نرم افزار اندروید کلوب

نتایج جستجو : مغز - 164 مطلب

98/10/22 00:57
مسابقه  دانش مغز , brainbee

https://brainbee.ir/دوره‌-آمادگی-مسابقه-دانش-مغز-برین-بی-۲-3/
99
98/09/6 15:15
مسابقه  دانش مغز , brainbee
https://brainbee.ir/دوره‌-آمادگی-مسابقه-دانش-مغز-برین-بی-۲-2
https://brainbee.ir/دوره‌-آمادگی-مسابقه-دانش-مغز-برین-بی-۲-2
98/07/17 00:40
مسابقه  دانش مغز , brainbee
https://brainbee.ir/دوره‌-آمادگی-مسابقه-دانش-مغز-برین-بی-۲/
97/12/15 10:46
در مرزهای علم , edge_of_science
وقتی ناراحت می‌شوید و دل‌تان می‌شکند، قلب شما اذیت می‌شود و این فرآیندی است که احتمالا توسط مغز انجام می‌شود. این نتیجه تحقیق دانشمندان سوئیسی در مورد وضعیت نادری به نام سندرم "قلب شکسته" است.

این نارسایی خیلی سریع رخ می‌دهد و زمان آن معمولا پس از یک واقعه استرس‌زا یا احساسی مانند سوگواری است.

در مورد این قضیه اطلاعات زیادی در دسترس نیست ولی "نشریه قلب اروپا" می‌گوید که مغز در واکنش نسبت به استرس نقش ایفا می‌کند.

نفس‌تنگی و درد؛ سندروم قلب شکسته چیست؟

این سندرم به نام "سندرم تاکوتسوبو" هم شناخته می‌شود. دلیل این نامگذاری، شکل قلب افراد دارای این شرایط است که به کوزه‌ای ژاپنی به همین نام شباهت دارد. دلیل سندرم قلب شکسته می‌تواند شوکه شدن فرد باشد.

این بیماری با حمله قلبی ناشی از انسداد عروق متفاوت است اما شباهت‌هایی هم به آن دارد؛ از جمله تنگی نفس و احساس درد در قفسه سینه.

اغلب یک واقعه ناراحت‌کننده عامل شروع بیماری است اما اتفاقات خیلی هیجان‌انگیز مانند عروسی یا پیدا کردن شغل جدید هم می‌تواند با آن مرتبط باشد.

شاید بیماری موقتی باشد و عضلات قلب پس از چند روز، هفته یا ماه خودشان را بازسازی کنند، ولی برای برخی این نارسایی می‌تواند به مرگ هم منجر شود. گفته می‌شود که سالانه حدود ۲۵۰۰ نفر در بریتانیا به این بیماری مبتلا می‌شوند.

هنوز دلیل قطعی این بیماری مشخص نیست اما دانشمندان معتقدند که می‌تواند با بالا رفتن میزان هورمون‌های استرس مانند آدرنالین مرتبط باشد.
3
1
3
97/12/1 17:19
دکتر وحید تقی زاده , lovers_iran
[https://www.aparat.com/v/JTkqZ]
فیلم سینمایی "مغز سخت افزاری" – راز میکروچیپ های مغز دکتر وحید تقی زاده – دوبله فارسی – پخش شبکه نمایش: 30/11/1397
MOVIE “HARDWIRED” – DR. VAHID TAGHIZADEH’S BRAIN MICROCHIPS SECRET – IN PERSIAN LANGUAGE – 19 FEBRUARY 2019
97/12/1 09:19
در مرزهای علم , edge_of_science


محققان مهندسی زیست‌پزشکی از دانشگاه western reserve اظهار دارند که نوعی ارتباط نورونی را که تا پیش از این ناشناخته بود، شناسایی کرده‌اند، یافته‌ای که می‌تواند به درک بهتر ما از فرآیندهای خاص مغزی و اختلالات نورونی کمک شایانی بکند.

Dominique Durand محقق ارشد مطالعه می‌گوید:
هنوز نمی‌دانیم این کشف کا چه کاربردی دارد. ام به هر حال یک ارتباط نورورنی جدید می‌باشد و ما درباره این بسیار مشتاق هستیم.

تا به حال ۳ مورد از راه‌های ارتباطی بین نورون‌ها کشف شده‌بود، ارتباط سیناپسی، آکسونی و نوع سوم که تحت عنوان اتصالات منفذدار میان نورون‌ها شناخته‌می‌شود.

محققان همچنین می‌دانستند که اگر تعداد زیادی نورون همزمان تحریک شوند، میدان الکتریکی ضعیفی را تولید می‌کنند که قابل اندازه‌گیری با الکتروانسفالوگرام می‌باشد. ولی این میدان‌ها به قدری ضعیف بودند که عملا نقش آن‌ها در فعالیت نورونی نادیده گرفته‌می‌شد.

آزمایش‌های جدید در آزمایشگاه Durand نشان می‌دهد که این میدان‌ها نه تنها می‌توانند به خودی خود سلول‌ها را تحریک کنند، بلکه می‌توانند موج‌های فعالیتی خود-انتشار خود را داشته‌باشند.

این ارتباط جدید هنگامی کشف شد که دانشمندان مکانیسم انتشار امواج نسبتا سریع مغز را آنالیز می‌کردند که مشابه این امواج هنگام خواب تولید می‌شود. آن‌ها از این پدیده به عنوان اتصال ephaptic یاد می‌کنند.

Durand می‌گوید:

ما این امواج را از سال‌ها قبل می‌شناختیم ولی هیچکس نظری در مورد اینکه چه عملکردی دارند، نداشت.حتی کسی معتقد نبود که می‌توانند انتشار خودبه‌خودی داشته باشند. من به مدت ۴۰ سال هیپوکمپ را، که قسمت کوچکی از مغز است، مطالعه می‌کنم و هنوز هم مرا شگفت‌زده می‌کند.

آزمایش شگفت‌انگیز

شگفتی آژمایش هنگامی به اوج خود رسید که Durand و تیمش طی یک سلسله آزمایش متوجه یک خیز موجی در طرفین برشی از مغز شدند. پدیده‌ای که توضیح آن تنها به وسیله اتصال میدان الکتریکی امکان‌پذیر است.

به کرات، امواج مغزی به نظر می‌آمد که از فاصله خالی خیز برمیدارند. دانشمندان برای توضیح این واقعه مثال استادیوم را به کار می‌برند.طرفدارانی را در استادیوم تصور کنید که موج مکزیکی انجام می‌دهند. اگر میان طرفداران فاصله خالی وجود داشته باشد، انتظار داریم که این موج متوقف شود ولی در این حین طرفداران سمت دیگر حرکت را ادامه می‌دهند. حال همین واقعه رخ می‌دهد با این تفاوت که این موج در یک موج رفتاری در بافت‌های مغز ات که پیش از این تا به حال توسط کسی گزارش نشده‌بود.

