نتایج جستجو : شعر - 3290 مطلب

97/10/26 22:11
 خنیـــاگر شـــعر وقــــلم , singerpoem
99
97/10/26 22:05
 خنیـــاگر شـــعر وقــــلم , singerpoem
سخن عشق تو

بی آن که برآید به زبانم

رنگ رخساره خبر می‌دهد

از حال نهانم.



"سعدی"

-------------

بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو

بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو



پیام دادم و گفتم بیا خوشم می‌دار

جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو



"سعدی"
5
1
4
97/10/23 00:57
 خنیـــاگر شـــعر وقــــلم , singerpoem
باز لب های عطش کرده ی من
لب ِسوزان تو را می جوید

می تپد قلبم و با هر تپشی
قصه ی عشق تو را می گوید.

"فروغ فرخزاد"
6
1
4
97/10/23 00:55
 خنیـــاگر شـــعر وقــــلم , singerpoem
مرا جواب می کند
سکوت چشمهای تو
و باز تنگی نفس...
و باز هم هوای تو

دوباره می زند به این
سر جنون گرفته ام
دوباره انقلاب من
دوباره کودتای تو

شفیعی کدکنی
7
1
3
97/10/21 23:59
 خنیـــاگر شـــعر وقــــلم , singerpoem
درخت پشت پنجره دوستت دارد

دارد دست‌هایش را تکان می دهد

دارد می رقصد

تو نیز برخیز

برگ‌های سبزت را تکان بده

میوه های شیرینت را فرو بریز

برقص... برقص

تا دنیا از تو یاد بگیرد

زیبا باشد.



"شهاب مقربین"



از کتاب: سوت زدن در تاریکی / نشز چشمه / چاپ اول بهار 89
از وبلاگ کوچه باغ شعر
97/10/20 21:04
سارا عباسی , kikha.ir
چون عهده نمی‌ شود کسی فردا را
حالی خوش کن تو این دل شیدا را

می نوش بماهتاب ای ماه که ماه
بسیار بتابد و نیابد ما را
97/10/18 18:58
ونوس  , venusz
قلب من می تپید
کوچه خالی بود
میان همهمه ی باران ناگهان
تو می آمدی
کوچه خالی بود
از سکوت و تنهایی
قلب من می تپید
و از بطن ابرهای پاییز
بهار می بارید
تو می آمدی

