نرم افزار اندروید کلوب
پوریا   , pooria1978

پوریا

 به ما که خسته ایم بگو خونه ی باهار کدوم وره...
پوریا   , pooria1978

پوریا

مطالب
پوریا   , pooria1978
پوریا 10 سال پیش
آیینه ای برابر آینه ات می گذارم تا با تو ابدیتی بسازم...
99
پوریا   , pooria1978
بهار غم انگیز
       تقویم می گردد و سال، نو می شود. من که در آغاز این بهار در این دنیای همه چیزش مجازی نخواهم بود باید از امروز؛ در آخرین دست نوشته سال بد؛ به همه دوستانم تبریک بگویم؛ از خاطرات خوب پارین و روزهای خوش پیشین حرف بزنم! سال، بد بود؛ بی هیچ خاطره روشنی و افق پیش رو هم که... دریغ!      اما باید گفت. از چه؟ از آخرین تیر ترکش خالیم: "امید". پس به تنها زبانی که می دانم می گویم.   شعر خوب "هوشنگ ابتهاج(ه.ا.سایه)" به همراه بهترین آرزوها برای دوستان خوبم:       بهار آمد ، گل و نسرین نیاورد
 نسیمی بوی فروردین نیاورد
 پرستو آمد و از گل خبر نیست
 چرا گل با پرستو همسفر نیست ؟
 چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد ؟
 که ایین بهاران رفتش از یاد
 چرامی نالد ابر برق در چشم
 چه می گرید چنین زار از سر خشم ؟
 چرا خون می چکد از شاخه ی گل
 چه پیش آمد ؟ کجا شد بانگ بلبل ؟
چه درد است این ؟ چه درد است این ؟ چه درد است ؟
 که در گلزار ما این فتنه کردست ؟
 چرا در هر نسیمی بوی خون است ؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است ؟
چرا سر برده نرگس در گریبان ؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان ؟
 چرا پروانگان را پر شکسته ست ؟
 چرا هر گوشه گرد غم نشسته ست ؟
 چرا مطرب نمی خواند سرودی ؟
چرا ساقی نمی گوید درودی ؟
 چه آفت راه این هامون گرفته ست ؟
 چه دشت است این که خاکش خون گرفته ست ؟
 چرا خورشید فروردین فروخفت ؟
 بهار آمد گل نوروز نشکفت
 مگر خورشید و گل را کس چه گفته ست ؟
 که این لب بسته و آن رخ نهفته ست ؟
 مگر دارد بهار نورسیده
 دل و جانی چو ما در خون کشیده ؟
مگر گل نو عروس شوی مرده ست
 که روی از سوگ و غم در پرده برده ست ؟
 مگر خورشید را پاس زمین است ؟
 که از خون شهیدان شرمگین است
 بهارا ، تلخ منشین ،خیز و پیش ای
 گره وا کن ز ابرو ،چهره بگشای
 بهارا خیز و زان ابر سبک رو
 بزن آبی به روی سبزه ی نو
 سر و رویی به سرو و یاسمن بخش
 نوایی نو به مرغان چمن بخش
 بر آر از آستین دست گل افشان
 گلی بر دامن این سبزه بنشان
 گریبان چاک شد از ناشکیبان
 برون آور گل از چاک گریبان
 نسیم صبحدم گو نرم برخیز
 گل از خواب زمستانی برانگیز
بهارا بنگر این دشت مشوش
 که می بارد بر آن باران آتش
 بهارا بنگر این خاک بلاخیز
که شد هر خاربن چون دشنه خون ریز
بهارا بنگر این صحرای غمناک
 که هر سو کشته ای افتاده بر خاک
بهارا بنگر این کوه و در و دشت
 که از خون جوانان لاله گون گشت
 بهارا دامن افشان کن ز گلبن
 مزار کشتگان را غرق گل کن
 بهارا از گل و می آتشی ساز
 پلاس درد و غم در آتش انداز
 بهارا شور شیرینم برانگیز
 شرار عشق دیرینم برانگیز
بهارا شور عشقم بیشتر کن
 مرا با عشق او شیر و شکر کن
گهی چون جویبارم نغمه آموز
 گهی چون آذرخشم رخ برافروز
مرا چون رعد و توفان خشمگین کن
 جهان از بانگ خشمم پر طنین کن
 بهارا زنده مانی ، زندگی بخش
 به فروردین ما فرخندگی بخش
هنوز اینجا جوانی دلنشین است
 هنوز اینجا نفس ها آتشین است
 مبین کاین شاخه ی بشکسته خشک است
 چو فردا بنگری ، پر بید مشک است
 مگو کاین سرزمینی شوره زار است
 چو فردا در رسد ، رشک بهار است
 بهارا باش کاین خون گل آلود
 بر آرد سرخ گل چون آتش از دود
 بر آید سرخ گل ، خواهی نخواهی
 وگر خود صد خزان آرد تباهی
بهارا ، شاد بنشین ، شاد بخرام
بده کام گل و بستان ز گل کام
اگر خود عمر باشد ، سر بر آریم
دل و جان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین توفان براییم
دگربارت چو بینم ، شاد بینم
سرت سبز و دلت آباد بینم
 به نوروز دگر ، هنگام دیدار
 به آیین دگر آیی پدیدار