Duran می‌گوید وقتی این پدیده را به چشم خود دید، باور نکرد.:

لحظه باورنکردنی بود. نه تنها برای ما بلکه برای هر کسی در موردش تعریف کردیم.
97/11/15 11:14
در مرزهای علم , edge_of_science

مغز انسان‌ خاصیت مغناطیسی دارد. در حقیقت ذراتی در مغز وجود دارد که می‌توانند مغناطیده شوند. اما دلیل اینکه این ذرات چگونه این خاصیت را دارند برای دانشمندان ناشناخته است! برخی دانشمندان بر این باور هستند که این ذرات مغناطیده با هدف خاصی در فرآیندهای بیولوژیکی مغز ایفای نقش می‌کنند.

اما نظر برخی دانشمندان دیگر بدبینانه و برخلاف نظر اول است. آن‌ها عقیده دارند که این ذرات از محیط بیرون از بدن وارد بدن شده و مغز را آلوده کرده‌اند. دانشمندان نقشه‌ی مغز انسان و محلی که این ذرات در آن قرار دارند را ترسیم و بررسی کردند. شواهدی که دانسمندان از بررسی‌های خود به‌دست آوردند، نشان داده است که ایده‌ی دوم محتمل‌تر است. آن‌ها مغز ۷ نفر که در اوایل دهه‌ی سال ۱۹۹۰، بین سنین ۵۴ تا ۸۷ سال فوت کرده بودند را مورد تجزیه و تحلیل قرار دادند. در مغز این افراد، ذرات مغناطیسی وجود داشت که در منطقه‌ی مشابهی تجمع داشتند. همچنین دانشمندان دریافتند که این ذرات در بیشتر قسمت‌های مغز این افراد وجود داشته است، ولی تجمع آن‌ها در مناطق خاصی بوده است.
97/11/5 18:38
در مرزهای علم , edge_of_science

تحریک و ضبط سیگنال‌های الکتریکی موجود در مغز، بسیار شبیه به مشاهده‌ی امواج کوچکی است که از یک منبع جریان یافته و به پای شما برخورد می‌کنند. این سیگنال‌های الکتریکی مغز، توسط پالس‌های قوی الکتریکی مشتق شده از تحریکات مغزی، در هم شکسته می‌شوند. در حال حاضر، تحریک‌کننده‌های مغزی عمیق یا عمل ضبط کردن را در هنگام انتقال تحریکات الکتریکی متوقف می‌کنند و یا کار ضبط را در بخش‌هایی از مغز که در آن‌ها تحریک اعمال نشده، انجام می‌دهند و اساساً این امواج کوچک را در نقاط متفاوتی از مغز نسبت به نقطه‌ای که در آن تحریک صورت گرفته، ثبت می‌نمایند.

به منظور ارائه‌ی درمان‌های مبتنی بر تحریک حلقه‌ی بسته که هدف بزرگی برای افراد مبتلا به پارکینسون و صرع و انواع اختلالات عصبی به‌شمار می‌آید، باید کار ضبط و تحریک عصبی به‌طور همزمان انجام شود، لکن در حال حاضر هیچ دستگاه تجاری منفردی، قادر به انجام این کار نیست. دستگاه WAND می‌تواند فعالیت الکتریکی بیش از ۱۲۸ کانال یا ۱۲۸ نقطه از مغز را در مقایسه با ۸ کانال موجود در دیگر سیستم‌های حلقه بسته، ضبط کند. برای نشان دادن توانایی این دستگاه، دانشمندان از WAND برای تشخیص حرکات بازوی خاص و یا تاخیر در این حرکات، استفاده کردند.

سوژه‌ها از یک دسته فرمان برای نشان دادن جهت حرکت مکان‌نما استفاده کردند. پس از یک دوره‌ی آموزشی، WAND قادر به تشخیص علامت‌های عصبی افراد آماده برای انجام حرکت خاصی بود و علاوه بر این می‌توانست تحریک الکتریکی‌ای را منتقل کند که حرکت را به تاخیر می‌انداخت. در حالی که تاخیر در زمان واکنش چیزی است که قبلاً هم قابل انجام بود، به نظر ما، این اولین‌ بار است که سیستمی حلقه بسته، بر اساس ضبط عصبی، توسعه داده شده است.
1
97/11/2 17:01
در مرزهای علم , edge_of_science

مغز ما از جزئیات یک اتفاق شروع به پردازش کرده و سپس به کلیات می‌رسد. اگر ما سگی را ببینیم به عنوان مثال؛ ما ابتدا متوجه جزئیات قابل مشاهده آن (موهای قهوه‌ای و دم ) شده و سپس اطلاعات دریافتب را در قالب یک مفهوم قرار می‌دهیم (متوجه می‌شویم آن‌چه مشاهده می‌کنیم یک سگ است.). براساس یک مطالعه‌ی جدید، مغز برای یادآوری خاطرات از جلو به عقب حرکت می‌کند این یافته در درک هر چه بهتر تأثیر سن بر حافظه و شوک پس از سانحه کمک خواهد کرد.

چشم ذهن
در مطالعه‌ی منتشر شده در ژورنال Nature Communications، محققین از دانشگاه بیرمنگهام چگونگی رمزگشایی ساختن خاطرات را توضیح می‌دهند. ابتدا از شرکت‌کنندگان در بررسی خواستند تا تصویری را با یک کلمه به خصوص یادآور ارتباط دهند. سپس، کلمه یادآور را به آن‌ها نشان داده و خواستند تا عکس مربوطه را با تمام جزئیات توضیح دهند. در طول این پروسه ۱۲۸ الکترود به سر هر شرکت‌کننده برای بررسی فعالیت مغزی وصل شده بود. با استفاده از یکی الگوریتم رایانه‌ای، محققین توانستند عملکرد مغز را برای تشخیص ترتیب یادآوری خاطره رمزگشایی کنند. محقق ماریا ویمبر گفت:

ما توانستیم نشان دهیم که شرکت‌کنندگان شروع به بازیابی سطوح بالاتر و اطلاعات انتزاعی کرده بودند. تنها کمی بعد بود که جزئیات خاص شروع به یادآوری شد مثل این‌که آیا تصویر رنگی بود یا سیاه و سفید.

تصاویری گنگ
محققین معتقدند این یافته در نهایت به ما در درک تأثیر سن در اضمهلال حافظه و یادآوری خاطرات در شوک پس از سانحه کمک خواهد کرد. محقق جوان لیند دومینگو می‌گوید:

اگر حافظه‌مان برای اطلاعات مفهومی اولویت قائل باشد، در این حالت بر چگونگی بازیابی مکرر آن‌ها تأثیر خواهد گذاشت. با وجود این‌که خاطرات مانند یک چشم درونی از یک تصویر محو می‌مانند اما تنها یک تصویر از گذشته نیستند بلکه تصاویری بازیابی شده می‌باشند.
97/10/11 00:34
در مرزهای علم , edge_of_science
نیمکره های مغز ، راست و چپ، وظایف تخصصی مختلف خود را دارند. در مطالعاتی اخیر در مورد چگونگی این عملکردها سوال کرده و به نتیجه‌ای شگفت‌آور دست یافته است.

