نرم افزار اندروید کلوب مجله کلوب
هیوا   , special27

هیوا

هیوا   , special27

هیوا

مطالب
هیوا   , special27
تا همین چند ساعت قبل یک جور ناجوری خوابم می اومد که عاجزانه دست به دامان ابر و باد و مه و خورشید فلک شده بودم یاری کنند من قبلش مسواک بزنم اونقدر که جرات نمی کردم پلک روی هم بگذارم مبادا از هوش برم ! امّا سرانجام او که یاری کرد همت عالی بود.
حالا اومدم سر بنهم به بالین امّا بهمن فکرهای بیهوده است که آوار شدند سرم! البته چیز تازه ای نیست. داستان هر شبه. حتّی امشب که درِ تراس رو باز گشتم هوای خنک مهمان شه حالیکه همچنان ژاکت تنمه !

کاش یک شب هایی مغز مثل صندوق پیام جدید کلوب عمل می کرد. قبل خواب اصلاً فقط به منظور خواب حذف عضویت میزدی و صندوق خالی میشد پاک و پاکیزه.
لاکردار عین صندوق قدیم عمل می کنه. هزار بار بری و برگردی. اصلاً بری بمیری و برنگردی همه چی سرجاشه!
مثل سینک ظرف شویی در سالی که گذشت. چند روزی بود آب به سختی پایین می رفت و چاره ای نبود جز باز کردنش و صحنه ای که باهاش مواجه شدم به غایت عجیب بود. هسته ی خرما! تکه های خرد شده ی هویج! ساقه های بلند سبزی حتّی! آخه اینا چطوری از این شکاف های به این باریکی رد شدند؟! لوله ها رو بارها و بارها و بارها و باز هم بارها و بارها با آب داغ شستم. یک لایه های نازکی به جداره ی لوله ها چسبیده بود جدا نشدنی. یک ساعتی توی یک ظرف آب داغ خیس شون کردم بلکم افاقه کنه که نکرد! قصد رفتن نداشتن!
درپوش هایی با سوراخ های بسیار ریز رو جایگزین قبلی ها کردم امّا اون لایه های کهنه هنوز قرص و محکم نشستند سرجاشون !
مغز هم از یک چیزهایی دل نمی کنه هر چند بوی تعفن بده !
ادامه
99
کامنت بنویسید...
هیوا   , special27
دوشنبه 4 مرداد ، 21:29

ادامه
تابش تابش , tabeshhonar
دوشنبه 14 تیر ، 00:18
شرمنده همه رو حذف زدم،دیگه فعال نیستم توی کلوب
ادامه
هیوا   , special27
جمعه 11 تیر ، 17:59
کجا بودی تابش ؟
من چرا نیستم ؟!
ادامه
هیوا   , special27
خیلی جدی می پرسه نیومد؟
+ کی دکتر ؟
-- همون نَره خرِ سوار بر اسب سپید.
+ اقلاً همون شاهزاده رو بگید که آدم رغبت کنه راجع بهش حرف بزنه،، همون لحظه شِرِک از ذهنم میگذره. یه غول سبزِ نرمِ مهربون. نه انگار غول دوست دارم،، میگم نه. مگه قرار بود بیاد؟ مگه قراره منتظرش باشم؟
-- نباید باشی؟
+ نه. بهش فکر نمی کنم.
-- به چی فکر می کنی؟ مثلاً تا این اندازه دقیق سِت کردن رنگ ماسکت با رنگ لباست؟
+ دکتر ؟ چرا هر بار میام آغاز سخن همینه؟
-- برای اینکه مهمّه. اصلاً دیدی سنت رو ؟
+ بله. به لطف هر بار یادآوری شما ممکن نیست یادم بره. پیش تر راجع بهش حرف زدیم. من هنوز به اون بلوغ عاطفی نرسیدم. یکی می بینی توی شونزده سالگی به اون بلوغ می رسه یکی هم مثل من هشتاد سالشه هنوز بهش نرسیده.
-- چه حرفا! ازدواج باید توی سن پایین اتفاق بیفته‌. همون شونزده هفده سالگی.

خب با این طرز فکر و اصرار به ازدواج توی سن پایین گمونم خودش الان یک دو جین بچه و حتّی نوه هم داره.
+ حالا که نیفتاده. بگذریم دکتر. واقعاً ازدواج دغدغه م نیست. برام مهم نیست. من الان مشکلم چیز دیگه است و ازش می خوام که یک نسخه ای هم برای پوستم بپیچه. خیلی وقته حس می کنم خسته است!
میگه خب ماسکت رو بردار کشف حجاب کن ببینم پوستت در چه حاله؟
بر می دارم. میگه آها بالاخره بعد چند جلسه چشم مون به جمال شما روشن شد. نزن بابا بذار ملت ببینید بیان خواستگاری.

