رضا بهشتی  , reza_bz

رضا بهشتی

 علی حقه حق با علیه ...
رضا بهشتی  , reza_bz

رضا بهشتی

مطالب
رضا بهشتی  , reza_bz
رضا 8 سال پیش
چون شکوفایی ترنم ترانه در لحظه های باغ ؛ لحظه هایتان پرشکوفه باد. سال نو مبارک
99
2
    علی نیــرو , aliniroo
    شنبه 20 فروردین ، 08:48
    آقای بهشتی سال نو شما هم مبارک
    امیدوارم سال خوبی را در کنار خانواده پشت سر بگذارید....
    شرمندم که دیر تبریک گفتم
    مرا به بزگرواری خودتان ببخشید
    ادامه
    بهاره دهداری , ba_dehdari
    یکشنبه 29 اسفند ، 04:01
    سال نو شما هم مبارک. لطفا به خانواده هم از طرف من تبریک بگید.
    شاد و سلامت باشید.
    ادامه
    رضا بهشتی  , reza_bz
    رضا 8 سال پیش
    نرم نرمک می رسد اینک بهار ؛ بی خیال
    1
        , fafai
      جمعه 27 اسفند ، 15:08
      ادامه
      رضا بهشتی  , reza_bz
      به احترام این نوشته می شود چندین روز سكوت كرد!!!
      با خود می اندیشم:«ما را به سخت جانی خود، این گمان نبود... 1348 -1388
      1348 

                  بامداد سرد بهمن ماه بدنیا می آیم.. پنج خواهر و یك برادر 14 ساله، در خانه منتظر و به گوش مانده اند و تا خبر تولدم را می شنوند، هلهله می كنند. برادرم قلك كوچكش را می شكند و  همان شبانه پولهایش را بر می دارد و به امامزاده «معطوك» خرمشهر می برد و نذرش را در ضریح می اندازد. خدا به او یك «برادر» داده. در آن روزها «برادری» هنوز قیمت داشت!         

            1357 

            انقلاب است. كوچه ها را می دَوَم. وقتی به خانه می رسم، كسی نیست. همه رفته اند خانه «خدیجه خانم» پای تلویزیون نشسته اند:«هیس! بیا امام رو ببین! امام اومد!» زنها و بچه ها، یكی یكی «صورت امام» را بر صفحه تلویزیون می بوسند. مادرم كه زن سّیده و معتقدی است، دستی بر صفحه تلویزیون می كشد و «قل هوالله» می خواند و مرا فرا می خواند. جلو می روم. دستش را مسح می كشد روی صورتم. در آن روزها «ایمان» هنوزقیمت  داشت!       
            1363 

            بحبوحه جنگ است. مادرم چادر به سر از دور می آید. نگاهش ناامید اما مهربان است. كتابهایم را به او میدهم تا پولش را از دستش بگیرم و بروم برای ناهار، نان بخرم. اما می بینم آن كاغذ، پول نیست! «كوپن» است. كوپن روغن یا قند یا برنج. دارد می رود آن را به «محمودآقای بقال» بفروشد و با پولش، نان و پنیر بخرد! پدرم از یك وانت پیاده می شود، زیرلب به راننده غُر میزند كه كرایه اضافه گرفته. راننده كرایه اش را به پدرم پس می دهد و هر دو می خندند  «همدلی» هنوز قیمت داشت.        پدر 40 تومان به مادر می دهد. مادرم می گوید: «با این كه نمی شود چیزی خرید!» پدرم می گوید:«توكل برخدا! فردا هم خدا كریمه!» در آن روزها «امید» هنوز قیمت داشت.

              