تسلط نیمکره که لایتالیزاسیون عملکرد مغز نیز نامیده می‌شود، تمایل سمت چپ یا راست مغز مغز را برای انجام فعالیت‌های خاص مغز توصیف می‌کند.
با اینکه هر دو طرف مغز تقریبا یکسان هستند، یکی از نیمکره‌ها، عمدتاً برخی از عملکردها را انجام‌می‌دهد. برای نمونه مناطقی از مغز که نیمکره‌ی چپ قرار دارد، با صحبت کردن در ارتباط است. (یا عملکرد نیمکره‌ی راست در افراد چپ دست).

پیش از این دانشمدان بر این باور بودند که انسان تنها موجودی است که این پدیده را نشان می‌دهد. با این حال، در تحقیقات لایتالیز بودن عملکرد مغز، در سراسر قلمرو حیوانات، از حشرات مثل زنبور عسل تا پستانداران آبزی مثل نهنگ قاتل نیز یافته شده است.

کورپوس کالوزوم، یک دسته‌ی ضخیم از سلول‌های عصبی، که رشته‌های کمیسور نیز نامیده می‌شود، دو نیمکره را به هم وصل می‌کند. چگونگی ایجاد این تسلط در نیمکره‌ی مغز دقیقا واضح نیست.
اخیراً محققانی از دانشگاه Ruhr بوخوم آلمان، شروع به تحقیق در مورد این سوال کردند.

مغز پرندگان و ایده‌های قدیمی
قبلاً، به نظر دانشمندان یک طرف از مغز طرف دیگر را اداره کرده و تسلط می‌یافت. یکی از نویسندگان‌مقاله، پروفسور Onur Gunturkun توضیح می‌دهد که در گذشته، پیش بینی شده بود که نیمکره‌ی غالب سیگنال مهاری را از طریق کورپوس کالوزوم به نیمکره‌ی دیگر انتقال می‌دهد و در نتیجه عملکرد آن منطقه را سرکوب می‌کند.

در واقع نیمکره‌ی غالب به فکر غلبه بر نیمکره‌ی همسایه می‌باشد. محققان‌تصمیم به استفاده از مدل کبوتر کردند، چرا که سایر مطالعات در سال‌های اخیر، تسلط نیمکره را در این گونه‌ها با جزئیات توصیف کرده بودند.
برای نمونه، در مغز کبوتران، در پردازش الگوها و رنگ‌ها غلبه دارد. برعکس، مغز راست اغلب با محرک‌های اجتماعی و احساسی رو به رو می‌شود.

دانشمندان پرندگان را برای انجام کاری مثل تمایز رنگ آموزش دادند. این چالش به خصوص، قسمتی از مغز پرندگان را که از اطلاعات بینایی برای راهنمایی فعالیت موتور استفاده می‌کند، دخالت داد. در این نوع از کار، سمت چپ مغز غالب بود.
پروفسور Guturkun و همکارش دکتر Qian Xiao برای درک چگونگی تأثیر برخورد متقابل بین نیمکره‌ها در تسلط نیمکره، به طور متناوب برخی از نورون‌هایی را که بین دو طرف مغز قرار دارند، خاموش کردند.

تداخل در برخورد متقابل
آن‌ها پس از غیرفعال کردن نورون‌هایی خاص از یک طرف مغز، فعالیت نورون‌هایی که اطلاعات خود را از طرف مخالف دریافت می‌کنند، مشاهده کردند. از این طریق، راهی که نیمکره‌ی غالی از آن طریق کنترل خود را اعمال می‌کند، جدا شد.
محققان نشان دادند که به جای اینکه صرفاً سمت راست مغز در طول این آزمایش مهار شود، مغز چپ می‌تواند پاسخ مغز راست را به تأخیر بیندازد و بنابراین از درگیر بودن آن پیشگیری نماید.

همان طور که پروفسور Gunturkun بیان دارد نیمکره‌ی راست به سادگی خیلی دیر ولکنش را کنترل می‌کند.
به جای صرف مهار واکنش، با ادامه‌ی فعالیت مغز راست سیگنال‌های آن خیلی دیر برای تعییر رفتار پرنده عمل می‌کنند. پروفسور Gunturkun بیان دارد:

این نتایج نشان می‌دهد که تسلط نیمکره برپایه ی مکانیسمی پیچیده است که بر یک تأثیر مهاری یا محرکی کلی بستگی ندارد. نسبتاً به دلیل تأخیر چند دقیقه‌ای موقتی در فعالیت سلول‌های عصبی در نیمکره‌ی دیگر می‌باشد.
یافته‌ها راهی جدید برای بررسی تسلط نیمکره فراهم‌می‌کند. تحقیقات این پدیده‌ی عجیب و غریب را ادامه می‌دهد و سیر تکاملی را در دوران مختلف زندگی به شکلی دوستانه طی می‌کند.
با این حال، احتمالاً قبل از پی بردن به اینکه تقسیم مظایف بین نیمکره‌ها از لحاظ تکاملی سودمند بوده است، زمانی طول بکشد.
97/10/2 15:50
در مرزهای علم , edge_of_science
اگر شادی واقعاً وجود نداشته باشد چه؟ آیا احساسات می‌توانند باعث فریب مغز شوند؟ در مطالعه‌ی جدیدی کشف شده است این شیوه‌ای که ما در مورد احساسات فکر می‌کنیم، با آن‌چه که دانشمندان مغز و اعصاب در مغز و رفتار ما می‌بینند، مطابقت ندارد.

چگونه احساسات وارد عمل می‌شوند؟ از آن‌جا که همه‌ی ما هر روز احساساتی را تجربه می‌کنیم؛ این سوال ممکن است عجیب و غریب به نظر بیاید. خوشحالی زمان دیدن یک دوست قدیمی، ناراحتی هنگام تماشای یک فیلم غم‌انگیز و ترس از دست دادن کسی که عاشقش هستیم. احساسات خود جوش به نظر می‌آیند. قلب شما به تپش در می‌آید، اعصاب‌تان رقص کوچکی انجام می‌دهد، چهره‌ی‌تان در راهی آشنا حركت می‌كند و شما مجذوب شدن را تجربه می‌کنید. با این اوصاف، از نظر علمی احساسات واقعاً چه هستند؟

برای قرن‌ها، متفکران معروف مانند افلاطون، ارسطو، داروین، فروید و شمار زیادی از دانشمندان دیگر سعی کرده‌اند احساسات را با استفاده از حس مشترک توضیح دهند. احساسات طبیعی و غیرقابل کنترل هستند. طبق استدلال گذشته، آن‌ها قطعاً باید از زمان تولد ما ساخته شوند.

در سال‌های اخیر، رشته‌ی علوم اعصاب – در مطالعه‌ی چگونگی ایجاد ذهنیت توسط مغز انسان – پیشرفت کرده است. با توجه به این علاقه، پژوهش‌های مشتاقانه و بحث‌های تازه درباره ماهیت احساسات به وجود آمده است.