دلم می خواد بگم دکتر دیگه دارید حالم رو بهم می زنید! تابحال کسی بهتون گفته چقدر بی نمک اید؟ امّا خویشتنداری می کنم و حرف رو عوض می کنم.
می دونم که با این کار می خواد به عنوان یک پزشک احساس نزدیکی کنه. اون حجاب میان پزشک و بیمار رو برداره. یخ رابطه رو بشکنه به اصطلاح. بیمار احساس نزدیکی و اطمینان کنه ولی چطور نمی دونه؟ چطور " نمی دونیم " ؟ ازدواج یه موضوع کاملاً شخصیه. آدم ها دوست ندارند راجع بهش با هرکسی حرف بزنند. طرحش، پرسش در موردش، باعث احساس رفاقت و نزدیکی نمیشه که برعکس آدم ها رو از هم دور می کنه. چون داریم وارد حریم خصوصی دیگران میشیم.
این موضوع از همون ابتدا برای من حل شده بود و تا اکنون از تصمیمی که گرفتم پشیمان نیستم. شاید فردا روزی نظرم عوض بشه. اصلاً از یه نفر خوشم بیاد خودم بهش بگم بیا منو بگیر :)) آخه گرفتنیه مگه ؟ :)) شایدم بخوام تا آخر عمر ،، بسکه این دکترِ بهم گفته الان حس می کنم سنِ ننه ی نوح رو دارم،، یکه و یالقوز باقی بمونم. پس من " به اون معنا " ناراحت نمیشم. چون تصمیم و انتخاب خودمه امّا ممکنه یک نفر مشتاق و مایل باشه به ازدواج و حالا به هر دلیلی امکانش نباشه. ممکنه خودش رو سرزنش کنه. احساس بی کفایتی کنه. احساس کافی نبودن‌. احساس مقصر بودن و قس علی هذا ... حتّی ممکنه تحت فشارهای همین به اصطلاح شوخی ها و چگونه از در صحبت وارد شدن های بی فکر و ملاحظه ی ما تن به ازدواجی بده که نباید.
ادامه
کامنت بنویسید...
رعنا امیری , harmes_11
چهارشنبه 15 اردیبهشت ، 01:51
کی قراره این بشه یه فرهنگ و جا بیفته رو هیشکی نمیدونه ...یعنی بدتر از این باز میشه بعدش که زدواج میکنی یعنی ببخشید با تو تخت خوابتم کار دارن که میپرسن چرا بچه دار نمیشی ...-_-
ادامه
مهرداد گلپور , dr.mg
چهارشنبه 8 اردیبهشت ، 17:52
ولی به نظرم درست نیست بیای حرفای دکتر رو کتیبه کنی
بیمار باید محرم اسرار پزشک باشه
ادامه
شایان ذکر , shayanmortad11
چهارشنبه 8 اردیبهشت ، 09:36
آخه هیوا نمی دونم دکتر روزه س یا نه ! می خواستم بگم بهش بگی گَه نخوره . روزه رو باطل میکنه
ادامه
هیوا   , special27
3 ماه پیش
قمر خانم
ادامه
کامنت بنویسید...
سَروین  , sarveeen
چهارشنبه 19 خرداد ، 20:35
ماهِش رو ببین
ادامه
حمیدرضا  , hamidreza68610
شنبه 1 خرداد ، 11:50
منم تو اتاقم داشتم
ادامه
ســــــ ــارام  , 00_sara_00
پنجشنبه 30 اردیبهشت ، 18:29
خیلی قشنگن
ادامه
هیوا   , special27
اینکه آدم دیگه هیچی رو باور نمی کنه
هیچیِ هیچی رو
حتّی وقتی می خواد که باور کنه و
بابتش هم تلاش می کنه امّا باز موفق نمیشه
اسمش چیه ؟
مَرَضه ؟
چه مَرَضیه ؟
اگر مرضه درمان داره ؟
درمانش چیه ؟

دلم می خواد یه آدم فضایی منو بدزده
بعد بین راه پشیمون شه و همونجا وسط یکی از کهکشان های دور
دورِ دور رهام کنه و بره :))
فقط دلم برای مامانم تنگ میشه .
این دلتنگی رو چه کنم ؟

ادامه
کامنت بنویسید...
هیوا   , special27
یکشنبه 20 تیر ، 19:26
بله.
ممنونم
ادامه
شهرام  , shahram_49
یکشنبه 20 تیر ، 06:23
تناقض گویی جالبی بود...کسی که اعتراف میکنه هیچی رو باور نداره ولی ادم فضاییها را باور دارد.
لایک.
ادامه
رعنا امیری , harmes_11
چهارشنبه 15 اردیبهشت ، 01:55
خوبه که اصنم مرض نیس تازشم اگه میخوای غیر مستقیم بگی تصمیم داری بری ماه خیلی نامردیه این طوری رفتن منم به عنوان یه همراه آچهر فرانسه طور با خودت ببر قول میدم اگه خواستن بندازنمون تو کهکشان من خودم یه خوبشو پیدا میکنم مثه شازده گوچولو به همه کهکشانها سفر میکنیم ^___^
ادامه
هیوا   , special27
" ما می خواهیم شما را به مقام انسانی برسانیم ... "

