نرم افزار اندروید کلوب

نتایج جستجو : جنگ - 372 مطلب

98/08/17 00:40
گنج جنگ  , ganjejang


زندگی نامه سرلشکر خلبان شهید غفور جدی

ایشان سومین فرزند از یك خانواده هشت نفره بود كه در سال ۱۳۲۴ در خانواده ای سرشناس در شهر اردبیل چشم به جهان گشود.

پدرش فردی زحمتكش و از بانیان برگزاری مراسم عزاداری ابا عبد الله الحسین بود. عفور پس از قبولی در آزمون ورودی، به دانشكده خلبانی نیروی هوایی ارتش راه پیدا می كند. پس از گذراندن دوره مقدماتی پرواز در اواخر سال 1348 برای طی دوره تكمیلی به ایالات متحده فرستاده شده، هوشمندی، جسارت و دلاوری خاصی از خود به نمایش می گذارد. پس از پایان امتحانات كه اعطای وینگ خلبانی به جدی را در پی داشت، از طرف نماینده نیروی هوایی ایالات متحده تماسی با خانواده شهید برقرار می شود مبنی بر اینكه آمریكایی ها برای جذب ستوان دوم خلبان غفور جدی رضایت نیروی هوایی ایران را جلب كرده و فقط رضایت خانواده وی باقی می ماند. پدر شهید كه هم اكنون به رحمت خدا رفته فقط در یك جمله به نماینده آمریكایی ها می گوید: من فرزندم را برای میهنم پرورش داده ام!

بدین ترتیب جدی در سال 1350 به كشور بازگشته و طبق امریه ستاد فرماندهی نیروی هوایی به پایگاه هفتم شكاری شیراز منتقل می شود. وی با آغاز دوره خدمت، در هیچ برهه ای تدبیر و شجاعت را كنار نگذاشت تا اینكه در روز 23 اردیبهشت ماه سال 1352 عملاً در بوته آزمایش قرار گرفت. عقربه ها ساعت 2 بعد از ظهر را نشان می داد كه ستوان یكم خلبان غفور جدی به عنوان فرمانده هواپیمای فانتوم در كابین جلو پس از بازرسی هواپیما، خزش به ابتدای باند و اجازه از برج مراقبت در گرمای شیراز به آسمان بال می گشاید. بلافاصله پس از برخاست و جمع شدن ارابه های فرود، جنگنده لرزش های خفیفی حول محور عرضی از خود بروز می دهد. جدی در ابتدا تصور می كند كه این لرزش به خاطر گردابه های بجای مانده از پرواز جنگنده های جلویی است اما پس از خارج كردن موتور ها از حالت پس سوز، مشكل نه تنها مرتفع نمی شود بلكه شدت می یابد. به مدت چند ثانیه بعد، چراغهای متعدد هشدار دهنده از كار افتادن سامانه های هواپیما به طور متوالی روشن و خاموش می شوند به طوری كه وی در تشخیص اینكه كدام سامانه دچار نقص شده، كدامیك مشكلش برطرف گردیده و كدامیك اصلاً مشكلی ندارد كاملاً سردرگم می شود. بلافاصله هواپیما نوسان های پردامنه ای از خود به نمایش می گذارد و ناگهان با زاویه شدیدی شروع به اوجگیری می كند. تلاش جدی در دادن دسته فرامین جنگنده به جلو و در آوردن آن از حالت اوجگیری كه لحظه به لحظه خطر واماندگی را در پی داشت بی نتیجه می ماند. ناگهان جنگنده در آسمان وامانده و جدی با هماهنگی خلبان كابین عقب، اهرم خروج اضطراری وی را فعال می كند و كمك خلبان در ادامه به سلامت با چتر به زمین فرود می آید. در این لحظه غفور مصمم تر از قبل دوباره تلاش خود را برای كنترل دسته فرامین را آغاز كرده و خوشبختانه كنترل جنگنده سركش را به دست می آورد. در راه بازگشت به فرودگاه، جنگنده دوباره همان رفتار را نشان می دهد اما این بار نیز مقهور اجرای دستورالعمل های پروازی صحیح از طرف جدی می شود. بدین گونه ستوان یكم خلبان غفور جدی با سالم به زمین نگه نشاندن پرنده ای به ارزش میلیون ها دلار، به دریافت یك درجه ترفیع مفتخر می شود. وی در مراسم تشویق و تقدیر در بیان این دلاوری خود می گوید: عامل موفقیتم را یاد خدا، حفظ خونسردی و اجرای دقیق دستورالعمل های پروازی می دانم. جدی در ادامه برای انجام وظیفه به پایگاه سوم شكاری همدان منتقل و سپس در شهریور 1355 برای طی دوره امنیت پرواز از آذر مرداد 55 تا مرداد 56 دوباره به ایالات متحده سفر می كند. پس از مراجعت، به پایگاه ششم شكاری بوشهر باز می گردد. این پایگاه آخرین پایگاه خدمتی شهید خلبان جدی بود. با شروع جنگ تحمیلی در حالی كه سمت فرماندهی بازرسی و امنیت پرواز پایگاه را به عهده داشت فعالانه وارد صحنه نبرد حق علیه باطل می شود.

غفور جدی تعصب خاصی نسبت به خانواده خود داشت. با شروع ماموریت های جنگی در آغاز هر عملیات تلفنی، از خانواده خود حلالیت می طلبید.

در كتاب ثبت پروازی وی قبل از جنگ پرواز با بزرگانی چون شهید بزرگوار سرهنگ جواد فكوری (بعنوان فرمانده گردان ۷۱ شكاری، كابین جلو) امیر سرتیپ دوم فرج الله براتپور (در آن زمان سروان، هم كابین عقب و هم كابین جلو)، شهید سرتیپ خلبان علیرضا یاسینی (در آن زمان ستوان دوم) و بسیاری دیگر به چشم می خورد. در اردیبهشت سال ۵۲ با توجه به شجاعتی كه جدی از خود نشان داد و توصیفش رفت، از طرف نیروی هوایی ۳ ماه مرخصی تفریحی ایالات متحده به وی داده می شود. غفور در این سفر سیاحتی از تفریح منصرف شده و گواهینامه خلبانی بویینگ ۷۴۷ را نیز دریافت می كند. با شروع جنگ، بعضی از خائنین به زعم خود قصد تشویق غفور به ترك ایران را داشتند كه وی در پاسخ به آنها این چنین گفت: این همه هزینه در زمان صلح برای تفریح ما خرج نشده، ما برای چنین روزهایی تربیت شده ایم.

در نیمه ها آبان ماه ۱۳۵۹ تقریباً یك ماه و نیم از آغاز جنگ گذشته بود و مادر شهید جدی ماه ها بود كه فرزند خود را ندیده بود. از طرفی حجم عملیات های محوله به پایگاه بوشهر به حدی بود كه غفور صلاح نمی دید همرزمان خود را برای مدت طولانی تنها بگذارد. بنابراین قرار شد كه مادرش به تهران بیاید و غفور نیز به وی بپیوندد. برگه مرخصی برای روز ۱۷ آبان صادر شده بود و غفور از شب قبل وسایل سفر خود را مهیا نموده بود. طبق برنامه قرار بود ۲ نوبت عملیات جنگی با حضور جدی انجام گردد و سپس به مرخصی برود. دو نوبت پرواز با موفقیت انجام شد و خلبان غفور جدی از كمك خود سروان خلبان خلج به قصد ترك پایگاه خداحافظی كرد. به محض اینكه آنها از هم جدا شدند دوباره ماموریتی به غفور ابلاغ گردید كه شهید جدی بلافاصله به خلج می گوید: آماده شو برویم! آیا او می دانست كه این ماموریتی بی بازگشت است و بال های آهنین جنگنده به بال هایی تبدیل خواهند شد و وی را تا عرش الهی همراهی خواهند كرد؟! گویی به او الهام شده بود طوری كه در آخرین درخواست حلالیت همه را ناخودآگاه آماده شهادت خود كرده بود. وی حتی در اقدامی كه تا آن زمان بی سابقه بود ساعت و گردنبند الله خود را به سرباز خود تقدیم می كند. آری غفور دیگر باز نمی گردد!