ادامه
    کامنت بنویسید...
    اف س و ن                  , zekyeh
    سه شنبه 17 فروردین ، 19:33
    بهار همیشه یه حال و هوای خاصی داره...

    انگار تو این فصل دست خودمون نیست،هر چه قدر هم بخوایم باز دلمون غمگینه...یه جورایی آدم دلگیر میشه...

    ولی برای همه ی دوستان بهار خوبیو آرزو میكنم.

    ادامه
    م                     جاودان , zaghooleburbur
    جمعه 28 اسفند ، 12:15
    دوست محترم خانم انجل!
    باور کنید گاه نمیشود بهاری اندیشید اما
    همیشه بهاری آرزو کنیم برای همه دوستان.

    سپاسگزارم آقای پوریا.بجا بود.
    ادامه
    ااااااا ن ج ل   , ab500
    سه شنبه 25 اسفند ، 10:28



    متشکرم جناب آقای پوریا
    امـــــــــا چرا غمگین ؛ چرا نغمه ی غم انگیز ...!؟
    دلم گرفت ...
    .
    .
    .
    دوست نازنین
    بـــــهاری بیندیش
    بــــهاری نگاه کن
    که این فصل دلنواز؛ همیشه درون توست ...




    ادامه
    پوریا   , pooria1978
    نوروز در زمستان
    شعری ناب از شاملوی بزرگ که می تواند بهترین هدیه و آرزو برای دوستان خوبم باشد در بهاری اینچنین       سالی
            نوروز
    بی‌چلچله بی‌بنفشه می‌آید،
    بی‌جنبشِ سردِ برگِ نارنج بر آب
    بی گردشِ مُرغانه‌ی رنگین بر آینه.   سالی
            نوروز
    بی‌گندمِ سبز و سفره می‌آید،
    بی‌پیغامِ خموشِ ماهی از تُنگِ بلور
    بی‌رقصِ عفیفِ شعله در مردنگی.   سالی
            نوروز
                  همراهِ به‌درکوبی‌ مردانی
    سنگینی‌ بارِ سال‌هاشان بر دوش:
    تا لاله‌ی سوخته به یاد آرد باز
    نامِ ممنوع‌اش را
    و تاقچه‌ی گناه
                      دیگر بار
    با احساسِ کتاب‌های ممنوع
    تقدیس شود.   در معبرِ قتلِ عام
    شمع‌های خاطره افروخته خواهد شد.
    دروازه‌های بسته
                        به‌ناگاه
                                 فراز خواهد شد
    دستانِ اشتیاق
                       از دریچه‌ها دراز خواهد شد
    لبانِ فراموشی
                       به خنده باز خواهد شد
    و بهار
           در معبری از غریو
    تا شهرِ خسته
                      پیش‌باز خواهد شد.   سالی
            آری
    بی‌گاهان
    نوروز
          چنین
                 آغاز خواهد شد.  
    ادامه
      کامنت بنویسید...
      پوریا   , pooria1978
      پوریا 10 سال پیش
      بر درخت زنده بی برگی چه غم وای بر احوال برگ بی درخت
      کامنت بنویسید...
      بهلول    , boh_lool
      دوشنبه 24 اسفند ، 22:04
      چون درختی اندر اقصای زمستانم
      بی كه پندارد بهاری بود و خواهد بود...
      ادامه
      پوریا   , pooria1978
      پوریا 10 سال پیش
      صبح رحیل از شانه های برفی تو آغاز شد
      پوریا   , pooria1978
      ترانه اندوهبار سه حماسه *احمد شاملو*
              «ــ مرگ را پروای آن نیست
          که به انگیزه‌یی اندیشد.»                  اینو یکی می‌گُف
                     که سرِ پیچِ خیابون وایساده بود.   «ــ زندگی را فرصتی آنقَدَر نیست
          که در آیینه به قدمتِ خویش بنگرد
          یا از لبخنده و اشک
          یکی را سنجیده گُزین کند.»                  اینو یکی می‌گُف
                     که سرِ سه‌راهی وایساده بود.   «ــ عشق را مجالی نیست
          حتا آنقدر که بگوید
          برای چه دوستت می‌دارد.»                  والاّهِه اینم یکی دیگه می‌گُف:
                     سروِ لرزونی که
                                       راست
                     وسطِ چارراهِ هر وَرْ باد
                     وایساده بود.
      ادامه
        کامنت بنویسید...