#زهره
97/10/18 13:53
ابوالقاسم کریمی  , safiiresabz
31
رفتن از عالم پر شور به از آمدن است
غنچه دلتنگ به باغ آمد و خندان برخاست
32
هر که افتاد، ز افتادگی ایمن گردد
چه کند سیل به دیوار خرابی که مراست ؟
33
اظهار عشق را به زبان احتیاج نیست
چندان که شد نگه به نگه آشنا بس است
34
حفظ صورت می‌توان کردن به ظاهر در نماز
روی دل را جانب محراب کردن مشکل است
35
عشق از ره تکلیف به دل پا نگذارد
سیلاب نپرسد که در خانه کدام است
36
از بس کتاب در گرو باده کرده‌ایم
امروز خشت میکده‌ها از کتاب ماست
37
کفارهٔ شراب خوریهای بی حساب
هشیار در میانهٔ مستان نشستن است
38
در محرم تا چه خونها در دل مردم کند
محنت آبادی که عیدش در بدر گردیدن است
39
از ما سراغ منزل آسودگی مجو
چون باد، عمر ما به تکاپو گذشته است
40
هست امید زیستن از بام چرخ افتاده را
وای بر آن کس کز اوج اعتبار افتاده است
41
بخت ما چون بید مجنون سرنگون افتاده است
همچو داغ لاله، نان ما به خون افتاده است
42
داند که روح در تن خاکی چه می‌کشد
هر ناز پروری که به غربت فتاده است
43
چون برگ خزان دیده و چون شمع سحرگاه
از عمر مرا نیم نفس بیش نمانده است
44
نه کوهکنی هست درین عرصه، نه پرویز
آوازه‌ای از عشق و هوس بیش نمانده است
45
امروز کرده‌اند جدا، خانه کفر و دین
زین پیش، اگر نه کعبه صنمخانه بوده است
46
نادان دلش خوش است به تدبیر ناخدا
غافل که ناخدا هم ازین تخته پاره‌هاست
47
تا داده‌ام عنان توکل ز دست خویش
کارم همیشه در گره از استخاره هاست
48
بغیر دل که عزیز و نگاه داشتنی است
جهان و هرچه درو هست، واگذاشتنی است
49
ما ازین هستی ده روزه به جان آمده‌ایم
وای بر خضر که زندانی عمر ابدست
50
دل بی وسوسه از گوشه نشینان مطلب
که هوس در دل مرغان قفس بسیارست
51
غمنامهٔ حیات مرا نیست پشت و روی
بیداریم به خواب پریشان برابرست
52
سیل از بساط خانه بدوشان چه می‌برد؟
ملک خراب را غمی از ترکتاز نیست
53
نه همین موج ز آمد شد خود بی خبرست
هیچ کس را خبر از آمدن و رفتن نیست
54
دل نازک به نگاه کجی آزرده شود
خار در دیده چو افتاد، کم از سوزن نیست
55
گر محتسب شکست خم میفروش را
دست دعای باده پرستان شکسته نیست
56
چون طفل نوسوار به میدان اختیار
دارم عنان به دست و به دستم اراده نیست
57
چون وانمی‌کنی گرهی، خود گره مشو
ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست
58
ز خنده رویی گردون، فریب رحم مخور
که رخنه‌های قفس، رخنه رهایی نیست
59
مجنون به ریگ بادیه غمهای خود شمرد
یاد زمانه‌ای که غم دل حساب داشت
60
ز روزگار جوانی خبر چه می‌پرسی ؟
چو برق آمد و چون ابر نوبهار گذشت
61
جان به این غمکده آمد که سبک برگردد
از گرانخوابی منزل سفر از یادش رفت
62
هر که آمد در غم آبادجهان، چون گردباد
روزگاری خاک خورد، آخر به هم پیچید و رفت
63
وقت آن کس خوش که چون برق از گریبان وجود
سر برون آورد و بر وضع جهان خندید و رفت
.
.
.
گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
