شده می توان گفت که هویت در یکی از نمونه های گفته شده باید من ِواقعی خودش را به نمایش بگذارد به عبارت دیگر نشان دهد که چه طور می اندیشد و چه طور مراحل پیشرفت و سیر به سوی تکامل را در جامعه مدرن طی می کند . هویت در شرایطی که سرکوب شود از این مرحله دور خواهد شد و نمی تواند بازتاب حقیقی خودش باشد .   عوامل مؤثر در سرکوب یک هویت و عدم حضور آن به صورتی حقیقی می تواند به شرح زیر باشد . این عوامل به نوبه خود به چند دسته تقسیم می شوند که هر کدام از این عوامل می تواند برروی انواع هویتهای ذکر شده تاثیر گذارد . مهمترین این عوامل همان قوانین حاکم بر جامعه و رواج آنها در جامعه مردسالار می باشد که هویت زنانه را زیر سؤال می برد و آن را مخدوش می کند . رواج شیوه های سنتی و به ظاهر معمول که به نظر در راستای احقاق حقوق زنان می باشند نه تنها تأثیری در اجرای این حق نداشته است، بلکه به هویت واقعی زنانه ضربه می زند. قوانین رایج ازدواج مانند مهریه و شیربها که به منظور حقوق زن در نظر گرفته می شود تنها آن من حقیقی و مستقل آنها را به چالش می کشد و از آنها موجوداتی وابسته می سازد . در این رسوم این گونه به زنان باورانده شده است که باید مردی را برای ادامه زندگی خود و داشتن هویت اجتماعی داشته باشند ، بدین ترتیب هویت زنانه زیر سؤال رفته و تا حدی از بین می رود . در صورتی که برای احقاق حقوق زنان باید تغییر قوانین به نفع زنان باشد و آنها حق مساوی در اراده حق طلاق بدون هیچ قید و بندی داشته باشند . ازدواج و شیوه های غلط آن به عنوان نوعی از سرکوبگری هویت زنانه به شکل سنتی در جامعه در حال گسترش است و در واقع این شیوه های سنتی نوعی از بین بردن هویت و استقلال طلبی شخصیت زنانه است . این هویت در عین حال می تواند در ازدواج هم حالت مستقل خود را حفظ کند و نوعی سرکوب به حساب نیاید ؛وقتی که حق زن و مرد در قوانین طلاق و امورقضایی و حقوقی مربوط به آن و پس از آن یکسان باشد . عامل دوم رسانه و یا همان مولتی مدیا است . سرکوب هویت مستقل و مشخص زنانه به شدت در رسانه ها انجام می شود . همانطور که در موانع جنبش های فمینیسم به آن اشاره کردم این عامل یکی از عوامل مؤثر در سرکوب هویت حقیقی و در نتیجه القاء هویتی است که در تضاد با هویت زنانه می باشد . به نظر می رسد که این نوع ترسیم ها برای نا آگاه نگه داشتن زنان از حقوق واقعی آنها در دنیای مدرن انجا م می شود . در اکثر سریالها و تبلیغا ت رسانه ای ،زنان به عنوان عضوی وابسته به تصویر کشیده می شوند و در بعضی موارد جوانی آنها به گلی تشبیه می شود که خیلی زود پر پر می شود و دوران خوب او هم با این پر پر شدن به سر می آید . ضعف زنان در پذیرش شکست عاطفی ، رویکرد ضعیف آنها نسبت به سرخوردگیهای اجتماعی ، نشان دادن چند همسری به عنوان حق مسلم مردان ، همینطور نمود و چهره سازی زنان با الگوهای افراطی مذهبی به عنوان الگوی زن ایده آل ، طرح زنان مستقل به عنوان زنانی که زندگی پایدار و مداومی ندارند و همینطور نشان دادن زنان مطیع و فرمانبردار به عنوان الگوی ارجح از مواردی است که به طور مستمر در این برنامه های تلویزیونی به آن پرداخته می شود . در این سریالها و یا برنامه های این امکان وجود دارد که بتوان شخصیت های زنانه ای را به تصویر کشید که مستقل هستند و در عین حال در زندگی شخصی خود موفق می باشند که در جامعه ایران هم کم نیستند اما اینکه چرا این نوع الگو ارائه نمی شود خود مانع اصلی رسیدن به هویت مستقل زنانه است .   عامل بعدی در سرکوب هویت زنانه ، مردان یک جامعه می باشند . متاسفانه مردان در اکثر موارد به صورت ناخودآگاه تمایل به سرکوب هویت زنان دارند . تمامی این رفتارها به خاطر ارائه الگوهای غلط و رایجی است که از جامعه مردسالارانه و از کودکی به آنها القاء شده است ، در نظر آنها و در مذهب آنها زن همیشه جنس ضعیفی بوده است که تنها در کنار یک مرد می توانسته به هویت حقیقی خود دست یا بد . از سوی دیگر این نوع طرز تفکر سبب شده است که زنان هرچند دارای استقلال مادی نتوانند به هویت مستقل خود دست یابند .   مردان بنا بر فرهنگ غلط و مرسوم جامعه و مذهب نمی توانند با پذیرفتن وجود و هویت مستقل زنانه کنار بیایند و آن را در کنار هویت خود بپذیرند. هرچند که این روند با حضور نسل جدید در مناطق شهری و با وجود پیشرفت های تحصیلی و فنی در شهرهای بزرگ کم کم در حال کم رنگ شدن است و مردان نسل جدید به این نتیجه رسیده اند که جایگاه هویت زنان نه در سطح پایین تر بلکه برابر و همتراز با آن است . عامل بعدی تأثیر آموزشهای غلط و خوراندن فرهنگ غلط به دختران و زنان یک جامعه می باشد . آنها از کودکی آموخته اند که تنها در سایه یک مرد آرزوهایشان محقق می شود . در فرهنگ رواج داده شده به ظاهر ایرانی ؛ دختران باید منتظر بمانند تا وقتی همسر داشته باشند و بعد اجازه دارند تمامی آروزهای خود را محقق کنند. برای بسیاری از دختران داشتن همسر و مرد ی در کنارشان و رفتن به خانه شوهر رؤیای مشترکی است . در آموزش های مقاطع مختلف ، در خانواده و در اجتماع و در هر جریان فکری و اجتماعی الگوی «زن خوب» برای آنها زن وابسته به مرد است ، به همین دلیل اکثر دختران در سنین بالاتر هویت حقیقی خود را در مرد دیگری جستجو می کنند و از پروش هویت زنانه خود غافل می مانند . عدم صحیح دانستن روابط میان پسر و دختر و تابو شمردن هر نوع ارتباط و هر نوع رابطه برای دختران یک جامعه و همینطور نوع نگاه مردم به آنها در ایجاد روابط با جنس مخالف سبب شده که دختران در سنین نوجوانی و جوانی دچار بحران هویت شوند و هویت زنانه آنها از همان کودکی سرکوب شده و به آنها توصیه می شود که بروز هر کدام از آزادی ها ی هویت زنانه با برخوردهای اجتماعی همراه خواهد بود .   تمامی این عوامل به اضافه سرکوب فعالیتهای آزادی خواهانه زنان در عرصه های مختلف اجتماعی و سیاسی بر بازنمایی هویت حقیقی زنان تأثیری شگرف گذاشته و آن ها را از من حقیقی خود به دور می کند. به نظر می رسد که بحران هویت زنانه در فصل های آتی با چالش جدیدی روبه رو گشته است و سرکوب هویت های مشخص بر شدت این بحران می افزاید . از یک سو سطح سواد و میزان مشارکت زنان در عرصه های مختلف ادبی ، سیاسی و اجتماعی پر رنگ تر شده است و زمینه برای گسترش استقلا ل طلبی آنها فراهم کرده است و از سوی دیگر این پیشرفت ها با واکنش های انکار ناپذیر فرهنگی ، اجتماعی و سیاسی همراه شده است تا بر پیشرفت این هویت سرپوش بگذارند ونگذارند تا پروسه های ذهنی و فرهنگی هویت زنانه بدون مانع رشد کند . و طبیعی است که در چنین جامعه ای که تمامی قوانین حقی و حقوقی و فرهنگی و سنتی علیه هویت آزادی خواهی و استقلا ل طلبی زنان می باشد، کار خود زنان برای به دست گرفتن این هویت سخت تر می شود. در نتیجه می توان گفت که تنها راه گشای این بحران و جلوگیری از سرکوب هویت خود زنان می باشند که باید در جهت اعتلای خود در هر عرصه اجتماعی گام بردارند و نگذارند که استقلا ل طلبی و هویت مستقل زیر سرپوش سنت و قوانین مردسالار جامعه بماند .   شکستن تابوهای اجتماعی به هر نحو و کم رنگ کردن مفاهیم غلط ازدواج و تن ندادن به سرکوبها ی فرهنگی می تواند عرصه را برای حضور هرچه پررنگ تر کردن زنان فراهم کند و هویت خواهی آن ها را تا مرز برابری اجتماعی و سیاسی پیش ببرد .     آزاده دواچی        
ادامه
44
10
6
پریا آقامجیدی , univers_p
یکشنبه 14 اسفند ، 21:07
زن ها خود باید پیشرو حنبش ازاد سازی خودد باشند.
مادامی که زنان جامعه به وضعیت موجود روی خوش نشان دهند یا اعتراضی نکنند از دست هیچ کس کاری ساخته نیست!
ادامه
یاغی مثِ یغما   , muvement
پنجشنبه 11 خرداد ، 01:33
کاملا درسته پریا جان
زنهئی تو جامعه ی ما رندگی می کنند که این تبعیضات رو حق خودشون میدونند و اصلا هم برای آزادی خودشون مبارزه نمی کنند.
ادامه
بهار        , primaverax
سه شنبه 3 مرداد ، 22:06
مبارزه یعنی چی .. ؟ روی خوش یعنی چی ؟ با دوتا چشمم می بینم که هم نسلام هر صبح جای صبحونه , قبل از این که از خونه بیرون بزنند به خودشون مورفین روح تزریق میکنن تا شب زنده به خونه برگردند ... این شعارها , این فریاد کن عزیز های تو خالی ... وقتی بعد از ارسال کامنت , یا کم کم 1 روز بعد اون , خودمون هم این شعارها رو یادمون میره .. به هیچ درد خواهرها و مادرهامون نمیخوره ... ما جماعت ایران عجییییب خوب حرف میزنیم ... خودم رو میگم اصلا ...
ادامه
احمد شاملو , shamlouclub
جنـسیت، تاریـخ و پساساختـار گرایی