حصر آبادان در حال تكمیل بود و سیل تسلیحات سنگین ارتش عراق از محور بصره در حال ورود به مرز ایران. سومین پرواز عملیاتی سرهنگ ۲ خلبان غفور جدی و سروان خلبان خلج بمباران كاروان توپ های توپخانه سنگین دشمن در اطراف بصره بود. فانتوم با قدرت آسمان را شكافته و خود به مثابه بمب هایش به قلب دشمن هجوم می برد. ماموریت به خوبی انجام می شود و ضربه مهلكی به كاروان مزبور وارد می آید. غفور گردشی كرده و راه وطن را در پیش می گیرد. در همین لحظه ناگهان موشك زمین به هوای خصم زبون صدمات عمده ای را به پیكر مركب آهنین وی وارد می آورد. اما غفور جدی خلبانی نبود كه بگذارد حتی لاشه عقابش به دست كركس بیفتد. آتش لحظه به لحظه زبانه های بلندتری به خود می گرفت. هر دو خلبان با توجه به از بین رفتن مقدار زیادی از سطوح كنترل دم و همچنین نداشتن فشار هیدرولیك، با تمام قدرت سعی داشتند جنگنده را در حالت پروازی نگهدارند. با تلاش و همت ستودنی هر دو خلبان، جنگنده F-4 به نخستین نقطه نشانه زمینی سرزمین های تحت كنترل نیرو های خودی كه همان رودخانه بهمن شیر بود می رسد. گرمای سوزان شعله ها اینك كابین عقب را كاملاً آماج ضربات خود قرار داده بود و ماندن در هواپیما دیگر به صلاح نبود. در لحظه ای كه هر دو خلبان تصمیم به خروج اضطراری از جنگنده می گیرند، ارتفاع پرواز بسیار پایین بود و تلاش جدی هم برای اوج گیری به جایی نمی رسید. به ناچار دو خلبان دستگیره خروج اضطراری روی صندلی را كشیده و به بیرون پرتاب می شوند. با توجه به اینكه خلبان خلج زودتر اقدام به خروج اضطراری می كند، در ارتفاع بالاتری از جنگنده خارج می شود و به سلامت به زمین می رسد اما راكت های صندلی شهید سرهنگ ۲ خلبان غفور جدی در ارتفاع پایین تری فعال می شود و متاسفانه نه چتر فرصت گرفتن سرعت عمودی سقوط جدی را پیدا می كند و نه صندلی مجال جدا شدن از خلبان را می یابد. در نتیجه غفور با سرعت بالایی به زمین برخورد می كند.

پیكر پاك شهید جدی به تهران و از آنجا به وسیله یك فروند هواپیمای C-130 به پایگاه دوم شكاری منتقل می شود. مردم شهید پرور و انقلابی اردبیل با شنیدن خبر شهادت غفور جدی با پای پیاده عازم تبریز می شوند و تقریباً نیمی از جاده ۱۵۰ كیلومتری آن را می پیمایند تا اینكه جنازه شهید به وسیله آمبولانس به غسالخانه اردبیل انتقال می یابد. امام جمعه اردبیل با اینكه از نظر شرعی نیازی به غسل شهید نیست، خود شخصاً این كار را انجام می دهد و بر پیكر پاك شهید نماز می گذارد.

برادر شهید كه قبل از غسل، پیكر غفور را دیده بود برایمان گفت: با توجه به شدت ضربه وارده كه شكستگی دنده ها، پارگی اعضای داخلی بدن و خونریزی داخلی را در پی داشت، تنها لخته خونی از دهانش جاری شده و مقداری خون مردگی در پهلویش به چشم می خورد. پیكر كاملاً سالم بود و تبسمی بر روی لبانش داشت. گویی اگر به اسم صدایش می كردی از خواب بیدار می شد!

تشییع جنازه بسیار با شكوهی كه مقارن شد با ایام عزاداری حسینی با حضور ملت انقلابی اردبیل برای شهید برگزار گردید و به مدت یك هفته در شهر عزای عمومی اعلام شد و از آن تاریخ آغاز حركت دسته های عزاداری شهر از مقابل منزل پدر شهید به رسمی ماندگار بدل گردید. پدر شهید هنگام شهادت غفور گفت: امانتی بود دست ما كه خداوند آن را پس گرفت.

عراق علی رغم اینكه در ایام محرم بوده به مدت سه روز در رادیو برنامه های شادی پخش میكرد چون برای سر شهید اردبیلی جایزه تعیین كرده بودند.

نامش جاودان باد نام عاشقان ایران جاودان باد
99
15
1
23
98/08/5 23:24
گنج جنگ  , ganjejang

خاطره از مرحوم سرتیپ خلبان محمد دانش پور

مثل همیشه صبح زود به پست فرماندهی پایگاه رفتم . قرار بود یک بسته حاوی آخرین عکس های هوایی گرفته شده از هدف ها و تاسیسات مهم دشمن به پایگاه برسد.
وارد اتاق جنگ شدم و ضمن سلام و احوالپرسی از معاون عملیاتی پایگاه و افسر اطلاعات، درباره رسیدن عکس ها سوال کردم . افسر مذکور چند قطعه عکس هوایی را روی میز گذاشت . همه آنها را به دقت مشاهده کردم . تصاویر خوبی بودند زیرا جزئیات تعدادی از هدف های مهم را به وضوح نشان می داد .
یکی از عکس ها مربوط به سد "دوکان" و محوطه اطراف آن بود که به خوبی تاسیسات مجاور سد ، از جمله منطقه توزیع برق سد و اتاق کنترل در آن دیده می شد.

ساعتی بعد به اتفاق یکی از خلبانان در اتاق توجیه نشسته بودم و برای چندمین بار ضمن مرور عکس هوایی مذکور، درباره جرئیات اجرای ماموریت با یکدیگر گفت وگو کردیم . به تصور ما سلاح های پدافندی دشمن در منطقه عمدتاً توپ های زمین به هوا بود و موقعیت استقرار آنها نیز به گونه ای بود که انجام حمله هوایی در ارتفاع پست، بدون درگیری و قرار گرفتن در برد و پوشش آنها امکان پذیر نبود . لذا تصمیم گرفته شد تا از روش بمباران از ارتفاع بالا استفاده شود تا از تیررس قرار گرفتن گلوله های آنها در امان بمانیم . بعد از تمام شدن جلسه توجیهی برای اجرای ماموریت راهی اتاق تجهیزات شدیم و بعد از تحویل گرفتن آنها به سمت هواپیماها روانه شدیم

همه چیز با برج هماهنگ شده بود و با اجازه از آنها قدرت موتور را به حداکثر رسانده و لحظاتی بعد در دل آسمان جای گرفتیم . با عبور از مناطق خودی ارتفاع را کم کردیم تا به راحتی از مرز عبور کنیم . طبق قرار قبلی مقرر شده بود در نزدیکی هدف به ارتفاع مورد نظر صعود کرده و با استفاده از نقطه نشانه های مشاهده شده در تصاویر هوایی به راحتی نقاط دلخواه را شناسایی کنیم . تا این زمان همه چیز طبق نقشه قبلی پیش می رفت .
به نقطه اول رسدیم و بعد از شناسایی آن با انجام مانورها و گردش های لازم ، خود را آماده شیرجه و پرتاب بمب ها کردیم . شلیک خفیف گلوله ها به ما فهماند که دشمن متوجه حضور ما در بالای سر خود شده است.