مرسی واقعا
درود به شرفت
غرق لذت مقام انسانی ام هر دم !
میگم بزرگوار ؟
می خوای یه چندتا سطل از سرش خالی کن یا نه اگر حیفه، اسرافه و کفران نعمت ببر میون ملت های دیگه هم تخس کن . من شنا بلد نیستم. هر آن امکان خفگی م هست!
آها ببخشید. میگن مشکل از منه که تا این سن هنوز شنا بلد نیستم !
ادامه
کامنت بنویسید...
هیوا   , special27
دوشنبه 6 اردیبهشت ، 15:15
زنده باشید
زنده ی تندرست و جان درست
هستی به کام ❤
مخلص
ادامه
تجلّی  , gozaraztabani
دوشنبه 6 اردیبهشت ، 07:14
فدای شما ، من ، بیشتر ❤
----

کم و بیش : )
ادامه
هیوا   , special27
جمعه 3 اردیبهشت ، 15:08
تجلی جانم:
ارادت دارم
در جریانید دیگه ؟
ادامه
هیوا   , special27
خب هرچه بیشتر میگذره بیشتر معلومم میشه که تنهایی رو ترجیح میدم،، حالا بعدتر تعریفم رو از تنهایی خواهم گفت،، البته ۲۴ ساعت هم با خودم تنها نبودم که ببینم این همه بهش عطش و اشتیاق دارم آیا از پسش برمیام یا نه؟
امّا اخیراً دو چیز این میل رو به چالش می کشه.
یک: بیماری.تا چند ماه قبل که همه ی اعضای خانواده کلهم به کرونا مبتلا شدیم تا این اندازه مفهوم عمیق تنهایی رو درک نکرده بودم. به ضرس قاطع میگم ترسناک بود. یه نفر نبود ساعت قرصت رو بهت یادآوری کنه. یه لیوان شیر گرم بده دستت. یه سوپ داغ. یه دمنوش معطر. دیگه کمترین حالتش یه پتو بکشه روت. خودت باید با اون حال زار و نزار از پس خودت بلکم بقیه هم برمی اومدی.
دو: وقتایی که کابوس می بینی یا یه فیلم ترسناک تماشا کردی. یا منتظر می مونی همه بخوابند بری سراغ مستندهای براساس واقعیت که ببینی غیر از خودت کیا توی این دنیا زندگی می کنند و در مواجه باهاشون باید چه غلطی بکنی ؟
اینجور وقت ها من چراغ سالن رو روشن میگذارم و به بقیه هم سفارش می کنم کسی خاموشش نکنه. یا دیگه خیلی هول بیفته توی دلم بالشت و پتوم رو برمی دارم میرم سراغ مادرم. بیدارش می کنم میگم من اومدم اینجا بخوابم. که یک وقت نیمه شب بیدار شد خوف نکنه و هر بار هم با این پرسش بسیار تکرار شونده مورد سئوال واقع میشم که: آخه این چه مَرَضیه که وقتی می دونی می ترسی باز می شینی به تماشای این فیلم ها ؟ و البته که جواب منم ثابت و تکرار شونده است که صرفاً به قصد تحقیقه. خب رو که رو نیست.
بعد با خودم فکر می کنم اگر الان تنها بودم دقیقاً چه غلطی می کردم؟ پا میشدم می رفتم خونه ی همسایه و می گفتم ببخشید من ترسیدم میشه امشب اینجا بمونم ؟ من الان شهره رو چند ساله ندیدم و آخرین باری که تلفنی حرف زدیم سال قبل توی اوج کرونا بود. یا کل چراغ های خونه رو روشن می کنم می شینم منتظر صبح ؟ و البته صبحی که می دونه منتظرشی نمی دَمه لاکردار!
الان یاد دوستم فرشته افتادم. همسر دوم یه مرد متاهل شد که هفته ای دو مرتبه بهش سر میزد. یه شبی از همون شب هایی که آقای همسر نبود من و دو تا از دوستان مهمانش بودیم. وقت خواب که شد هیچ چراغی رو خاموش نکرد که هیچ تازه تلویزیون رو هم روشن کرد اونم با صدای بلند. جا کفشی رو هم هل داد پشت در ورودی. ما مانده بودیم مبهوت و متحیر. که گفت چیه ؟ این برنامه ی هر شبمه.
گفتیم فِری جان پدرت خوب. مادرت خوب. امشب که ما اینجاییم بی خیال برنامه شو. زیر بار نرفت که نرفت که شرطی شده بود. اونجا بود که ما تا صبح معنای ضرب المثل " مهمان خرِ صاحب خانه است " رو با تماااام وجود درک کردیم .
خب البته دلبسته ی یک مرد متاهل شدن همینه تهش ازت یه خانم هاویشام می مونه که هیچ کس دلش نمی خواد برای بار دوم مهمانت بشه.
ادامه
کامنت بنویسید...
پریسان بانو , paris_gh
پنجشنبه 9 اردیبهشت ، 15:02
ادامه
ماهی آزاد , freefish
چهارشنبه 8 اردیبهشت ، 10:35
خیلی از کسانی که میگن عاشق تنهایی هستن تجربه واقعی از تنها بودن ندارن. منظورم تنهایی فیزیکی هست. شبیه همین چیزی که شما گفتید. اینکه روژها و‌شبهای متمادی برای سالهای متمادی تنها باشی و‌مسئولیتت با خودت باشه. نمسشه گفت چیز بدیه. چون حتی موقعیتهای سخت و بد هم تجربه هستن و نتیجه شون هست که مشخص میکنه. شخص میتونه قویتر بشه یا دچار صدمه. تنهایی هم دو‌ رو داره.
ادامه
ماری  تی تی  , sebmoz
جمعه 3 اردیبهشت ، 15:46
یه جاهایی شاعر میگه : ز آسیبِ جهان رَستم از توفیق تنهایی
یه جایی میگه : بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود
و همسر دوم کسی شدن : عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
ادامه
هیوا   , special27
مامانم هر سال برای عید سبزه میندازه به اصطلاح. اونم چه سبزه هایی!