  گردا لرنر در سال ۱۹۷۹ به طرح این مسأله پرداخت که دلیل پنهان ماندن کوشش های زنان در طول تاریخ‌، توجه تاریخ نگاران به یک سلسله پرسش هایی بوده است که اختصاص به زنان نداشته اند.
او پیشنهاد کرد که برای حل این معضل‌،تاریخ نگاران فمینیست « مساله محوری زن» را بشناسند و بر آن تاکید کنند. نویسنده بر این نکته تأکید داشت که بهتر است امکان وجود فرهنگی زنانه را در بطن فرهنگ عام و مشترک میان زن و مرد مورد توجه قرار دهیم. (Lerner /۱۹۸۱ / pp.۱۷۸-۹)
  این نخستین گام برای حرکت به سوی تاریخ جدید جهانی بود. تاریخ جامعی که از ترکیب تاریخ سنتی و تاریخ ویژه زنان به وجود آمده بود. با گذشت بیش از دو دهه پژوهش در حوزه تاریخ زنان ،امروز به دست آوردن اطلاعات در این حوزه برای علاقه مندان کار بسیار آسانی است . گسترش نشریاتی نظیر : « کارگاه تاریخ »‌،‌« مطالعات زنان »‌، «جنسیت و تاریخ » و « مروری بر تاریخ زنان »‌از یک سو‌،و رشد مطبوعات ویژه زنان از سوی دیگر ، نتیجه این تحقیقات را بیش از پیش در اختیار مخاطبان خود قرار می دهد و عموم مردم را به نقش تعیین کننده زنان در تحولات تاریخی آگاه می کند.
امروزه رویکرد ما نسبت به این که چه چیز « اهمیت تاریخی » دارد ، تغییر کرده است ،ضمن این که برخی تفاوت های موجود میان حوزه خصوصی و عمومی یا مفاهیم تولید و تولید مثل از میان رفته یا کمرنگ شده اند،‌ولی ما همچنان از آنچه گردا لرنر تاریخ جدید جهانی می نامد فاصله بسیاری داریم. تاریخی که در آن تجارب زنانه به تمام و کمال مورد توجه قرار گرفته باشد. جریان غالب در نگارش متون تاریخی و دوره های آموزشی تاریخ، پژوهش های متأخر در حوزه تاریخ زنان را نادیده می گیرد. گرایش عمده ای که تا کنون در پرداختن به تاریخ زنان وجود داشته است آن را جریانی مجزا از دیگر مقوله ‌های توسعه نشان داده است که تنها توجه عده ای از مشتاقان را به خود جلب می کند و دیگر تاریخ نگاران از آن متأثر نمی‌شوند. این موضوع سبب شده است که بسیاری از تاریخ نگاران فمینیست از حوزه مطالعات تاریخی زنان فاصله بگیرند و به نوع دیگری از تاریخ نگاری روی آورند که تنوع تجارب هر دو جنس را به تساوی لحاظ می کند.
جین رندال می گوید: « تاریخ زنان نیازی به قفس جداگانه ندارد و موضوعات آن در عین حال که زنان و مردان را به تساوی در بر می گیرد، باید راهکاری های متفاوتی را مورد مطالعه قرار دهد که به وسیله آنها تفاوت های جنسی در جوامع مختلف شناخته می شوند.»(Rendall/۱۹۹۰)
پژوهش های دقیق لئونارد دیویدوف و کاترین هال در مورد خانواده و کار در برمینگهام طی دوران صنعتی شدن اروپا ،‌نمونه خوبی برای این رشد است ، رشدی که در آن پیوندهای پیچیده میان روابط خانوادگی ، نقش های جنسی، کار ، و رشد هویت طبقاتی از منظر جنسیت مورد بررسی قرار گرفته اند.(Davidoffdan Hall /۱۹۸۷)
مجله « جنسیت و تاریخ » در نخستین سرمقاله خود ادعا کرد :‌هدف این نشریه مطالعه روی نهادهای مردانه و زنانه به گونه ای برابر است تا ضمن برخورد یکسان با مفاهیم مردانه و زنانه به بررسی روش هایی بپردازیم که به وسیله آنها ساختار جوامع بر پایه روابط قدرت میان زن و مرد شکل می گیرند.(Gender and History/۱۹۹۰)
  آنا کلارک نیز در مطالعات خود روی سیاست های طبقه کارگری قرن نوزدهم نشان داد که چگونه دعوی حق رای و شهروندی همواره وابسته به جنسیت و تحت اراده مردان و صنعتگران رادیکال و در راستای شکل دادن به هویتی مردانه بوده است.(Clark/۱۹۹۵) اما تأکید کردن بر یک تاریخ جنسیت مدار همچنان مساله برانگیز است . ناقدان فمینیست چنین محوریتی را در مورد تاریخ و رشته های آکادمیک دیگر مورد انتقاد قرار می دهند و معتقدند که طبقه بندی جنسیتی امروز مفهومی خنثی و تنها متضمن این معنی است که علایق دو جنس دارای هم پوشی با یکدیگر هستند‌ زیرا نوع تفاوت هایی که در زندگی آنان وجود داشته‌،تغییر شکل یافته است. مسأله ای که امروز مطرح است بیش از هر چیز رابطه ای است که میان دو جنس برقرار است. (Evans/۱۹۹۱/p.۷۳)
جدال با فرهنگ مسلط تنها می تواند نیروی زن ها را به هدر دهد و پیوستگی میان آنان را تحلیل برد. توجه مفرط به تاریخ زنان و تجارب زنانه خود تاییدی بر این موضوع است که هنوز هم نابرابری های جنسی و روابط قدرت میان زن و مرد یکی از پرسش های محوری تاریخ است. اما نظریات پساساختارگرایان ، مفهوم جنسیت و نوع نگارش تاریخ زنان را تحت تأثیر قرار داد. آنچه برای پساساختارگرایان در اولویت قرار دارد، زبان وگفتار است و نه هیچ واقعیت قطعی و قابل رویت دیگر.زیرا زبانی که ما در توصیف و تحلیل دنیای اجتماعی خود به کار می بریم همزمان که آن را روایت می کند به آن شکل می‌شد. (Maynard/۱۹۹۵/p.۲۶۹)
برای مثال جان اسکات تصریح می کند که آنچه زنان می کوشند در قالب تجارب شخصی عرضه کنند بیش از هر چیز از خلال آداب گفتاری و زبان آنها قابل دریافت است. ( (Scott/۹۸۸/Thom/۱۹۹۲)
بنابراین معنای اجتماعی جنسیت تنها از طریق تحلیل گفتمان است که حاصل می شود . اما ماری ماینارد می گوید:
راهکارهای متفاوتی که فمینیست های موج دوم اتخاذ کرد‌ه اند روش هایی است مبتنی بر شالوده شکنی و بر هم زدن چارچوب های محکم و مستدلی که از همه نظامات اجتماعی کلیتی می سازند قابل انعکاس در شماری متن کلیدی . آنان در وجود واقعیتی عینی که به شیوه های علمی قابل کشف و دریافت باشد‌،‌به دیده تردید می نگرند. (Maynard/۱۹۹۵/p.۲۶۹)
این نکته به مفاهیمی که در حوزه تاریخ زنان وجود دارد، عمق می بخشد تا جایی که ما را به جدال با قطعیت های گذشته در مورد تجارب زیسته زنان و طبیعت فرودست آنان فرا می خواند و امکان اتحاد سیاست های فمینیستی را با یکدیگر فراهم می کند. این رهیافت ها به مناظرات دامنه داری منجر شده است که در بین دو گروه جریان دارد: نخست آنان که معتقدند مطالعه هر نوع گفتمان مبتنی برمناسبات جنسی به زنان امکان چالش با زبان مذکر و صدای مردانه مسلط را می دهد و دوم ،‌گروهی که نگران از یاد رفتن تبعیض ها و ستم های تاریخی علیه زنان هستند. گروه دیگر ثابت می کنند تجارب زیسته تنها از راه تحلیل گفتار و زبان نیست که فهمیده می شود،‌بلکه بررسی ساختارهای مادی و روابط آنها نیز در شناخت ما مؤثراند. (Scott/۱۹۸۸ Hoff/۱۹۹۴ Maynard/۱۹۹۵/ kent/۱۹۹۶)
به همان نسبت هم کاربرد مقوله زن به عرصه مناقشات فراوانی تبدیل شده است. برای نمونه « ریلی » می گوید‌: مفهوم زن در طول تاریخ به گونه ای پیچیده مطرح شده است و پیوسته با مقولاتی نسبی و متغیر در ارتباط بوده است.(Hall۱۹۹۱p.۲۰۵)
  مناقشاتی از این دست ، مسیر جدیدی را در حوزه های نظری و غیر نظری تاریخ زنان باز کرده است که به نظر می رسد تا پایان قرن ادامه خواهد یافت.
مطالعات جدید بر زبان‌،بیان و نمادپردازی تکیه دارند و رویکردهای جدیدی را به روی محقق می گشایند. این مفاهیم اتخاذ روش های جدیدتری را ایجاب می کنند که به وسیله آنها بتوان در حوزه های مشابه نیز به تحقیق پرداخت.
جودی والکویتز در تحقیقات جالب توجه خود در مورد لندن قرن نوزدهم بر روایت هایی از تهدید جنسی تاکید می کند و می کوشد تا رویکرد تازه ای را در سیاست های جنسی فمینیستی ارایه دهد. او خود را از روایت سنتی جدا می کند و می خواهد محرکه های زندگی شهری را در قالب مجموعه ای از کشمکش های فرهنگی موازی و چند بعدی همراه با تغییرات آنها در یک طیف وسیع اجتماعی به معرض نمایش بگذارد و از یک سو مفهومی روشن از زن به عنوان عامل فعالی که تاریخ خویش را شکل می دهد ارایه دهد.( walkowitz/۱۹۹۲)
توجه به این نکته ضروری است که طبیعت جنسی زبان راهکارهای جدیدی را برای مطالعه غلم سیاست و شناسنامه اجتماعی فرد فراهم می کند که در‌ آن چشم انداز مباحث مربوط به جنسیت همچون بحث های ملیت ، نژاد‌،‌قومیت و منطقه مطرح می شود. همه اینها مفاهیمی هستند که امروز جایگزین تعریف محدود طبقه شده اند. هادسون می گوید: چنین بحث هایی طبیعت متغیر هویت اجتماعی و آگاهی سیاسی یرا به بازآزمایی و تعریف مجدد خود در سایه تجربه زنانه فرا می خواند. (Hudson/۱۹۹۵/p.۳۹)
  تداوم مباحثی از این دست موجب شد که از ۱۹۹۰ رابطه تنگاتنگی میان نظریه فمینیستی معاصر و علم سیاست و روش ها و دغدغه ها ی تاریخ دانان به وجود بیاید. این کنش های متقابل نشان می دهد که مطالعه تاریخ زنان همچنان مورد توجه و علاقه دانشجویان و محققین است و دریچه ای باز به روی تغییرات جدید دارد.
چالش های کنونی تاریخ نگاران فمینیست استفاده از یک تاریخ فرهنگی با تأکیدهای ویژه بر زبان و گفتار است تا به وسیله آن درک درستی از راهکارهای پیچیده و همه جانبه برای کشف هویت جنسی حاصل شود. ضمن این که نباید از توجه به روابط نابرابر قدرت در مناسبات دو جنس غافل شد.
   
