نرم افزار اندروید کلوب مجله کلوب
سپهر  , msepehr1392

سپهر

 انسان ففط چیزی را دوست دارد که کاملا تصاحب نکرده است.  
سپهر  , msepehr1392

سپهر

مطالب تصاویر 74
سپهر  , msepehr1392
اثر

یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته
رزی ، خانم نسبتا مسن محله ، داشت از کلیسا برمیگشت …
در همین حال نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت :
مامان بزرگ ، تو مراسم امروز ، پدر روحانی براتون چی موعظه کرد ؟!
خانم پیر مدتی فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت :...
عزیزم ، اصلا یک کلمه اش رو هم نمیتونم به یاد بیارم !!!
نوه پوزخند ی زد و بهش گفت :
تو که چیزی یادت نمیاد ، واسه چی هر هفته همش میری کلیسا ؟!!
مادر بزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست .
خم شد سبد نخ و کامواش رو خالی کرد و داد دست نوه و گفت :
عزیزم ممکنه بری اینو از حوض پر آب کنی و برام بیاری ؟!
نوه با تعجب پرسید : تو این سبد ؟ غیر ممکنه
با این همه شکاف و درز داخل سبد آبی توش بمونه !!!
رزی در حالی که تبسم بر لبانش بود اصرار کرد : لطفا این کار رو انجام بده عزیزم
دخترک غرولند کنان و در حالی که مادربزرگش رو تمسخر میکرد
سبد رو برداشت و رفت ، اما چند لحظه بعد ، برگشت و با لحن پیروزمندانه ای گفت :
من میدونستم که امکان پذیر نیست ، ببین حتی یه قطره آب هم ته سبد نمونده !
مادر بزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت و با دقت زیادی وارسیش کرد گفت :
آره ، راست میگی اصلا آبی توش نیست
اما بنظر میرسه سبده تمیزتر شده ، یه نیگاه بنداز …!
ادامه
99
کامنت بنویسید...
سپهر  , msepehr1392
دوشنبه 28 مهر ، 13:56
ممنون مرضیه خانم
ادامه
سپهر  , msepehr1392
چهارشنبه 20 فروردین ، 10:24
ممنون
ادامه
سپهر  , msepehr1392
افسوس تکراری

پیری برای جمعی سخن میراند،
لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.
بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار
خندیدند....
او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.
او لبخندی زد و گفت:
وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،
پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه
میدهید؟
گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید.

ادامه
کامنت بنویسید...
  , yadina
دوشنبه 25 اسفند ، 09:01
عالیه
ادامه
سپهر  , msepehr1392
دوشنبه 18 فروردین ، 17:53
ممنون
ادامه
رز  , manoshabodel
دوشنبه 18 فروردین ، 14:56
آخ که چه زیبا گفت پیری
ادامه
سپهر  , msepehr1392
زنجیر عشق

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود .اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.
اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم....
زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست .
وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید:" من چقدر باید بپردازم؟"
و او به زن چنین گفت: " شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام.
و روزی یکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!"
چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست
بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.
او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید.
وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره ، زن از در بیرون رفته بود ،
درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود.
وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.
در یادداشت چنین نوشته بود:" شما هیچ بدهی به من ندارید.
من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!".

همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست میشه...

ادامه
کامنت بنویسید...
سپهر  , msepehr1392
دوشنبه 18 فروردین ، 17:54
ممنون و تشکر
ادامه
رز  , manoshabodel
دوشنبه 18 فروردین ، 14:57
نذار زنجیر عشق به تو ختم بشه
ادامه
سپهر  , msepehr1392
یکشنبه 17 فروردین ، 15:08
ممنون مهی عزیز
ادامه
سپهر  , msepehr1392
رحمت خدا

پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در...
همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد: ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای. پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت:
من تو را کی گفتم ای یار عزیز / کاین کره بگشای و گندم را بریز / آن گره را چون نیارستی گشود/ این گره بگشوندنت دیگر چه بود
پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است. پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود.

.......تو مبین اندر درختی یا به چاه/ تو مرا بین که منم مفتاح راه ( مولانا).......
ادامه
کامنت بنویسید...
سپهر  , msepehr1392
دوشنبه 18 فروردین ، 17:54
تشکر از لطف و احساس زیبای شما دوست خوبم
ادامه
رز  , manoshabodel
دوشنبه 18 فروردین ، 15:00
ممنون آقای سپهر داستاهایی که انتخاب میکنید هم زیباس هم خیلی آموزنده
ادامه
سپهر  , msepehr1392
7 سال پیش
در برابر هر زن...