چندین دهه قبل، دانشمندان فقط می‌توانستند حدس بزنند که مغز تجربیات عاطفی ما را ایجاد می‌کند. اما امروزه، می‌توانیم با استفاده از یک تصویر مغزی، بدون وارد کردن هیچ‌گونه آسیبی، به داخل یک سر به دقت نگاه کنیم. این کار به ما اجازه می‌دهد تا فعالیت‌های عصبی را که لحظه به لحظه در میان مردم رواج دارد، مشاهده کنیم. هنگامی که احساساتی می‌شوند، به نظر می‌رسد آن‌چه که در مغزهایشان می‌بینیم، برخلاف حس مشترک است. احساسات آن چیزی نیست که اکثر مردم فکر می‌کنند.

در این‌جا منظور چیست؟ فرض کنید در جنگل راه می‌روید و یک خرس را می‌بینید، و فوراً احساس ترس می‌کنید. چه اتفاقی درون شما افتاد؟ توضیح سنتی این اتفاق بدین گونه است که به محض این که شما خرس را دیدید، برخی از قسمت‌های اختصاصی مانند یک مدار “ترس” در مغز شما فعال می‌شود. در این حالت، بدن شما به شیوه‌ای از پیش تعیین شده واکنش نشان می‌دهد. قلب شما به سرعت می‌تپد، فشار خون‌تان افزایش می‌یابد، و چهره‌تان بیانگر ترس می‌شود که این چهره در همه‌ی فرهنگ‌های جهان به یک معناست. در این دیدگاه کلاسیک به احساسات، مدار ترس، تغییرات بدنی و حالات صورت ظاهراً یک فرم متمایز را می‌سازد. این حالت متمایز قابل شناسایی است و مانند اثر انگشتی است که ترس را از بقیه احساسات متمایز می‌کند. احتمالاً این اثر انگشت همراه با اثر انگشت برای احساسات دیگر از طریق تکامل به انسان منتقل شده است.

زمان تغییر

اگرچه ممکن است دیدگاه کلاسیک به عنوان دیدگاهی محتاطانه و بصری به نظر برسد؛ ولی احتمالاً نمی‌تواند درست باشد. دانشمندان طی بیش از ۱۰۰ سال بدون هیچ موفقیتی در جست‌وجوی اثر انگشت احساسات در صورت، بدن و مغز بوده‌اند. بعضی از اوقات، شما یک خبرنامه خواهید دید که می‌گوید دانشمندان اثر انگشت شادی، غم و اندوه، خشم، ترس و یا احساسات دیگر را در انسان یا حیوانات دیگر یافته‌اند؛ اما زمانی که دانشمندان دیگر این ادعاها را مجددا آزمایش می‌کنند، همواره نمی‌توانند پایبند این ادعاها باشند.

برای مثال، برای سال‌ها، دانشمندان بر این باور بودند که مدار ترس مغز یک ناحیه به نام آمیگدال است. اگر شما در گوگل “amygdala fear” را جست‌وجو کنید، هنوز هم می‌توانید هزاران مقاله‌ای را که این ادعا را تایید می‌کنند، پیدا کنید. هر چند که این ادعا صحیح نیست. اکنون ما به طور قطعی می‌دانیم که برخی از افرادی که فاقد آمیگدال هستند هنوز می‌توانند ترس را احساس کنند. نه تنها این، بلکه آمیگدال در هزاران هزار عملکرد ذهنی دیگر (مانند فکر کردن، حافظه، هم فکری و تمام احساسات دیگر) دخیل است، بنابراین به وضوح یک مدار ترس نیست. این مسئله همچنین در مورد هر ناحیه‌ی دیگری از مغز که تا به حال به عنوان منزلگاه احساسات معرفی شده است، صادق می‌باشد.

چگونه احساسات مغز را فریب می‌دهند؟

مشکل اصلی ما با دیدگاه کلاسیک در مورد احساسات این است که زندگی عاطفی دارای انواع مختلفی است که نمی‌تواند به یک دسته از اثر انگشت جهانی تبدیل شود. آیا هر بار که می‌ترسید چشمان‌تان گشاد می‌شود؟ آیا همیشه نفس‌نفس می‌زنید؟ البته که نه. افرادی که احساس ترس می‌کنند ممکن است فریاد بزنند، گریه کنند، بخندند، چشمان‌شان را ببندند، مشت‌های خود را جمع کنند، دستان خود را تکان دهند، گوشه‌گیری کنند، غش کنند، یا حتی بی حرکت بمانند. ما تنها در ۱۲ درصد از زمانی که شاد هستیم، لبخند می‌زنیم. با توجه به تجزیه و تحلیل آماری اخیر بسیاری از مطالعات، در ۲۸ درصد از زمانی که عصبانی می‌شویم، اخم می‌کنیم. مطالعه‌ی دیگری در مورد بدن نشان داده است که جنبش چهره افراد در ترس و خشم کاملا غیرقابل تشخیص است. هیچ احساسی در بدن اثر انگشت ندارد. در عوض، تنوع وجود دارد.

فقط این نیست، فرهنگ‌های مختلف احساسات را به شکل مختلفی ابراز می‌کنند؛ برای مثال، زبان آلمانی شامل سه حالت متمایز برای عصبانیت با معانی مختلف می‌باشد؛ در حالی که در زبان روسی دو حالت و زبان ماندارین (شکلی از زبان چینی) پنج حالت است. بسیاری از فرهنگ‌ها دارای احساساتی هستند که به زبان انگلیسی ترجمه نمی‌شوند. برای مثال مردم Ifaluk میکرونزی یک احساس به نام “fago” دارند که بسته به متن می‌تواند به معنای عشق، همدلی، تاسف، غم و اندوه یا محبت باشد.

حتی جذاب‌تر از آن، برخی از فرهنگ‌ها یک مفهوم واحد از احساسات برای وقایعی را که غربی‌ها به عنوان تجربه‌ی عاطفی می‌شناسند، ندارند. برای نمونه می‌توان از مردم Himba در نامیبیا یاد کرد. وقتی می‌بینید کسی می‌خندد، شما ممکن است فکر کنید که آن‌ها شاد هستند یا خوشحال‌اند. ولی مردم هیمبا به سادگی برداشت می‌کنند که فرد می‌خندد. آن‌ها خنده را در شرایط ذهنی نمی‌بینند. در سراسر جهان، انواع مختلفی از زندگی عاطفی گسترده و یا بیش از حد گسترده وجود دارد. این تنوع بیش از آن است که توسط دیدگاه کلاسیک توضیح داده شود.

پس چگونه احساسات بوجود می‌آیند؟

جواب این سوال به حواس عمومی بازمی‌گردد، زیرا مغز انسان در کار فریب دادن استاد است. همانند یک شعبده‌باز، مغز تجارب فوق‌العاده‌ی متضادی مثل شادی، حسادت، کنجکاوی و خشم را بدون این که چگونگی آن را نشان دهد، به وجود می‌آورد. اما در سایه‌ی پیشرفت‌های اخیر در تصویربرداری از مغز، که دانشمندان را قادر ساخته تا مغز زنده را در حال تفکر، احساس، دریافت ورودی‌ها مشاهده کنند، ما حالا ایده‌ی بسیار خوبی از تکنیک سری مغز در ساخت احساسات داریم.