فصلی از مقاله women/history and protest
برگرفته از کتاب womens studies         جون هانـام        
   
ادامه
احمد شاملو , shamlouclub
جـدال بـا تـاریـخ
    شه كی داند كه این باغ از كی است؟

چون بهاران زاد و مرگش در دی است

(مولوی)

در شماره اسفند (75/12/6) روزنامه اطلاعات نامه شكایت‌آمیزی از «هیأت اجرائی انجمن ایرانیان امپریال كالج» انگلستان درج شده بود، دائر بر اینكه در چاپ اخیر «دائره‌المعارف كیمبریج» نام «خلیج ع‌ر‌ب‌ی» به جای «خلیج‌فارس» گذارده شده است. همین موضوع در شمارة 21 اسفند همان روزنامه طی مقاله‌ای تكرار شده است.

آنچه در دایره‌المعارف كیمبریج آمده، به هر منظور كه باشد، تازگی ندارد و همین یك مورد هم نیست. لااقل هفتاد سال است كه ما ناظر آشوب‌ نام‌ها بوده‌ایم. نام‌ها حامل پیام‌ها هستند. اگر قضیه به همین ختم می‌شد و همین یك قلم بود و حكایت از بعضی مسائل عمقی و ریشه‌ای نداشت، می‌شد از سر آن گذشت؛ ولی چنین نیست. آنچه بیش از هر چیز موضوع را عبرت‌انگیز و تأسف‌بار می‌كند، آن است كه مقصر یا قصورگر اول خود ما هستیم و طی لااقل این پنجاه ساله دفاع از ماهیت‌ها را جدی نگرفته‌ایم. موضوع در درجة اول مستلزم برخورد علمی بوده است و ما علمی و منطقی را در پایگاه خود قرار نداده‌ایم.