اونم نه یکی، نه دوتا، چندتا که یه سهمی برای این خاله و اون خاله و عروس هم در نظر گرفته باشه.
امسال خیلی درگیر بودیم و مامان زمان از دستش رفت و وقتی به صرافت افتاد که دیر شده بود. همسر برادرم گفت: من جایی خوندم این جور وقت ها بهترین گزینه تخم شربتیه. خیلی زود تند سریع در کمترین زمان ممکن،، البته در مقایسه با سایر گزینه ها،، رشد می کنه و مادر هم چنین نمود که عروس گفته بود. خب البته که زود تند سریع نبود. ولی خب خیلی پُر، قشنگ و متفاوت شد. یه ترکیبی از تخم شربتی و اون لا لوها به اصطلاح " چیا ". چیاها اونقدر دیر رشد کردند که تقریباً ازشون ناامید شده بودیم. امّا وقتی هم رشد کردند خیلی چهارشونه و بلند بالا و البته بسیار خودستا.
بعد دوستم تعریف می کرد که آقای فلانی قبل عیدی کلی سبزه و ماهی و ایضاً مار برده پشت صحن فروخته و درآمد قابل توجهی هم داشته اونقدر که باقی کار ساخت و ساز ویلای شمال رو که راکد مانده بوده شروع کرده ○_ •
گفتم مامان سال بعد سبزه بندازه. از حمید خان هم ماهی گلی بخرم. ببرم همون پشت صحن بفروشم وقتی اینقدر درآمد داره.
مینو می گفت منم آش رشته می پزم میارم ولی هر کی نیاد.‌ گفتم باشه هر کی نیاد. حالا برادرم از الان غصه ش شده که چطوری من رو منصرف کنه:دی میگم حالا صبر کن ببینیم تا اون موقع من اصلاً در قید حیات هستم که به خانواده ی عبدالرحمن اگر کشیده باشم چند دهه ی دیگه هم هستم.
خلاصه پولاتون رو جمع کنید برای سال بعد که از هم اکنون به قول سیمین نیازمند یاری سبزتان هستیم.حالا یاری زردِ قناری هم بود که چه بهتر.
ادامه
کامنت بنویسید...
رعنا امیری , harmes_11
یکشنبه 29 فروردین ، 17:48
نگو هیوام کمال دوستانم باعث شده و انرژی دادنهاشون ^_* ❤✋باشه میفرستم برا هر دوتا تون
ادامه
هیوا   , special27
یکشنبه 29 فروردین ، 17:07
صغری جان: قدمت روی چشم بفرمایید
----------
بهار جان: چه ایده ی خوبی
به لیست افزوده شد
مرسی
مرسی
--------
شایان: شیطنت نکن
به یاد شیخ ساسان ؛)
---------
رعنا جانم: شما هِدِ بازارچه ای اصلاً با این همه هنر
حتماً بفرست عکسش رو. لطفاً.
ممنون بابت مشورت ها دادن های همیشه خوبت
به سیمینکم هم نشون بده عکسش رِ
----------
برفین جان: خوب شما هستی و حضور مهربانت
ممنونم
شما ماشاءالله کلی هنر داری
شکلک غبطه خوردن ؛)
ادامه
هیوا   , special27
دیشب مهمان داشتیم و قاعدتاً بعدِ رفتن شون باید تَلی از ظرف های به جا مانده رو می شستم. سریال مورد علاقه م شروع شده بود پس اعلام کردم من تا یک ساعت آینده هیچ کاری انجام نمیدم.
برادرم، رضا، بخش اعظم شون رو شست. اون میون هرازگاهی مثل پیام بازرگانی می گفتم رضا ؟ نمی خواد. زحمت نکش. میام میگذارم داخل ماشین و دروغ می گفتم چون آخرین باری که قرص ماشین ظرفشویی خریدم قیمت هر یه دونه قرص درست دو برابر و نیمِ یه مایع ظرف شویی بزرگ بود و دیدم اصلاً به صرفه نیست.
مثل آخرین باری که رفتم ادکلن مورد علاقه م رو بخرم و دیدم سه برابر شده. دلم نیامد یعنی هرچی حساب کردم دیدم با بودجه ی من نمی خونه. تا اینکه مسعود همون رو بهم عیدی داد. خب اینم از برکات جمهوری اسلامی دیگه. داره کم کم کوچکترین خواسته هامون هم تبدیل به رویایی دور و دست نیافتنی میشه! حرامی ها !
بعد از اون تا ساعتی ظرف های شسته شده رو خشک و جا به جا کردم تا جایی که حس کردم دیگه رمقی باقی نمانده. صبح باز با صحنه ی همیشگی مواجه شدم. آشپزخونه ای که انگار توش بمب منفجر شده . کلی ظرف نشسته داخل سینک و ظرف های در انتظار جابه جایی روی میز و کانتر! دیدن یک آشپزخونه ی تمیز و مرتب که هر چیزی سرجای خودشه و یه سینک خشک و براق و درخشنده هم برای من شده یه آرزو که گمونم اینم به گور ببرم. این دیگه ربطی به جمهوری اسلامی نداره امّا باز هم حرامی ها!
یه پادگان/ مرکز آموزش نظامی درست ابتدای کوچه ی ما هست -- دقت کردید همیشه همه چیز سَر کوچه است. مثلاً بچه بپر سر کوچه دوتا نون بخر ... امّا خب واقعاً این مرکز آموزشی درست انتهای خیابان اصلی و ابتدای کوچه ی ما ست -- البته بیشتر شهید پروره. اتوبوس اتوبوس جوان میارند حتی از کشورهای همسایه. شستشوی مغزی میدند. می فرستند این سو و آن سو و جسد تحویل خانواده هاشون میدند. البته شاید شایسته تر بود می گفتم پیکر/ پیکرِ بی جان. امّا خشمی درونم هست که اجازه نمیده بگم.‌
من همیشه از دیرباز فکر می کردم یه سرباز تُپلِ تنبل توی آشپزخونه ی این مرکز کار می کنه که ظرف نشسته هاشون رو میاره قایمکی میگذاره میون ظرف های ما و اِلا یه خانواده ی کم‌ جمعیت چرا باید هر بار قدِ یه ارتش ظرف داشته باشه؟!

