نرم افزار اندروید کلوب

نتایج جستجو : اشعار - 68 مطلب

98/09/18 05:43
ابوالقاسم کریمی  , safiiresabz
روزی از پیرمرد کتابفروشی پرسیدم
مردم چرا کم کتاب میخونن
پیرمرد ،لبخندی زد و گفت:
کتاب یه آینه س
که درون شخص و بهش نشون میده



عده ای میترس با چهره ی واقعیشون رو به رو بش
اینا دوس دارن با اونچه که از زندگی و جامعه برای خودشون ساختن عمرشونو تموم کنن


عده ای دیگه اسیر بتایی هستن که در ذهنشون توسط دیگران ساخته شده وَلی یا جرعت شکستن این بتا رو ندارن و یا پرستش دروغ و به حقیقت ترجی میدن

بقیه مردم
از تغییر کردن خوششون نمیاد
چون ،
توان تغییر کردن و
به خاطر داشتن توقع بالا از جامعه
در خودشون کشتن


پیرمرد در ادامه گفت:
عموم مردم جزو این سه دسته اَن اما اینم باید بگم اون اقلیتی یم که کتاب میخونن اکثرن مث حشره ای میمونن که تو تار عنکبوت گیر کرده...

_______________________

ابوالقاسم کریمی - فرزند زمین
99
98/09/17 23:33
ابوالقاسم کریمی  , safiiresabz
دست تکان میدهم

برای قطاری که

جیغ می کشد

تنهایی ام را

--------------

ابوالقاسم کریمی - فرزندزمین

98/09/16 19:03
ابوالقاسم کریمی  , safiiresabz
فرقی نمی کند

دریا باشی

یا

کویر



تو،



اسیر تنگ کوچکی هستی

به نام زمین.

_________

ابوالقاسم کریمی_فرزندزمین
98/09/15 16:49
ابوالقاسم کریمی  , safiiresabz
مینویسم ،
صبح بخیر
میخوانی
دوستت دارم
_________
***یا***
_________
مینویسی
صبح بخیر
میخوانم
دوستت دارم
________
ابوالقاسم کریمی - فرزند زمین
98/09/14 14:13
ابوالقاسم کریمی  , safiiresabz

در مکتب سرد روزگار
جز غم
نیاموختم.

چراکه مادرم
مرا
در پایتخت اشک
زایید.

ابوالقاسم کریمی - فرزندزمین
98/08/29 09:16
علی د , alidamadi
گمان می کنی رفته ای!
این چه رفتنی است که صبحگاهان
با شعشعه خورشید در من طلوع می کنی
و در مرز سرخ آسمان و دریا محو می شوی!
ای طلوع تا غروبت پر از شکوه دست نیافتنی!
تماشا حدفاصل آمدن و رفتن توست
و درد سهم دل
از عطش بی پایان
که موج هر لحظه آن را زمزمه می کند ...

علی دامادی

98/05/9 15:30
ابوالقاسم کریمی  , safiiresabz
عشق تو
آن ابریست
که نه می رود
نه می بارد
98/05/9 01:01
ابوالقاسم کریمی  , safiiresabz
حالا که رفته ای
دیگر برنگرد
جای مرا
دیوار ،
پُر کرده است.
98/05/6 12:33
ابوالقاسم کریمی  , safiiresabz
وَ من خورشید را
خواهر عشق خطاب میکنم ،
چراکه هم نام توست.
98/05/2 14:10
ابوالقاسم کریمی  , safiiresabz
میان سیل غم ها نوحه گر ، من
درون قلب دشمن بی سپر ، من
گلی در باغ عیش و عشوه ها تو
درخت سرو در مشت ِ تبر ، من
98/04/25 12:45
ابوالقاسم کریمی  , safiiresabz