درست در لحظه ای که به تقاط مطلوب جهت شیرجه نزدیک می شدم ناگهان مشاهده کردم که گلوله ای آتشین و درخشانی از پایین به سرعت در حال نزدیک شدن است و از فاصله حدود30 متری من عبور کرد و با شتاب زیادی بالا رفت . گلوله سرخ رنگ دیگری به دنبال اولی پرتاب شده و در حال بالا آمدن بود . این یکی هم از کنار هواپیما گذشت.
تازه متوجه شدم ، تصور ما از توپ های پدافندی دشمن در منطقه هدف محدود به کالیبرهای 23 و 37 میلیمتری بود . حال آن که امروز برای اولین بار با آتش توپ های 57 میلیمتری مواجه شده بودیم و معلوم بود که هدف گیری به صورت رادار انجام می شود . زیرا گلوله هدفمند و با دقت شلیک می شد .
خلبان شماره 2 را باخبر کردم و به او گفتم که در اسرع وقت شیرجه زده و مهمات خود را رها کند و از منطقه خارج شود . خودم هم آخرین گردش اصلاحی را برای قرار گرفتن در نقطه مطلوب انجام دادم . هواپیما را به سمت چپ گردش دادم در حالی که گلوله ها یکی پس از دیگری به سمت ما شلیک می شد .

به ناگاه ضربه شدیدی را در قسمت عقب هواپیما احساس کردم، سر هواپیما به طرف زمین متمایل شد و در موقعیت شیرجه قرار گرفت.
نمی خواستم در آن وضعیت مناسب ، هدف گیری و شیرجه زدن را به هم بزنم زیرا از این گونه فرصت ها به ندرت پیش می آمد . تمام حواسم را برای هدف گیری اتاق کنترل و فرمان ایستگاه برق سد متمرکز کردم . گلوله های سرخ فام توپ ضد هوایی به نوبت از روبه رو نزدیک می شدند و از کنار کابین هواپیمایم می گذشتند . دقت هدف گیری آنها در آن ارتفاع بالا به من ثابت می کرد که این کار توسط رادار انجام می شود . به نقطه موعود رسیدم و بمب ها را رها کردم و سپس با چرخشی سریع خود را به داخل شیار و شکاف عمیقی از کوه که در مجاور سد قرار داشت، انداختم .

فرصتی یافتم تا به بررسی هواپیما بپردازم . روشن بودن تعدادی از چراغ های الوان اعلام خطر می کرد. به نشانه های داخل کابین نگاه کردم و متوجه از کار افتادگی موتور چپ هواپیما شدم . برای جلوگیری از خسارت بیشتر و آتش سوزی احتمالی در هواپیما بلافاصله موتور چپ را خاموش کردم و خلبان شماره 2 را صدا زدم و موقعیتش را سوال کردم.
پاسخ داد که سالم است و بمب های خود را روی هدف ریخته و در حال عبور از مرز و ورود به خاک خودمان است. از او خواستم که مسیر را برای فرود ادامه دهد و به ایستگاه رادار منطقه و پایگاه خودی وضعیت مرا اعلام کند تا پیش بینی و آمادگی لازم را جهت فرود اضطراری من داشته باشند .
همه چیز حالت آرامش خود را بازیافته بود. بدون نگرانی در ارتفاع پایین و با سرعت 550 کیلومتر در ساعت فقط با یک موتور پرواز می کردم. در این فکر بودم که احتمال دارد دشمن هواپیماهای شکاری رهگیر خود را به دنبال ما اعزام کرده باشد که اگر این تصور درست بود آنها احتمالاً در مسیر تقریبی 60 درجه به طرف مهاباد اقدام به جست و جو و ردیابی می کردند .

جنگنده های دشمن اگر مرا در این مسیر می یافتند با وضعیتی که داشتم نه توان درگیری و مقابله بود و نه امکان گریز .
علیرغم وضعیت اضطراری و لزوم پرواز در مسیر مستقیم به طرف پایگاه و فرود سریع در کوتاه ترین زمان ممکن از مسیرم منحرف شدم و برای مدتی در سمت دیگری حرکت کردم. مقدار بنزین موجود و وضعیت موتور راست را بررسی کردم ، مشکلی نبود . در حین پرواز با انجام گردش های کوتاه سمت خود را حدود 30 الی 40 درجه تغییر دادم و مدام اطراف و پشت سر و بالا را ورانداز می کردم و این کار را تا هنگام رسیدن به نقطه ای امن در عمق خاک خودمان ادامه دادم . پس از تماس با رادار و برقراری ارتباط رادیویی با برج مراقبت فرودگاه ابتدا از موقعیت هواپیمای شماره 2 پرسیدم و فهمیدم که او به سلامت نشسته است . سپس به تشریح وضعیت خود پرداختم .
هنگام خاموش شدن موتور چپ، بعضی از سیستم های هواپیما از کار افتاده بود و مجبور بودم از سیستم های رزرو که کارآیی کم تری داشتند استفاده کنم .از جمله مشکلات اصلی در این مرحله پایین آوردن کامل چرخ ها و نداشتن ترمز بعد از فرود و از بین رفتن سیستم کنترل جهت چرخش لاستیک ها در روی باند بود .
در هر صورت چرخ ها را پایین آورده و با رعایت همه نکات برای فرد به باند نزدیک شدم. می دانستم که به علت نداشتن ترمز، لازم است تا پس از نشستن از چتردم استفاده کنم .

هواپیما را درابتدای باند به زمین گذاشتم و و دستگیره مخصوص چتر دم را کشیدم . اما دستگیره شل و بدون هیچ مقاومتی به عقب آمد و به حالت هرز و لق به هر طرف می چرخید. ضمناً حالت شتاب گیر ناشی از بازشدن چتر دم را هم حس نکردم .
دسته کنترل فرامین را با هر دو دست و تمام قدرت تا آخر به عقب کشیدم وهمزمان هر دوپای خود را بر روی پدال های ترمز فشردم . می دانستم که سرعت شکن ها نیز جزء آن دسته از سیستم هایی هستند که در هنگام خاموش بودن موتور چپ کار نمی کنند حال آن که در آن شرایط می توانستند کمک بزرگی باشند .
همان طور که از سرعت هواپیما به کندی کاسته می شد من هم عبور پیاپی تابلوهای مسافت نمای کنار باند را می شمردم . در شرایط معمولی و طبق استانداردهای پروازی، در مسافت 4000 پایی به انتهای باند ، سرعت هواپیما بایستی همواره زیر185 کیلومتر رسیده باشد و اکنون من از تابلوی مسافت نمای 4000 پایی با سرعت 230کیلومتر گذشته و به انتهای باند نزدیک می شدم . تا جایکه توان داشتم به پدال های ترمز فشار آوردم .

احتمال می دادم نتوانم درست بر روی خط وسط باند باقی بمانم از درگیر شدن با سیستم "هوک باریر" اجتناب می کردم و از پایین آوردن "هوک" منصرف شدم. ..
هواپیما در جایی ایستاد که نوک لوله سرعت نمای جلوی آن با نوارهای تور باریر مماس شد. درِ کابین را باز کرده و هواپیما را به همان حالت خاموش کردم . پرسنل فنی و گروه نجات و عوامل آتش نشانی که از لحظه فرود تا نقطه توقف در کناره باند مرا دنبال کرده بودند، پیرامون هواپیما گرد آمده و هر یک مشغول انجام وظایف مخصوص خود بودند . خواستم از روی صندلی برخاسته و پیاده شودم اما زانوهایم قدرت نداشتند. تمام بدنم خیس عرق شده بود. دقایقی در کابین نشستم تابه تدریج توانستم پاهایم را حرکت دهم . مانند افراد نیمه فلج و به کمک افراد فنی از هواپیما پایین آمدم و با تکیه به یکی از آنها ایستادم .