        م                     جاودان , zaghooleburbur
        شنبه 22 اسفند ، 23:32
        ادامه
        بهلول    , boh_lool
        شنبه 22 اسفند ، 19:01
        ادامه
        پوریا   , pooria1978
        یک قصه روسی
                تزار پدر کوچک ما پیر شده است. خیلی پیر. حالا حتی نمی تواند یک قمری را با دست‌های خودش خفه کند. نشسته بر سریرش که طلایی و منجمد بود. فقط ریش‌هایش بلند شده‌اند و روی زمین کشیده می‌شوند.
        بعد، کسی دیگر حکومت کرد، هیچ‌کس او را نمی‌شناخت. مردم فضول دزدکی به پنجره‌ی کوشک نگاه می‌کردند، اما کریونوسوف پنجره را با اعدام‌ها استتار می‌کرد. پس تنها مرد اعدامی همه چیز را می‌دید.
        سرانجام تزار، پدر کوچک ما برای نیکی‌ها مرد. زنگ‌ها به صدا در آمدند و نواختند. هنوز آن‌ها کالبدش را بیرون نیاورده‌ بودند که تزارمان برسریرش رویید، پایه‌های تخت و پاهای تزار در‌هم آمیختند. دست‌های او و دسته‌های صندلی یکی شدند. محال بود که بتوان او را جدا کرد. پس تزار را با تخت طلایی‌اش دفن کردند.
        چه ننگی!   نوشته زبیگنیف هربرت ترجمه محسن عمادی      
        ادامه
          کامنت بنویسید...
          م                     جاودان , zaghooleburbur
          شنبه 22 اسفند ، 23:34
          ziba o mandegar.
          ادامه
          بهلول    , boh_lool
          شنبه 22 اسفند ، 19:00
          ادامه
          پوریا   , pooria1978
          جخ امروز از مادر نزاده ام... *احمد شاملو*
                  جخ امروز
          از مادر نزاده‌ام
                           نه
          عمرِ جهان بر من گذشته است.   نزدیک‌ترین خاطره‌ام خاطره‌ی قرن‌هاست.
          بارها به خونِمان کشیدند
          به یاد آر،
          و تنها دست‌آوردِ کشتار
          نان‌پاره‌ی بی‌قاتقِ سفره‌ی بی‌برکتِ ما بود.   اعراب فریبم دادند
          بُرجِ موریانه را به دستانِ پُرپینه‌ی خویش بر ایشان در گشودم،
          مرا و همگان را بر نطعِ سیاه نشاندند و
          گردن زدند.   نماز گزاردم و قتلِ عام شدم
                                            که رافضی‌ام دانستند.
          نماز گزاردم و قتلِ عام شدم
                                            که قِرمَطی‌ام دانستند.
          آنگاه قرار نهادند که ما و برادرانِمان یکدیگر را بکشیم و
          این
          کوتاه‌ترین طریقِ وصولِ به بهشت بود!   به یاد آر
          که تنها دست‌آوردِ کشتار
          جُل‌پاره‌ی بی‌قدرِ عورتِ ما بود.   خوش‌بینیِ‌ برادرت تُرکان را آواز داد
          تو را و مرا گردن زدند.
          سفاهتِ من چنگیزیان را آواز داد
          تو را و همگان را گردن زدند.
          یوغِ ورزاو بر گردنِمان نهادند.
          گاوآهن بر ما بستند
          بر گُرده‌مان نشستند
          و گورستانی چندان بی‌مرز شیار کردند
          که بازماندگان را
                             هنوز از چشم
                                             خونابه روان است.   کوچِ غریب را به یاد آر
          از غُربتی به غُربتِ دیگر،
          تا جُستجوی ایمان
                                تنها فضیلتِ ما باشد.   به یاد آر:
          تاریخِ ما بی‌قراری بود
          نه باوری
          نه وطنی.   □   نه،
          جخ امروز
                    از مادر
                            نزاده‌ام.
          ادامه
            کامنت بنویسید...
            بهلول    , boh_lool
            شنبه 22 اسفند ، 18:45
            کوچِ غریب را به یاد آر
            از غُربتی به غُربتِ دیگر،
            تا جُستجوی ایمان
            تنها فضیلتِ ما باشد...!