ای مرگ چه گویم که چه ها ساخته ای
پرداخته ای هر آنچه پرداخته ای
بس تخت سلاطین که به هم برزده ای
بس تاج ملوک کز سر انداخته ای
98/04/11 15:39
ابوالقاسم کریمی  , safiiresabz
98/04/1 22:46
ابوالقاسم کریمی  , safiiresabz
تک بیتی های ناب از سعدی

***
بی‌حاصلست یارا اوقات زندگانی
الا دمی که یاری با همدمی برآرد
***
غم دل با تو نگویم که نداری غم دل
با کسی حال توان گفت که حالی دارد
***
به کسی نگر که ظلمت بزداید از وجودت
نه کسی نعوذبالله که در او صفا نباشد
***
98/03/30 16:53
ابوالقاسم کریمی  , safiiresabz
اینجا فضای زندگی شعری بلند و مبهمه
که واسه ی سرودنش ردیف و قافیه کمه

ما قُلکه آرامشو با گریمون پُر میکنیم
سیسد روز از هر سالمون ماه عزا و ماتمه

هر آدمی که قلبشو , به غصه ها فروخته
مسیر سرنوشتش , یه راه پر پیچ و خمه

شادیه ما قصریه که دیواراش از پلاستیکه
کنار قصر شادیمون خونه ی سنگی غمه

قانون اختیار میگه میتونی غم رو بکشی
اما واسه کشتن غم قدرتمون خیلی کمه

ابوالقاسم کریمی
98/03/28 10:09
ابوالقاسم کریمی  , safiiresabz

...و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه ای است
که او را
در دفتری به سنجاقی مصلوب کرده بودند.

فروغ فرخزاد
97/11/25 07:36
ابوالقاسم کریمی  , safiiresabz
[https://www.aparat.com/v/z4Nsf]
گرد آوری ابوالقاسم کریمی (فرزندزمین)
97/10/21 23:57
 خنیـــاگر شـــعر وقــــلم , singerpoem
هرگز آرزو نکرده ام

یک ستاره در سراب آسمان شوم

یا چو روح برگزیدگان

همنشین خامش فرشتگان شوم

هرگز از زمین جدا نبود ه ام

با ستاره آشنا نبوده ام

روی خاک ایستاده ام

با تنم که مثل ساقهء گیاه

باد و آفتاب و آب را

می مکد که زندگی کند

بارور ز میل

بارور ز درد

روی خاک ایستاده ام

تا ستاره ها ستایشم کنند

تا نسیم ها نوازشم کنند



از دریچه ام نگاه می کنم

جز طنین یک ترانه نیستم

جاودانه نیستم

جز طنین یک ترانه آرزو نمی کنم

در فغان لذتی که پاک تر

از سکوت سادهء غمی ست

آشیانه جستجو نمی کنم

در تنی که شبنمی ست

روی زنبق تنم



بر جدار کلبه ام که زندگی ست

یادگارها کشیده اند

مردمان رهگذر:

قلب تیرخورده

شمع واژگون

نقطه های ساکت پریده رنگ

بر حروف درهم جنون

هر لبی که بر لبم رسید

یک ستاره نطفه بست

در شبم که می نشست

روی رود یادگارها

پس چرا ستاره آرزو کنم؟



این ترانهء منست

- دلپذیر دلنشین

پیش از این نبوده بیش از این.



"فروغ فرخزاد"