            1365 

            بمباران های دشمن بعثی به شیراز هم رسیده.. پدرم سالهاست «عزادار» شهر دوست داشتنی مان «خرمشهر» است. اینجا و آنجا مردم می گویند باید كاری برای وطن بكنیم. آن روزها «وطن» هنوز قیمت داشت!       یك شب تابستانی سر شام می گویم:«من با حسن میخواهم بریم جبهه!» زبان مادرم بند می آید! «حسن» همكلاسی ام به «شوخی و جدی» به من می گوید تصمیم گرفته «شهید» شود  تا خانواده فقیرش «بیمه» شوند! جایی شنیده ام:«نگویید انقلاب برای من چه كرده؟ بگویید من برای انقلاب چه كرده ام؟» فكر می كنم. اما معنایش را نمی فهمم. من هم می خواهم همراه حسن به جبهه بروم تا وقتی كسی پرسید:«تو برای انقلاب چه كاری كرده ای؟» جوابی داشته باشم! چون هنوز انقلاب برای خانواده فقیر  ما كاری نكرده و نمی توانی این سئوال را بپرسی؛ مگر آنكه به سئوال دومی، جواب داده باشی!
            از طرفی به قول «حسن» در آن شرایط سخت، «یك نان خور» هم كمتر، بهتر! «حسن» را بعد از «شبیخون انبردستی» ستون پنجم در جزیره مجنون هرگز نمی بینم! مفقودالاثر شده و جز پلاكش چیزی از او باقی نمانده است! در برگشت، حجله اش را سر خیابان شان می بینم. می شنوم خانواده اش، پول اهدایی «بنیاد شهید» را قبول نكرده و گفته اند:«حسن جانش را برای اسلام و وطنمان داده، نه برای پول!» هنوز هم وقتی فاتحه می خوانم، یاد«حسن» هستم و به یاد «مرام» خانواده فقیرش. آن روزها «مرام» هنوز قیمت داشت.       1368 

            یك سال بعد از جنگ، «كار» كم است. اما هنوز «امید» هست. پول نیست، اما هنوز «توكل» هست. «خوشبختی» نیست، ولی هنوز «خنده» در خانه ها هست. «پدر» چندماهی است «رفته» و بین ما نیست، ولی «وطن» همچنان هست.ما هرچه توانستیم برای انقلاب كرده ایم، ولی انقلاب هنوز كاری از دستش برنیامده! خانواده هنوز در فقر است.آن روزها هنوز «فقر» زینت مؤمنان است و مسابقه ثروت اندوزی شروع نشده! 

            پدرم در خاك سوخته خرمشهر «جان» داده  و من از اینكه جنازه اش را از شهرش انتقال دادیم و در شیراز دفن كردیم، هنوز احساس گناه می كنم. می گویم خرمشهری كه ما رفتیم و دیدیم، نه گورستان داشت.نه غسالخانه داشت و نه حتی «قبركن»! چاره ای نداشتیم مادرم می گوید اینجا هم جزو خاك وطنشه. «خاك پاك» ایرانه. فرقی نداره! آن روزها هنوز «خاك» قیمت داشت.
            در خرمشهر، آن قدر «بیكاری» هست  كه راننده ماشینی كه كنُترات می كند تا ما و جنازه پدر را به شیراز ببرد، تا خود شیراز سرخوش است كه مسافری گیر آورده و با صدای كم،ترانه های «آغاسی» را زمزمه می كند! بعد به خود می آید و آهی می كشد و زیرلب فاتحه ای می خواند. دست آخر «نصف» پولش را بابت شرمندگی یا همدردی نمی گیرد. آن روزها هنوز «معرفت و همدردی» قیمت داشت!       1371 

            می آیم تهران.روزنامه «سلام» و خبرنگاری می كنم و در اتاقی در طبقه آخرش، شبها می خوابم و روزها می نویسم. اما كم خوابی همیشگی را دارم. هنوز هم می نویسم و هنوز هم كم می خوابم. با خودم می گویم باید كاری بكنیم. هنوز می دانم باید كاری برای «ایران» بكنیم.تا روزی كه ایران برای ما «كاری» بكند! با این حال؛  ایران» هنوز قیمت داشت.   «تكه نانی» داشتیم. «خرده هوشی»، ایمانی، دینی،... و صدای اذان مرحوم مؤذن زاده، همیشه به یادمان می انداخت كه هرچه نباشد، آن بالاها یك «خدایی»هست! خدایی كه خیلی كارها برایمان كرده، بی آنكه پرسیده باشد:«تو برای خدای خود چه كرده ای؟»

