نرم افزار اندروید کلوب
پوریا   , pooria1978

پوریا

 به ما که خسته ایم بگو خونه ی باهار کدوم وره...
پوریا   , pooria1978

پوریا

مطالب
پوریا   , pooria1978
بسیار پیش از آنکه در آیینه گم شوم
با "حافظ" آشنا شده‌ام
در باغکوچه‌ی غزلش پرسه می‌زدم
امروز سال‌هاست که با اویم
دست مرا گرفت ، بر خم راهی اشاره کرد
آنگاه در شیار بیتی گفت:
-بی آشنا مرو
امروز از عمق آینه فریاد می‌کشد:
-با آشنا مرو!

‫#‏نصرت_رحمانی‬
ادامه
99
پوریا   , pooria1978
یَلِه
بر نازُکای چمن
رها شده باشی

پا در خُنکای شوخِ چشمه‌یی،
و زنجره
زنجیره‌ی بلورینِ صدایش را ببافد.

در تجرّدِ شب
واپسین وحشتِ جانت
ناآگاهی از سرنوشتِ ستاره باشد
غمِ سنگینت
تلخی ساقه‌ی علفی که به دندان می‌فشری.

همچون حبابی ناپایدار
تصویرِ کاملِ گنبدِ آسمان باشی
و رویینه
به جادویی که اسفندیار.
مسیرِ سوزانِ شهابی
خطِّ رحیل به چشمت زند،
و در ایمن‌تر کُنجِ گمانت
به خیالِ سستِ یکی تلنگر
آبگینه‌ی عمرت
خاموش
درهم شکند.

شاملو
ادامه
پوریا   , pooria1978
ای بس ستم که بر سر ما رفت و کس نگفت
آن پیک ره شناس حکایت گزار کو

چنگی به دل نمی زند امشب سرود ما
آن خوش ترانه چنگی شب زنده دار کو...

سایه
ادامه
پوریا   , pooria1978
ما فریاد میزدیم: « چراغ! چراغ! »
و ایشان درنمی یافتند.
.
سیاهیِ چشمِ شان
سپیدیِ کدری بود اسفنج وار
شکافته
لایه بر لایه بر
شباهت برده از جسمیّت مغزشان.
.
گناهی شان نبود:
از جَنمی دیگر بودند.

شاملو
ادامه
پوریا   , pooria1978
گل زرد و گل زرد و گل زرد
بیا با هم بنالیم از سر درد
عنان تا در کف نامردمان است
ستم با مرد خواهد کرد نامرد...

سایه
ادامه
پوریا   , pooria1978
بُهتان مگوی
که آفتاب را با ظلمت نبردی در میان است.

آفتاب از حضورِ ظلمت دلتنگ نیست
با ظلمت در جنگ نیست.
ظلمت را به نبرد آهنگ نیست،
چندان که آفتاب تیغ برکشد
او را مجالِ درنگ نیست.

همین بس که یاری‌اش مدهی
سواری‌اش مدهی.

شاملو
ادامه
پوریا   , pooria1978
افسانه ها
میدان عشاق بزرگند
ما
عاشقان کوچک بی داستانیم!

"حسین منزوی"
ادامه
پوریا   , pooria1978
تا نیاراید گیسوی کبودش را
به شقایق ها,
صبح فرخنده
در آیینه نخواهد خندید!

سایه
ادامه
پوریا   , pooria1978
بنگر چگونه دست تکان می‌دهم
گویی مرا برای وداع آفریده‌اند

‫#‏نصرت_رحمانی‬
ادامه
پوریا   , pooria1978
ما را می‌گردند
می‌گویند همراه خود چه دارید؟
ما فقط
رویاهای‌مان را با خود آورده‌ایم.
پنهان نمی‌كنیم
چمدان‌های ما سنگین است
اما فقط
رویاهای‌مان را با خود آورده‌ایم .

سید علی صالحی
ادامه
پوریا   , pooria1978
رقصید
پر زد ، رمید
از لب انگشت او پرید
[ سکه ]
گفتم: خط

پروانه‌ی مسین
پرواز کرد
چرخید ، چرخید
پر پر زنان چکید کف جوی پُر لجن.

تابید ، سوخت فضا را نگاه‌ها
بر هم رسید
در هم خزید
در سینه عشق‌های سوخنه فریاد می‌کشید:
ـ ای یأس ، ای امید !