آن شب وقتی یکی از دوستان به من گفت که از رادیوی عراق شنیده پیش از ظهر یک فروند هواپیمای ایرانی را بر فراز سد دوکان سرنگون کرده و خلبان آن نیز با چتر نجات بیرون پریده ، کلی خندیدم . وقتی علت خنده ام را پرسید گفتم:
- آخه آن بیچاره ها تقصیر ندارند. چون که باز شدن چتر سفید را در هوا مشاهده کرده اند و برایشان سقوط هواپیما و بیرون پریدن خلبان قطعی شده ، احتمالاً با تشکیل تیم های تجسس و اعزام آنها به اطراف در صدد یافتن و دستگیری آن خلبان هستند . غافل ازاین که آن چتردم هواپیما بوده که بر اثر اصابت گلوله در هوا رها شده است.

بن پایه : وبلاگ نیروی هوایی ایران ، اولین وبلاگ تخصصی عملیاتها , زندگی نامه ، خاطرات و شهدای خلبانان نیروی هوایی در 8 سال دفاع مقدس
98/07/5 22:39
گنج جنگ  , ganjejang


یک نگهبان عراقی در زندان اسرا ماجرای جالب و شنیدنی یک خلبان ایرانی را تعریف می‌کند که در این اینفوگرافیک خواهید خواند.
25
1
35
98/07/5 14:04
گنج جنگ  , ganjejang
5مهر سالروز شکست حصر آبادان

5 مهر ماه سالروز شکست حصر آبادان و عملیات غرورآفرین ثامن الائمه گرامی باد

آبادان از تاریخ 18 مهر 59 تا 5 مهر 60 در محاصره بود

پس از تجاوز عراق در ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ و اشغال سریع بخش هایی از خاک ایران، خرمشهر مهم ترین شهر بندری ایران، پس از ۴۰روز مقاومت دلیرانه، با خیانت آشکار لیبرال ها و منافقین، به دست دشمن افتاد. پس از سقوط خرمشهر، رژیم عراق در صدد برآمد تا جزیره آبادان را هم اشغال کند و تلاش کرد تا از طریق شرق کارون و شمال بهمنشیر وارد آبادان شود، زیرا عبور از این قسمت آسان تر از عبور از رودخانه کارون در جنوب خرمشهر بود.

با چنین وضعیتی آبادان در یک محاصره ۳۳۰ درجه ای قرار می گرفت و عبور از رودخانه بهمنشیر می توانست آن را با خطر جدی روبه رو کند. دشمن می پنداشت اگر بتواند از این رودخانه بگذرد، آبادان را برای همیشه از آن خود کرده است. عراقی ها برای تصرف آبادان در ۸آبان ۱۳۵۹، در منطقه ذوالفقاری روی رودخانه بهمنشیر پل شناور نصب و با عبور دادن قسمتی از نیروهای خود، وارد جزیره آبادان شدند و از آن جهت منطقه ذوالفقاری را انتخاب کرده بودند که با استفاده از پوشش نخلستان ها بتوانند از دید رزمندگان اسلام دور مانده و به راحتی وارد شهر گردند. عملیات ثامن الائمه گر چه به عنوان یکی از چهار عملیات بزرگ و برجسته در چارچوب سلسله تلاش هایی که برای آزاد سازی مناطق اشغالی انجام گرفت، به شمار می رود ولی این عملیات به منزله « نقطه عطف» و «حلقه واسط» برای انتقال استراتژی جنگ از وضعیت گذشته به وضعیت جدید بود.

با احترام به نام و یاد مدافعان خاک مقدس ایران
98/06/31 23:21
گنج جنگ  , ganjejang

این عکس توسط عباس فتحی؛ عکاس روزنامه کیهان در 31 شهریور سال 1359 (نخستین روز جنگ تحمیلی) گرفته شده است. در این عکس نمایی از بمباران فرودگاه مهرآباد تهران توسط هواپیماهای عراقی به تصویر کشیده شده است.
9
1
24
98/06/31 16:34
گنج جنگ  , ganjejang
صدام حسین در 26 شهریور سال 1359 درمجلس ملی عراق قرارداد 1975 الجزایر را به صورت یك جانبه لغو و آن را در جلوی دوربین تلویزیون پاره كرد. عراق نقشه خود را عملی و در 13:45روز 31 شهریور، تجاوز هوایی و زمینی خود را آغاز كرد و 10 مركز مهم نظامی ایران را توسط جنگنده بمب افكن های خود بمباران نمود. همزمان با حمله هوایی، با 12 لشكر زرهی و مكانیزه نیز از راه زمین به ایران حمله ور شد.

به دنبال این تهاجم ناجوانمردانه، سرهنگ خلبان شهید "جواد فكوری" فرمانده وقت نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی، با اعلام وضعیت اضطراری از كلیه فرماندهان برای جلسهای در ستاد نیروی هوایی دعوت و درجلسه تأكید میكند كه باید جواب قاطع و سریعی به این حملات داده شود. شهید فكوری تأكید میكند كه «ما باید به تكلیف خودمان عمل نماییم و از كشورمان دفاع كنیم؛ ما برای این روزها آموزش دیدهایم و نتیجه آن دست خداوند است». با پایان جلسه، همه روی این نكته تأكید دارند كه باید جوابی قاطع و سریع به دشمن داده شود. برهمین اساس به پایگاههای سوم شكاری همدان و ششم شكاری بوشهر مأموریت داده میشود تا در عملیاتهای جداگانهای و با در نظر گرفتن اصل غافلگیری جوابی سریع به این حمله هوایی عراق بدهند.

ساعت 2.30 بعدازظهر روز 31 شهریور سال 1359 فرمانده وقت پایگاه هوایی همدان سرهنگ خلبان قاسم گلچین دستور میدهد كه همه خلبانان در سالن تجمعات پایگاه گرد هم بیایند. كیلومترها دورتر در پایگاه هوایی بوشهر هم غوغایی برپاست. به دستور مرحوم سرتیپ خلبان مهدی دادپی فرمانده وقت پایگاه بوشهر خلبانان همگی گرد هم آمده بودند. سرتیپ كاكاوند معاون عملیات وقت پایگاه با دقت مشغول انتخاب خلبانانی برای اجرای عملیاتی برقآسا بود. مضمون هر دو جلسه مشخص بود. فرماندهان ضمن تشریح وضع موجود، عنوان كردند كه از ستاد نیروی هوایی دستور آمده كه خیلی سریع پاسخی قاطع به عراق داده شود. عراقیها باید بدانند كه ایران را بهرغم تمامی تحریمهایی كه علیه این كشور اعمال شده است، نباید دست كم گرفت. طرح اولیه عملیات «انتقام» آماده است . براساس این طرح، می بایست ابتدا پایگاه هوایی بوشهر و پس از آن پایگاه هوایی همدان وارد عمل می شدند. بر همین اساس، مقرر شد دو گروه پروازی به نام های «البرز» و «آلغارد» به ترتیب از دو پایگاه ششم شكاری بوشهر و پایگاه سوم شكاری همدان به پرواز در آیند. طرح عملیات بدین شكل بود كه نخستین گروه پروازی با نام «البرز» از پایگاه ششم به پرواز در می آمد و پایگاه هوایی «شعبیه» را بمباران می كرد. سپس گروه پروازی دوم با نام آلغارد از پایگاه سوم شكاری به پرواز در می¬آمد و پایگاه هوایی «كوت» را بمباران می¬كرد.

فانتوم به خلبانی سرلشکر خلبان شهید "محمد صالحی" و کمک سرلشکر خلبان شهید "خالد حیدری" مورد هدف موشک زمین به هوای پایگاه کوت قرار گرفت و این عزیزان همراه با جنگنده خود، در عراق جا ماندند و دوستان خود را تنها گذاشتند.