97/10/17 02:19
لبخند نگاه 255 , negahe.mm
صلّی الله علیکَ یا بَقیتَ الله فی اَرضه
به دل دارم شوقِ
روی تو را
عطر و بوی تو را
ای حبیب من
97/10/16 20:37
ابوالقاسم کریمی  , safiiresabz
1
می‌شوند از سردمهری، دوستان از هم جدا
برگ‌ها را می‌کند فصل خزان از هم جدا
2
از متاع عاریت بر خود دکانی چیده‌ام
وام خود خواهد ز من هر دم طلبکاری جدا
3
چون گنهکاری که هر ساعت ازو عضوی برند
چرخ سنگین‌دل ز من هر دم کند یاری جدا
4
پیش از این بر رفتگان افسوس میخوردند خلق
میخورند افسوس در ایام ما بر زندگان
5
دنیا به اهل خویش ترحم نمی‌کند
آتش امان نمی‌دهد آتش‌پرست را
6
ضیافتی که در آنجا توانگران باشند
شکنجه‌ای است فقیران بی‌بضاعت را
7
درین زمان که عقیم است جمله صحبتها
کناره‌گیر و غنیمت شمار عزلت را
8
چرخ را آرامگاه عافیت پنداشتم
آشیان کردم تصور، خانهٔ صیاد را
9
از همان راهی که آمد گل، مسافر می‌شود
باغبان بیهوده می‌بندد در گلزار را
10
چون زندگی بکام بود مرگ مشکل است
11
پای به خواب رفته ی کوه تحملم
نتوان به تیغ کرد ز دامن جدا مرا
12
فنای من به نسیم بهانه‌ای بندست
به خاک با سر ناخن نوشته‌اند مرا
13
مانند لاله، سوخته نانی است روزیم
آن هم فلک به خون جگر می‌دهد مرا
14
پرتو منت کند دلهای روشن را سیاه
می‌کشد دست حمایت شمع مغرور مرا
15
می‌کشم تهمت سجادهٔ تزویر از خلق
گرچه فرسوده شد از بار سبو دوش مرا
16
ز زندگی چه بر کرکس رسد جز مردار؟
چه لذت است ز عمر دراز، نادان را؟
17
به ما حرارت دوزخ چه می‌تواند کرد؟
اگر ز ما نستانند چشم گریان را
18
دلم هر لحظه از داغی به داغ دیگر آویزد
چو بیماری که گرداند ز تاب درد بالین را
19
ساده لوحان جنون از بیم محشر فارغند
بیم رسوایی نباشد نامهٔ ننوشته را
20
غم مردن نبود جان غم اندوخته را
نیست از برق خطر مزرعهٔ سوخته را
21
می‌کند باد مخالف، شور دریا را زیاد
کی نصیحت می‌دهد تسکین، دل آزرده را
22
شاید به جوی رفته کند آب بازگشت
چون شد تهی ز باده، مبین خوار شیشه را
23
میل دل با طاق ابروی بتان امروز نیست
کج بنا کردند از اول، قبلهٔ این خانه را
24
اینجاکه منم، قیمت دل هر دو جهان است
آنجاکه تویی، در چه حساب است دل ما
25
گفتیم وقت پیری، در گوشه‌ای نشینیم
شد تازیانهٔ حرص، قد خمیدهٔ ما
26
ما از تو جداییم به صورت، نه به معنی
چون فاصلهٔ بیت بود فاصلهٔ ما
27
من آن شکسته بنایم درین خراب آباد
که در خرابی من ناز می‌کند سیلاب
28
معیار دوستان دغل، روز حاجت است
قرضی به رسم تجربه از دوستان طلب
29
از مردم دنیا طمع هوش مدارید
بیداری این طایفه خمیازهٔ خواب است
30
از بهار نوجوانی آنچه برجا مانده است
در بساط من، همین خواب گران غفلت است
.
.
.
گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
97/10/15 21:26
ابوالقاسم کریمی  , safiiresabz
تو کویر تنهایی دوستی فقط سرابه
خنده ی روی صورتا خط و خال نقابه
یه اشتباه لنتی زمین رو خونمون کرد
خونه چیه زندونه اینجا بی خونمون کرد