      واكنون؛ خردادماه 1388       می نویسم: در دوره انقلاب و جنگ و بعد از آن، از بمباران و گرسنگی وسختی ها عبور كردیم و با «زردی فقر» ساختیم و زنده ماندیم. «امید»داشتیم. می دانستیم روزی ایران «ساخته» خواهد شد. حالا گویا سالهاست مُرده ایم و دیگر زندگی نمی كنیم. فقط زنده ایم. یكی آمده و زده به سیم آخر و می گوید همه آنها كه در این سالها معتمدان ما و رهبران كشور بودند، مشتی «دزد» بوده اند. رهبران كشور می گفتند «مسئولان» دارند ما را به سمت «ارزشها» می برند! و كشور را به «بهشت» تبدیل خواهند كرد! اما حالا یكی آمده و می گوید از همه این سی سال، 27 سالش را ما توسط «منتخبین مردم» و «معتمدین امام و رهبری»، «چاپیده» شده ایم! «چپاول» شده ایم! او مسئولان قبل از خود را به «فساد و دزدی» متهّم می كند و ما را برای «حماقت» انتخاب مشتی دزد و فاسد! سرزنش می كند و رأی می خواهد! در مناظره تلویزیونی، روبروی نخست وزیر سالهای جنگ می نشیند و با تهدید می پرسد:«بگم؟ بگم؟» و عكس همسر او را نشان می دهد تا «پرده از تخلف تحصیلی!» او بردارد! ولی فراموش كرده تا همین چندماه قبل یك «دكتر جعلی» را وزیر كشور كرده بود و تا آخر از او حمایت كرد تا همین انتخابات را آن دكتر فریبكار برگزار كند! او به جز همین «اتهامات كلی» و افشای مافیاهای خیالی، چیزی ندارد كه بگوید.اما ما را «بهت زده» می كند!       به آن 27 سال و ادعای دزدی های میلیاردی و صحت و سقم این افتراها كاری نداریم. اما به چیزهایی فكر می كنم كه اكنون سالهاست مُرده اند. در همین چهارسال، ما چند فقره «تلفات ارزشی» داده باشیم كافی است؟ مایی كه در آغوش بمباران و گرسنگی و فقر، «زندگی» می كردیم. در كنار «نفرت از دشمن» به وطن و خانواده و خدا عشق داشتیم وعاشقی می كردیم. در اوج مشكلات، «گذشت» را می شناختیم و فداكاری می كردیم. در بحبوحه بی نانی، ما دین داشتیم. مسجد و زیارتگاه و امامزاده می رفتیم. نذر می كردیم. اخلاق داشتیم.. برادری داشتیم.. مرام داشتیم. در تمام آن 27 سال ما «دل» داشتیم.. در دل مان، عشق به «ایران» داشتیم.و در ایران مان، یك دنیا اخلاق و «ایمان» داشتیم! و حالا یكی آمده و در پایان چهارسال دولتش، سكوتش را شكسته تا به زعم خودش دوباره افشاگری كند! چون «ترس از شكست» در انتخابات را به طور جدی تری لمس كرده است! حالا او، بعد از چهارسال،دوباره با جذابیت های «افشاگری» آمده و به ما خبر می دهد كه ما ملتی «دزد زده ایم».«چپاول شده ایم». اما نمی گوید بزرگترین چیزهای ما را در دوره «خود او» دزدیده اند! نمی گوید در دوران خود او، «اعتماد» ما را دزدیدند. «ایمان» ما را ربودند. «اخلاق» ما را چاپیدند.. «برادری» را در دل برادرانمان كشتند. «وطن پرستی» را به سُخره گرفتند! غرورملی ما را پایمال كردند! ایثار را در دل ما كشتند! و عاشقی را، غارت كردند! دین و دنیا و آخرتمان را كه از روز ازل «قیّم» بودند! بعد از اینهمه «تلفات» كه داده ایم، با خود می اندیشم:«ما را به سخت جانی خود، این گمان نبود....
      ادامه
      2
      1
      فواد  مشایخی , foadmash
      چهارشنبه 25 اسفند ، 10:52
      فوق العاده بود فوق العاده زیبا .
      ادامه
      رضا بهشتی  , reza_bz
      رضا 8 سال پیش
      شاید آن روز كه سهراب نوشت" تا شقایق هست زندگی باید كرد" خبر از درد دل یاس نداشت!
      رضا بهشتی  , reza_bz
      رضا 8 سال پیش
      از بس به این و اون کانال زدیم دندونمون هم سه کاناله بود!!!
      3
        رضا بهشتی  , reza_bz
        یکشنبه 22 اسفند ، 14:56
        فرکانسش اینه مهیار جان آااااای دندووووونم
        ادامه
        مهیار  , lilimon
        یکشنبه 22 اسفند ، 13:48
        فرکانس جدید چی داری ؟
        ادامه
        رضا بهشتی  , reza_bz
        رضا 8 سال پیش
        دوستان! شرح پریشانی من گوش کنید ؛ دندونم درد می کنه
        1
          فواد  مشایخی , foadmash
          شنبه 21 اسفند ، 10:17
          من هم تازه از دردش خلاص شدم . کاملا درکتون میکنم
          ادامه
          رضا بهشتی  , reza_bz
          رضا 8 سال پیش
          قلم سبز بهار درراه است ؛ حالیا معجزه باران را باور کن
          رضا بهشتی  , reza_bz
          مکاشفات مورچگان
          مورچه اى بر صفحه كاغذى مى رفت. از نقش هاو خط هایى كه بر آن بود، حیرت كرد. آیا این نقش ها را، كاغذ خود آفریده است یا از جایى دیگر است؟ در این اندیشه بود كه ناگاه قلمى بر كاغذ فرود آمد و نقشى دیگر گذاشت. مور دانست كه این خط و خال از قلم است نه از كاغذ . نزد مورچگان دیگر رفت و گفت: مرا حقیقت آشكار شد. گفتند: كدام حقیقت؟ گفت: برمن كشف شد كه كاغذ از خود، نقشى ندارد و هر چه هست از گردش قلم است. ما چون سر به زیر داریم ، فقط صفحه مى بینیم ؛ اگر سر برداریم و به بالا بنگریم ،قلمى روان خواهیم دید كه مى چرخد و نقش و نگار مى آفریند. در میان مورچگان ، یكى خندید. سبب را پرسیدند. گفت: این كشف بزرگ را من نیز كرده بودم؛ لیك پس از عمرى گشت و گذار بر روى صفحات، دانستم كه آن قلم نیز، اسیر دستى است كه او را مى چرخاند و به هر سوى مى گرداند. انصاف بده كه كشف من،عظیم تر و شگفت تر است. همگان اقرار دادند به بزرگى كشف وى. او را بزرگ خود شمردند و سلطان عارفان و رئیس فیلسوفان خواندند! چون ، تاكنون می پنداشتند كه نقش از كاغذ است و اكنون علم یافتند كه آفریدگار نقش ها، نه كاغذ و نه قلم است؛ بلكه آن دو خود اسیر دیگرى اند. این بار، مورى دیگر گریست. موران، سبب گریه اش را پرسیدند. گفت: عمرى بر ما گذشت تا دانستیم نقش را قلم مى زند نه كاغذ. اكنون بر ما معلوم شد كه قلم نیز اسیراست، نه امیر. ندانم كه آیا آن امیرى كه قلم را مى گرداند، به واقع امیراست، یا او نیز اسیر امیر دیگرى است و این اسیران، كى به امیرى مى رسند كه او را امیر نیست؟برگرفتهاز: احیاء العلوم - غزالى
          ادامه
          رضا بهشتی  , reza_bz
          رضا 8 سال پیش
          دلم برای بابام تنگ شده بیست سال گذشت...
          2
          7
          آمنه یوسفی , amenehyusefi
          شنبه 14 اسفند ، 12:11
          به جاش الان پدر خوبی هستید.
          ادامه
          رضا بهشتی  , reza_bz
          شنبه 14 اسفند ، 11:35
          مرسی مهیارجان خیلی با احساس بود
          ادامه
          مهیار  , lilimon
          شنبه 14 اسفند ، 11:01
          پدر، عشق تو مثل لطافت و زیبایی یک روز قشنگ بهاری است.