به احترام مدافعان خاک مقدس ایران

http://iranian-airforce.blogfa.com
17
1
22
98/05/12 01:42
گنج جنگ  , ganjejang

سرزمین من مادر من است

حتی کلمه جنگ دهشتناک و واژه ای بی رحم تر از جنگ وجود ندارد

اما دفاع ما مقدس بود ، این روزها بسیار در فضای مجازی شاهد انواع جوک در مورد عقل و درایت دختران و زنان هستیم و ناشیانه هم خیلی ها در انتشار آن می کوشند

ولی چهره حقیقی زن ایرانی این تصاویر هست در نشر آنها بکوشیم برای اجترام به مردم سرزمینی که همیشه در شرایط سخت پشت هم می ایستند .

*************************************************************************************************
تا هست سرزمین من آسمانی باد . سرزمین من توان شکفتنش بسیار است . سرزمین من ، مادر من است . تا هست خنده شادی خیز کودکان خوش باد ، تا هست شهریاری بانوان و آواز خنیاگران خوش باد . تا هست رودها بسیار تر و بسیارتر باد . از اندوه و عزا به دور باد سرزمین من . تا هست هرگز دلتنگی به دیدارتان نیاید . تا هست اندوه آدمیان مرده باد . به یادتان می آورم بهترین ارمغان آدمی آزادی ست . باشد که تا هست از خان و مان ملتم عطر و ترانه برخیزد . مردمان ما شایسته آرامش و آزادی اند ، مردمان ما شایسته شادمانی و ترانه اند . مردمان ما شایسته عدالت و علاقه اند ، دودمانتان در آرامش ، زندگی هاتان دراز ، و آینده تان روشن تر از امروز باد ، این آرزوی من است .
22
4
19
98/05/3 21:18
گنج جنگ  , ganjejang
سال 1329 بود که خداوند به خانواده جهانشاه لو پسری داد و به یمن قدمش او را مرادعلی نامیدند، او بعد از طی دوره ابتدایی در مدرسه سراج حجازی، به خاطر عشق و علاقه ای که به درس و مشق نشان می داد با کمک اقوام و خویشان راهی تهران شد و دوره راهنمایی را در آنجا گذراند و در سال 1349 با درجه گروهبانی به استخدام نیروی هوایی در آمد از آنجا كه شوق خلبانی در دل او موج می زد پس از اخذ دیپلم در آزمون خلبانی شركت و در سال 56 وارد دانشگاه شد و دوره خلبانی را 21 ماه در آمریكا به پایان رساند و با رتبه ی ممتاز و با درجه ی ستوان دومی به ایران بازگشت و سال 1357 در 27 سالگی بود که اقدام به ازدواج نمود.



بخشی از اتفاقات و حوادث را از زبان سرکارخانم سعیده سجادی همسر خلبان شهید جهانشاهلو كه در سال 1381 بیان داشته اند :





لطفاً به عنوان نخستین سوال، قدری از آشنایی خود با شهید جهان شاه لو بفرمایید:

ـ با نام و یاد خدای مهربان، ما با همدیگر نسبت سببی داشتیم. یعنی ایشان خواهر زاده داماد ما بودند بالطبع رفت و آمدهای خانوادگی زمنیه های مساعد آشنایی بیشتر را برایمان فراهم كرد: خواهر من زمانی كه ازدواج كرد من نیز در آن زمان با ایشان آشنا شدم.


-آیا هیچ گاه فکر می کردید که روزی شما سکاندار کشتی زندگی در مسیر دریاهای طوفان زا باشید؟

ـ بیدل دهلوی شعر زیبایی دارد که می گوید:

«زندگی نقد هزار آزار است هر قدر کم شمری بسیار است»

گاه می شود پندهای بسیار زیبایی از اندیشه های حکیمانه دیگران گرفت در شرایطی که برای من و فرزندم پیش آمد نگاهم به مسایل، نگاهی دیگر گونه بود، یعنی من تلاش کرده ام تا پایان ماجراها را ببینم، برداشت های مثبت از موانع و محدودیت ها داشته باشم، پس شروع کردم از تلخی ها و سختی ها برداشتی مثبت و سازنده داشته باشم.



-در حقیقت مشکلات برای شما حکم نیروی بازدارنده و منفعل کننده نداشته است؟

ـ‌ خیر، من همواره با زندگی ام به صورتی برخورد کرده ام که هر مسأله را در موقعیت به پاسخی مناسب برسانم سختی ها برایم موقعیتی است که توانایی هایم را با آن می سنجم.



-زمانی که از ماجرای شهادت ایشان با خبر شدید چه وضعیتی داشتید؟

ـ آن زمان خیلی نگران بودم آن سانحه بزرگی بود هیچ چیزی معلوم نبود، من از خانواده ام دور بودم، پدرم و مادرم، بستگانم در تهران بودند و من به همراه علی در تبریز بودیم، محل سکونت ما در محل خدمت علی در پایگاه دوم شکاری تبریز بود، آنجا ساکن بودیم، یک روز قبل از شروع رسمی جنگ، هواپیماهای عراقی آمدند و پایگاه را بمباران کردند، از همان روز درگیری شروع شد.

به خاطر دارم آن روز از تهران میهمان داشتیم با علی تماس گرفتم تا بپرسم آیا پرواز میهمانان ما رسیده است یا خیر؟ این مقارن بود با زمانی که هواپیماهای عراقی برای بمباران آمده بودند، پس از چندی با علی تماس گرفتم ایشان گفتند که شرایطی خاص پیش آمده است، وقتی که به منزل آمد بسیار عصبانی بود، پرسیدم چه اتفاقی افتاده است؟ گفت: این خیلی تلخ است که دشمن به ما حمله کرده است و من اصلاً نمی توانم تحمل کنم، این یک تجاوز آشکار است.

ما باید صبر کنیم و فردا جواب دشمن را بدهیم، حالاست که ما باید از مردممان دفاع كنیم، او در آن لحظه آرام و قرار نداشت من هم چون وضع خاصی داشتم و احتمال داشت اتفاقی ناگوار بیفتد، می بایست به خود و او روحیه بدهم، ایشان پس از آن گفت: ما فردا بایستی در پایگاه باشیم، آن شب علی تا دیر وقت با نقشه ها سرگرم بود.


-وقتی که متوجه شدید ایشان جزو گروه عملیات هستند و قرار است به عملیات بروند چه حال و هوایی داشتید؟

ـ صبح زود بود ایشان قرار بود ساعت 7 صبح در پایگاه باشد، نماز صبح را که خواند از من خدا حافظی کرد، اما پس از لحظه ای بازگشت و دوباره خداحافظی کرد، آنجا بود که پرسیدم: چرا هی می روی و می آیی؟ علی گفت: دلم تنگ شده است... مواظب خودت و فرزندم باش، شما را به خدا می سپارم

و پس از رفتن ایشان ساعت 7:15 صبح هواپیماهای عراقی دوباره حمله کردند منزل ما در طبقه اول بود. تمام همسایه ها هم به طور معمول به طبقه اول می آمدند در آن شرایط مجبور بودم به آنها دلداری بدهم همسرم می گفت که تو همسر یک رزمنده هستی حالا درست است که وضع خاصی داری اما بایستی بتوانی در تمام این شرایط قابلیت های مبارزه با مشکلات را حفظ کنی، حتی زمانی که ماموریت های طولانی مدت می رفت اقوام و خویشان به او می گفتند که خب!خانمت را هم با خودت ببر. ایشان می گفت: بگذارید ساخته شود خودش بنیه و قدرتش را دارد! جواب داد: پس اگر مشکلی پیش آمد مرا خبر کن. همیشه مرا کمک می کرد.