از مجموعه: تولدی دیگر / روی خاک
97/10/18 13:53
ابوالقاسم کریمی  , safiiresabz
31
رفتن از عالم پر شور به از آمدن است
غنچه دلتنگ به باغ آمد و خندان برخاست
32
هر که افتاد، ز افتادگی ایمن گردد
چه کند سیل به دیوار خرابی که مراست ؟
33
اظهار عشق را به زبان احتیاج نیست
چندان که شد نگه به نگه آشنا بس است
34
حفظ صورت می‌توان کردن به ظاهر در نماز
روی دل را جانب محراب کردن مشکل است
35
عشق از ره تکلیف به دل پا نگذارد
سیلاب نپرسد که در خانه کدام است
36
از بس کتاب در گرو باده کرده‌ایم
امروز خشت میکده‌ها از کتاب ماست
37
کفارهٔ شراب خوریهای بی حساب
هشیار در میانهٔ مستان نشستن است
38
در محرم تا چه خونها در دل مردم کند
محنت آبادی که عیدش در بدر گردیدن است
39
از ما سراغ منزل آسودگی مجو
چون باد، عمر ما به تکاپو گذشته است
40
هست امید زیستن از بام چرخ افتاده را
وای بر آن کس کز اوج اعتبار افتاده است
41
بخت ما چون بید مجنون سرنگون افتاده است
همچو داغ لاله، نان ما به خون افتاده است
42
داند که روح در تن خاکی چه می‌کشد
هر ناز پروری که به غربت فتاده است
43
چون برگ خزان دیده و چون شمع سحرگاه
از عمر مرا نیم نفس بیش نمانده است
44
نه کوهکنی هست درین عرصه، نه پرویز
آوازه‌ای از عشق و هوس بیش نمانده است
45
امروز کرده‌اند جدا، خانه کفر و دین
زین پیش، اگر نه کعبه صنمخانه بوده است
46
نادان دلش خوش است به تدبیر ناخدا
غافل که ناخدا هم ازین تخته پاره‌هاست
47
تا داده‌ام عنان توکل ز دست خویش
کارم همیشه در گره از استخاره هاست
48
بغیر دل که عزیز و نگاه داشتنی است
جهان و هرچه درو هست، واگذاشتنی است
49
ما ازین هستی ده روزه به جان آمده‌ایم
وای بر خضر که زندانی عمر ابدست
50
دل بی وسوسه از گوشه نشینان مطلب
که هوس در دل مرغان قفس بسیارست
51
غمنامهٔ حیات مرا نیست پشت و روی
بیداریم به خواب پریشان برابرست
52
سیل از بساط خانه بدوشان چه می‌برد؟
ملک خراب را غمی از ترکتاز نیست
53
نه همین موج ز آمد شد خود بی خبرست
هیچ کس را خبر از آمدن و رفتن نیست
54
دل نازک به نگاه کجی آزرده شود
خار در دیده چو افتاد، کم از سوزن نیست
55
گر محتسب شکست خم میفروش را
دست دعای باده پرستان شکسته نیست
56
چون طفل نوسوار به میدان اختیار
دارم عنان به دست و به دستم اراده نیست
57
چون وانمی‌کنی گرهی، خود گره مشو
ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست
58
ز خنده رویی گردون، فریب رحم مخور
که رخنه‌های قفس، رخنه رهایی نیست
59
مجنون به ریگ بادیه غمهای خود شمرد
یاد زمانه‌ای که غم دل حساب داشت
60
ز روزگار جوانی خبر چه می‌پرسی ؟
چو برق آمد و چون ابر نوبهار گذشت
61
جان به این غمکده آمد که سبک برگردد
از گرانخوابی منزل سفر از یادش رفت
62
هر که آمد در غم آبادجهان، چون گردباد
روزگاری خاک خورد، آخر به هم پیچید و رفت
63
وقت آن کس خوش که چون برق از گریبان وجود
سر برون آورد و بر وضع جهان خندید و رفت
.
.
.
گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
97/10/16 20:37
ابوالقاسم کریمی  , safiiresabz
1
می‌شوند از سردمهری، دوستان از هم جدا
برگ‌ها را می‌کند فصل خزان از هم جدا