مهم‌ترین کار مغز زنده نگه داشتن بدن است. برای انجام این عمل، مغز بخش بزرگی از زمان خود را صرف پیش‌بینی آن چیزی که بعدا اتفاق خواهد افتاد می‌کند، پس بدن می‌تواند برای هر پیشامدی آماده باشد. مطالعات نشان می‌دهد که مغز انسان ۶۰ تا ۸۰ درصد از انرژی‌اش را برای پیش‌بینی صرف می‌کند. در هر لحظه، مغز شما در یک زمان، براساس تجارب گذشته، هزاران پیش‌بینی انجام می‌دهد و (اغلب) آن پیش‌بینی‌هایی که با شرایط فرد در لحظه بعدی متناسب است، برنده می‌شوند. برای مثال، وقتی راه می‌روید، هر بار که پایتان را بلند می‌کنید تا قدم بعدی را بردارید، مغزتان تخمین می‌زند که چگونه پای شما به زمین فرود خواهد آمد.

اگر مغز نتواند به درستی این کار را انجام دهد، تعادل خود را از دست خواهید داد. اگر تجربه‌ی ایستادن در پله برقی در یک را داشته‌ و زمان پایین آمدن از آن سکندری خورده‌ باشید (یا در قدم آخر احساس عجیبی داشته‌ باشید)، آن موقع می‌دانید که خطا در پیش‌بینی چه احساسی دارد. مغز هم‌چنین در مورد مردم دیگر دنیا پیش‌بینی‌هایی انجام می‌دهد. مطالعات نشان می‌دهد که زمانی که شما با غریبه‌ها آشنا می‌شوید، در صورتی که حرکات صورت (مانند لبخند و اخم) آن‌ها با تخمین‌های مغزتان تناسب بیشتری داشته باشد، آن‌ها را بیشتر دوست خواهید داشت و راحت‌تر اعتماد خواهید کرد. شما حتی آگاهانه، چهره‌ی ‌آن‌‌ها را به طور قابل توجهی سریع‌تر تشخیص می‌دهید.

چگونه احساسات مغز را فریب می‌دهند؟

مغز شما، همراه با پیش‌بینی در مورد دنیا، پیش‌بینی‌هایی در مورد بدن‌تان نیز انجام می‌دهد، تا زنده و سالم بمانید. پیش‌بینی می‌کند چه زمانی قلب باید سریع‌‌تر یا آهسته‌تر بزند، چه زمانی باید فشار خون کم یا زیاد شود، چه وقتی تنفس باید عمیق‌تر شود و کی نیاز بیش‌تری به نمک، شکر، آب یا هورمون‌ها دارید و تلاش می‌کند تا قبل از این که این نیاز زیاد شود، جلوی آن را بگیرد. این کار مانند آن است که بودجه‌ای را برای بدن به کار بگیرد، اما در این‌جا پولی که خرج می‌شود، بیولوژیکی است.

این کار استفاده از بودجه در طول زندگی ادامه ‌می‌یابد و ما بیشتر زمان‌ها خبری از آن نداریم. اما چیزی را ایجاد می‌کند که به خوبی آن را می‌شناسیم: حالت روحی. به شیوه‌ای سری که هیچ‌کس آن را درک نمی‌کند، حرکات فیزیکی داخل بدن، روحی می‌شوند. شما به طور کلی احساس رضایت، ناراحتی و یا حالتی بین این دو را احساس می‌کنید. شما احساس آرامی یا عصبانیت می‌کنید. حالت روحی شما همانند یک فشارسنج برای سلامتی بدن‌تان است و در هر لحظه از زندگی همراه شماست، اما با این وجود، بیشتر اوقات در نهانگاه‌تان است و به آن توجهی نمی‌کنید.

همین فرآیند، احساسات را تماماً بدون آگاهی‌ فرد ایجاد می‌کند. بیایید به مثال “خرسی در جنگل” باز گردیم. زمانی که در جنگل راه می‌روید، مغز در یک لحظه هزاران پیش‎بینی بر اساس تجربیات گذشته انجام می‌دهد. مغز هر گام را تخمین می‌زند، از صدای خش‌خش برگ‌های خشک زیر پا، تا منظره سبز بالای سر. ضربان قلب و تنفسی که با سرعت قدم زدن متناسب باشد، را پیش‌بینی می‌کند.

مغز شما حتی پیش‌بینی‌هایی راجع به حیوانات متناسب با محیط، مانند خرس‌ها، انجام می‌دهد و بدن را برای مقابله با آن آماده می‌کند. پیام‌هایی می‌فرستد تا قلب شما سریع‌تر بزند، ریه‌های‌تان عمل تهویه را عمیق‌تر انجام دهد و مواردی دیگر که بدن را برای فرار کردن آماده می‌کند. در همان زمان، مغز شما حدس می‌زند که در لحظه‌ی فرار چه احساسی خواهید داشت و حالتی عصبی به وجود می‌آورد. همه‌ی این مجموعه پیش‌بینی‌ها حاصل تجارب گذشته‌ی شما از ترس است. پس، اگر در لحظه‌ی بعد یک خرس واقعی ظاهر شود، شما قبل از آن در حال فرار و تجربه‌ی ترس بوده‌اید. به همین دلیل است که ترس در آن شرایط، مانند یک رفلکس، به نظر اتوماتیک می‌رسد.
فراتر از یک حس

اما اگر در واقعیت هیچ خرسی وجود نداشته باشد، چه؟ این اشتباهی در پیش‌بینی است، و شما بدون هیچ دلیل واضحی با احساس اضطراب تنها خواهید ماند. اگر در هنگام شب وارد جنگل بشوید و بدون دلیل واضحی ناگهان از جا بپرید، در آن صورت این حالت را تجربه کرده‌اید. احتمال سوم و غیرعادی دیگری نیز وجود دارد که هیچ خرسی وجود ندارد، اما در هر حال در یک لحظه، یک خرس را می‌بینید. شما احتمالاً این حالت را نیز تجربه کرده‌اید. شاید برایتان پیش آمده است که فردی را ببینید و فکر کنید او را می‌شناسید، اما بعد متوجه ‌شوید که یک غریبه بوده‌ است. این هم شبیه به همان حالت است. مغز فردی که می‌شناسید را، براساس تجربه‌های گذشته، پیش‌بینی کرده و شما برای یک لحظه آن فرد را می‌بینید.

به طور خلاصه، احساسات بهترین حدس‌های مغز از معنای حواس بدن، براساس شرایط است. زمانی که یک راننده در ترافیک، مسیر شما را می‌بندد و صورت‌تان احساس گرما می‌کند، احتمال دارد این گرما را به صورت خشم تجربه کنید. اگر همان گرما را زمانی احساس کنید که کمی مانده تا اولین بوسه‌ی‌تان را تجربه کنید، ممکن است این گرما را به صورت هیجان تجربه کنید. یا اگر شما همان حس را زمانی احساس کنید که از دریا بیرون می‌آیید و متوجه می‌شوید که لباس شنایتان افتاده است، احتمالا این احساس را به صورت خجالت تجربه کنید. مغز شما از احساسی یکسان، با توجه به شرایط، معانی مختلفی تولید می‌کند. به این ترتیب است که احساسات و عواطف بوجود می‌آیند. آن‌ها در هنگام تولد از قبل وجود ندارند. آن‌ها در لحظه به وجود می‌آیند.