          پدر، یاد تو مثل بی‌خیالی و راحتی یک روح سبکبال، در گردش یک روز خوش آب و هوای تابستانی است.
          ادامه
          رضا بهشتی  , reza_bz
          رضا 8 سال پیش
          سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌كرد/ بی‌خبر بود كه ما مشترك كیهانیم!...
          1
            علی نیــرو , aliniroo
            سه شنبه 10 اسفند ، 09:26
            ahsant
            ادامه
            رضا بهشتی  , reza_bz
            رضا 8 سال پیش
            برای یه مهندس معمار کوچه بن بست مفهوم ندارد ، یا راهی خواهد یافت یا راهی خواهد ساخت
            رضا بهشتی  , reza_bz
            رضا 8 سال پیش
            یكی می گفت بیچاره مصری ها از ترم دیگه باید دو واحد ریشه های انقلاب پاس كنند:
            1
            3
            مطهره بانو , sayeparvane
            چهارشنبه 4 اسفند ، 09:43
            انقلاب و ریشه های اسلامی آن
            ادامه
            علی نیــرو , aliniroo
            سه شنبه 3 اسفند ، 10:10
            دو واحدهم اخلاق یادتون رفت . . .
            ادامه
            مهیار  , lilimon
            سه شنبه 3 اسفند ، 10:03
            ادامه
            رضا بهشتی  , reza_bz
            رضا 8 سال پیش
            من به آمار زمین مشكوكم
            3
              آمنه یوسفی , amenehyusefi
              سه شنبه 26 بهمن ، 14:21
              من خیلی مشکوکم
              ادامه
              رضا بهشتی  , reza_bz
              سه شنبه 26 بهمن ، 12:20
              به به ، چه شیرینی بخوریم چهارشنبه
              ادامه
              مهران فرزانجو , mehran29f
              سه شنبه 26 بهمن ، 11:13
              من به همه چیز مشکوکم
              ادامه
              رضا بهشتی  , reza_bz
              رضا 8 سال پیش
              چه کسی بود صدا زد رضا! لنگه کفشم کو؟
              رضا بهشتی  , reza_bz
              یــــک تـسـت روانشناسی مهم!
              یک زن در مراسم ختم مادر خود، مردی را می بیند که قبلا او رانمی شناخت.
              او با خود اندیشید که این مرد بسیار جذاب است.
              او با خود گفت او همان مرد رویایی من است.
               