اختیار ما چرا تو سرنوشت ما نیست
رنجی که ما میکشیم جدا از این چرا نیست

تولد و مرگمون کاغذ روی آبه
تصویر من از اینجا آب توی سرابه

جنگ و جدال و خودکشی سرمایه ی آدماس
خندم میگیره وختی میگن زمین مال ماس

قصه ی تلخ آدما چرا تموم نمیشه؟
خدا دلش نمیخواد غصه هامون تموم شه؟

منطق مرگ و دوس دارم چون جاده ی نجاته
این جمله یادم نمیره "همیشه مرگ,باهاته"



سروده ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
97/10/14 05:35
ابوالقاسم کریمی  , safiiresabz
.
.
.
1
ماییم و می و مطرب و این کنج خراب
جان و دل و جام و جامه پر درد شراب
فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب
آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب
2
می نوش ندانی ز کجا آمده‌ای
خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت
3
قرآن که مهین کلام خوانند آن را
گه گاه نه بر دوام خوانند آن را
بر گرد پیاله آیتی هست مقیم
کاندر همه جا مدام خوانند آن را
4
تو غره بدان مشو که می مینخوری
صد لقمه خوری که می غلام‌ست آنرا
5
معلوم نشد که در طربخانه خاک
نقاش ازل بهر چه آراست مرا
6
آن قصر که جمشید در او جام گرفت
آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت
بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت
7
ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست
بی بادهٔ گلرنگ نمی‌باید زیست
این سبزه که امروز تماشاگه ماست
تا سبزهٔ خاک ما تماشاگه کیست
8
می نوش ندانی ز کجا آمده‌ای
خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت
9
ای چرخ فلک خرابی از کینه تست
بیدادگری شیوه دیرینه تست
ای خاک اگر سینه تو بشکافند
بس گوهر قیمتی که در سینه تست
10
این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
در بند سر زلف نگاری بوده‌ست
این دسته که بر گردن او می‌بینی
دستی‌ست که برگردن یاری بوده‌ست
11
این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت
چون آب به جویبار و چون باد به دشت
هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت
روزی که نیامده‌ست و روزی که گذشت
12
بر چهره گل نسیم نوروز خوش است
در صحن چمن روی دل‌افروز خوش است
از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست
خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است
13
پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است
گردنده فلک نیز بکاری بوده است
هرجا که قدم نهی تو بر روی زمین
آن مردمک چشم‌نگاری بوده است
14
با اهل خرد باش که اصل تن تو
گردی و نسیمی و غباری و دمی است
15
در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست
16
چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست
چون هست بهرچه هست نقصان و شکست
انگار که هرچه هست در عالم نیست
پندار که هرچه نیست در عالم هست
17
خاکی که به زیر پای هر نادانی است
کفّ صنمیّ و چهرهٔ جانانی است
هر خشت که بر کنگرهٔ ایوانی است
انگشت وزیر یا سر سلطانی است
18
در خواب بدم مرا خردمندی گفت
کاز خواب کسی را گل شادی نشکفت
کاری چه کنی که با اجل باشد جفت؟
می خور که به زیر خاک می‌باید خفت
19
دریاب که از روح جدا خواهی رفت
در پرده اسرار فنا خواهی رفت
می نوش ندانی از کجا آمده‌ای
خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت
20
گویند کسان بهشت با حور خوش است
من میگویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار
کاواز دهل شنیدن از دور خوش است
21
گویند مرا که دوزخی باشد مست
قولیست خلاف دل در آن نتوان بست
گر عاشق و میخواره بدوزخ باشند