احساسات به صورت ناخودآگاهانه از سه چیز ساخته شده ‌است: بودجه‌ی بدن، وضعیتی که در آن قرار دارید و پیش‌بینی‌های شما از تجربیات گذشته. اگر شما هر کدام از این موارد را تعدیل کنید، می‌توانید کنترل احساسات‌تان را در دست بگیرید. نمی‌گوییم این کار آسان است، اما ممکن است. تغییر بودجه‌ی بدن ساده‌ترین راه است (اما دوباره می‌گوییم؛ آسان نیست). غذای سالم بخورید، خواب کافی داشته باشید، به طور مرتب ورزش کنید و به این ترتیب مغز مجبور نخواهد بود برای متعادل نگه داشتن بودجه بدن‌تان سخت تلاش کند. این موضوع به این معناست که حالت روحی شما کم‌تر منفی خواهد بود و مغزتات فرصت‌های کمتری برای تولید احساسات ناخوشایند خواهد داشت.

شما می‌توانید مورد دوم را تغییر دهید؛ با روش‌های گوناگون شرایطی که در آن قرار دارید را تغییر دهید. می‌‌توانید مستقیماً با رفتن به جایی دیگر محیط اطرافتان را بهتر کنید؛ مثلا می‌توانید اتاق را ترک کنید یا بروید قدم بزنید. اگر این کار ممکن نیست، می‌توانید به صورت غیر مستقیم با توجه کردن به چیزهای دیگری که در اطرافتان وجود دارد، محیط اطرافتان را تغییر دهید.

مورد سوم، پیش‌بینی شما بر اساس تجربه‌ی گذشته، سخت‌ترین مورد برای تغییر دادن است؛ زیرا تغییر گذشته‌ غیرممکن است. با این حال، اگر شما زمان‌ حالتان را به دست بگیرید، می‌توانید پیش‌بینی مغزتان در زمان آینده را تعدیل کنید و به این ترتیب احساسات آینده‌تان را تغییر دهید. برای مثال، مادر خانواده‌ی خود، ایده‌ای به نام “آنفولانزای احساسی” داریم. آیا تاکنون احساس بدبختی کرده‌اید که مثلا شما فرد وحشتناکی هستید، همه از شما متنفرند، دنیا رو به پایان است و … اما در واقع، زندگی‌تان هیج مشکلی نداشته باشد؟ این حالت همان آنفولانزای احساسی است؛ شما احساس فیزیکی ناخوشایندی دارید؛ احتمالاً به خاطر بودجه بدنی مشکل‌دار، و مغز شما از لحاظ روحی بیمار است.

برای هزاران سال است که انسان‌ها مرزی میان بیماری جسمی و روانی کشیده‌اند. سرطان، بیماری قلبی و دیابت به نظر بیماری بدنی هستند، در حالی که افسردگی و عصبانیت اغلب به عنوان بیماری‌های مغز به نظر می‌رسند. اما امروزه ما می‌دانیم که مغز به طور مداوم بودجه‌ی بدن را تنظیم می‌کند، و زمانی که بودجه‌ی بدن در وضعیت بدی قرار دارد، شما احساس بدی می‌کنید. این موضوع نشان می‌دهد که مشکلات متابولیسمی، که به طور سنتی با بدن در ارتباط بودند، در مرکز بیماری‌های روانی مرتبط با حالت روحی مثل افسردگی و خشم هستند. هم‌چنین توضیح می‌دهد که چرا در بیماری‌های فیزیکی مانند دیابت و بیماری قلبی، علائم روحی دائما دیده می‌شوند. دیوار میان بدن و روح منفذدارتر از آن است که قبلا ‌فکر می‌کردیم و درک این موضوع کلید پیدا کردن راه‌های جدید برای پیشگیری و درمان است.

دورنمای جدید

این دید جدید از احساسات چیزی بسیار مهم راجع به هوش مصنوعی نشان می‌دهد. آیا ممکن است دستگاهی ساخته شود که بتواند احساسات مردم را بخواند؟ شرکت‌هایی مانند فیس‌بوک، گوگل و مایکروسافت شرط می‌بندند که جواب “بله” است. آن‌ها میلیون‌ها دلار خرج تحقیقات می‌کنند تا احساسات را از طریق نرم‌افزارها تشخیص دهند؛ با آزمودن چهره و بدن انسان‌هایی که درحال تجربه احساسی هستند. اما احساسات تنها از طریق چهره و بدن قابل خوانده شدن نیستند، زیرا احساسات هیچ اثر انگشتی ندارند و تعدد احساسات نرمال است. این موضوع به معنای آن است که این روش‌ها اساساً سوالات اشتباه می‌پرسند. شرکت‌های تکنولوژی باید اطلاعات بیشتری را در مورد شرایط یک فرد به دست آورند و تغییرات احساسی در زندگی واقعی را در نظر بگیرند.

سوال سخت‌تر این است که آیا می‌توانیم کامپیوتری بسازیم که بتواند احساس داشته باشد؟ دید جدید ما از احساسات احتمالی انگیزنده را پیش می‌آورد. اگر احساسات، بخشی از طریق تنظیم بودجه‌ی بدن به وجود می‌آیند، پس برای این که یک ماشین بتواند احساسات را تجربه کند، باید چیزی شبیه یک بدن داشته باشد. نه الزاماً بدنی مشابه بدن انسان، بلکه گروهی از سیستم‌های پیچیده و بهم پیوسته با نیاز به انرژی که باید در تعادل حفظ شود. (شکی نیست که تعدادی از برنامه‌نویسان هوش مصنوعی می‌توانند راه‌حلی بیابند). این اتفاق ما را به ساخت ماشینی که می‌تواند احساس کند و درک داشته باشد، نزدیک‌تر می‌کند.
97/09/23 20:54
در مرزهای علم , edge_of_science
زمانی که پدال گاز را قبل از سبز شدن نور چراغ‌راهنما فشار می‌دهید و یا زمانی که قبل از نواخته شدن اولین نت آهنگی، با پای خود به زمین ضربات آهنگین می‌زنید؛ زمان پیش‌بینی به شمار می‌آیند. یک نوع زمان، زمانی است که به خاطرات و تجربیات گذشته متکی است و زمان دیگر به ریتم آهنگ بستگی دارد و می‌توان گفت که هر دوی آن‌ها برای حرکت و لذت بردن از جهان بسیار مهم هستند. تحقیقات دانشمندان دانشگاه کالیفرنیا در برکلی، نشان می‌دهد، شبکه‌های عصبی‌ای که هر یک از این زمان‌سنج‌ها را پشتیبانی می‌کنند، بسته به عملکرد دست‌ها بین دو بخش مختلف مغز تقسیم شده‌اند.