داستان خلیج عربی اگر اشتباه نكنم، از مصر زمان ناصر سر برآورد. پس از سقوط دولت مصدق كه به او احترام بود، نوعی عناد میان مصر و حكومت ایران آغاز گشت و ناسیونالیسم عربی هم به آتش آن دامن زد، و عنوان خلیج‌ عربی یكی از پیامدهای آن گردید.

علاوه بر مصر و سوریه، سایر كشورهای عربی نیز كم و بیش به آن پیوستند. حتی آن گروه كه با حكومت شاهی ایران رابطة گرم داشتند و كمك‌های بی‌دریغ و مسرفانه از آن دریافت می‌كردند ـ مانند اردن ـ آنان نیز موجبی برای رعایت شرم حضور ندیدند!

بر بزرگراه كمربندی كویت ـ مهمترین خیابان آن ـ در چند جا به خط درشت نوشته شده بود خلیج عربی! سفیر ایران هم در آنجا نشسته بود و هر روز آن را می‌دید؛ اما همه چیز در اغماض و تمجمج به‌سر می‌رفت. كشورهای عربی، چه آنها كه به ظاهر دوست بودند و چه معاندان، هیچ‌گاه از این اسم دست برنداشتند. عراق سلسله‌جنبان آن شد و شیخ‌نشین‌های ساحل جنوب، ذینفع اصلی به‌شمار می‌رفتند؛ زیرا در آنجا همه چیز بر گرد كاكل نفت می‌چرخید. به هرحال بر این نامگذاری مجعول پافشاری می‌شد و بعضی اعتراض‌های نمایش مآبانه نظام پیشین هم به جائی نمی‌رسید.

موضوع دوجنبه داشت: فرهنگی و سیاسی. از لحاظ فرهنگی از جانب حكومت ایران هیچ اقدام جدی صورت نگرفت. از لحاظ سیاسی به همان اكتفا شد كه مثلاً نامه‌ای كه تمبر خلیج‌العربی بر خود داشت، به مبدأ باز گردانده شود. علت اصلی آن بود كه همة كشورها از عدم اتكای حكومت بر مردم، سوءاستفاده می‌كردند، و گرنه اگر جز این بود و یك نظام استوار و سرزنش ناپذیر بر كشور حكمروا می‌بود، ایران بیدی نبود كه به این بادها بلرزد:

اسم خواندی رو مسمّا را بجو

مَه به بالا دان، نه اندر آب جو

(مولوی، 2457/1)

گمان نمی‌كنم كه حتی یك فرد آشنا به تاریخ در دنیای عرب، در درون خود باور داشته باشد كه گذاردن نام «عربی» به جای فارس، مبنای منطقی و تاریخی دارد. زمانی كه ایران، ایران شد ـ از زمان مادها ـ او تنها كشوری بود كه بر این آب استیلا داشت. بابل و آشور به ضعف افتاده بودند. عراق جزو خاك هخامنشی شده بود. عربستان شبه‌جزیرة گمنامی بیش نبود، و شیخ‌نشین‌های كنونی ـ كویت و امارات ـ می‌بایست دو هزار و ششصد سال انتظار بكشند تا شخصیّت سیاسی رسمی بیابند، آن هم به عنوان پاسگاه نفتی!1

اما خارج از سیاست، عامل دیگری هست، بسی قوی‌تر و پایدارتر، و آن علم است؛ یعنی حقایق تاریخی كه نمی‌توان بر آن سرپوش نهاد. هر دولتی وظیفه‌دار است كه آن را به كار گیرد، و مجامع و نهادهای علمی جهان را به تائید حقانیت خود فراخواند. حتی اگر در میان آنها دستگاه‌هائی باشند كه خالی از غرض هم نباشند، نخواهند توانست در مقابل برهان آشكار مقاومت ورزند. اگر علم و منطق سبك گرفته شود، و توانائی اتكا به آن بیكار بماند، طبیعتاً هر نعره‌ای كه بلندتر بود، آسان‌تر به گوش خواهد رسید.

خارج از سرزمین‌های عربی، چرا كشورهای دیگر (مقامات رسمی، رسانه‌ها و كانون‌های اقتصادی غرب) با یقین به آنكه درست نیست، از كاربرد این اصطلاح ابا نمی‌ورزند؟ دلیل روشن است: برای آنكه وزنة نفت به جانب جنوب خلیج‌ سنگینی دارد و همه چیز از این دیدگاه دیده می‌شود. آن سوی خلیجی‌ها طرف‌های مطیع‌تر و قابل اعتمادتری هستند. شیشة عمر آنها زیر بغل غرب است و به نحو متقابل، حیات تمدن غرب در گرو سوخت.

چنان كه گفتیم، موضوع به خلیج عربی ختم نمی‌شود. موارد مورد اختلاف دیگر هم هستند ـ هر چند با بُرد اقتصادی كمتر ـ كه دهن كجی آشكار به واقعیات تاریخی از آنها غایب نیست، از جمله ملیت بعضی از مشاهیر.

نمی‌شود گفت كه نزاع بر سر اسم در گذشته به‌كلی ناشناخته بوده، ولی در دوران معاصر حدت بیشتری به خود گرفته است. معروف است كه هفت شهر یونان بر سر تعلق هُمر به خود، با هم بگومگو داشتند. اینكه چه كسی به چه كشوری تعلق دارد، در دوران جدید، گذشته از انگیزة فرهنگی، جنبة سیاسی نیز به خود گرفته است. بعضی از كشورها برای افزایش بار فرهنگی و اعتبار تاریخی خود، وابستگی بزرگان را به خود عنوان كرده‌اند، به كمك استدلال‌هائی كه بیشتر به ادعا شبیه بوده و حتی گاهی مضحك.



شاخص‌های ملیت

شاخص‌هائی كه مورد دستاویز قرار گرفته، عمدتاً از این قرارند: 1ـ محل تولد 2ـ محل اقامت و درگذشت (آرامگاه) 3ـ زبانی كه آثاری با آن پدید آمده‌اند. بر هر یك جدا جدا نگاهی بیندازیم:

نخست زادگاه: اختلاف نظر از اینجا سرچشمه گرفته كه سرزمین‌هائی در طی تاریخ جابجا شده‌اند و بر اثر این جابجاشدگی، زادگاه از ملیت اصلی جدا افتاده؛ فی‌المثل زادگاه ابن‌سینا و مولوی ـ بخارا و بلخ ـ زمانی جزو ایران بودند و دیگر نیستند.

دوم اقامتگاه: آن ناظر به موردی است كه شخص در جائی به دنیا آمده، ولی آنجا را ترك گفته و در محل دیگری اقامت گزیده و در آنجا مرده است: تفاوت میان زادگاه و اقامتگاه.

سوم زبان: و آن این است كه شخص در كشوری به دنیا آمده؛ ولی آثارش را به زبانی غیر از زبان رایج این كشور پدید آورده: اختلاف زادگاه و زبان.

وقتی در مجموع به موارد مختلف نگاه می‌كنیم، موضوع را پیچیده‌تر از آن می‌بینیم كه بشود بر یكی از این شاخص‌ها تكیه كرد؛ بنابراین مبنائی كه از همه محكم‌تر می‌نماید، تمدن است. باید دید كه شخص مورد نظر به چه تمدنی وابسته بوده، چه مبانیی او را به این پایگاه رسانده كه اكنون مورد در خواست چندگانه باشد. باید دید زمانی كه این فرد زندگی می‌كرده، سرزمین او به حوزة فرهنگی چه كشوری تعلق داشته.

مثالی بیاوریم: ایران بزرگ گذشته پوشش تمدنی‌اش شامل سرزمینی می‌شده كه اكنون لااقل بین سه كشور تقسیم شده‌اند: ایران، افغانستان، تاجیكستان (و بخشی از ازبكستان). در زمانی كه افراد نام‌آوری در درون این سرزمین‌ها پدید آمده‌اند، این كشورها نامی را كه اكنون برخود دارند، نمی‌داشتند؛ بنابراین وابستگی آنان به «تمدن مادر» غیرقابل انكار است؛ زیرا اگر آن نمی‌بود، اینان با این خصوصیت نامیده نمی‌شدند.