خلاصه با صحنه ی همیشگی مواجه شدم و گفتم من تا اطلاع ثانوی به هیچی دست نمیزنم. می خوام برم لَم بدم توی آفتاب و اصلاً هم برام مهم نیست که مثلاً ناغافل شوهر خاله م از راه برسه و با چنین صحنه ای مواجه بشه. شوهر خاله م علی رغم همه ی صفات مثبتی که داره یک جاهایی خیلی عمو مَردکه. توی خانه ای بزرگ شده که جمعیت غالب زنان بودند اون هم از نوع وسواسی‌. وسواسیِ سختگیر. که یک خانمِ مقبول/کدبانو/زنِ زندگی " همیشه " باید یک کاری برای انجام دادن داشته باشه. بشوره. بسابه. بپزه.بذاره. برداره. بِبَره. بیاره. خلاصه که دائم مشغول باشه حتّی اگر کاری برای انجام دادن نداشته باشه اون دستمال گردگیری نباید از دستش بیفته! اینجور خانم ها عموماً یک اخلاق های خاله زنانه ای هم دارند و خودشون رو معیار و میزان پاکیزگی و زنانگی و کلاً زندگی می دونند! امّا من قرار نیست تمام روز و عمر و جانم رو توی آشپزخانه صرف کنم. حالا هرکی هرچی می خواد بگه.
دراز کشیدم توی آغوش آفتابِ پهن شده وسط اتاق و به تصمیمی که درست چند روز قبل پایان سال کهنه گرفتم فکر کردم که در نهایت تنها کسی که با من و برای من می مونه همین منه. همین منی که هیچ وقت براش زمان ندارم. همه کس و همه کار ارجح اند به او. دائم می دَوم امورات بقیه رو سامان بدم شاید تَهش زمانی برای خودم بمونه و هیچ وقت هم نمی مونه! باید پیش از همه مراقب این " من " باشم.
همون روز داشتم ظرف می شستم. همزمان آشپزی می کردم. بهم ریختگی ها رو مرتب می کردم. باید پاسخ خانم رسول زاده رو می دادم که بسته ی ارسالیش در چه وضعیتیه و آژانس گفته بود که نزدیکه آماده باشم. قهوه م داشت سرد میشد. تمام لذت قهوه به داغ نوشیدنشه و من داشتم این کمترین رو هم مثل همیشه از خودم دریغ می کردم. نشستم روی کاناپه ی رو به تراس و گفتم جهان و تمام اموراتش تعطیله تا من با این " من " قهوه مون رو در کمال آرامش و به دور از هیاهو بنوشیم.
بعدِ مدت ها عطر قهوه رو حس کردم جوری که انگار نشست به جانِ تَک تکِ یاخته هام. طعم دلچسبِ تلخیِ آمیخته به شیرینیش رو و گرمای مطبوعش منی رو که در تمام فصول سال سردمه محکم و طولانی در آغوش گرفت.
اون لحظات هر چند کم و کوتاه امّا از کنار خودم بودن و با خودم بودن لذت بردم.
درسته از اون روز هر یه قدم که رو به جلو برمی دارم دو گام به عقب برمی گردم امّا " این بار " در تصمیمم راسخم و ازش برنمی گردم.
ادامه
کامنت بنویسید...
پریسان بانو , paris_gh
پنجشنبه 9 اردیبهشت ، 15:06
عالی مینویسی هیوا
ادامه
ماری  تی تی  , sebmoz
جمعه 3 اردیبهشت ، 15:29
خواهش میکنم هیوا ، مانا باشی
ادامه
هیوا   , special27
جمعه 3 اردیبهشت ، 15:24
ماری عزیز ؟
زیبا جانِ خوش ذوق
ممنون که خوندی
خوب حضور شما ست .
ادامه
هیوا   , special27
برای سال جدید می خوام تا جایی که می تونم خودم باشم
با نقاب ها و خودسانسوری های کمتر و
باج ندادن
خودی که حتما با قبل توفیر داره
و ممکنه خودخواه تر و نفرت انگیزتر به نظر برسم
می دونید که دوست تون دارم اما
هر کجا احساس کردید برنمی تابید من رو از لیست تون حذف کنید.
ادامه
کامنت بنویسید...
فرهاد رحمتی , farhadrahmati
شنبه 11 اردیبهشت ، 01:02
بر می تابم...
ادامه
هیوا   , special27
یکشنبه 15 فروردین ، 15:12
شایان جان: چشم هات روشن و پرفروغ از نور زندگی
ادامه
شایان ذکر , shayanmortad11
یکشنبه 15 فروردین ، 12:24
چشم
ادامه
هیوا   , special27
4 ماه پیش
پری و ریحان ؟
خیلی دلتنگتونم .
ادامه
کامنت بنویسید...
فرهاد رحمتی , farhadrahmati
شنبه 11 اردیبهشت ، 01:02
من چییییییییی
ادامه
هیوا   , special27
یکشنبه 29 فروردین ، 17:13
آیلین جان: ❤
ادامه
آیلین  , ailin_e
سه شنبه 17 فروردین ، 10:47
ادامه
هیوا   , special27