فردا بینی بهشت همچون کف دست
22
نیکی و بدی که در نهاد بشر است
شادی و غمی که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل
چرخ از تو هزار بار بیچاره‌تر است
23
آنانکه محیط فضل و آداب شدند
در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند برون
گفتند فسانه‌ای و در خواب شدند
24
افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد
وز دست اجل بسی جگرها خون شد
کس نامد از آن جهان که پرسم از وی
کاحوال مسافران دنیا چون شد
25
افسوس که نامه جوانی طی شد
و آن تازه بهار زندگانی دی شد
آن مرغ طرب که نام او بود شباب
افسوس ندانم که کی آمد کی شد
26
این قافله عمر عجب میگذرد
دریاب دمی که با طرب میگذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب میگذرد
27
بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشد
وز خوردن آدمی زمین سیر نشد
مغرور بدانی که نخورده‌ست ترا
تعجیل مکن هم بخورد دیر نشد
28
تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد
چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد
گر چشمه زمزمی و گر آب حیات
آخر به دل خاک فرو خواهی شد
29
گرچه غم و رنج من درازی دارد
عیش و طرب تو سرفرازی دارد
بر هر دو مکن تکیه که دوران فلک
در پرده هزار گونه بازی دارد
30
گویند بهشت و حورعین خواهد بود
آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود
گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک
چون عاقبت کار چنین خواهد بود
31
گویند بهشت و حور و کوثر باشد
جوی می و شیر و شهد و شکر باشد
پر کن قدح باده و بر دستم نه
نقدی ز هزار نسیه خوشتر باشد
32
گویند هر آن کسان که با پرهیزند
زانسان که بمیرند چنان برخیزند
ما با می و معشوقه از آنیم مدام
باشد که به حشرمان چنان انگیزند
33
هرگز دل من ز علم محروم نشد
کم ماند ز اسرار که معلوم نشد
هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز
معلومم شد که هیچ معلوم نشد
34
دی کوزه‌گری بدیدم اندر بازار
بر پاره گلی لگد همی زد بسیار
و آن گل بزبان حال با او می‌گفت
من همچو تو بوده‌ام مرا نیکودار
35
از جمله رفتگان این راه دراز
باز آمده کیست تا بما گوید باز
پس بر سر این دو راههٔ آز و نیاز
تا هیچ نمانی که نمی‌آیی باز
36
مرغی دیدم نشسته بر باره طوس
در پیش نهاده کله کیکاووس
با کله همی گفت که افسوس افسوس
کو بانگ جرسها و کجا ناله کوس
37
جامی است که عقل آفرین میزندش
صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش
این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف
می‌سازد و باز بر زمین میزندش
38
ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم
وین یکدم عمر را غنیمت شمریم
39
بر مفرش خاک خفتگان می‌بینم
در زیرزمین نهفتگان می‌بینم
چندانکه به صحرای عدم مینگرم
ناآمدگان و رفتگان می‌بینم
40
یک چند به کودکی باستاد شدیم
یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید
از خاک در آمدیم و بر باد شدیم
41
ای دیده اگر کور نئی گور ببین
وین عالم پر فتنه و پر شور ببین
شاهان و سران و سروران زیر گلند
روهای چو مه در دهن مور ببین
42
رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین
نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین
نه حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین
اندر دو جهان کرا بود زهره این
43
قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
میترسم از آن که بانگ آید روزی
کای بیخبران راه نه آنست و نه این
44
از آمدن و رفتن ما سودی کو
وز تار امید عمر ما پودی کو
چندین سروپای نازنینان جهان
