نرم افزار اندروید کلوب جستجوی مطالب
مسعود پارسا , sharian371

مسعود پارسا

 قوتی لدریگی و نتها ، رغبت  متوم ندیا ، زا ردیچه شقنگه ، شچم شورنت بیماره
مسعود پارسا , sharian371

مسعود پارسا

مطالب
مسعود پارسا , sharian371


کـــره ای گــفــت بـــه بابای خرش

پــــدر از هـــمـــه جــا بـی خبرش

وقـــت آن اســــت بــــرای پســرت

ایـــــن الاغ نـــــــرّه ی کــــره خــرت

مــاده ای خـــوشگـل و زیـبا گیری

تـــو کــه هر روز به صحرا میری

وقـــت آن اســت کـه زن دار شـوم

ورنـــه از بـــی زنـــی بــیمار شوم

.

ادامه مطلب رو از دست ندید…!

پـــدرش گــفــت کــه ای کـره خَرَم

ای عــزیـــز دل بـــابــــا ، پــســرم

تـــو کـــه در چــنــتــه نداری آهی

نـــه طــویـــلــه ، نه جُلی نه کاهی

تـــو کـــه جــز خـوردن مال پدرت

پـــــــدر نـــــــرهّ خـــــر دربــــدرت

هـــیـــچ کـــار دگــری نیست تو را

یک جو از عقل به سر نیست تو را

به چه جرأت تو زمـن زن طـلــبی

بـــاورم نـیــست کـــه ایـنقدر جَلبَی

بـــایـــد اول تـــو بــگـیـری کاری

بــهـــر مــــردم بــبـــری تــو باری

بعـد از آن یک دو تا پالان بخـری

بـهــر آن کُــرّه خـــوشگـــل بـبـری

یک طــویــلـه بکنی رهن و اجار

تــا کــه راضــی شــود از تو آن یار

بـعــد بـایــد بـخری رخت عروس

بـهـر آن مـاده خــر خـوب و ملوس

جُـــلـی از جــنـــس کــتـــان اعلا

روی جُـــل نـقــش و نـگـاری زیـبـا

بــعـــد بـــایـــد بـــکـــنی گلکاری

بــهــر مــاشـیـن عروس یـک گاری

وقــتی ایـــنـهــا بـــشـــود آمــاده

بــعـــد از ایـــن زنـــدگــیـــّت آغـازه

می بــری مـــاده خــرت را حجله

بــا تـــأنــی نَـکــه بـــا ایـــن عـجـله

بــشـنــو ایــن پــنــد زبابای خرت

پــــــدر بـــــا ادب و بــــا هــــنـــرت

تــا کـــه اســبــاب مــهــیــا نشود

موسم عــقــد تــو بــر پا نشود

پــس از امــروز بــرو بر سرکار

تــا نـــهـــنـــد آدمـــیـــان پــشتت بار

ادامه
99
کامنت بنویسید...
فرح محمدی , f4801101
دوشنبه 16 آذر ، 14:39
خیلی جالب بود
ادامه
آرامش  , bibiabibi
پنجشنبه 4 تیر ، 14:31
عجب!!!!!!!
ادامه
فاطمه  , fatemehgoodarzi57
پنجشنبه 14 اسفند ، 12:44
دلیل مجردموندن اینهمه کره خرهمینه!
ادامه
مسعود پارسا , sharian371


کـــره ای گــفــت بـــه بابای خرش

پــــدر از هـــمـــه جــا بـی خبرش

وقـــت آن اســــت بــــرای پســرت

ایـــــن الاغ نـــــــرّه ی کــــره خــرت

مــاده ای خـــوشگـل و زیـبا گیری

تـــو کــه هر روز به صحرا میری

وقـــت آن اســت کـه زن دار شـوم

ورنـــه از بـــی زنـــی بــیمار شوم

.

ادامه مطلب رو از دست ندید…!