استوریِ تشکر رفیقی از دیگر رفیق همدل وُ داستانش من رو کشوند به صفحه ی مردی با لبخندی پهن و چشم های درشتِ غمگین. کپشن ها از یک جایی به بعد غالباً عاشقانه بودند برای معشوقی که جوان سهمِ مرگ شده بود. تلاش کردم بی اعتنا عبور کنم امّا نشد! دلنشین بودند اونقدر که من رو تا ساعتی وادار به همراهی و همذات پنداری کردند. و باز مثل همه ی نوبه های پیشین من مردِ روایت های عاشقانه بودم. همون مرد با چشم های درشت غمگین که هیچ لبخند پهنی نمی تونه غم شون رو پنهان کنه. به خودم اومدم و دیدم دونه های ریسه شده ی اشک شقیقه هام رو تَر کردند و همزمان صدایی توی سرم می گفت: همه ی این ها برای اینه که اون زن مُرده و مُرده عزیزه که اگر _ زنده _ می بود به چشم نمی اومد اونم اینچنین. ازش می خوام خفه شه و عیشم رو طیش نکنه. چرا هر بار این کار رو می کنه ؟
نمیشه! خفه نمیشه و من تلاش می کنم تو رو به خاطر بیارم. جعد موهات رو. چشم های عسلیت رو. خطوط چهره ت رو. پا زلفلی های خاصت رو. زبری تَه ریشت رو وقتِ بوسیدن گونه هام. بهت گفته بودم که چقدر عاشقشونم؟ نگفته بودم؟! حکماً فرصت نشده چون من همه چی رو به تو می گفتم. همه چی رو.‌ حالا امّا هیچی یادم نمیاد حتی گرمای آغوشت رو که تنها پناهم بود !
یادم نمیاد و از خودم خجالت نمی کشم! یادم نمیاد و هرچه تلاش می کنم حتّی دلتنگت هم نمیشم! یادم نمیاد و دست از تلاش برمی دارم .
من تو رو یادم رفته و غمگین و پریشان نیستم!
تو چی ؟
تو هم دخترت رو یادت رفته ؟
ادامه
کامنت بنویسید...
هیوا   , special27
دوشنبه 9 فروردین ، 02:04
مامان جان مهستی ؟
من از اون روضه خون هام که دوزار کف دستم نمیذارن که دائم هم ملامتم می کنند. اقبال مون مثل برخی نشکفته که ! :دی
ادامه
مهستی  آشنا , honeybunch
دوشنبه 9 فروردین ، 01:09
هیوا
فکر میکنم اگه من و تو روضه میخوندم حالا یه ویلا تو الهیه داشتیما
حال روز خودم خوب بود تو هم شبمو ترتیبشو دادی
زیا بود - همدردی داشت دل
ادامه
هیوا   , special27
یکشنبه 8 فروردین ، 23:47
رعنا جانم ♡
قربان مهربانی و لطف و صفایت
-------
سیمینک قشنگم:
ادامه
هیوا   , special27
دیشب راما قویدل مهمان برنامه ی کتاب باز بود. تمام مدتی که حرف میزد حسِ خوب و به شدّت کمیاب آرامش آرام آرام توی جان من می نشست. حسِ خوردن هویج ریز رنده شده ی روی سالاد رو داشتم با چاشنی آبلیمو. یه ترکیب جادوییِ ترش و شیرین با اون بافت نرمِ هویج که لختی تو رو از این دنیا و تمام شر و شورش جدا می کنه. همون هویجی که اگر با اون سویه ی درشت تر رنده بشه نمی تونه خالق اون طعم خاص باشه.
از خودم می پرسیدم این آرامشی که عمیقاً معلومه درونیه و هیچ تلاش بیهوده ای برای نمایش بیرونیش نداره از کجا میاد و ذهنم هر بار می رفت سمت این دیالوگ از کتاب " پسرک، موش کور، روباه و اسب " که :
پسرک پرسید " چجوری این قدر هماهنگ و بی نقص ان ؟ "
اشاره به قوهای توی دریاچه
اسب گفت: " زیرِ آب یه عالمه پا زدن و تلاش های در هم و بر هم در جریانه. "
ادامه
کامنت بنویسید...
بهار  , spring_lady
پنجشنبه 21 اسفند ، 09:40
خدای من چقدددر دیروز من از دست داده داشتم
جانم به تو که یادم انداختی
ادامه
زیر سایه آقاست ماجده  , saqgha
پنجشنبه 21 اسفند ، 00:33
چه جالب
ممنونم
ادامه
هیوا   , special27
" گل خاستگاری "
من بی تقصیرم صاحب آگهی خودش این شکلی نوشته بود البته که بهش حق میدم توی شرایطی که احیاناً خواستگاری کنسل شده. خب من در شرایط عادی هم یه وقت پِیِ املای صحیح یه کلمه هایی می گردم که گوگل میگه چیه باز اسکل کردی ما رو یعنی اینم نمی دونی؟ خاااااعک !
بعد من میگم هی هی هی تقلب نکن این " خااااعک " رو فقط منصوره جان میگه و بدین نمط حرف رو عوض می کنم که بیش از این سخره نگیره منو.