-یعنی در حقیقت ایشان سعی بر تشخص بخشیدن به وجود شما به عنوان همسرشان داشتند؟

ـ بله هیچ وقت غربت، موضوع زندگی ما نبود، یعنی من طوری بار آمده بودم که می دانستم باید روی پاهای خودم بایستم این که ما در یک شهر غریب هستیم و از این نوع حرف ها. اینها موضوعیت و مفهومی برای زندگی ما نداشت، پس از چندی قرار شد که زنان و بچه ها را به نقطه ای دیگر منتقل کنند، من هم با زن ها و بچه ها رفتم، اما این موضوع محدود بود، چون من نمی توانستم وقت زیادی دور باشم، در این بین می دیدم که خلبان های دیگر می آیند و به خانواده شان سر می زنند، اما علی با من تماس نمی گیرد؟


- آیا اتفاقی افتاده است؟ خودتان چه حدس می زدید؟
ـ پس از پرس و جوها به این نتیجه رسیدم که به فرمانده پایگاه زنگ بزنم، با فرمانده تماس گرفتم و پرسیدم، جناب سرهنگ ! چه اتفاقی برای همسر من افتاده است؟ ایشان الان کجا هستند؟ به من راستش را بگویید من ظرفیت شنیدن دارم .... ایشان جواب دادند که: متأسفانه ایشان دچار سانحه شده اند، ما نیز پیگیری می کنیم و بالاخره جنگ تمام بشود، آنها باز می گردند.


-در آن شرایط طوفانی چه عکس العملی داشتید؟
ـ خب، طبیعی بود که من به زودی مادر می شدم، لذا تمام توجهم به فرزندم بود تصور می کردم که دارم تجربه یک زن هفتاد ساله را بر دوش می کشم من نوزده سال داشتم، در آن زمان نیاز داشتم که همسرم یار و همراهم باشد اما من در موقعیت و وضعیتی قرار گرفته بودم که می بایست خودم را محک می زدم،

راست گفته اند که تجربه معلمی است که اول امتحان می کند پس از آن یاد می دهد! فکر می کردم نمی توانم مصیبتی که بر من وارد شده را با مصایب تاریخ اسلام همسو نبینم و با خودم گفتم: تلخی این مصیبت از مصائبی که در طول تاریخ اسلام بر ائمه اطهار علیهم السلام رسیده بیشتر نیست، پس من هم تحمل می کنم، در تحمل نیز تکیه به خدا کردم می گفتم: این خدایی که مهربان است قادر و تواناست و نهایت خوبی و بخشندگی را با بندگانش دارد، نخواهد گذاشت که من درمانده بمانم،
آنجا بود که به این نتیجه رسیدم که بایستی در برابر، اتفاقاتی که خارج از حیطه اختیار ما انسان هاست تسلیم خواست خداوند باشیم نهایتاً اختیارات خود را به خدای مهربان واگذار کردم و به حمدالله تا کنون نیز بهره مند از دریای پرفیضش بوده و هستیم.



- فرزندتان کجا متولد شد؟
ـ پس از اینکه مسجّل شد علی دچار سانحه گردیده برای من انتظار شروع شد، همیشه منتظر بودم خانواده ام نیز مدام از من می پرسیدند: از علی چه خبر؟ در نهایت خانواده‌ام با توجه به شرایطم می خواستند به تبریز بیایند گفتم من به تهران می آیم، اما پزشک اجازه نداد و من به همراه عده ای با ماشینی به تهران آمدیم، مهدی ام 9 آبان 59 متولد شد.



-زمانی که ایشان دچار سانحه شدند آیا شما تصور می کردید که اسیر شده باشند؟
ـ طبیعی است که برای هر کس با شرایط آن روز ما، اگر تصور هم نگوییم امید آن بود که ایشان اسیر شده باشند، البته بر این امید دلایلی هم موجود بود، از آن جمله می توان به اقرار یکی از اسرای خلبان عراقی و یا پیام رادویی ایشان و ... اشاره کرد اما در آن روزهای اوج جنگ از شایعه پراکنی ها برای روحیه بخشی به خلبانان ایرانی نیز استفاده می شد و اگر هم برای کسی اتفاقی می افتاد و سعی می کردند برای حفظ روحیه نیروها (که عموماً از دوستان صمیمی یکدیگر بودند.) چیزی را منتقل نکنند در هر صورت برای خود فرماندهان نیز مشخص نبود که بر سر این خلبان چه آمده است و هنوز هم سازمان اطلاعاتی ایران در خاک عراق آن چنان نفوذ نکرده بود که اطلاعات درست را به نیروها منتقل کند، لذا مدام در دریایی متلاطم بین ساحل امید و اقیانوس بیم در حرکت بودیم.



-چه زمان خبر شهادت ایشان به شما رسید؟
ـ سال 62 یک نامه از طرف بهداری عراق آمد که نام (علی جهانشاه لو) به همراه چند خلبان دیگر در آن، به عنوان کسانی که در خاک عراق در اثر سانحه کشته شده و همان جا دفن گردیده اند به هلال احمر ایران فرستاده شد، البته نامه فاقد هر گونه مهر و نشان رسمی بود لذا مسئولین هیأت به شایعه و جعلی بودن نامه رأی دادند و امید همه ی خانواده ها را دوباره افزون کرد، این جریانات ادامه داشت و هر از گاه نامه ای می رسید مبنی بر شهادت ایشان و بعداً توسط نامه ای دیگر، آن مطلب رد می شد، خلاصه کشتی خانواده ما هنوز در آن دریای متلاطم غوطه ور بود.

در سال1992 میلادی (1373 شمسی) ما خودمان باز از نو ارتباط برقرار کردیم و خواستار روشن شدن مطلب شدیم اما آنها نیز اعلام کردند که دولت عراق از ارائه مدارک سرباز زده است، و در نهایت همان نامه سال1992 میلادی ( نامه اول) را به صلیب سرخ جهانی ارائه کرده و این ماجرا تا به حال تغییر نکرده است.





-توجه شما در تربیت فرزندتان پس از شهادت پدر گرامی شان چه نكاتی بود؟
ـ زمانی که علی به شهادت رسید، مهدی هنوز متولد نشده بود، در آغاز همه اش به این فکر بودم که چگونه می توانم سؤالاتی را که در آینده برای فرزندم مطرح خواهد بود پاسخ گو باشم در ذهنم سوالاتی را مرور می کردم پاسخ های متنوع و متعددی در مخیله ام خطور می کرد اما واقعیت ها صورت های دیگر دارند که کشف کردن آنها و کنار آمدن با آنها به خودی خود حوصله ای سترگ را می طلبد.

زندگی مثل یک باغ می ماند که به باغبانی آگاه نیاز دارد، پدر و مادر هر دو باغبان باغ زندگی هستند و فرزند، میوه این باغ است من به مرور به این نتیجه رسیدم که به یک تقسیم بندی معقول، منطقی، گویا و رسا از مسایلی که با آنها روبه رو شده و خواهم شد برسم، بخش عمده این مسایل بدون شک مسایل عاطفی بودند.

آن زمان من خودم را آماده تولد مهدی می کردم از نزدیکانم پرسیدم که با او از پدرش چه بگویم؟ می گفتند: بگو که پدرش شهید شده است شرایط تاریخی کشورمان را برایش گفتم و از اعتقادات و اندیشه ورزی علی، پس از آن همانطور که برایش مادر بودم سعی کردم با او دوست باشم. دوستی من و فرزندم در این میان اعتباری خاص به مابقی قضایا بخشید و چون استنباط بسیاری از قضایا مشکلات را بر عهده خود مهدی گذاشته بودم او به راحتی پذیرفت.

او اولین سوالی که از پدرش کرد این بود که پدرم کیست؟ پاسخ به این پرسش مهدی را من با نیازهای مختلفی که یک فرزند می تواند داشته باشد در هم آمیختم در رابطه با شغل و مسؤلیت پدرشان گفتم از منش و شخصیت ایشان برایش نقل کردم از واقعیت هایی که تاریخ فرهنگ و جامعه ما را با خود درگیر کرده بود. همه و همه مسایلی بودند که برای روشن ساختن ذهن فرزندم آنها را با او در میان گذاشتم.