پـــدرش گــفــت کــه ای کـره خَرَم

ای عــزیـــز دل بـــابــــا ، پــســرم

تـــو کـــه در چــنــتــه نداری آهی

نـــه طــویـــلــه ، نه جُلی نه کاهی

تـــو کـــه جــز خـوردن مال پدرت

پـــــــدر نـــــــرهّ خـــــر دربــــدرت

هـــیـــچ کـــار دگــری نیست تو را

یک جو از عقل به سر نیست تو را

به چه جرأت تو زمـن زن طـلــبی

بـــاورم نـیــست کـــه ایـنقدر جَلبَی

بـــایـــد اول تـــو بــگـیـری کاری

بــهـــر مــــردم بــبـــری تــو باری

بعـد از آن یک دو تا پالان بخـری

بـهــر آن کُــرّه خـــوشگـــل بـبـری

یک طــویــلـه بکنی رهن و اجار

تــا کــه راضــی شــود از تو آن یار

بـعــد بـایــد بـخری رخت عروس

بـهـر آن مـاده خــر خـوب و ملوس

جُـــلـی از جــنـــس کــتـــان اعلا

روی جُـــل نـقــش و نـگـاری زیـبـا

بــعـــد بـــایـــد بـــکـــنی گلکاری

بــهــر مــاشـیـن عروس یـک گاری

وقــتی ایـــنـهــا بـــشـــود آمــاده

بــعـــد از ایـــن زنـــدگــیـــّت آغـازه

می بــری مـــاده خــرت را حجله

بــا تـــأنــی نَـکــه بـــا ایـــن عـجـله

بــشـنــو ایــن پــنــد زبابای خرت

پــــــدر بـــــا ادب و بــــا هــــنـــرت

تــا کـــه اســبــاب مــهــیــا نشود

موسم عــقــد تــو بــر پا نشود

پــس از امــروز بــرو بر سرکار

تــا نـــهـــنـــد آدمـــیـــان پــشتت بار

ادامه
مسعود پارسا , sharian371
اى خدا متشکرم ...
باز باران برغبار شیشه ها، متشکرم ...
باز هم بیدارى و خمیازه و صبحى دگر، دیدن آینه و نور و صدا، متشکرم ...
باز هم یک سفره و یک چاى داغ و نان گرم، فرصت دیدار تو در این فضا، متشکرم ...
بار دیگر مى توانم بو کنم از پنجره، یاس خیس خانه همسایه را متشکرم!
گرچه در این وقت پر، گهگاه یادت مى کنم، خاطرم جمع است مى بخشى مرا، متشکرم
من که بى تسبیح و بى سجاده ام. ازمن بگیر، این غزل هارا بعنوان دعا، متشکرم
ادامه
کامنت بنویسید...
فاطمه  , fatemehgoodarzi57
چهارشنبه 6 اسفند ، 16:50
واقعا زیبا...
ادامه
مسعود پارسا , sharian371
لایکش کن ببین چه اتفاقی می افته
ادامه
مسعود پارسا , sharian371
مسعود اطلاعات اصلی خود را بروز کرد. 5 سال پیش
نام : آریا

نام خانوادگی : آریان پور

مسعود پارسا , sharian371


11178151210691491474519826148931806179124.jpg
خداوندا دوستانی دارم که روزگار ، فرصت دیدارشان را کمتر نصیبم میگرداند ،