داشتم توی سایت دیوار پِیِ موردی می چرخیدم که عنوان این آگهی توجهم رو جلب کرد. در ادامه و در توضیح آمده بود. وضعیت: نو. گل طبیعی. دو ساعت پیش خریداری شده. فروش: فوری. قیمت: ۱/۲۰۰/۰۰۰ تومان. یک سوم قیمت گلفروشی.

سرم سوت کشید. مگه قیمت یه سبد گل معمولی چقدره که یک سومش میشه این عدد؟ خب بی اغراق و به معنی واقعی کلمه یه سبد گل ساده بود بی هیچ زینت و آرایش خاصی. هر چی پِیِ یه گل ویژه و منحصر بفرد گشتم چیزی ندیدم. بعد میگن جَوون ها چرا ازدواج نمی کنید؟ تازه این یک سبد گلِ در ابعاد و اشکال معمولی آغاز ماجراست که اگر برای من می آوردند به دلم نمی نشست و ترجیحم این بود که یه کم رنگ توش بود. اقلکن یه شاخه رز قرمزی چیزی.
حالا نمی دونم پدر عروس شرط کرده که اِلا و بِلا طبق نظر علما و فقهای شریف باید دخترم رو یا بنت اصغر صدا بزنی و این داداش کوچیکه ش اکبر م سر جهازیه و با خودتون می برید و شبا بین خودتون می خوابونید مبادا که فرهنگ منحط غرب میون خانواده ها ریشه بدوونه و داماد هم یه جَوون‌ آدمِ کافرِ بی دین و ایمونِ ملحدِ زندیقِ بی اعتنا به آموزه های اسلام ناب محمدی، کفری شده و خون خونش رو خورده و زده زیر بساط خواستگاری و گل رو برداشته رفته و دو ساعت بعد مونده سفیل و سرگردون که چه کنه با این سبد گرون و خواستگاری بی سرانجام که یهو جرقه ی سایت دیوار زده میشه توی اون ذهن مغشوش و پریشون یا نه همه چی به خیر و خوشی پیش رفته و عروس که از قضا دستش توی خرج بوده خواسته حداقل یک سوم پول رو زنده کنه و یه مبلغی هم بذاره روش و یه سرویس پلاستیک معمولی بخره واسه جهازش حالا حتماً که نباید لیمون باشه اینه که به محض رفتن خانواده ی داماد سبد رو گذاشته سایت. خدا کنه مورد دوم صحیح باشه که اگر باشه از هم الان معلومه این زن، زنِ زندگیه.
ادامه
کامنت بنویسید...
پونه  , yasiana
یکشنبه 17 اسفند ، 13:25