*************************************************************
شهیدسرلشکرخلبان مراد علی جهانشاهلو
فرزند: عباسعلی
تاریخ تولد: 1329
محل تولد: سمقاور
تاریخ شهادت: 1359/7/1
تاریخ رجعت: 1381
محل شهادت: بغداد
عضو : خلبان ارتش ج.ا.ا
محل دفن: بهشت زهرا (تهران)


به احترام مدافعان خاک مقدس ایران
*************************************************************
عکسها شهید سرلشکرخلبان جهانشاه لو و همسر ایشان

برش روزنامه تقدیر از خلبان شهید جهانشاهلو در رسانه و مجله های ایالات متحده به عنوان خلبان ممتاز دوره خلبانی معرفی شد.
************************************************************

فیلم مصاحبه با سرکار خانم سعیده سجادی همسر شهید سرلشکر خلبان جهانشاه لو در آدرس زیر
34
3
27
98/02/21 23:47
 محمدی , chmd
در حالیکه اندیشکده‌های معتبر نظامی غرب می‌گویند آمریکا به
کشوری که موشک بالستیک داشته باشد هیچگاه حمله نمی‌کند
آمریکا سالهاست علیه کره شمالی رجز خوانی می‌کند اما چون کره
دارای موشک بالستیک هست جنگی صورت نگرفته اما عراق و
لیبی تا تن به خلع سلاح موشکی دادند به هر دو کشور حمله شد
یک عده مزدور و دزدهایی که پول دزدی را در غرب سرمایه گذاری
کرده‌اند چند روزی است که از قریب الوقوع بودن جنگ می‌گویند
تا بلکه احمق‌ها باور کرده و دولت، برجام موشکی را نیز اجرایی کرده
و پول‌های اینها که ترامپ تهدید به مصادره آن کرده بود در امان بماند
بدانید خیانت دزدها و جاسوس‌ها حد ومرز ندارد
98/01/26 18:22
گنج جنگ  , ganjejang

نمی شود از عکاسی جنگ صحبت کرد و نامی از مهدی منعم نبرد هرچند که او از نام می گریزد و آهسته و بی صدا کار می کند. منعم از اولین عکاسانی است که در عکس هایش معلولان جنگی، قربانیان مین، جانبازان شیمیایی را به تصویر کشیده است.

او در سال ۱۳۳۹ در رشت به دنیا آمده و در سال ۱۳۵۷ فعالیت عکاسی خود را با خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران آغاز کرده است. که تا سال 61 تا 65 این همکاری بوده و بعد از آن به­ طور آزاد با اکثر نشریات همکاری داشته است. از مهم ­ترین کارهای انجام شده می­توان به عکاسی از جنگ تحمیلی و عواقب پس از آن نام برد. کتاب «معجزه امید» و «قربانیان جنگ» حاصل تلاش او در این حوزه است و هنوز نیز این پروژه ادامه دارد.

************************************************************
گویا برای برخی حرف زدن از جنگ و جنگیدن، فرق چندانی با حرف‌های روزمره ندارد. به نظر می‌رسد آن‌ها یا نمی‌دانند جنگ چیست یا این‌که جنگ برایشان فرصت مغتنمی است. اما جنگ مخوف‌ترین و هولناک‌ترین پدیده ساخت دست بشر است. این را شاید ننه زرده‌ای بهتر بداند. هم‌او که حالا عکس‌اش روی جلد کتاب قربانیان جنگ رخ‌نمایی می‌کند.

بخشی از وجود آدم‌ها در این عکس‌ها از بین رفته‌است. یک دست و یا یک پا و از آن بدتر، گاهی چشم‌ها و حتی نیم‌تنه. این‌ّ‌ها بخشی از قربانیان جنگ هستند که سال‌ّ‌ها پس از پایان جنگ از آنچه باقی‌مانده بود، زخمی‌ شده‌اند. بیشتر آن‌ها را مین‌های به جا مانده در روستاها و شهرهای مرزی غرب ایران، به این حال و روز درآورده‌است.

ایلام، سنندج، اهواز، سردشت، ارومیه، سرپل ذهاب، قصر شیرین، کرمانشاه و ۱۰‌ها شهر و روستای مرزی غرب کشور، محل زندگی کسانی‌است که منعم آن‌ها را ملاقات و عکاسی کرده‌است.

بیشترشان سن و سال‌شان حتی به زمان پایان جنگ هم نمی‌خورد. خیلی‌هایشان در دهه ۷۰ و ۸۰ و حتی ۹۰ بخشی از تن خود را از دست داده‌اند. از بتول صمدی گرفته که در کودکی دست‌اش را از دست داده و حالا یک دختر زیبا دارد تا ماریه فقیه‌پور که در یک عصر فراموش‌ نشدنی، هنگامی که از خرید کفش بازمی‌گشت پایش روی مین رفت و دانا دارابی که هنگام بازی با دوستان‌اش بر اثر انفجار مین،‌ یک پای خود و چهار دوست دیگرش را از دست داد.

منابع :
عصرایران ، انجمن عکاسان انقلاب ودفاع مقدس
37
4
39
97/12/24 17:42
گنج جنگ  , ganjejang
پنح شنبه آخر سال تصمیم گرفتم به آرامستان بروم مزار شهدا
در اهواز دو قطعه بزرگ متعلق به شهداست ، شهدای جنگ و مردمی که در بمبارانها شهید شدند

از ابتدای قطعه یک روی تک تک مزارها رفتم خانواده ها اکثرا حضور داشتند و مزارها شسته و گلباران شده بود برخی از شهدا متعلق به خوزستان نبودند بنابر شرایط یا طبق وصیت خود در اهواز خاک سپرده شدند مثل شهید آغاسی از تبریز که سال 59 شهید شد و در اهواز به خاک سپرده شد
برخی از شهدا هم افغانی یا عراقی هایی بودند که با ایران همکاری کردند

برخی دیگر کودکانی که در بمبارانها شهید شده بودند یا خانواده هایی که در یک روز به شهادت رسیده بودند

روی مزار شهدا که می روم مادران شهدا امده اند تعارف خرما، شیرینی یا میوه می کنند با اینکه عادت به خوردن روی مزار ندارم اما به احترامشان بر می دارم

بایکی از مادرها حرف میزنم یک مادر با چهره مهربان ، فرزندش حسین 15 ساله بود در جنگ شهید شد در عملبات کربلای 4
می گفت پسرم از مدرسه رفت به جبهه ، میگویم مادر هیچ خواب پسرت را دیدی ؟
لبخند کمرنگی می زند و میگوید گاه گاهی
جوری از پسرش حرف میزند که انگار کنارش هست میگوید تنها خواسته ام این است که یاد پسرم فراموش نگردد و خون شهدا پایمال نشود
میگویم مادر جان شما لهجه جنوبی نداری می خندد درسته ما اصالتا اصفهانی هستیم ولی بیش از 40 سال است که اهواز زندگی میکنیم
میگویم خاک خوزستان هم دامنگیر هست خیلی سخت .

