نرم افزار اندروید کلوب مجله کلوب

نتایج جستجو : خاطرات یک معلم - 1 مطلب

94/04/23 17:11
فراسوی علم  در کلوب , cityriazi
با خودم نشتسه بودم و فکر می کردم که یکدفعه خاطرات 25 سال پیش یادم آمد

آن موقع که در خوانسار درس می دادم.چه خاطرات خوشی بود

در فصل پاییز برگ های درختان ریخته می شد و در راه مدرسه پایت را روی برگ ها می گذاشتی،صدایی که از برگ ها در می آمد زیبا بود.صدای زندگی می داد،صدای عاشقی می داد،یادش بخیر

در فصل زمستان روزی نبود که برف نیاید،راه مدرسه ی که می رفتم شیب داشت و همیشه لیز می خوردم
هییییی!!!یادش بخیر،آن موقع زندگی جریان داشت.صبح ها از صدای مرغ ها و خروس ها از خواب بیدار می شدم،همچین که چشمانم باز می شد بوی نان تازه هوش و هواس مرا می بورد.چه نان هایی بود،چه سرشیر ها و چه کره هایی و چه زیبا بود منظره برفی.در آن جا می شد زندگی را پیدا کرد.

فصل بهار را بگو!!!!به نظرم قلم از توصیف آن همه زیبایی ناتوانست!!بعد از آن که درس را می دادم با بچه ها بیرون می رفیتم،می رفتیم روی تپه ها،تپه هایی که همانند نقاشی های بچگیمان بود یکیشان بلند و یکیشان کوتاه و همه ی آن ها سبزه ها سبز بودند
در طول مسیر پیچک های صورتی را می دیدی که مانند حلقه های زنجیر در هم پیچده بودند.واییی که چه قدر زیبا بود
انگار کسی هم این ها را نقاشی کرده بود!!!!!
آن جا علاوه بر درس ریاضی و فیزیک درس چگونه زیستن،چگونه مردن،چگونه لذت بردندن و آزادی را به بچه ها می دادم. در طول مسیر بچه ها سرکه می آوردند و با بعضی گیاهان که اسمش را یادم نیست می خوردیم
به که چه قدر خوشمزه بود!!!طعم زندگی می داد!زندگی ساده و به دور از تجملات.
به رود ها می رسیدیم انگار کسی با مداد آبی پر رنگ،رود را رنگ کرده بود.

در آن جا بدی ها را ضرب می کردیم و خوبی ها را تقسیم

حاظرم هر کاری بکنم تا دوباره به آن دوران شیرین باز گردم!

یادش بخیر چه خاطراتی داشتم......
99