            مرسی پوریا جان...

            ادامه
            پوریا   , pooria1978
            10 سال پیش
            چون سبوی تشنه... *مهدی اخوان ثالث*
                  از تهی سرشار
            جویبار لحظه ها جاری ست .
            چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب ، واندر آب بیند سنگ
            دوستان و دشمنان را می شناسم من
             زندگی را دوست می دارم
             مرگ را دشمن
             وای ، اما با که باید گفت این ؟ من دوستی دارم
            که به دشمن خواهم از او التجا بردن .
            جویبار لحظه ها جاری ...


            ادامه
              کامنت بنویسید...
              شمیم  , shamim_20
              چهارشنبه 19 اسفند ، 10:08
              جویبار لحظه ها جاری ست .
              ادامه
              بهلول    , boh_lool
              سه شنبه 18 اسفند ، 23:44

              این کار اخوان رو خیلی دوست دارم پوریا جان مرسی
              ادامه
              پوریا   , pooria1978
              آوار رنگ*حسین پناهی*
                      هیچ وقت
              هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
               امشب دلی کشیدم
              شبیه نیمه سیبی
               که به خاطر لرزش دستانم
              در زیر آواری از رنگ ها
               ناپدید ماند
              ادامه
                کامنت بنویسید...
                پرستو ش , sinderela1362
                پنجشنبه 20 اسفند ، 10:52
                امشب دلی کشیدم
                شبیه نیمه سیبی
                ادامه
                مهتاب ح , arezoo5005
                سه شنبه 18 اسفند ، 23:57
                این جایم
                بر تلی از خاکستر
                پا بر تیغ می کشم
                و به فریب هر صدای دور
                دستمال سرخ دلم را تکان میدهم...
                ادامه
                پوریا   , pooria1978
                شعری از یغما گلرویی
                        التماست نمی کنم
                هرگز گمان نکن که این واژه را
                 در وادی آوازهای من خواهی شنید
                 تنها می نویسم بیا
                 بیا و لحظه یی کنار فانوس نفس های من آرام بگیر
                 نگاه کن
                 ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است
                 اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود
                 ساعتی پیش
                این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم
                 حال هم
                 به چراغ همین کوچه ی کوتاه مان قسم
                 بارش قطره یی از ابر بارانی نگاهم کافی ست
                 تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع کنی
                اما
                 تو را به جان نفس های نرم کبوتران هره نشین
                 بیا و امشب را
                 بی واسطه ی سکسکه های گریه کنارم باش
                مگر چه می شود
                یکبار بی پوشش پرده ی باران تماشایت کنم ؟
                 ها ؟
                 چه می شود ؟



