نرم افزار اندروید کلوب مجله کلوب

نتایج جستجو : شعر استاد شهریار - 7 مطلب

99/12/11 08:05
سخن استاد , speechmaster
ای چشم خمارین تو و افسانه نازت
وی زلف کمندین من و شبهای درازت

شبها منم و چشمک محزون ثریا
با اشک غم و زمزمه راز و نیازت

بازآمدی ای شمع که با جمع نسازی
بنشین و به پروانه بده سوز و گدازت

گنجینه رازی است به هر مویت و زان موی
هر چنبره ماری است به گنجینه رازت

در خویش زنیم آتش و خلقی به سرآریم
باشد که ببینیم بدین شعبده بازت

صد دشت و دمن صاف و تراز آمد و یک بار
ای جاده انصاف ندیدیم ترازت

شهری به تو یار است و غریب این همه محروم
ای شاه به نازم دل درویش نوازت
99
21
3
18
98/06/27 12:01
سخن استاد , speechmaster
یاد آن که جز به روی منش دیده وانبود ، ، ، وآن سست عهد جز سری از ماسوا نبود
امروز در میانه کدورت نهاده پای ، ، ، آن روز در میان من و دوست جا نبود
کس دل نمی دهد به حبیبی که بی وفاست ، ، ، اول حبیب من به خدا بی وفا نبود
دل با امید وصل به جان خواست درد عشق ، ، ، آن روز درد عشق چنین بی دوا نبود
تا آشنای ما سر بیگانگان نداشت ، ، ، غم با دل رمیده ما آشنا نبود
از من گذشت و من هم از او بگذرم ولی ، ، ، با چون منی به غیر محبت روا نبود
گر نای دل نبود و دم آه سرد ما ، ، ، بازار شوق و گرمی شور و نوا نبود
سوزی نداشت شعر دل انگیز شهریار ، ، ، گر همره ترانه ساز صبا نبود
59
4
33
95/05/9 14:46
فرهاد واحدی , farhad710
[https://www.aparat.com/v/wyOv5]
دلتنگ غروبی خفه بیرون زدم از در @ در مُشت گرفته مُچ دست پسرم را
یا رب به چه سنگی زنم از دست غریبی @ این کلّه ی پوک و سر و مغز پکرم را
هم در وطنم بار غریبی به سر دوش @ کوهی است که خواهد بشکاند کمرم را
من مرغ خوش آواز و همه عمر به پرواز @ چون شد که شکستند چنین بال و پرم را
رفتم که به کوی پدر و مسکن مألوف @ تسکین دهم آلام دل جان بسرم را
گفتم به سرِ راهِ همان خانه و مکتب @ تکرار کنم درس سنین صغرم را
گر خود نتوانست زدودن غمم از دل @ زان منظره باری بنوازد نظرم را
کانون پدر جویم و گهواره ی مادر @ کانِ گهرم یابم و مهد هنرم را
تا قصّه ی رویین تنی و تیر پرانی است @ از قلعه ی سیمرغ ستانم سپرم را
با یاد طفولیّت و نشخوار جوانی @ می رفتم و مشغول جویدن جگرم را
پیچیدم از آن کوچه ی مأنوس که در کام @ باز آورد آن لذّت شیر و شکرم را
افسوس که کانون پدر نیز فرو کُشت @ از آتش دل باقی برق و شررم را
چون بقعه ی اموات فضائی همه خاموش @ اخطار کنان منزل خوف و خطرم را
درها همه بسته است و به رُخ گرد نشسته @ یعنی نزنی در که نیابی اثرم را
در گرد و غبار سر آن کوی نخواندم @ جز سرزنش عمر هبا و هدرم را
مَهدی که نه پاس پدرم داشته زین پیش @کی پاسِ مرا دارد و زین پس پسرم را
ای داد که از آن همه یار و سر و همسر @ یک در نگشاید که بپرسد خبرم را
یک بچّه ی همسایه ندیدم به سر کوی @تا شرح دهم قصّه ی سیر و سفرم را
اشکم به رخ از دیده روان بود ولیکن @ پنهان که نبیند پسرم چشم ترم را
می خواستم این شِیب و شبابم بستانند @طفلیم دهند و سر پُر شور و شرم را
چشم خردم را ببرند و به من آرند @ چشم صِغرم را و نقوش و صُوَرم را
کم کم همه را در نظر آوردم و ناگاه @ ارواح گرفتند همه دور و برم را
گویی پی دیدار عزیزان بگشودند @ هم چشم دل کورم و هم گوش کرم را
یکجا همه ی گمشدگان یافته بودم @ از جمله (حبیب) و رفقای دگرم را
این خنده ی وصلش به لب، آن گریه ی هجران @ این یک سفرم پرسد و آن یک حضرم را
این ورد شبم خواهد و نالیدن شبگیر @ وآن زمزمه ی صبح و دعای سحرم را
تا خود به تقلّا به در خانه کشاندم @ بستند به صد دایره راه گذرم را
یکباره قرار از کف من رفت و نهادم @ سینه ی دیوار، درِ خانه سرم را
صوت پدرم بود که می گفت چه کردی؟ @ در غیبت من عائله ی دربدرم را
حرفم به زبان بود ولی سکسکه نگذاشت @ تا باز دهم شرح قضا و قدرم را
فی الجمله شدم ملتمس از در به دعائی @ کز حق طلبد فرصت صبر و ظفرم را
اشکم به طواف حرم کعبه چنان گرم @کز دل بزدود آن همه زنگ و کدرم را
ناگه پسرم گفت چه می خواهی از این در @ گفتم پسرم بوی صفای پدرم را
کامنت بنویسید...
فرهاد واحدی , farhad710
یکشنبه 10 مرداد ، 12:22
خدا بیامرزه . خداوند به شما صبر بده خانم پرویزی
ادامه
93/11/21 23:13
بهنام  , behnam_agha
در دیـــــاری كه در او نیست كســی یار كســــی ----- كاش یارب كه نیفتد به كسی كار كسی

هــــــر كس آزار منِ زار پســـــندیــــــد ولــــــــــی ----- نپـــســـــندیــــد دلِ زار مـن آزارِ كســــی

آخــــــرش محــــنت جانــــكاه به چـــــاه انـــــدازد ----- هركه چون ماه برافروخت شبِ تارِكسـی

سودش این بس كه به هیچش بفروشند چو من ----- هر كه باقیمت جان بود خریدار كســـی

استاد شهریار
کامنت بنویسید...
93/06/10 18:40
چشمک , cheshmak_club