اما تو خود میدانی که یادشان در دلم جاوید است ، دوستانی که رسمشان معرفت ،

کردارشان جلای روی و یادشان صفای دل است ،

پس آنگاه که دست نیاز سوی تو بر می آورند ،

پر کن دستشان را از آنچه که در مرام خدایی توست
ادامه
کامنت بنویسید...
مسعود پارسا , sharian371
به دنبال خدا نگرد ..... خدا در بیابان های خالی از انسان نیست ...... خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست ..... خدا در مسیری که به تنهایی آن را سپری می کنی نیست .... خدا آنجا نیست .... به دنبالش نگرد. خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست. در قلبیست که برای تو می تپد .... خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد ... خدا آنجاست ....... خدا در خانه ای است که تنهایی در آنجا نیست، در جمع عزیزترین هایت است ... خدا در دستی است که به یاری می گیری ... در قلبی است که شاد می کنی، در لبخندی است که به لب می نشانی ......... خدا در دیر و بتکده و مسجد نیست .... لابلای کتاب های کهنه نیست .... این قدر نگرد .... گشتنت زمانیست که هدر می دهی ... زمانی که می تواند بهترین ثانیه ها باشد .... خدا در عطر خوش نان است ، آنجاست که زندگی می کنی و زندگی می بخشی خدا در جشن و سروریست که به پا می کنی ... آنجاست که عهد می بندی و عمل می کنی .... خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دوری از انسانها نگرد ... آنجا نیست .... او جایی است که همه شادند، جایی است که قلب های شکسته ای نمانده ... در نگاه پرافتخار مادریست به فرزندش، و در نگاه عاشقانه زنی به همسرش، و در اندیشه کودکی که می پندارد پدرش قهرمانیست در دنیا .... قویترین است و کاملترین ... همه چیز را می داند. آخر او پدر من است .... خدا را در غم جستجو نکن، در کنج خاک گرفته آنچه که سال ها روایت کرده اند نگرد ... آنجا نیست ... خدا را جای دگر باید جستجو کنی .... جوانمردهایی که با پای پیاده میروند به جستجوی خدا او را نخواهند یافت ... خدا نزدیکتر از آنست که فکر می کنیم در فاصله نفس های من و توست که به هم آمیخته .... در قلبیست که برای تو می تپد .... در میان گرمای دستان ماست که که به هم پیچیده..... خدا اینجاست مهربان من اینجاست
ادامه
کامنت بنویسید...
تاتا رازی , tahar
سه شنبه 2 تیر ، 13:12
لایک
ادامه
مسعود پارسا , sharian371
بیخودی خندیدیم
که بگوییم دلی خوش داریم

بیخودی حرف زدیم
که بگوییم زبان هم داریم

و قفس هامان را
زود زود رنگ زدیم
و نشستیم لب رود
و به آب سنگ زدیم

ما به هر دیواری
آینه بخشیدیم
که تصور بکنیم
یک نفر با ماهست

ما زمان را دیدیم
خسته در ثانیه ها
باز با خود گفتیم
شب زیبایی هست!

بیخودی پرسه زدیم
صبحمان شب بشود
بیخودی حرص زدیم
سهممان کم نشود

ما خدا را با خود
سر دعوا بردیم
و قسم ها خوردیم
ما به هم بد کردیم
ما به هم بد گفتیم

بیخودی داد زدیم
که بگوییم توانا هستیم
بیخودی پرسیدیم
حال همدیگر را
که بگوییم محبت داریم
بیخودی ترسیدیم
از بیان غم خود
و تصور کردیم
که شهامت داریم

ما حقیقت ها را
زیر پا له کردیم
و چقدر حظ بردیم
که زرنگی کردیم

روی هر حادثه ای
حرفی از پول زدیم
از شما می پرسم
ما که را گول زدیم ؟!
ادامه
کامنت بنویسید...
مسعود پارسا , sharian371
دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد، داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سكوت كرد، جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سكوت كرد
به پر و پای فرشته ‌و انسان پیچید، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزیزم، اما یك روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها یك روز دیگر باقی است، بیا و لااقل این یك روز را زندگی كن."
لا به لای هق هقش گفت: "اما با یك روز... با یك روز چه كار می توان كرد؟ ..."
خدا گفت: "آن كس كه لذت یك روز زیستن را تجربه كند، گویی هزار سال زیسته است و آنكه امروزش را در نمی‌یابد هزار سال هم به كارش نمی‌آید"، آنگاه سهم یك روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: "حالا برو و یك روز زندگی كن."
او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می‌درخشید، اما می‌ترسید حركت كند، می‌ترسید راه برود، می‌ترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد، قدری ایستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده‌ای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف كنم.."
آن وقت شروع به دویدن كرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید، چنان به وجد آمد كه دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند ....
او در آن یك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمینی را مالك نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما...
اما در همان یك روز دست بر پوست درختی كشید، روی چمن خوابید، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی كه او را نمی‌شناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان یك روز آشتی كرد و خندید و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او در همان یك روز زندگی كرد.
فردای آن روز فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: "امروز او در گذشت،کسی که هزار سال زیست! "

ادامه
کامنت بنویسید...
تاتا رازی , tahar
سه شنبه 2 تیر ، 13:14
لایک
ادامه
مسعود پارسا , sharian371
فردی مسلمان یک همسایه کافر داشت

هر روز و هر شب با صدای بلند همسایه کافر رو لعن و نفرین می کرد :

خدایا ! جان این همسایه کافر من را بگیر و مرگش را نزدیک کن (طوری که مرد کافر می شنید)

زمان گذشت و آن فرد مسلمان بیمار شد.