در برابر هر زن ضعیفی که خسته از صفت "ضعیف"است
مردی وجود دارد که از"قدرت کاذب"رنج می برد.

در برابر هر زنی که خسته از صفت "حماقت" است
مردی وجود دارد که از پوشیدن نقاب "عقل نمایی" رنج میبرد.


ادامه
کامنت بنویسید...
سپهر  , msepehr1392
چهارشنبه 5 شهریور ، 10:33
ممنون دوستان عزیز
ادامه
ارتام   ارادفر , aria93
چهارشنبه 4 تیر ، 18:08
nice
ادامه
فرهاد عمادی , farhad_kh_sa
یکشنبه 21 اردیبهشت ، 21:08
این یک منفی نگری مطلق نسبت به مرد است . هیچ چیز مطلق نیست جز خداوند که مطلق است
ادامه
سپهر  , msepehr1392
زنـــــــان موجوداتِ عجیبـــــــــی هستنــد
مــقاوم جلـــــــــوه می کننــد
در حالیـــــــــــــــــکه . . .
کوچکــــــــــتریـن مشکل را دوام نمی آورنـد
ســــــاده و زودباور جلــــوه میکـــننـد
هیــــــــچ دروغی را باور نمیکننــد
فـــــــراموش کار جــــلوه میکننــد
در حالیـــــکه هیچ اهانتـــی را فراموش نمیکننـــد
تــا زمانــی که مردی را عاشقــــانه دوست بـدارنــد
اشتباهاتش را میبیننــــد اما فراموش میکننـــد
دروغ هایش را میفهمــــنـد اما باور میکننــــد
زیـــــــــــــــرا که صادقانه عشق میورزنـــد.
ادامه
کامنت بنویسید...
سپهر  , msepehr1392
دوشنبه 18 فروردین ، 17:55
خواهش میکنم لطف دارید
ادامه
رز  , manoshabodel
دوشنبه 18 فروردین ، 15:00
ممنون از تعریفتون
ادامه
سپهر  , msepehr1392
پنجشنبه 14 فروردین ، 10:35
ادامه
سپهر  , msepehr1392
سر زنده ها روح زندگی را در دل مرده ها تزریق میکنند
اینان پزشکان بدون مرزی هستند که مرزهای دوستی
را در هم می نوردند.
دلمردگان با خمیازه شان دیگران را هم به خمیازه
دلمردگی می اندازند.
...........بیاییم فاصله مان را با دلمردگان کنترل کنیم ................


ادامه
کامنت بنویسید...
سپهر  , msepehr1392
پنجشنبه 14 فروردین ، 10:35
تشکر
ادامه
سپهر  , msepehr1392
یکشنبه 3 فروردین ، 14:31
تشکر
ادامه
سپهر  , msepehr1392
تو خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت , گفت
آقا ببخشید, مادر من تو اون آسایشگاه روبرو نگهداری میشه, من روم نمیشه چشم تو چشمش بشم چون زنم مجبورم کرد ببرمش اونجا, این امانتی رو اگه از قول من بهش بدید خیلی لطف کردید.
قبول کردم و کلی هم نصیحتش کردم که مادرته بابا, اونم ابراز پشیمونی کرد و رفتم داخل آسایشگاه, پیر زن رو پیدا کردم, گفتم این امانتی مال شماس, گفت حامد پسرم تویی؟
گفتم نه مادر, دیدم دوباره گفت حامد تویی مادر؟
دلم نیومد این سری بگم نه , گفتم آره, پیرزنه داد زن میدونستم منو تنها نمی ذاری,
شروع کرد با ذوق به صدا کردن پرستار که دیدی پسر من نامهربون نیست؟
پرستاره تا اومد گفت شما پسرشون هستید؟
تا گفتم آره دستمو گرفت, گفت 4 ماه هزینه ی نگهداری مادرتون عقب افتاده , باید تسویه کنید
حالا از من هی غلط کردم واینکه من پسرش نیستم ولی دیگه باور نمی کردن
آخر چک و نوشتم دادم دستش, ولی ته دلم راضی بود که باز این پیر زن و خوشحال کردم , هر چند که پسرش خیلی ... بود.
اومدم از پیرزنه خدافظی کنم تا منو دید گفت دستت درد نکنه , رفتی بیرون به پسرم حامد بگو پرداخت شد , بیا تو مادر!!!