می‌سوزد و خاک می‌شود دودی کو
45
تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پرکن قدح باده که معلومم نیست
کاین دم که فرو برم برآرم یا نه
46
از آمدن بهار و از رفتن دی
اوراق وجود ما همی گردد طی
می خور! مخور اندوه که فرمود حکیم
غمهای جهان چو زهر و تریاقش می
47
از کوزه‌گری کوزه خریدم باری
آن کوزه سخن گفت ز هر اسراری
شاهی بودم که جام زرینم بود
اکنون شده‌ام کوزه هر خماری
48
پیری دیدم به خانهٔ خماری
گفتم نکنی ز رفتگان اخباری
گفتا می خور که همچو ما بسیاری
رفتند و خبر باز نیامد باری
.
.
گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزند زمین)
97/10/13 22:41
ابوالقاسم کریمی  , safiiresabz
1
باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ
گر کافر و گبر و بت‌پرستی باز آ
این درگه ما درگه نومیدی نیست
صد بار اگر توبه شکستی باز آ
2
هرگاه که بینی دو سه سرگردانرا
عیب ره مردان نتوان کرد آنرا
تقلید دو سه مقلد بی‌معنی
بدنام کند ره جوانمردان را
3
شیرین دهنی که از لبش جان میریخت
کفرش ز سر زلف پریشان میریخت
گر شیخ به کفر زلف او ره می‌برد
خاک ره او بر سر ایمان می‌ریخت
4
آن یار که عهد دوستداری بشکست
میرفت و منش گرفته دامن در دست
می‌گفت دگر باره به خواب‌م بینی
پنداشت که بعد ازو مرا خوابی هست
5
چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست
چون هست ز هر چه نیست نقصان و شکست
انگار که هر چه هست در عالم نیست
پندار که هر چه نیست در عالم هست
6
من بندهٔ عاصیم رضای تو کجاست
تاریک دلم نور و صفای تو کجاست
ما را تو بهشت اگر به طاعت بخشی
این بیع بود لطف و عطای تو کجاست
7
آن آتش سوزنده که عشقش لقبست
در پیکر کفر و دین چو سوزنده تبست
ایمان دگر و کیش محبت دگرست
پیغمبر عشق نه عجم نه عربست
8
گر سبحهٔ صد دانه شماری خوبست
ور جام می از کف نگذاری خوبست
گفتی چه کنم چه تحفه آرم بر دوست
بی‌درد میا هر آنچه آری خوبست
9
سرمایهٔ عمر آدمی یک نفسست
آن یک نفس از برای یک همنفسست
با همنفسی گر نفسی بنشینی
مجموع حیات عمر آن یک نفسست
10
ما دل به غم تو بسته داریم ای دوست
درد تو بجان خسته داریم ای دوست
گفتی که به دلشکستگان نزدیکم
ما نیز دل شکسته داریم ای دوست
11
پرسید ز من کسیکه معشوق تو کیست
گفتم که فلان کسست مقصود تو چیست
بنشست و به های‌های بر من بگریست
کز دست چنان کسی تو چون خواهی زیست
12
چون حاصل عمر تو فریبی و دمیست
زو داد مکن گرت به هر دم ستمیست
مغرور مشو بخود که اصل من و تو
گردی و شراری و نسیمی و نمیست
13
سیمابی شد هوا و زنگاری دشت
ای دوست بیا و بگذر از هرچه گذشت
گر میل وفا داری اینک دل و جان
ور رای جفا داری اینک سر و تشت
14
آنرا که قضا ز خیل عشاق نوشت
آزاد ز مسجدست و فارغ ز کنشت
دیوانهٔ عشق را چه هجران چه صال
از خویش گذشته را چه دوزخ چه بهشت
15
روزم به غم جهان فرسوده گذشت
شب در هوس بوده و نابوده گذشت
عمری که ازو دمی جهانی ارزد
القصه به فکرهای بیهوده گذشت
16
افسوس که ایام جوانی بگذشت
دوران نشاط و کامرانی بگذشت
تشنه بکنار جوی چندان خفتم
کز جوی من آب زندگانی بگذشت
17
آن دل که تو دیده‌ای زغم خون شد و رفت
وز دیدهٔ خون گرفته بیرون شد و رفت
روزی به هوای عشق سیری میکرد
لیلی صفتی بدید و مجنون شد و رفت
18
با علم اگر عمل برابر گردد
کام دو جهان ترا میسر گردد
مغرور مشو به خود که خواندی ورقی
زان روز حذر کن که ورق بر گردد
19
هوشم نه موافقان و خویشان بردند
این کج کلهان مو پریشان بردند
گویند چرا تو دل بدیشان دادی
والله که من ندادم ایشان بردند
20
عاشق همه دم فکر غم دوست کند
معشوق کرشمه‌ای که نیکوست کند