دیگر نمی توانست غذا درست کند ولی در کمال تعجب غذایش سر موقع در خانه اش حاضرمی شد.

مسلمان سر نماز می گفت خدایا ممنونم که بنده ات را فراموش نکردی و غذای من را در خانه ام حاضر و ظاهر می کنی و لعنت بر آن کافر خدا نشناس ... !

روزی از روزها که خواست برود غذا را بر دارد، دید این همسایه کافرِ است که غذا برایش می آورد.

از آن شب به بعد، مسلمان سر نماز می گفت :

خدایا ممنونم که این مرتیکه شیطان رو وسیله کردی که برای من غذا بیاورد.

من تازه حکمت تو را فهمیدم که چرا جانش را نگرفتی!!!
ادامه
کامنت بنویسید...
محبوب ح , mahya7958
جمعه 20 آذر ، 17:12
آموزنده بود ,,, درسته , مسلمانی به زبان نیست ,,,
ادامه
دریا 71 , ndarya71
شنبه 8 فروردین ، 22:27
منم میخوام در کفر بمیرم وهرگز مسلمون نباشم اگه مسلمونی با لعن ونفرت عجین شده
ادامه
مسعود پارسا , sharian371
كشتی در توفان شكست و غرق شد.فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره كوچك بی آب و علفی شنا كنند و نجات یابند.

دو نجات یافته دیدند هیچ كاری نمیتوانند بكنند با خود گفتند بهتر است از خدا كمك بخواهیم بنابراین دست به دعا شدند و برای اینكه ببینند دعای كدام بهتر مستجاب میشود هر یك به گوشه ای از جزیره رفتند

نخست از خدا غذا خواستند.فردا مرد اول درختی یافت و میوه ای میوه را خورد ولی مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت

چند روز بعد مرد اول از خدا همسر و همدم خواست.فردای آن روز كشتی دیگری غرق شد.زنی نجات یافت و به مرد رسید در سمت دیگر مرد دوم هیچ كس را نداشت.

مرد اول از خدا خانه و لباس خواست.فردا به صورت معجزه آسا تمام خواسته های او برایش مهیا شد.و مرد دوم هنوز هیچ نداشت. دست آخر مرد اول از خدا كشتی خواست تا او و همسرش را با خود ببرد.

فردا كشتی آمد و كنار او لنگر انداخت.مرد خواست به همراه همسرش از جزیره برود و مرد دوم را همان جا رها كند.پیش خود گفت: مرد دیگر حتما شایستگی نعمت های الهی را ندارد چرا كه درخواست های او براورده نشده پس همینجا بماند بهتر است

زمان حركت كشتی ندایی از آسمان رسید: <<چرا همسفر خود را در جزیره رها میكنی؟؟>>

او پاسخ داد: این نعمت هایی كه دارم همه مال خودم است همه را خود درخواست كرده بودم در خواست های او كه پذیرفته نبود.پس لیاقت این ها را ندارد.

ندا مرد را سرزنش كرد.<<اشتباه میكنی....زمانی كه تنها خواسته او را اجابت كردم این نعمت ها به تو رسید>>

مرد با تعجب پرسید:مگر از شما چه خواست كه باید مدیون او باشم؟؟
ندا پاسخ داد:<<از من خواست كه تمام خواسته های تو را اجابت كنم>>
ادامه
مسعود پارسا , sharian371
غروب

یاد دارم در غروبی سرد سرد

میگذشت از كوچه ما دوره گرد

داد میزد كهنه قالی میخرم

دست دوم،جنس عالی،میخرم

كاسه و ظرف سفالی میخرم

گر نداری ،كوزه خالی میخرم

اشك در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی كشید بغضش شكست

اول ماه هستو نان در سفره نیست

ای خدا شكرت ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت آقا سفره خالی میخرید؟!!
ادامه
کامنت بنویسید...
سعیده بنی , s_tanha200
سه شنبه 28 بهمن ، 19:11
ادامه
مسعود پارسا , sharian371
زندگی همهمه مبهمی از ردشدن خاطره هاست،
هر كجا خندیدیم،
هر كجا خنداندیم،
زندگانی آنجاست
بیخیال همه تلخی ها،
لحظه هایت آرام
ادامه
کامنت بنویسید...