ادامه
کامنت بنویسید...
سپهر  , msepehr1392
سه شنبه 19 فروردین ، 13:27
ممنون خانم رز
ادامه
رز  , manoshabodel
دوشنبه 18 فروردین ، 23:55
آمد ثواب کنه کباب شد
باز پای یه زن در میان بود برای.............
ادامه
سپهر  , msepehr1392
پنجشنبه 14 فروردین ، 10:35
ادامه
سپهر  , msepehr1392


خدا هیچکسی رو اینطوری ضایع نکنه


علی:خانومت و دختر کوچولوت چطورن؟
دانیال: خوبن. اتفاقا معصومه و پارمیدا هم خیلی دوست دارن تو رو ببینن.
علی:آره منم همینطور. آخ که اگه من اون پارمیدای خوشگل و نازتو ببینم، می نشونمش توی بغلم و یه دل سیر ماچش می کنم و حسابی اون چشمای قشنگشو می بوسم.
وای که چه موهای لختی داره پارمیدا.
آدم دوست داره دستشو بکنه لای موهاش. با اینکه فقط
عکسشو دیدما، ولی عاشقش شدم. وای که این پارمیدا
چقدر ناز و خوردنیه! باور کن ببینمش اصن نمی ذارم
از توی بغلم تکون ...
دانیال: ببین ادامه نده. پارمیدا اسم زنمه! اسم دخترم معصومه ست!


ادامه
کامنت بنویسید...
سپهر  , msepehr1392
پنجشنبه 14 فروردین ، 10:35
ادامه
بــــاران  , avazbaran
چهارشنبه 13 فروردین ، 15:07
ادامه
سپهر  , msepehr1392
یکشنبه 3 فروردین ، 16:13
ادامه
سپهر  , msepehr1392
دغدغه دختران ایرانی

ادامه
کامنت بنویسید...
سپهر  , msepehr1392
یکشنبه 3 فروردین ، 14:32
سپاس و تشکر باران خانم
ادامه
سپهر  , msepehr1392
یکشنبه 3 فروردین ، 14:32
تشکر آریو خان
ادامه
سپهر  , msepehr1392
یکشنبه 3 فروردین ، 14:32
ممنون مریم خانم
ادامه
سپهر  , msepehr1392
آرزوی پایان سال دختران کلوب
یکسال گذشت و دوست پیدا نکردیم
شاید سال اینده

ادامه
کامنت بنویسید...
سپهر  , msepehr1392
شنبه 6 اردیبهشت ، 11:11
ممنون سحر خانم
ادامه
  , sahar1938
شنبه 6 اردیبهشت ، 11:09
vaghean ziba bod...
ادامه
سپهر  , msepehr1392
پنجشنبه 14 فروردین ، 10:35
ادامه
سپهر  , msepehr1392

بـه سَلامَتیِ اون دُختَرایی که وَقتی باهات میان بیرون خودِشونَن،
هَمونایی که یه خَروار آرایِش نِمیکُنَن چون خُودِشونُ قَبول دارَن،
همونایی که مُدِلِ ماشینِت یا داشتَن و نَداشتَنِ ماشینِت بَراشون
مُهِم نیست !
چون خُودتُ میخوان نَه هیچ چیزِ دیگه ای،
هَمونایی که کَتونی میپوشَن چون بَراشون اِختِلاف قَدِشون
باهات مُهِم نیست،
هَمونایی که اونقَدر شُعورِشون میرِسه که میس نَندازَن و گِدایی
شارژ نَکُنَن،
هَمونایی که کِلاسِ اَلَکی نِمیذارَن،نَقش نِمیخوان بازی کُنَن،
آره،هَمین دُختَران که حَتی اَگه خِیلیَم کَم باشَن اَما بازَم دُختَرایی
هَستَن که خِیلی اَرزِش دارن.....

ادامه
کامنت بنویسید...
سپهر  , msepehr1392
شنبه 6 اردیبهشت ، 11:29
ممنون سحر خانم
ادامه
  , sahar1938
شنبه 6 اردیبهشت ، 11:11
like.
ادامه
سپهر  , msepehr1392
یکشنبه 3 فروردین ، 14:33
ادامه
سپهر  , msepehr1392
با هم و بی هم

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!
ادامه
کامنت بنویسید...
سپهر  , msepehr1392
دوشنبه 26 اسفند ، 10:11
ادامه
مینا  , fox1352
یکشنبه 25 اسفند ، 15:15
ادامه
سپهر  , msepehr1392
شنبه 24 اسفند ، 11:12
ممنون رویا خانم
ادامه
سپهر  , msepehr1392
7 سال پیش
تله ای برای دوستان من در کلوب:D
البته دوستان خانم:))

ادامه
کامنت بنویسید...
سپهر  , msepehr1392
شنبه 24 اسفند ، 07:44
تله مرگ همینه دیگه طلا خانم
ادامه
سپهر  , msepehr1392
پنجشنبه 22 اسفند ، 14:02
مراقب خودت باش سعیده خانم
راه میری زیر پات، آسمون و اطرافتو بپا
هر وسیله ای میتونه فرتت کنه
ادامه