                ادامه
                  کامنت بنویسید...
                  ال آی , elayjon
                  یکشنبه 8 فروردین ، 20:24
                  چه می شود ؟
                  ادامه
                  رویا . , roya_royaee2003
                  یکشنبه 16 اسفند ، 11:57
                  بارش قطره یی از ابر بارانی نگاهم کافی ست
                  تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع کنی ...
                  ادامه
                  پوریا   , pooria1978
                  باغ آینه*احمد شاملو*
                        چراغی به دستم چراغی در برابرم.
                  من به جنگِ سیاهی می‌روم.   گهواره‌های خستگی
                                          از کشاکشِ رفت‌وآمدها
                                                                      بازایستاده‌اند،
                  و خورشیدی از اعماق
                  کهکشان‌های خاکستر شده را روشن می‌کند.   □   فریادهای عاصیِ آذرخش ــ
                  هنگامی که تگرگ
                                       در بطنِ بی‌قرارِ ابر
                                                             نطفه می‌بندد.
                  و دردِ خاموش‌وارِ تاک ــ
                  هنگامی که غوره‌ی خُرد
                                               در انتهای شاخسارِ طولانیِ پیچ‌پیچ جوانه می‌زند.
                  فریادِ من همه گریزِ از درد بود
                  چرا که من در وحشت‌انگیزترینِ شب‌ها آفتاب را به دعایی نومیدوار طلب می‌کرده‌ام   □   تو از خورشیدها آمده‌ای از سپیده‌دم‌ها آمده‌ای
                  تو از آینه‌ها و ابریشم‌ها آمده‌ای.   □   در خلئی که نه خدا بود و نه آتش، نگاه و اعتمادِ تو را به دعایی نومیدوار طلب کرده بودم.   جریانی جدی
                  در فاصله‌ی دو مرگ
                  در تهیِ میانِ دو تنهایی ــ
                  [نگاه و اعتمادِ تو بدین‌گونه است!]   □   شادیِ تو بی‌رحم است و بزرگوار
                  نفس‌ات در دست‌های خالیِ من ترانه و سبزی‌ست   من
                  برمی‌خیزم!   چراغی در دست، چراغی در دلم.
                  زنگارِ روحم را صیقل می‌زنم.
                  آینه‌یی برابرِ آینه‌ات می‌گذارم
                  تا با تو
                         ابدیتی بسازم.  
                  ادامه
                    کامنت بنویسید...
                    سکوت   , parastoo_7777
                    یکشنبه 16 اسفند ، 15:29
                    ادامه
                    بهلول    , boh_lool
                    یکشنبه 16 اسفند ، 08:59
                    ادامه
                    پوریا   , pooria1978
                    پوریا 10 سال پیش
                    ز بال سرخ تو خواندم در آن غروب قفس / که آفتاب رها گشتن قناری هاست
                    کامنت بنویسید...
                    بانو     , farinoosh_banoo
                    چهارشنبه 12 اسفند ، 09:22
                    .
                    .
                    .