ما جرم و گنه کنیم و او لطف و کرم
هر کس چیزی که لایق اوست کند
21
من بودم دوش و آن بت بنده نواز
از من همه لابه بود و از وی همه ناز
شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید
شب را چه گنه قصهٔ ما بود دراز
22
دل جز ره عشق تو نپوید هرگز
جان جز سخن عشق نگوید هرگز
صحرای دلم عشق تو شورستان کرد
تا مهر کسی در آن نروید هرگز
23
شاهی‌طلبی, برو گدای همه باش
بیگانه زخویش و آشنای همه باش
خواهی که ترا چو تاج بر سر دارند
دست همه گیر و خاک پای همه باش
24
آتش بدو دست خویش بر خرمن خویش
چون خود زده‌ام چه نالم از دشمن خویش
کس دشمن من نیست منم دشمن خویش
ای وای من و دست من و دامن خویش
25
روزی ز پی گلاب می‌گردیدم
پژمرده عذار گل در آتش دیدم
گفتم که چه کرده‌ای که میسوزندت
گفتا که درین باغ دمی خندیدم
26
یا رب تو چنان کن که پریشان نشوم
محتاج برادران و خویشان نشوم
بی منت خلق خود مرا روزی ده
تا از در تو بر در ایشان نشوم
27
جانا من و تو نمونهٔ پرگاریم
سر گر چه دو کرده‌ایم یک تن داریم
بر نقطه روانیم کنون چون پرگار
در آخر کار سر بهم باز آریم
29
گفتم چشمت گفت که بر مست مپیچ
گفتم دهنت گفت منه دل بر هیچ
گفتم زلفت گفت پراکنده مگوی
باز آوردی حکایتی پیچا پیچ
30
عاشق همه دم فکر غم دوست کند
معشوق کرشمه‌ای که نیکوست کند
ما جرم و گنه کنیم و او لطف و کرم
هر کس چیزی که لایق اوست کند
31
فردا که به محشر اندر آید زن و مرد
وز بیم حساب روی‌ها گردد زرد
من حسن ترا به کف نهم پیش روم
گویم که حساب من ازین باید کرد
31
از بیم رقیب طوف کویت نکنم
وز طعنه خلق گفتگویت نکنم
لب بستم و از پای نشستم اما
این نتوانم که آرزویت نکنم
32
نی باغ به بستان نه چمن می‌خواهم
نی سرو و نه گل نه یاسمن می‌خواهم
خواهم زخدای خویش کنجی که در آن
من باشم و آن کسی که من می‌خواهم
33
جز وصل تو دل به هر چه بستم توبه
بی یاد تو هر جا که نشستم توبه
در حضرت تو توبه شکستم صدبار
زین توبه که صد بار شکستم توبه
34
ای روی تو مهر عالم آرای همه
وصل تو شب و روز تمنای همه
گر با دگران به ز منی وای به من
ور با همه کس همچو منی وای همه
35
دلخسته و سینه چاک می‌باید شد
وز هستی خویش پاک می‌باید شد
آن به که به خود پاک شویم اول کار
چون آخر کار خاک می‌باید شد
36
شوریده دلی و غصه گردون گردون
گریان چشمی و اشک جیحون جیحون
کاهیده تنی و شعله خرمن خرمن
هر شعله ز کوه قاف افزون افزون
37
از هر چه نه از بهر تو کردم توبه
ور بی تو غمی خوردم از آن غم توبه
و آن نیز که بعد ازین برای تو کنم
گر بهتر از آن توان از آن هم توبه
38
از بس که شکستم و ببستم توبه
فریاد همی کند ز دستم توبه
دیروز به توبه‌ای شکستم ساغر
و امروز به ساغری شکستم توبه
39
ای نیک نکرده و بدیها کرده
و آنگاه نجات خود تمنا کرده
بر عفو مکن تکیه که هرگز نبود
ناکرده چو کرده کرده چون ناکرده
40
زاهد خوشدل که ترک دنیا کرده
می خواره خجل که معصیت‌ها کرده
ترسم که کند امید و بیم و آخر کار
ناکرده چو کرده کرده چون ناکرده
41
هنگام سپیده دم خروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحه گری
یعنی که نمودند در آیینهٔ صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری
42
از سادگی و سلیمی و مسکینی
وز سرکشی و تکبر و خود بینی
بر آتش اگر نشانیم بنشینم
بر دیده اگر نشانمت ننشینی
43
تحقیق معانی ز عبارات مجوی
بی رفع قیود و اعتبارات مجوی
خواهی یابی ز علت جهل شفا
قانون نجات از اشارات مجوی
.
گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزند زمین)
97/10/10 15:26
محمد منتظر , sibekhial
پلکی بزن ای چشم تو اشغالگر دل