رودكی در رودك تاجیكستان به دنیا آمده، در بخارا زندگی كرده كه اكنون جزو خاك ازبكستان است، به فارسی شعر گفته و طی این هزار و صد سال كسی در ایرانی بودنش تردید نكرده. ایرانی بودن به زبان فارسی و وابستگی تمدنی بازشناخته می‌شده.

مولوی در بلخ به دنیا آمده، و سنائی در غزنه، كه هر دو شهر در زمان آنان و طی قرون متمادی، جزو قلمرو فرهنگی و سیاسی ایران شناخته می‌شده‌اند. هرچند بخواهیم دور برویم، طی این دویست سال هر گوینده یا دانشمندی در این كشور پدید آمده باشد، وابسته به افغانستان است. كسی نمی‌گوید خلیل‌الله خلیلی و طرزی، شاعر و نویسندة ایرانی‌اند؛ ولی پیش از این تاریخ، هر كس در این خاك به دنیا آمده و زندگی می‌كرده، به قلمرو و تمدنی ایران وابسته است. البته گویندگان پشتو زبان افغان را استثنا می‌كنیم.

همین‌گونه‌اند صدرالدین عینی و ترسون‌زاده كه هر دو به فارسی نوشته‌اند، ولی كسی آنان را ایرانی به حساب نمی‌آورد؛ زیرا در سرزمینی زیسته‌‌اند كه نام دیگری به خود گرفته بوده، و استقلال گونه‌ای داشته.

دور نرویم، هرودوت در شهری به دنیا آمده (هالیكارناسوس) كه در آن زمان جزو قلمرو هخامنشی بوده و اكنون در خاك تركیه واقع است؛ ولی نه كسی او را ایرانی حساب می‌كند نه ترك. او به عنوان یك مورخ، یونانی شناخته شده است؛ زیرا به یونانی نوشته و به تمدن یونان وابستگی داشته.

برزویة طبیب در تیسفون زندگی می‌كرده كه اكنون در خاك عراق است؛ ولی به فكر احدی نیامده كه برزویه را عراقی بینگارد، زیرا در آن زمان عراق وجود نداشته است.

اما اقامتگاه نیز الحاق ملیت نمی‌كند، ولو شخص مدتی طولانی در آن زیسته باشد؛ در صورتی این الحاق توجیه‌پذیر می‌شود كه شخص در تمدن محل اقامت مستحیل شده باشد. به این حساب است كه مولوی با آنكه قسمت عمدة عمر خود را در قونیة آسیای صغیر گذرانده، و قونیه در تركیة فعلی قرار دارد، او را نمی‌توان ترك خواند؛ زیرا او در كانون فرهنگ ایران و زبان‌فارسی زندگی كرده و ذرّه‌ای پیوند خود را با آن از دست نداده. آنجا كه مولوی زندگی می‌كرد، ایران كوچكی بود و حتی سلجوقیان حاكم و دربارشان نیز ایرانی مأب بودند.

بیائیم به زمان نزدیك‌تر، بعد از انقلاب روسیه عدة زیادی از روس‌ها به آمریكا و اروپا مهاجرت كردند؛ باید آنها را وابسته به چه كشوری دانست؟ روس، آمریكا یا اروپا؟ موضوع قابل تفكیك است: اگر كسانی از آنان جوهر تمدنی روس را در خود نگاه داشته باشند، روس حساب می‌شوند، وگرنه به ملیت تازه درمی‌آیند. ایگور استراوینسكی را بگیریم، موسیقیدان روس كه ملیت آمریكائی پذیرفت. از نظر سیاسی آمریكائی است؛ و لی از نظر فرهنگی، دنبالة روحیه و نبوغ روس را در خود دارد. فرد دیگر «هانری‌ترویا»ست Henry Troyat ادیب و نویسنده، عضو فرهنگستان فرانسه كه هنگامی كه كودك بود، خانواده‌اش ار روسیه به فرانسه مهاجرت كردند و او همة آثارش را به زبان فرانسه نوشته و بیشتر فرانسوی می‌شود تا روس.

شاعرانی كه از ایران به هند مهاجرت كرده و مدتی در آن كشور زیسته‌‌اند، ایرانی حساب می‌شوند؛ زیرا اصلیت ایرانی و وابستگی فرهنگی خود را از دست نداده‌‌اند. در مقابل، امیرخسرو، غالب و اقبال را گویندة ایرانی نمی‌شماریم، هرچند به فارسی شعر گفته‌‌اند؛ زیرا در قالب ملیت خود باقی ماندند.

اكنون بیائیم بر سر زبان: در دوره‌هائی از تاریخ بوده است كه بعضی از كشورها دو زبانی شده‌‌اند: یك زبان رایج و یك زبان علمی. این‌گونه بود اروپا در قرون وسطی و این‌گونه بوده است ایران، بخصوص در چهار قرن اول بعد از اسلام. علت روشن است: زبان علمی كه كتاب به آن نوشته شود، می‌تواند زبانی غیر از زبان ملی باشد. چنین وضعی داشته است لاتین در اروپا و عربی در ایران.

فرانسیس بیكن (1561 ـ 1626) متفكری انگلیسی است، و آراسموس (1469 ـ 1536) متفكری هلندی، گرچه هر دو كتابهای خود را به لاتین نوشته باشند. هم اكنون نیز بسیاری از دانشمندان كشورهای مختلف، از ژاپن تا سوئد كتاب به زبان انگلیسی منتشر می‌كنند، بی‌آنكه كسی آنان را از ملیت اصلی خود خارج شناخته باشد. كافكا به آلمانی می‌نوشت؛ ولی همیشه نویسندة چك باقی مانده است.

به همین قیاس آن عده از دانشمندان یا نویسندگان ایرانی كه به زبان عربی نوشته‌‌اند، آنان كمترین ربطی به عرب بودن ندارند. عرب بودن شرایطی داشته: وابستگی به خاك و نژاد و تمدن و زبان. ایرانی بودن هم مشخصاتی دارد. طبری و بیرونی و ابن‌سینا و غزالی و حسین منصور حلاج (كه به زبان عربی شعر می‌گفت) به همان اندازه عرب شناخته می‌شوند كه تاگور را انگلیسی بشناسیم؛ زیرا به انگلیسی هم شعر گفته است! آنچه مهم است، ‌شخصیت فرهنگی است كه از تمدنی خاص تغذیه كرده است. اگر شك میان دو تمدن پیش آید، تمدن فائق شاخص قرار داده می‌شود. كسی كه از كشوری به كشور دیگر رفته، برحسب آنكه كدام یك از دو تمدن نیروی بیشتری داشته باشد، به یكی از دو سو گرایش می‌یابد.

زادگاه و اقامتگاه هر دو جنبة فرعی دارند، حتی نژاد به حساب نمی‌آید. در ایران نژادها باهم آمیخته شده‌‌اند؛ ولی همه ایرانی حساب می‌شوند. زبان نیز وسیلة بیان است. مهم آن است كه این زبان چه فرهنگ و چه جوهرة قومی را در خود منعكس كرده باشد. جدائی خاك‌ها، برحسب تغییرات سیاسی، جدائی ریشه و تمدن را با خود نمی‌آورد.

در ایران بعد از اسلام، زبان فارسی و تمدن ایرانی قلمرو وسیعی داشته. همة كسانی كه در بطن این تمدن زیسته‌ و اندیشیده‌اند، وابسته به ایران حساب می‌شوند. انشقاق سیاسی، آنها را در دامن كشور جدیدالتأسیس نمی‌افكند. ملیت‌های تازه ایجاد شده نمی‌توانند عطف به ماسبق شوند. اگر فرض كنیم كه مثلاً نوادگان رودكی هم اكنون در «فرارودان» باشند، به ملیت تاجیكی آنها خدشه وارد نمی‌آید، به اتكا آنكه دنیای آنها ایرانی بوده است. البته این بدان معنا نیست كه منكر «میراث مشترك» و «سرمایه مشترك فرهنگی» بشویم؛ ولی این میراث مشترك یك مادر و اصل دارد كه باید شناخته بماند. شاخه‌هائی كه از یك درخت جدا شده باشند، میوه‌شان را به نام آن درخت می‌خوانیم، نه به نام شاخه‌هایش.