مطالعه‌ی دانشمندان نشان می‌دهد که چه برای ورزش وقت بگذارید یا موسیقی، سخنرانی و یا هر چیز دیگر، زمان‌بندی یک فرآیند یکپارچه نیست، بلکه ما پیش‌بینی‌های زمانی خود را به دو روش جداگانه انجام می‌دهیم و این روش‌ها به قسمت‌های مختلف مغزمان بستگی دارند. «عاصف بروسکا» یکی از محققان این تحقیق و «ریچارد ایوری» رئیس ارشد دانشگاه برکلی، در این خصوص بیان داشتند: «هنگامی که این سیستم‌های مغزی با هم وارد عمل می‌شوند، اجازه می‌دهند تا ما نه تنها در حال حاضر هشیار باشیم، بلکه به طور فعال، آینده را نیز پیش‌بینی کنیم.» برسکوا و ایوری نقاط قوت و ضعف زمان‌بندی پیش‌بینی افراد مبتلا به بیماری پارکینسون و زوال عقل را مورد مطالعه قرار دادند.

آن‌ها زمان‌بندی ریتمیک را به غدد عصبی پایه مرتبط دانستند و زمان‌بندی وقفه را که نوعی زمان‌سنج داخلی مبتنی بر حافظه ما از تجربیات گذشته است، به مخچه مرتبط می‌دانند. هر دو این نواحی از مغز، نواحی اولیه‌ای محیوب می‌شوند که با حرکت و شناخت مرتبط هستند. علاوه بر این، نتایج آن‌ها نشان می‌دهد که اگر یکی از این ساعت‌های عصبی دچار اخلال شود، دیگری نیز می‌تواند به لحاظ تئوری دچار مشکل شود. برسکوا و ایوری در این‌باره گفتند: «مطالعه‌ی ما نه تنها زمینه‌های پیش‌بینی شده‌ای را که در آن بیماران مبتلا به بیماری‌های عصبی دچار اختلال شده‌اند، مورد مطالعه قرار می‌دهد، بلکه به بررسی زمینه‌هایی می‌پردازد که در آن‌ها هیچ مشکلی وجود ندارد و لذا با انجام این بررسی‌ها ما می‌توانیم محیط زندگی این بیماران را به نحوی تغییر دهیم که مواجه شدن با عوارض بیماری برای‌شان ساده‌تر باشد.»

آن‌ها در ادامه، بیان کردند که راه‌حل غیر دارویی برای درمان نقص زمان‌بندی عصبی می‌تواند شامل استفاده از بازی‌های کامپیوتری فکری و برنامه‌های معمایی گوشی‌های هوشمند، تحریک مغزی عمیق و اعمال تغییراتی در طراحی محیطی باشد.

برای رسیدن به یک نتیجه‌گیری کلی، برسکوا و ایوری به مقایسه این موضوع پرداختند که چگونه بیماران مبتلا به پارکینسون و زوال عقل، از نشانه‌های زمانی یا زمان‌بندی برای تمرکز استفاده می‌کنند. هر دو گروه باید دنباله‌ای از مربع‌های قرمز، سفید و سبز را با سرعت‌های مختلف بر روی صفحه نمایش کامپیوتر، مشاهده می‌کردند و زمانی که مربع سبز را می‌دیدند دکمه‌ای را فشار می دادند. مربع‌های سفید به آن‌ها هشدار می‌داد که مربع بعدی مربع سبز است.

در یک توالی مداوم، مربع‌های قرمز، سفید و سبز یک ریتم ثابت را دنبال می‌کردند و بیماران زوال عقل، به خوبی به این نشانه‌های ریتمیک پاسخ می‌دادند. در یک آزمایش دیگر، مربع های رنگی الگوی پیچیده‌تری را با فواصل مختلف بین مربع‌های قرمز و سبز دنبال می‌کردند. این توالی برای بیماران پارکینسون آسان‌تر بود و آن‌ها بهتر به این آزمون پاسخ دادند.

ایوری در این خصوص گفت: «ما با آزمایش‌های خود، نشان دادیم که بیماران مبتلا به زوال عقل، در استفاده از نشانه‌های زمانی غیر ریتمیک دچار اختلال می‌شوند، در حالی که بیماران مبتلا به بیماری پارکینسون در استفاده از نشانه‌های ریتمیک دچار اختلال می‌شوند.» در نهایت، این نتایج تایید می‌کند که مغز از دو مکانیزم مختلف برای زمان‌بندی پیش‌بینی استفاده می‌کند و لذا می‌توان نظریه‌هایی را که بیان می‌داشتند سیستم تک مغزی تمام نیازهای زمان‌بندی ما را مدیریت می‌کند، به چالش کشید.
97/09/9 21:36
در مرزهای علم , edge_of_science
لحظه‌ای که پیش از تغییر چراغ راهنمایی پای خود را بر روی پدال گاز می‌فشارید، یا زمانیکه انگشت خود را پیش از به صدا درآمدن نت اول “Havana” از Camila Cabello بر روی کلید پیانو قرار می‌دهید، از زمان بندی پیش بینی شده استفاده می‌کنید.

پیش بینی آینده

قسمتی از زمان بندی پیش بینی شده بر پایه خاطرات حاصل از تجربیات گذشته استوار است. قسمت دیگر بر ریتم متکی است. هر دو برای توانایی حرکت ما و لذت بردن از دنیا، ضروری هستند.

مطالعه New University of California, Berkeley نشان می‌دهد شبکه‌های عصبی دخیل در هر یک از این نگهدارنده‌های زمان، بسته به فعالیت، در دو ناحیه متفاوت مغز قرار گرفته‌است.

Assaf Breska، مولف ارشد مطالعه و محقق علوم اعصاب در UC Berkeley گفت: “مطابق مطالعه ما، در تمامی فعالیتها (ورزش، نواختن موسیقی، صحبت کردن یا حتی توجه کردن به امری) ، زمان بندی یک فرآیند یکپارچه نیست؛ دو مسیر متمایز برای انجام پیش بینی‌های زمانی وجود دارد و این مسیرها در قسمتهای متفاوت مغز واقع شده‌اند.”

نتایج این مطالعه در نشریه آنلاین the Proceeding of the National Academy of Sciences منتشر شده و دید جدیدی درباره اینکه انسان چگونه نحوه انجام یک حرکت را محاسبه می‌کند، فراهم می‌آورد.

Richard Ivry، مولف دستیار مطالعه اذعان داشت: “این دو قسمت در کنار هم، ما را قادر می‌سازند تنها در زمان حال زندگی نکنیم، بلکه بصورت فعالانه آینده را پیش بینی کنیم.”

Breska و Ivry، نقاط قوت و نقایص زمان بندی پیش بینی شده را در افراد مبتلا به بیماری پارکینسون و افراد مبتلا به زوال دژنراسیون قشر مخ مطالعه کردند.

آنها، زمان بندی ریتمیک را به عقده‌های قاعده‌ای و زمان بندی فاصله‌ای (یک تایمر داخلی بر پایه خاطرات ما از تجربیات پیشین) را به مخچه نسبت دادند. هر دو از نواحی اولیه مغز هستند که با حرکت و شناخت ارتباط دارند.

بعلاوه، نتایج آنها نشان می‌دهد اگر یکی از این ساعت‌های عصبی به درستی فعالیت نکند، دیگری از نظر تئوری می‌تواند در آن زمینه فعالیت کند.