شعر و خط: محمد عابدینی
97/10/10
کامنت بنویسید...
سمیه  , somaiehjam
دوشنبه 10 دی ، 19:28
بسیار عالی
ادامه
97/10/10 03:14
علی عبیدی , ali_abidisa
هـــر آن کــــه جانب اهـــل خدا نگــه دارد

خـــداش در همـــه حـــال از بلا نگــــــه دارد

حــدیث دوست نگــویم مگر به حضــرت دوست

کــــــــه آشنــــا سـخـــــن آشنــــا نگـــــــه دارد…
97/10/10 03:12
علی عبیدی , ali_abidisa
عیب رندان مکن‌ای زاهد پاکیزه سرشت

که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش

هر کسی‌ آن دروَد عاقبت کار که کشت
97/10/7 19:59
رضا خزایی , rezakhazai135
من به هوای دل تو چنگ دلم ساز کنم
گوشه ها را سه گاه تو سرآغاز کنم
به نوای بی نوای دل من ریشخندی
دل بدهی یا ندهی سوی تو پرواز کنم

.
.
.
.
.
.
.

شعر از: #رضا_خزایی
97/10/6 12:43
سخن پارسی , parsian_poem

ابوعبدالله جعفر بن محمد بن حکیم‌ بن عبدالرحمن‌ بن آدم متخلص به رودکی و مشهور به استاد شاعران (زادهٔ ۲۴۴، رودک - درگذشتهٔ ۳۲۹ هجری قمری) نخستین شاعر مشهور ایرانی- پارسی در دوره سامانی در سده چهارم هجری قمری و استاد شاعران این قرن در ایران است.

او در روستایی به‌نام بَنُج رودک (پنجکنت در تاجیکستان امروزی) در ناحیه رودک در نزدیکی نخشب و سمرقند به دنیا آمد.

رودکی را نخستین شاعر بزرگ پارسی ‌گوی و پدر شعر پارسی می‌ دانند که به این خاطر است که تا پیش از وی کسی دیوان شعر نداشته ‌است و این از نوشته ‌های ایرانی عربی نویس هم عصر رودکی- ابوحاتم رازی مسجل می ‌گردد. از تمام آثار رودکی که گفته می ‌شود بیش از یک میلیون و سیصد هزار بیت و نیز شش مثنوی بوده ‌است، فقط ابیاتی پراکنده به همراه چند قصیده، غزل و رباعی باقی‌ مانده ‌است.

رودکی فرزندی به نام عبدالله داشته‌ است که در بیشتر تذکره ‌ها پیش از نام خودش می‌آمده و از این رو به ابوعبدالله معروف شده بود

مهم ‌ترین اثر رودکی، کلیله و دمنه منظوم است. جز آن سه مثنوی از او به ما رسیده و از بقیه اشعارش جز اندکی نمانده ‌است.

رودکی را پدر ادبیات فارسی دانسته ‌اند. پیش از وی شعر فارسی سروده می‌ شد اما کیفیت اشعار رودکی آغازگر راه پیشرفت ادبیات فارسی بود. ریچارد فرای عقیده دارد که رودکی در تغییر خط از خط پهلوی به خط فارسی نقش داشته ‌است. در تذکره‌ ها و کتب پارسی اشعار وی بارها ذکر شده‌ است که همین‌ ها اساس جمع آوری دیوان وی بودند. اشعار او بارها بتوسط شاعران ایرانی مورد استقبال قرار گرفت و بارها در تضمین‌ ها از آنها استفاده شد. وی در میان شاعران فارسی بسیار مورد ارج و احترام بوده و کمتر کسی زبان به نکوهش وی گشوده‌ است. او شعر فارسی را از پیروی از شعر عربی جدا کرد و اوزان و قالب‌ های جدید فارسی بوجود آورد و با ترجمه منظومه ‌های مختلف و سرایش اشعار حکیمانه و تعلیمی و نیز تغزلات و مدیحه راه را برای پیشرفت شعر فارسی به خوبی گشود.

بوی جوی مولیان آید همی یاد یار مهربان آید همی

ریگ آموی و درشتی راه او زیر پایم پرنیان آید همی

آب جیحون از نشاط روی دوست خنگ ما را تا میان آید همی

ای بخارا! شاد باش و دیر زی میر زی تو شادمان آید همی

میر ماه است و بخارا آسمان ماه سوی آسمان آید همی

میر سرو است و بخارا بوستان سرو سوی بوستان آید همی

آفرین و مدح سود آید همی گر به گنج اندر زیان آید همی

http://immortalpasargad.blogfa.com/post/138