2
از متاع عاریت بر خود دکانی چیده‌ام
وام خود خواهد ز من هر دم طلبکاری جدا
3
چون گنهکاری که هر ساعت ازو عضوی برند
چرخ سنگین‌دل ز من هر دم کند یاری جدا
4
پیش از این بر رفتگان افسوس میخوردند خلق
میخورند افسوس در ایام ما بر زندگان
5
دنیا به اهل خویش ترحم نمی‌کند
آتش امان نمی‌دهد آتش‌پرست را
6
ضیافتی که در آنجا توانگران باشند
شکنجه‌ای است فقیران بی‌بضاعت را
7
درین زمان که عقیم است جمله صحبتها
کناره‌گیر و غنیمت شمار عزلت را
8
چرخ را آرامگاه عافیت پنداشتم
آشیان کردم تصور، خانهٔ صیاد را
9
از همان راهی که آمد گل، مسافر می‌شود
باغبان بیهوده می‌بندد در گلزار را
10
چون زندگی بکام بود مرگ مشکل است
11
پای به خواب رفته ی کوه تحملم
نتوان به تیغ کرد ز دامن جدا مرا
12
فنای من به نسیم بهانه‌ای بندست
به خاک با سر ناخن نوشته‌اند مرا
13
مانند لاله، سوخته نانی است روزیم
آن هم فلک به خون جگر می‌دهد مرا
14
پرتو منت کند دلهای روشن را سیاه
می‌کشد دست حمایت شمع مغرور مرا
15
می‌کشم تهمت سجادهٔ تزویر از خلق
گرچه فرسوده شد از بار سبو دوش مرا
16
ز زندگی چه بر کرکس رسد جز مردار؟
چه لذت است ز عمر دراز، نادان را؟
17
به ما حرارت دوزخ چه می‌تواند کرد؟
اگر ز ما نستانند چشم گریان را
18
دلم هر لحظه از داغی به داغ دیگر آویزد
چو بیماری که گرداند ز تاب درد بالین را
19
ساده لوحان جنون از بیم محشر فارغند
بیم رسوایی نباشد نامهٔ ننوشته را
20
غم مردن نبود جان غم اندوخته را
نیست از برق خطر مزرعهٔ سوخته را
21
می‌کند باد مخالف، شور دریا را زیاد
کی نصیحت می‌دهد تسکین، دل آزرده را
22
شاید به جوی رفته کند آب بازگشت
چون شد تهی ز باده، مبین خوار شیشه را
23
میل دل با طاق ابروی بتان امروز نیست
کج بنا کردند از اول، قبلهٔ این خانه را
24
اینجاکه منم، قیمت دل هر دو جهان است
آنجاکه تویی، در چه حساب است دل ما
25
گفتیم وقت پیری، در گوشه‌ای نشینیم
شد تازیانهٔ حرص، قد خمیدهٔ ما
26
ما از تو جداییم به صورت، نه به معنی
چون فاصلهٔ بیت بود فاصلهٔ ما
27
من آن شکسته بنایم درین خراب آباد
که در خرابی من ناز می‌کند سیلاب
28
معیار دوستان دغل، روز حاجت است
قرضی به رسم تجربه از دوستان طلب
29
از مردم دنیا طمع هوش مدارید
بیداری این طایفه خمیازهٔ خواب است
30
از بهار نوجوانی آنچه برجا مانده است
در بساط من، همین خواب گران غفلت است
.
.
.
گردآوری:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
97/10/15 21:26
ابوالقاسم کریمی  , safiiresabz
تو کویر تنهایی دوستی فقط سرابه
خنده ی روی صورتا خط و خال نقابه
یه اشتباه لنتی زمین رو خونمون کرد
خونه چیه زندونه اینجا بی خونمون کرد

اختیار ما چرا تو سرنوشت ما نیست
رنجی که ما میکشیم جدا از این چرا نیست

تولد و مرگمون کاغذ روی آبه
تصویر من از اینجا آب توی سرابه

جنگ و جدال و خودکشی سرمایه ی آدماس
خندم میگیره وختی میگن زمین مال ماس

قصه ی تلخ آدما چرا تموم نمیشه؟
خدا دلش نمیخواد غصه هامون تموم شه؟

منطق مرگ و دوس دارم چون جاده ی نجاته
این جمله یادم نمیره "همیشه مرگ,باهاته"



سروده ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)