بیش از هر چیز حقیقت به حساب می‌آید كه شرف انسانی وابسته به آن است، وگرنه برجستگان نوع بشر از هر قوم و ملیت كه باشند، متعلق به خانواده بشریت‌اند، منتها ملتی كه این فرد یا افراد از میان او بیرون آمده‌اند، نسبت به آنها احساس یگانگی و نزدیكی بیشتر می‌كند.

مطلب دیگر آمیختن دستاوردهای تمدن ایران با كشورهای دیگر است. اشتراك مذهب دلیل بر اشتراك تمدن نیست. در موزه‌ها، نمایشگاه‌ها، دائرة‌المعارف‌ها و كتاب‌ها غالباً دیده شده است كه افراد یا آثاری را تحت عنوان كلی «تمدن عرب» یا «تمدن اسلامی» جا می‌دهند. می‌دانیم كه ملت‌های مسلمان كه هم‌اكنون بر پنجاه بالغ می‌شوند، هر یك وضع خاص خود را دارند و در درجه تمدن متفاوتی قرار می‌گیرند. حتی كشورهای عضو یك خانواده ـ مثلاً اتحادیه عرب ـ حكم مساوی درباره آنها جاری نمی‌شود. بگیریم تفاوت میان مصر و كویت، با عربستان و تونس كه انكارناپذیر است.

ایران در این میان به هیچ كشور دیگری شبیه نیست و مخلوط كردن او با دیگران خلاف ضابطه و خلاف واقعیت است. در كتابهائی دیده‌ایم كه ابن‌سینا و غزالی را دانشمند عرب حساب كرده‌اند؛ ولی در جاهای مشابه دیگر چنین اختلاطی صورت نگرفته است، مثلاً هنر آمریكائی و هنر روسی را تحت عنوان «هنر مسیحیت» طبقه‌بندی نكرده‌اند، در حالی كه هر دو ملت مسیحی هستند. ایران، فی‌المثل، با اندونزی و عربستان سعودی خیلی تفاوت دارد. چگونه بشود دستاوردهای فرهنگی این سه كشور را تحت یك عنوان جای داد؟

در روشن كردن این مسائل، چنانكه گفتیم، طی پنجاه سال اخیر خیلی غفلت شده است. در دوره شاهی، هیأت‌ها از كشورهای دیگر می‌آمدند، مهمان ایران می‌شدند و در كنگره‌ها ادعا می‌كردند كه مثلاً مولوی ترك یا افغان است، ابن‌سینا ازبك است یا حتی روس، كسی هم دم برنمی‌آورد. در كابل زمان ظاهر‌شاه، در سفارت ایران بخشنامه‌ای رسمی از طرف وزارت امور خارجه به دست من داده شد كه درخواست می‌كرد كه ایرانیانی كه به افغانستان سفر می‌كنند، خودداری ورزند از اینكه بگویند فردوسی و خیام ایرانی هستند؛ زیرا افغان‌ها نسبت به این موضوع حساسیت دارند! سفارت ایران هم زبونانه نسخه‌ای از آن را به دست مسافران ایرانی می‌داد. در تالار دانشگاه مسكو تصویر ابن‌سینا به عنوان دانشمند روس بر دیوار زده شده بود. همه اینها ناپایدار و مضحك می‌نماید؛ ولی بوده است و هنوز هم می‌تواند باشد. آیا نمی‌شود گفت كه اینها بازمی‌گردد به خود ما؟ معروف است كه «حرمت امامزاده با متولی»ست و یا «سعدی از دست خویشتن فریاد...» مثل‌ها زبان بسیار گویا دارند.

یك كلمه بگوئیم و ختم كنیم. دفاع از نوامیس یك كشور، یا از آن بالاتر، از حقیقت، تنها مرزهای جغرافیایی را دربرنمی‌گیرد، عالم فكر و معنا نیز برای خود جائی دارد. دائرة‌المعارف كمبریج را چه تقصیر است، وقتی ما خود كلمات را در معانی خود به كار نمی‌بریم؟ و ارزش آمار و واقعیات در تزلزل است، خطاب، پذیرای جواب نیست و تنها گفتن حاكم است نه شنیدن. تعرض بیگانه و احیاناً بدخواه، تعجبی ندارد، آنجا كه بخشی از استعداد كارآمد جامعه به متروكه خانه كشور رانده شده باشد و مكروه شناخته شود. همواره چنین بوده و هست كه یك جامعه با «مجموعیت» نیروهای خود بر سر پا می‌ایستد، اگر نیمی فلج شد، نیم دیگر را هم فلج می‌كند:

چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار

اگر برخلاف كل ضوابط آفرینش كه انسان را «عالم اسماء» خوانده است،‌ شهروندان یك كشور به درجه یك و دو و سه تقسیم شدند و تنها یك مسیر گشاده ماند و باقی بسته، در این صورت چه انتظار می‌توان داشت كه مرزهای فكری و فرهنگی از تجاور دیگران مصون بمانند؟

 

پی‌نوشت:

1. كویت در سال 1961 و امارات متحده عربی (مركب از هفت امیرنشین) در سال 1971 به‌عنوان یك واحد سیاسی مستقل، موجودیت پیدا كردند.
    محمدرضا اسلامی نـدوشن        
ادامه
7
1
4
حسین حسین زاده , hoseinhhz
جمعه 12 خرداد ، 22:31
خیلی دردناک بود...
ادامه
احمد شاملو , shamlouclub
صادق هدایت، راوی آگـاهی غیـر رسمی
    سایه ی بعضی از شخصیت ها همیشه بر گرده تاریخ سنگینی می کند ، چرا که روایت تاریخی بازنمودی از آنچه که امر واقع است ، محسوب می شود و برای ناظر ( مورخ ، محقق و ... ) تنها متون ( آثار ) و بخشی از زندگی نامه ی اشخاص به عنوان مرده ریگ باقی می ماند ، که باید آن را تحلیل و استنتاج کند و بدین ترتیب ناظر ، یک مشاهده گر صرف نیست بلکه عملاً در فرآیند نتیجه گیری نقشی فعال دارد نه منفعل .
  بی شک صادق هدایت (۱۲۸۱ ـ ۱۳۳۰ ه.ش ) یکی از محبوب ترین و منفورترین داستان نویسان ایران است ؛ چون توانسته محبوب و مغلوب دلها شود . اثر آفرینی و اثر گذاری هدایت باعث رد و تایید او شده است . تاویل پذیری متون ، عدم تبیین سازی سیستم فکری ، خطای هاله ای اثر و شخصیت و غرض ورزی ناظر ، برای هدایت شخصیتی آفریده که او را سزاوار لعن و نفرین یا مدح و مرحمت کرده است.     اما جدای از هاله ی متنی ـ منشی هدایت ، آن چه که مبرهن است ، رشد فزاینده ی کتب و مقالاتی است که در رد و تایید این شخصیت فرهنگی ـ ادبی نوشته می شود و این خود دلیلی بر سایه ی سترگ هدایت است که پس از پنجاه و چهار سال که از مرگ او می گذرد ، هنوز بر تاریخ ادبی ایران حکم فرماست و آن چه نوشته می شود دال بر آوازه نام او نیست بلکه آثار متنی و معنوی هدایت آن قدر سترگ است که یا باید او را تایید کرد یا انکار ؛ چرا که نمی توان از کنار او بی تفاوت گذشت . آنچه که هدایت را از دیگر همسانانش متمایز می کرد ، احاطه اش به ادبیات کهن و معاصر است و تخیلی که این دو را در فرایندی دیالکتیکی به هم نزدیک می ساخت، تا اثری بدیع بیافریند   . هدایت اثار برجسته ی اروپایی زمان خویش را خوانده بود : در « گروه محکومین و پیام کافکا » به ترجمه و نقد آثار این نویسنده چکسلواکی ( ۱۸۸۳ ـ ۱۹۲۴ م ) می پردازد. هدایت سه عامل موثر در زندگی فرانتس کافکا را که در نوشته هایش تاثیر گذاشت، این گونه معرفی می کند: ۱ ـ اختلاف با پدر و مادر ۲ ـ مخالفت با جامعه ی یهودی ۳ ـ زندگی مجردانه و بیماری . هدایت رمان « اولیسس » جیمز جویس ( ۱۸۸۲ ـ ۱۹۴۱ م ) را که یکی از برترین های ادبیات داستانی جهان می باشد، را خوانده بود . در نامه ای به حسن شهید نورایی می نویسد : « شکی نیست که این کتاب ( اولیسس ِ جیمز جویس ) یکی از شاهکارهای انگشت نمای ادبیات است و راه های بسیاری به نویسندگان بعد از خودش نشان داده و هنوز هم خیلی ها از رویش گرته برمی دارند . اما خواندنش کار آسانی نیست و فهمش کار مشکل تری است . من که نمی توانم چنین ادعای داشته باشم . ولی مطلبی که اشکار است ، نویسنده وحشتناک نکره ای دارد که شوخی بردار نیست .» ( صادق هدایت ، ۱۳۸۲ ،ص ۶۸ )     این تیز فهمی هدایت در حدود ۵۷ سال پیش که پس از تکمیل و چاپ اثر اولیسس (۱۹۱۴ ـ ۱۹۲۶ م ) اتفاق افتاد ، نشان از تیزبینی وی در امر تشخیص آثار برتر جهانی دارد .  هدایت سعی در بت شکنی فرهنگی علیه باستان گرایان و میهن پرستانی داشت که دائماً به افتخارات و عظمت ایران باستان می بالیدند ، هرچند که خود گروهی از متون پهلوی را از زمانی که در هند بود ، ترجمه کرد و مقدمه ای بر رباعیات خیام نوشت ، اما در این موضوع می نویسد : « فردوسی و مولوی و حافظ و خیام ( که امروز مدعیانی پیدا کرده اند ! ) البته نام بزرگی در ادبیات بین المللی دارند اما اگر تنها دلمان را خوش بکنیم که این شعرا خاتم ادبیات می باشند ، بسیار ابلهانه است . آیا انگلیس با شکسپیر و آلمان با گوته و روسیه با پوشکین در ادبیاتشان را تخته کردند و دست روی دستشان گذاشتند و نشستند یا صدها نابغه دیگر در دنیای علم وا دب به وجود آوردند ؟ ... داشتم ، داشتم حساب نیست ، دارم ، دارم حساب است . باید دید امروز چه داریم و چه می خواهیم بکنیم ... » ( صادق هدایت ،۱۳۲۱ ، اشک تمساح )     اعتقاد به دینامیک بودن ادبیات نزد هدایت، امری ذاتی در ادبیات است ؛ او نمی خواست که ما با داشتن چنین پیشینه ی تاریخی ـ فرهنگی از گردونه ی ادبیات جهان به دور افتیم. اما جالب این جاست که هدایت نسخه ی ادبی ـ فرهنگی را که گروهی از روشنفکران برای وضع آشفته ی ادبیات پیچیدند ، توصیه نمی کرد : اسطوره شدن غرب . هدایت علی رغم توجه به فرهنگ و ادبیات غرب ، به فرهنگ و زبان باستانی و فلکولور خودمان نیز تسلط داشت . « گجسته ابالیش » ( ۱۳۱۸ ) ، « کارنامه اردشیر بابکان » ( ۱۳۱۸ ) و «زندوهومن یسن » ( ۱۹۴۴ م ) از ترجمه های زبان پهلوی به فارسی هدایت است . او در دو مجموعه ی « اوسانه » (۱۳۱۰ ) و « نیرنگستان » ( ۱۳۱۲ ) قصه های عامیانه را که نشانگر فرهنگ توده است ، جمع آوری کرد .     هدایت با انتشار طرح طبقه بندی قصه ها که در مجله ی سخن ( اسفند ۱۳۲۳ و خرداد ۱۳۲۴ ) به چاپ رسید ، سعی در تشویق عمومی برای جمع آوری قصه ها و توجه به فرهنگ توده داشت ، هر چند که وی از اولین کسانی نبود که پروژه جمع اوری فولکور را در دستور کار خود داشت ، اما بی تردید از پیشگامانی است که به قدر همت خود در این شاخه ی علمی مردم شناسی ادای دین کرد . ایرج افشار ، کتاب شناس و مصحح می گوید : « وقتی هدایت دستور العمل گردآوری مطالب فرهنگ مردم را نوشت ، به جای دو نفر ، دویست نفر دنبال تحقیقات فلکلوری رفتند ؛ و از این بابت او اثر غیر قابل انکاری بر اوج گیری تحقیقات فرهنگ مردم باقی گذاشت ؛ اما او سلسله جنبان این نوع تحقیقات نبود ، راهنمایی دلسوز بود .» ( ایرج افشار : ۱۳۸۲ ـ ص : ۱۸ ) هدایت با اقبالی که به فرهنگ و ادبیات خودمان نشان داد و با کسب فنون داستان نویسی و علوم روانکاویی که از غرب وام گرفت ، توانست شاهکار داستانی خود را که مورد تشویق آندره برتون ( از بنیانگذاران سوررئالیسم : ۱۸۹۶ ـ ۱۹۶۶ م ) قرار گرفت ، بیافریند : « بوف کور » ( ۱۳۱۵ ه. ش ) این اثر که نمونه ای از تاریخ فرهنگی ماست با بهره گیری از اساطیر ایرانی ـ هندی و تکنیک های مدرن داستان نویسی ، شکل گرفت .   