آسیمه سر به سوی " سکه " تاختیم
از مرز هست و نیست
تا جوی پر لجن
با هم شتافتیم
آنگه نگاه را به تن سکه بافتیم.

پروانه‌ی مسین
آیینه وار! بر پا نشسته بود در پهنه‌ی لجن!
وهر دو روی آن
خط بود
خطی بسوی پوچ ، خطی به مرز هیچ

اندوه لرد بست
در قلبواره اش
و خنده را شیار لبانش مکید و گفت:
ـ پس ... نقش شیر ؟
رویید اشک
خاموش گشت، خاموش

گفتم :
ـ کنام شیر لجن زار نیست ، نیست!
خط است و خال
گذرگاه کرم‌ها
اینجا نه کشتگاه عشق و غرور است
میعادگاه زشتی و پستی ست.

از هم گریختیم
بر خط سرنوشت
خونابه ریختیم

‫#‏نصرت_رحمانی‬
ادامه
کامنت بنویسید...
پوریا   , pooria1978
یکشنبه 27 دی ، 02:41
گوارا
ادامه
محسن  , mohsenlak
جمعه 25 دی ، 05:47
عالییییی.. ممنون عمو پوریا ..
ادامه
پوریا   , pooria1978
گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرم ام اگر فانوسِ عمرم را به رسوائی نیاویزم
بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچه یِ بُن بست.

گر بدین سان زیست باید پاک
من چه ناپاک ام اگر ننشانم از ایمانِ خود چون کوه
یادگاری جاودانه، بر ترازِ بی بقایِ خاک.

احمد شاملو
ادامه
پوریا   , pooria1978
نمی‌خواستم نامِ چنگیز را بدانم
نمی‌خواستم نامِ نادر را بدانم
نامِ شاهان را
محمدِ خواجه و تیمورِ لنگ،

نامِ خِفَت‌دهندگان را نمی‌خواستم و
خِفَت‌چشندگان را.

می‌خواستم نامِ تو را بدانم.

و تنها نامی را که می‌خواستم
ندانستم.

احمد شاملو
ادامه
کامنت بنویسید...
پوریا   , pooria1978
یکشنبه 25 شهریور ، 02:23
عالی
ادامه
  , shooka251
یکشنبه 25 شهریور ، 02:18

امروز همه ی نیاز من این است
که تو را به " نام " بخوانم
و مشتاق حرف حرفِ نام تو باشم
مثل کودکی که مشتاق تکه ای حلواست ..
مدت هاست نامت
بر روی نامه هایم نیست
و از گرمی آن گرم نمی شوم ...
اما امروز در محاصره پنجره های " پاییز "
می خواهم تو را به نام بخوانم
آتش کوچکی روشن کنم ،
چیزی بپوشم
و تو را ای پیراهن بافته از گل پرتقال
و شکوفه های شب بو ،
صدا کنم ...
#نزار_قبانی
ادامه
پوریا   , pooria1978
زن جوان، غزلی با ردیف " آمد " بود

که بر صحیفه ی تقدیر من مسود بود

زنی که مثل غزلهای عاشقانه ی من

به حسن مطلع و حسن طلب زبانزد بود

مرا زقید زمان و مکان رها می کرد

اگرچه خود به زمان و مکان مقید بود

به جلوه وجذبه درضیافت غزلم

میان آمده و رفتگان سرآمد بود

زنی که آمدنش مثل " آ " ی آمدنش

رهایی نفس از حبس های ممتد بود

به جمله دل من مسندالیه " آن زن "

..و "است" رابطه و"با شکوه"مسند بود

زن جوان نه همین فرصت جوانی من

که از جوانی من رخصت مجدد بود

میان جامه ی عریانی از تکلف خود

خلوص منتزع و خلسه ی مجرد بود

دو چشم داشت - دو سبز آبی بلاتکلیف

که بر دوراهی دریا، چمن مردد بود

به خنده گفت :ولی هیچ، خوب مطلق نیست

زنی که آمدنش خوب و رفتنش بد بود

حسین منزوی
ادامه
پوریا   , pooria1978
روزگار همیشه بر یک قرار نمی ماند.

روز و شب دارد.روشنی دارد،تاریکی دارد.کم دارد،بیش دارد.

دیگر چیزی از زمستان باقی نمانده تمام می شود بهار می آید...

جای خالی سلوچ - محمود دولت آبادی
ادامه
کامنت بنویسید...
پوریا   , pooria1978
جمعه 2 بهمن ، 12:18
سپاس
ادامه