روی یک مزار پسر جوانی به همراه زنی سالمند در شستن قبر هستند به تاریخ شهادت نگاه میکنم سال 1363 و سن شهید 19 ساله
میگویم خدا به شما صبر بدهد پاسخ می دهد من خواهر این شهید هستم مادرم ساکن کرج هست و امروز دارد به اینجا می اید با هر زحمتی که شده می اید

خواهر شهید می گوید هیچ خاطره ای از برادرم را نمی توانم فراموش کنم انگار همین دیروز بود جای خالی شان خیلی سخت هست ارزوی دادماد شدنش ارزوی اینکه بچه اش را ببینیم
می گویم امیدوارم یادشون هرگز فراموش نشود به ارامی پاسخ میدهد بله بچه های ما برای دفاع از این خاک رفتند نه بخاطر منافع و موقعیت

به قطعه شهدای ترور می روم شهدایی که 31 شهریور در مراسم رژه به شهادت رسیدند و شهدایی که در انفجاری در عراق به شهادت رسیدند
پیرمرد روی مزار دخترش مثل ابر بهار اشک می ریخت می روم کنارشان فاتحه می دهم تشکر میکند

باران شروع به باریدن کرد در اخرین روزهای سال آنهم در اهواز یک غنیمت هست بر میگردم در حالیکه پنج شنبه اخر سال لحظه های پایانی اش را در این آرامستان می گذراند جایی که آرزوهای پرپر شده ای زیادی در سکوت به خواب رفته اند جایی که هر روز برای بازماندگاشان زنده شدن خاطرات هست خاطرات ارزشمند از مدافعان خاک مقدس ایران

دریا 23 اسفند 1397 - اهواز
12
1
21
97/12/13 13:30
غلامرضا ایلان , ilanpars
جهان هنوز هم
پر از شاعران هرزه ای است
که گورستان های حاصل از جنگ ها را
به پای شجاعت استبداد می نویسند. (ایلان)
97/10/27 16:01
دخی مطلقه  , habib_atashpanjeh
اینجا سرزمینی است که
برای آزادی جنگیدیم
ولی حالا برای نان می‌جنگیم ...

بینوایان - #ویکتور_هوگو
97/10/14 21:26
گنج جنگ  , ganjejang
[https://www.aparat.com/v/cE9Bx]

تقدیم به دوستان عزیز رسانه گنج جنگ خصوصا همه عزیزانی که دوران کودکی شان در جنگ گذشت
********************************************************************

گفته بودم میروی دیدی عزیزم آخرش
سهم ما از عشق هم شد قسمت زجر آورش
زندگی با خاطراتت اتفاقی ساده نیست
رفتنت یعنی مصیبت زجر یعنی باورش
حال من بعد از تو مثل دانش آموزیست که
خسته از تکلیف شب خوابیده روی دفترش
مرگ انسان گاهی اوقات از نبود نبض نیست
مرگ یعنی حال من با دیدن انگشترش
یک وجب دوری برای عاشقان یعنی عذاب
وای از آن روزی که عاشق رد شود آب از سرش
جای من این روز ها میزی است کنج کافه ها

یک طرف اندوه و من یاد تو سمت دیگرش
یک وجب دوری برای عاشقان یعنی عذاب
وای از آن روزی که عاشق رد شود آب از سرش
جای من این روز ها میزی است کنج کافه ها
یک طرف اندوه و من یاد تو سمت دیگرش
عشق هر جا میرسد آتش به دلها میزند
درد را جا میگذارد در دل خاکسترش
بی تو بین گریه ها یاد تو در آغوشم است
من شدم مرداب و یاد تو شده نیلوفرش
حال من بعد از تو مثل دانش آموزیست که
خسته از تکلیف شب خوابیده روی دفترش
با تو فهمیدم جدایی انتهای عشق نیست
آشنا کردی مرا با لحظه های بدترش
یک وجب دوری برای عاشقان یعنی عذاب
وای از آن روزی که عاشق رد شود آب از سرش
جای من این روز ها میزی است کنج کافه ها
یک طرف اندوه و من یاد تو سمت دیگرش
یک وجب دوری برای عاشقان یعنی عذاب
وای از آن روزی که عاشق رد شود آب از سرش
جای من این روز ها میزی است کنج کافه ها
یک طرف اندوه و من یاد تو سمت دیگرش

بسیار زیباست هم ببیند هم گوش بدید از ادرس زیر می تونید دانلود کنید

http://dl.tabtaraneh.net/artist/Ehaam/Single/Ehaam - Haale Man.mp3
14
2
22
97/10/4 20:03
گنج جنگ  , ganjejang


چهارم دی 1362 - در جریان جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، بر اثر حمله موشکی رژیم بعثی عراق به شهر مسجد سلیمان، 30 تن شهید ، 92 نفر مجروح و 50 واحد مسکونی به طور کامل تخریب شد.

یادتان زنده و گرامی هموطنان بی گناهم

به کدامین گناه پرپر شدید

http://www.bartarinha.ir/fa/news/812012/
10
1
22
97/07/28 19:47
گنج جنگ  , ganjejang


به موضوع کودکان ایرانی در جنگ بسیار کم پرداخته شده در حالیکه آنها با قلبهای کوچکشان بایستی از دست رفتن های تلخی را تجربه کنند .

عکسهایی از کودکان ایرانی در دوران جنگ ، نقاشی های کودکان ایرانی در جنگ

هرجا هستید خدا حافظتون باشه هموطنان مظلومم
32
2
24
97/06/2 16:59
نیوسانگ  , newsong.ir
کاش بشه وقتی که داری ور میری با گوشیت دستت بره رو اسمم

کاش بشه آخر قصه برسم یه جایی که بگم دیدی تونستم

کاش بشه راهت بخوره رد شی ازین دور و ورا یه سری بهم بزنی

با اینکه خورد شدم دوس ندارم بشکنی تو میدونی گرده زمین

نذار زندگی برام بیشتر از این سخت بشه یکم به خودت بیا فکر کنم وقتشه

از آسمون سنگ بیاد حتی اگه جنگ بشه دل من تورو میخواد میدونی حقشه

نذار زندگی برام بیشتر از این سخت بشه یکم به خودت بیا فکر کنم وقتشه

از آسمون سنگ بیاد حتی اگه جنگ بشه دل من تورو میخواد میدونی حقشه
آهنگ جدید علی یاسینی جنگ

نمیدونی از دست خیابونا چی میکشم اگه نیای کل این شهرو به آتیش میکشم

تو کل این دنیا زورت به من رسید فقط اگه نیای به خدا میگم که نگذره ازت

بهش میگم دوست دارم شاید اون باور کنه شاید یه کاری کنه توی مریضو آدم کنه

دلم ازت واقعا پره دلت مثل آهن شده اول تویی آخر خودت …

نذار زندگی برام بیشتر از این سخت بشه یکم به خودت بیا فکر کنم وقتشه

از آسمون سنگ بیاد حتی اگه جنگ بشه دل من تورو میخواد میدونی حقشه

نذار زندگی برام بیشتر از این سخت بشه یکم به خودت بیا فکر کنم وقتشه

از آسمون سنگ بیاد حتی اگه جنگ بشه دل من تورو میخواد میدونی حقشه
97/05/28 03:18
دانلود آهنگ جدید آهنگ باز , asaljigili72
برچسب ها
Ali Yasini Ali Yasini Jang Download New Music Jang آهنگ آهنگ 97 علی یاسینی آهنگ باز آهنگ جدید علی یاسینی آهنگ جدید بهترین آهنگ های سال 97 علی یاسینی بیوگرافی علی یاسینی تک آهنگ های جدید 97 تمام آهنگ های علی یاسینی جدیدترین آهنگ علی یاسینی جنگ جنگ دانلود آهنگ علی یاسینی دانلود آهنگ دانلود آهنگ ایرانی جدید دانلود آهنگ جدید دانلود آهنگ جدید ایرانی دانلود آهنگ جدید شاد دانلود آهنگ جدید علی یاسینی دانلود آهنگ جنگ دانلود آهنگ شاد دانلود آهنگ های علی یاسینی دانلود آهنگ های 97 دانلود آهنگ های خوانندگان مشهور دانلود آهنگ های شادعلی یاسینی عکس جدید علی یاسینی علی یاسینی علی یاسینی آهنگ جنگ علی یاسینی جنگ فول آلبوم علی یاسینی کد پیشواز آهنگ جنگ کد پیشواز آهنگ های علی یاسینی متن آهنگ جنگ