این هدیه های روز ولنتاین رو هم یه روز بعد تو‌دیوار میتونی به یک سوم قیمت بخری.
ادامه
هیوا   , special27
شنیدن داستان روابط خصوصی دیگران و این که اون پشت و پَسَله ها چه اتفاقاتی میانشون افتاده/ می افته برام هیّچ جذابیتی نداره. نه علاقه ای به شنیدنش دارم نه مداخله می کنم.
اخبار کلوب رو، ناخواسته شنیده ها و در معرض قرار گرفته هاش و ذهنیات خودم رو به بیرون از اینجا انتقال نمیدم.
برای آدم ها حق خطا و اشتباه قائل میشم. چیزی که تا پیش از این بلد نبودم و عجیب بابتش رنج می کشیدم و غالب اوقات حالم بد و آزرده خاطر و ناامید بودم! از وقتی تلاش کردم یاد بگیرم کمتر متحیر و مکدر میشم و حالم خیلی بهتره.
حقی که هنوز نتونستم برای خودم قائل بشم و از این بابت حالم همچنان بده.

و معنی هیچکدوم از این ها این نیست که وای من چه موجود نایس، مهربان و اخلاق مداری ام. نه اتفاقاً. فقط غالباً یبس و خسته و بی حوصله ام.
به تصویر ذهنی مثبت و محترم آدم ها و آرامشی که در پِیِ اون هست نیاز دارم.

مرسی
ادامه
کامنت بنویسید...
پونه  , yasiana
یکشنبه 17 اسفند ، 09:34
ادامه
هیوا   , special27
یکشنبه 17 اسفند ، 02:19
برفین جان
------
ماجده جان:
-------
رعنا جانم:
--------
بهار جان:
--------
قربان مهربانی و لطف و صفایتان دوستان ♡
ادامه
بهار  , spring_lady
یکشنبه 17 اسفند ، 01:33
خیلی هم ماهی تو . بگو چشم .
ادامه
هیوا   , special27
حوالی ظهر با رعایت فاصله ی فیزیکی -- ترجیح میدم به جای فاصله ی اجتماعی بگم فیزیکی -- ایستاده بودم پشت سر دختر جوانی در نوبت عابر بانک.
توی این فاصله که خانم جوان با طمانینه و بی اعتنا به اطراف کارت عوض می کرد زل زدم به پیاده رو. باریک بود و بلند وُ خلوت.
یکهو دلتنگ پرسه زدن شدم‌ اونم توی خیابان بلند شهدا. دلتنگ شلوغی و ازدحام آدم ها. عطر و بوی در هم آمیخته ی آدم ها و خوراکی ها. تنه زدن. تنه خوردن بعد با یک لبخند و اشاره عذرخواستن و پذیرفتن. دلتنگ سمتِ راست. من معتقدم انرژی های آدم ها توی محیط باقی مونه و سمت راست اون خیابون پُر از داستان ها و دلهره های عاشقانه است که من شنونده و رازدار یک تعدادیشون بودم و چقدر با دلهره های شیرینشون دلهره داشتم .
تازه فهمیدم پرسه زدن از علاقه مندی هام بوده .
ادامه
کامنت بنویسید...
هیوا   , special27
یکشنبه 17 اسفند ، 03:47
خیلی سپاسگزارم جناب آزاد رود
ادامه
هیوا   , special27
یکشنبه 17 اسفند ، 03:46
گمانم تا اندازه ای متوجه شدم
همون پشت شعور مثبت یا منفی کلمات، اشیاء و مکان ها
مثلاً یک جایی/ مکانی ممکنه به لحاظ بصری خیلی زیبا و شکیل و آراسته نباشه امّا برای ما حس آرامش و امنیت رو باعث بشه.
یا مثلاً کلمات زیبا/ مثبت توی لفافه های رنگی و پر زرق و برق که به دل نمی نشینند چون پشت شعور اون کلمات/ صاحب اون کلمات علی رغم ظاهر خوبش مثبت نیست.
ادامه