              و در همان جا عاشق او می شود.
              اما هیچگاه از او تقاضای شماره نمی کند و دیگر آن مرد را نمی بیند.
              چند روز بعد او خواهر خود را می کشد.
               
              به نظر شما انگیزه ی او از قتل خواهر خود چه بوده است ؟
               
               
              این تست در سال 2005 پس از 2 سال تحقیق در امریکا انجام شده است
               
               
              اداره کل فدرال امنیت امریکا از تمامی نفراتی که در این تست شرکت کرده بودند (نفرات به صورت رندوم از میان افراد جامعه برای این تست انتخاب شده اند) درخواست کرده است تا با نفراتی که جواب سوال را به صورت صحیح داده اند مراوده نداشته و تمامی نفراتی که جواب صحیح داده اند موظفند هفته ای یک بار در محل های از پیش تعیین شده که از سوی پلیس معرفی شده است خود را به ماموران معرفی نمایند.همچنین با تعبیه تجهیزات الکترونیکی پیشرفته کلیه حرکات این افراد در محدوده ای از پیش تعیین شده این افراد که از سوی پلیس معین شده است (شعاع 50کیلومتری از محل سکونت) کاملا تحت کنترل می باشد و افراد برای خارج شدن از این محدوده باید از پلیس با ذکر هدف از رفتن به محلی که بیش از 50 کیلومتر با محل زندگی آنها فاصله دارد هماهنگ نمایند
              همچنین پاسخ دهندگان صحیح از زمان انجام تست تحت معاینات شدید روانشناسی هر ماهه شده اند و از مسافرت این افراد به برخی از مناطق کشور آمریکا جلوگیری می شود
              چرا؟
              اداره امنیت آمریکا این تست را برای جانیان و قاتلان سریالی این کشور نیز انجام داد نتیجه این که 100 درصد افراد جانی و قاتلان سریالی به این تست پاسخ صحیح داده اند بنابراین در علم روانشناسی مبحثی به نام psychopath در خصوص این افراد به بحث گذاشته شد نتیجه اینکه تمام نفراتی که پاسخ صحیح داده اند به طور بالقوه امکان تبدیل شدن به جانی و آدم کش سریالی را دارا هستند. بنابراین فصل مشترک این افراد با قاتلان سریالی همان انگیزه قتل و لذت بردن از خونریزی و ادم کشی می باشد.
              پاسخ سوال:
              .
              .
              .
              .
              .
              .
              .
              .
              .
              .
              .
              .
              .
              .
               آن زن امید داشت که در مراسم ختم خواهرش شاید آن مرد را دوباره ببنید .
              ادامه