Breska اذعان داشت: “مطالعه ما نه تنها شواهدی مبنی بر اختلال پیش بینی در این بیماران را فراهم می‌آورد، بلکه نشان می‌دهد آنها هیچ مشکلی ندارند؛ این عدم وجود مشکل، این مورد را مطرح می‌سازد که ما می‌توانیم محیط زندگی این افراد را برای آسان‌تر ساختن تعامل با دنیا در مقابل علائمشان، تغییر دهیم.”

درمانهای غیر دارویی برای نقایص زمان بندی عصبی شامل بازی‌های تمرین مغز و نرم افزارهای تلفن هوشمند، تحریک عمقی مغز و تغییرات طراحی محیطی است.

Breska و Ivry در انجام این مطالعه، چگونگی استفاده بیماران پارکینسون و دژنراسیون قشر مخ از زمان بندی یا نشانه‌های “زمانی” را برای متمرکز ساختن توجه‌شان، مقایسه کردند.

به هر دو گروه، توالی‌هایی از مربعهای قرمز، سفید و سبز با سرعتهای متفاوت بر روی صفحه یک کامپیوتر نشان داده شد و آنها زمانیکه مربع سبز را مشاهده می‌کردند، دکمه‌ای را فشار می‌دادند. مربعهای سفید افراد را از آمدن مربعهای سبز باخبر می‌ساخت.

در یک توالی، مربعهای قرمز، سفید و سبز یک ریتم ثابت داشتند، و بیماران مبتلا به دژنراسیون قشر مخ پاسخ خوبی به این نشانه‌های ریتمیک نشان دادند.

در توالی دیگر، مربعهای رنگی از یک الگوی پیچیده‌تر پیروی می‌کردند؛ با فاصله‌های زمانی متفاوت برای عبور مربعهای سبز و قرمز. این توالی برای پیگیری بیماران پارکینسون آسان‌تر بود.

Ivry اذعان داشت: “ما نشان می‌دهیم بیماران مبتلا به دژنراسیون قشر مخ در استفاده از نشانه‌های زمانی غیر ریتمیک موفق نیستند، درحالیکه بیماران پارکینسون که عقده‌های قاعده‌ای آنها آسیب دیده‌است، در پیگیری نشانه‌های ریتمیک ناموفق هستند.”

نهایتا نتایج، این مورد را که مغز از دو مکانیسم برای زمان بندی پیش بینی شده استفاده می‌کند، تایید می‌کند و تئوری‌هایی را مبنی بر اینکه یک سیستم مغزی در تمامی نیازهای زمان بندی ما دخیل است، به چالش می‌کشد.

Breska گفت: “نتایج ما نشان می‌دهد حداقل دو مسیر متفاوت برای پیش بینی آینده توسط مغز، تکامل یافته‌است.”

وی افزود: “یک سیستم مبتنی بر ریتم به رویدادهای دوره‌ای در جهان مانند خاصیت ذاتی صحبت کردن و موسقی حساس است. و یک سیستم فاصله‌ای، توانایی پیش بینی عمومی‌تری فراهم می‌آورد که به نظم زمانی حتی با غیبت سیگنال ریتمیک، حساس است.”
2
97/09/8 13:07
مغز و اعصاب , neurological
سردردهای مزمن می توانند هشدار دهنده و علائمی از بروز مشکلات جدی نظیر سکته ی مغزی، آنوریسم و مننژیت باشند که نیازمند خدمات اورژانسی هستند.
┘◄ کاربر گرامی ادامه مطلب را در لینک زیر مشاهده کنید ▼▼
97/09/4 22:38
کافه مغز , cafemaghz
در رابطه با تاثیرات اینترنت و شبکه های نظیر آن مانند امواج الکترونیک و.. اظهار نظرات زیادی وجود دارد و تحقیقات زیادی از سراسر دانشگاه ها و گروه های تحقیقاتی معتبر انجام شده.
97/09/3 23:25
در مرزهای علم , edge_of_science
آزمایشگاه پپتیدها و پروتئینهای انستیتو تحقیقات زیست پزشکی (IRB Barcelona) مقاله‌ای با مضمون استفاده از پپتیدهای مشتق از chlorotoxin برای حمل داروها به مغز از خلال سد خونی- مغزی (BBB) منتشر کرده‌است. chlorotoxin در سم عقرب موجود است.

سد خونی- مغزی بعنوان محافظی برای مغز در مقابل مواد سمی عمل می‌کنند؛ همچنین از ورود بسیاری از داروها ممانعت بعمل می‌آورد. Ernest Giralt، رئیس آزمایشگاه شرح می‌دهد: “نزدیک به ۹۸ درصد داروهایی که اهداف درمانی را دنبال می‌کنند، قابلیت استفاده ندارند، زیرا نمی‌توانند از خلال این سد عبور کنند.”

محققان chlorotoxin و مجموعه‌ای از آنالوگهای آن را که دارای ویژگی‌های chlorotoxin هستند، بصورت شیمیایی سنتز کرده‌اند. آنها کارآیی این ترکیبات را در مدلهای سلولی BBB بررسی کرده‌اند و نشان داده‌اند پپتید MiniCTX3 از توانایی انتقال ترکیبات از خلال BBB با “کارآیی بسیار بالا” برخوردار است.

آزمایشگاه IRB Barcelona با الهام گرفتن از طب سنتی که از محصولات طبیعی مانند گیاهان و گلها برای درمان طیفی از بیماری‌ها استفاده می‌کند، به بررسی سم (عقرب) با هدف شناسایی حامل‌های پپتیدی پرداخته‌اند. Meritxell Teixedo، همکار ارشد این مطالعه می‌گوید: “هدف، قادر ساختن داروها برای ورود به مغز است. به منظور نیل به این هدف، ما آنها را با پپتیدهایی که بصورت اختصاصی برای عبور از BBB طراحی شده‌اند، متصل کرده‌ایم. اتصال این داروها به حامل‌ها، کارآیی آنها را افزایش خواهد داد. تنها دو یا سه گروه مطالعاتی در سراسر جهان به بررسی حامل‌های پپتیدی می‌پردازند. ما بر روی تعدادی استراتژی مطالعه می‌کنیم و یکی از آنها، سم است.”

حمل داروها به مغز

در مطالعات پیشین، دانشمندان با الهام گیری از پپتیدی تحت عنوان “apamin” در سم زنبور، یک پپتید حامل با قابلیت عبور از BBB طراحی کرده‌اند.

پس از کسب نتایج مثبت، آزمایشگاه قصد دارد این مورد را که آیا سم‌ها از توانایی فراهم ساختن منبعی جهانی برای حاملهای پپتیدی برخوردارند، بررسی کند. Teixido می‌گوید: “هزاران سم که حاوی میلیونها پپتید با توانایی انتقال هستند، شناسایی و تعریف شده‌است. ما chlorotxin را انتخاب کردیم، زیرا قبلا گزارش شده‌بود این پپتید مانند یک سم در مغز عمل می‌کند.”
3
1
8