بهره بهینه از ادبیات شفاهی مردم کوچه و بازار این امکان را به هدایت داد تا روایت گر « آگاهی غیر رسمی » باشد . هدایت سعی کرد افکار ، گفتار و متلک های عامیانه را وارد ادبیات مکتوب کند و به خصوص در داستان از این گنجینه ی عامیانه بهره گیرد . استفاده از لحن مردم سر گذر ، در قالب دیالوگ یا لحن راوی ، نه تنها از ارزش آثار هدایت نکاست ، بلکه مایه ی ارتباطی موثرتر با قشر عوام گردید . هدایت در داستان کوتاه « میهن پرست » که طنزی برای ادبیان ملانقطی ـ چون علی اصغر حکمت ، وزیر وقت اداره فرهنگ و هنر ـ است ، در مقام نویسنده / راوی ، توصیه به بهره گیری از زبان عامیانه در نوشتن فرهنگ لغات می کند : « ... عضو فرهنگستان درست می کرد تا لغت های مضحک بی معنی بسازند و به زور به مردم حقنه بکنند . در صورتی که همه جای دنیا لغت را بعد از استعمال مردم و نویسندگان داخل می نمایند . » ( هدایت داستان نویس ، ص : ۲۱۵  )     ادبیات شفاهی مردم کوچه و بازار که آکنده از عناصری مربوط به بخش های پایین تنه ای ، مدفوعات ، روابط عریان جنسی ، کلمات رکیک و مستهجن ، قسم و دعا ، نفرین و تهمت ، شایعه و غیبت ، پرده دری ، خشم و عصیان ، بیماری و مرگ و ... است و به تعبیر « میخائیل باختین » منتقد و نظریه پرداز ادبی و زبان شناس روسی ( ۱۸۹۵ ـ ۱۹۷۵ م ) « زبان سر گذر » یا زبانی پر از اسامی غیر رسمی « است ؛ این زبان غیر رسمی از گذشته ی نچندان دور وجود داشته است و چون شیئی گرانبها هنوز هم در پستوی ذهنمان از این واژگان تحریمی و زبان غیر رسمی نگهداری می کنیم ، چرا که در مواجهه با زبان رسمی احساس شرمندگی می کنیم . این احساس صحیح یا غلط بودن واژگان و در حقیقت « ملاک ارزیابی ، منحصر به قابل قبول بودن در بعضی از طبقات اجتماع می شود ، یعنی طبقاتی که در اجتماع حاکمند و رفتار آنان برای دیگران سرمشق قرار می گیرند » ( رابرت هال ،زبان و زبان‌شناسی، ص : ۱۶  )     همین طبقه ی اجتماع ـ که غالباً حاکمان بوروژواها و گروهی از اصحاب دانش و ادب هستند در شکل گیری «کلمات تحریم » نقش مهمی دارند و تعیین می کنند که چه چیزی پذیرفته است و چه چیزی پذیرفته نیست ؛ مسائلی از قبیل مسئله جنسی ، دفع ضایعات بدن و ... را ساماندهی می کنند و به قول میشل فوکو « نظمی را بر گفتار » اعمال می نمایند که تحت سیطره سامانه های قدرتی ـ دینی است که از بالادستی ها به پایین دستی ها اعمال می شود و بدی این کلمات ناسزا و تحریم « از این حقیقت ناشی می شود که بعضی مردم ، یعنی آن ها که در جامعه دست برتری دارند ، از شنیدن این کلمات خوششان نمی آید و نسبت به کسانی که آن ها را به کار می برند ، واکنش نامطلوب نشان می دهند . » ( رابرت هال : ص :۲۵  )   جبهه گیری طیف واژگان رسمی و غیر رسمی در برابر هم دال بر وجود آگاهی های رسمی و غیر رسمی است که در برابر هم به صف آرایی پرداخته اند : وجود گفتمان (discourse )  حاکم در برابر گفتمان های غیررسمی : حاکمان در برابر محکومین . اما‌ آنچه که از نظر زبان‌شناسی مطرح است این مهم است که «همه‌ی زبان ها و گویش ها دارای ارزش مساوی هستند ، هر یک برای خود »‌( رابرت هال ،‌ص‌:۹ )     هیچ واژه ی غلطی نداریم ، واژه همان است که توسط عموم کاربران ادا می شود و با آن ارتباط برقرار می‌کنند . اما کیست که با این خزانه‌ی کوچه نا آشنا باشد؟ فرهنگ کوچه بدون رودربایستی با ملموس‌ترین ، عینی‌ترین و جسمانی‌ترین واژگان و تعابیر ، مخاطب خود را مورد خطاب قرار می‌دهد . پس چه امری باعث شده که هدایت با شجاعتی کم نظیر به نحوی بهینه از این زبان کوچه و بازار در آثارش بهره گیرد ؟ آیا همان طور که میشل فوکو در اثر « اراده به دانستن » به وجود سامانه های سکسوالیته اشاره می کند ، سازوکاری ایدئولوژیک و پنهان وجود دارد که به مطرود کردن این زبان به حاشیه و حذف از متون می‌انجامد؟ آیا این زبان توده که در برابر زبان آکادمیک و رسمی قرار گرفته است ، نوعی مقاومت و پایداری توده در برابر گفتمان حاکمان و اربابان ادب مستولی بر‌مناصب حکومتی و دانشگاهی نیست؟ همین امر باعث شده که موقعیت هدایت در برابر طنز‌پردازان خلف خود ـ چون عبید‌زاکانی ـ موقعیتی ویژه باشد ، چرا که عبید‌زاکانی در برابر گفتمان حاکمان و اربابان ادب زمان خود ـ آنچنان که هدایت قرار داشت ـ قرار نگرفت . ( گروه اربعه در برابر گروه سبعه ) . زبان توده ، تنها یک کانال ارتباطی ویژه این قشر نیست ، بلکه به زعم نظریه پردازان مارکسیست ، عقیده و زبان افراد ، جدا از هستی اجتماعی آن ها نیست ، « افراد حاملان موقعیت هایی در نظام اجتماعی اند و نه عاملانی آزاد. » ( رامان سلدن و پیترویدوسون ،راهنمای نظریه ادبی معاصر،ص:۱۱۴ ) لویی آلتوسه ـ مارکسیست فرانسوی ـ معتقد است که ادبیات می‌تواند نقش ویژه‌ای همانند ایدئولوژی داشته باشد ، با این کارکرد که دنیایی تخیلی (‌آرمانی‌) بیافریند که از طریق « آن مردم روابط واقعی خود با جهان را برای خود مجسم می‌کنند » ( رامان سلدن ،ص:۲۸۴ ) هدایت با بهره‌گیری از ادبیات شفاهی مردم کوچه و بازار سعی در ساختار‌شکنی در شیوه رایج ادبیات داستانی زمانه‌ی خود داشت و با آوردن این نوع از ادبیات شفاهی در به رسمیت شناختن این مردمان ـ به عنوان دیگری ـ در برابر آن چه که ایدئولوژی حاکم از ادبیات است ، کمک و کوشش کرد . باختین خلف نظریه پردازان ادبی مارکسیست متاخر از این جبهه گیری در زبان توده به عنوان « آگاهی غیر رسمی » یاد می‌کند ، او معتقد است که نویسنده « واژگان خود را از یک فرهنگ ( لغت ) برنمی‌گزیند بلکه آن ها را از زمینه‌ای واقعی که واژگان در آن پرورده و از ارزش‌گذاری‌ها سرشار شده‌اند انتخاب می کند ـ بدین ترتیب او ارزش‌گذاری‌های وابسته به واژگان را بر‌نمی‌گزیند ،‌آن هم از دیدگاه موجودات زنده‌ای که حامل این ارزش‌گذاری هستند . می‌توان گفت که نویسنده در هر لحظه با تمایل یا بیزاری ،موافقت یا مخالفت شنونده کار می‌کند‌.»‌( باختین :ص۱۱۶ ) این جهت‌گیری در بهره بردن از زبان توده آشکار می‌سازد که هدایت هیچ‌گاه در پی آن نبوده که عقده های جنسی خود را در متن واگشایی کند و یا با این زشت‌انگاری ( Pornography ) باعث هرج و مرج عمومی گردد‌،‌بلکه تنها خواهان به رسمیت شناختن این نوع آگاهی بوده : « آگاهی‌های غیر‌رسمی » هدایت با تثبیت این شکل از حیات اجتماعی قشر مطرود ، رانده‌شده و حاشیه‌نشین سعی در به‌رسمیت شناختن و هویت‌بخشیدن به این جمعیت داشت‌، بی آنکه ارزش‌گذاری کرده باشد ، چرا که داستان‌نویس تنها نمایشگر صحنه‌های زندگی است و هدایت صحنه‌هایی را نمایان می‌کند که کمتر مورد توجه زعمای قوم ادبی بود . در «قضیه توپ مرواری » و « علویه خانم » (۱۳۱۲ ) این بهره از زبان توده نقش‌ـ‌‌ ویژه‌های خاص خود را دارد . « بنابراین همیشه به عنوان بخشی از عرف غیر‌رسمی و غیرمجاز توسط مردم پنهانی خواهد شد ... بنابراین ممیزی آن کاری بی‌ثمر است ، هیجان ممنوعیت به جذابیت آن خواهد افزود .در حالی که برای هدایت شاید هدف از به‌کار‌گیری آن ، همان‌طور که خودش آشکارا می‌گوید نوشتن خرافات و موهومات برای براندازی آن‌هاست. پس هدف اسطوره‌زدایی بوده است.» ( محمد صنعتی :۱۳۸۲،ص:۲۰ ) اما این براندازی خرافات در جهت تغییر نگرش بود نه حذف فیزیکی نگرنده ـ هدایت با بهره از زبان توده و تیپ‌سازی از این اشخاص، حضور آنان در جامعه را به‌رسمیت شناخته ، اما بینش و منش آن‌ها را تایید نکرد و این خود نوعی بینش اگزیستانسیالیستی هدایت را می‌رساند : تحمل دیگری.       مجیـد. ن        
ادامه