                    پر می کشم در آسمانی که

                    رهایی را نوید می دهد

                    حتی دم غروب

                    .
                    .
                    .
                    ادامه
                    پوریا   , pooria1978
                    10 سال پیش
                    صدایی که ماند...
                                 باز هم این روزها و باز صدای جادویی فرهاد که می خواند: "...جا هست بیش و کم آزاده را/ که تیغ کشیده ست بر ستم/ والا پیام دار..." آن هم در تلویزیون! و بدون ذکر نام فرهاد خواننده و سیاوش کسرایی شاعرش...     یاد سال ها پیش افتادم. آن روز بد. در اتاق را که باز کردم عمو علی با صدای بهت زده گفت "فرهاد مرد". باورم نمی شد؛ شنیده بودم که ناراحتی کبد دارد و هزینه جراحی و بهبودیش ده میلیون تومان است، اما او که صدایش و خودش سال ها در محاق بود از پس این ناچیز - در برابر هنرش – بر نمی آمد و حالا که دوستان فرنگ نشینش همت کرده و شرایط جراحیش را فراهم کرده بودند... دیگر دیر شده بود ... دیر.     با خود فکر می کردم مگر موسیقی چه کم از سایر هنرها دارد؟ مگر نه این که موزیک متن فیلم "محمد رسول ا..." حد اقل به اندازه خود فیلم تاثیر گذار بود؟ چگونه است که فرهاد برای فقط ده میلیون تومان می میرد و این سال ها صدایش تنها برای یک ترانه مناسبتی مجاز می شود؟ چرا فرهاد مهراد که بی شک از ماندگارترین صداهای موسیقی ایران است برای نداشتن پول خاموش می شود، ولی امروز پرهزینه ترین پروژه سینمایی – در مورد همان والا پیامداری که فرهاد خوانده بود – تامین بودجه می شود و به کارگردانی مجیدی کلید می خورد؟     مگر صدای فرهاد مهراد در طول تاریخ چند بار تکرار می شود؟ که می خواند:   جماعت من دیگه حوصله ندارم به خوب امید و از بد                                  گله ندارم. گرچه با دیگرون فاصله ندارم، کاری به کار این قافله ندارم...        پی نوشت: این مطلب سیاسی نیست؛ انسانی ست. به وجدان تان رجوع کنید.  
                    ادامه
                      کامنت بنویسید...
                      ژیلا ا , jilaalt
                      چهارشنبه 12 اسفند ، 08:50
                      آخر تموم حرفاش اینو می گفت:
                      «به امید باران و صلح!!»
                      صدای فرهاد ماندیست ...




                      ادامه
                      بهلول    , boh_lool
                      سه شنبه 11 اسفند ، 22:37
                      و این قفس برایش تنگ بود که چنین می خواند...

                      سقفی اندازه ی قلب من و تو
                      واسه لمس تپش دلواپسی
                      برای شرم لطیف آینه ها
                      واسه پیچیدن بوی اطلسی
                      زیر این سقف با تو از گل
                      از شب و ستاره می گم
                      از تو و از خواستن تو
                      میگم و دوباره می گم
                      زندگیمو زیر این سقف
                      با تو اندازه می گیرم
                      گم می شم تو معنی تو
                      معنی تازه می گیرم...

                      مرسی پوریا جان...
                      ادامه
                      پوریا   , pooria1978
                      امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
                            از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب
                       شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب
                      پشت ستون سایه ها روی درخت شب
                       می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب
                      می دانم اری نیستی اما نمی دانم
                       بیهوده می گردم بدنبالت ‚ چرا امشب ؟
                      هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما
                       نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب
                      ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف
                       ایکاش می دیدم به چشمانم خطا امشب  
                      هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز
                      حتی ز برگی هم نمی اید صدا امشب
                      امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
                      بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب
                      گشتم تمام کوچه ها را ‚ یک نفس هم نیست
                       شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب
                      طاقت نمی آرم ‚ تو که می دانی از دیشب
                      باید چه رنجی برده باشم ‚ بی تو ‚ تا امشب
                       ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
                       آخر چگونه سرکنم بی ماجرا امشب

                          "محمد علی بهمنی"
                      ادامه
                        کامنت بنویسید...
                        رویا . , roya_royaee2003
                        سه شنبه 11 اسفند ، 14:39
                        ادامه