نرم افزار اندروید کلوب
 سید مجتبی  , hp11

سید مجتبی

 هر کس بر خداوند توکل کند پس خداوند برای کفایت امر او کافیست.
 سید مجتبی  , hp11

سید مجتبی

مطالب
 سید مجتبی  , hp11
من عقابی بودم که نگاه یک مار
سخت آزارم داد
بال بگشودم و سمتش رفتم
از زمینش کندم
به هوا آوردم
آخر عمرش بود که فریب چشمش، سخت جادویم کرد
در نوک یک قله، آشیانش دادم
که همین دل رحمی، چه بروزم آورد
عشق، جادویم کرد
زهر خود بر من ریخت
از نوک قله زمین افتادم
تـازه آمـد یـادم، مـن عقـابـی بـودم...!
ادامه
99
198
 سید مجتبی  , hp11
"جواد اوخلیبه" رفتگر شهرداری بود. موقع حرف زدن تته پته می‌کرد و کلمات را نمی‌توانست درست تلفظ کند. یک مشکل همیشگی هم داشت. آب‌ریزش بزاق دهان. همیشه لب و لوچه‌اش خیس بود. از اولین شب محرم، بچه‌های محل، تمرین زنجیر‌زنی می‌کردند. جوادو هم دنبال قافله‌ی زنجیر‌زنی راه می‌افتاد اما در همان کوچه‌ی اول جا می‌ماند.

من اهل زنجیرزنی نبودم. یعنی ... اهل هیچی نبودم اما شب‌های محرم به تنهاییِ جوادو خیره می‌شدم و دنبالش می‌کردم. حسین را "حتین" تلفظ می‌کرد. یک‌ریز می‌گفت: حتین... حتین... و زنجیر می‌زد.
صحنه‌ای غریب بود. مردی عاجز و جامانده در کوچه‌های تاریک به تنهایی می‌رفت و معلوم نبود کجا می‌رفت.

سال‌ها گذشت و جوادو پیر شد. من هم در ابتدای جوانی بودم. جوادو در خانه‌‌ی برادرش علیباش نجار زندگی می‌کرد و در همسایگی ما بود. ظهر عاشورا صدای دمام محله‌ی شنبدی بلند شد. از خانه بیرون زدم تا دمام زدن موسی سیا را ببینم. موسی سیای محله‌ی شنبدی، دمام‌زن کم‌نظیری بود. زیر پنجره‌ی خانه علیباش نجار، فریاد شیون و زاری شنیدم. ایستادم. در زدم و فهمیدم جوادو فوت کرده.

صدای شیون و دمام قاطی شد. موسی سیا، اشکون می‌زد و زن و بچه‌ها برای جوادو شیون می‌کردند. آن هم دقیقاً در ظهر عاشورا. یک دفعه، گذشته در نظرم تداعی شد. صدای حتین حتین جوادو در کوچه‌های تاریک. بی‌اختیار زیر گریه زدم.

من حالا عمیقاً و با تمام ذرات وجودم به یک چیز ایمان دارم:
【"این‌که هر کس به هر چیزی خالصانه اعتقاد داشته باشد سرنوشتش با همان اعتقاد گره می‌خورد."】

ادامه
1859
321
814
 سید مجتبی  , hp11
آدم ها تاریخ مصرف دار شده اند!
بعد از مدتی تلخ میشوند!
هنگام انتخابشان خوب دقت کن...
انقضای بعضی ها خیلی کم است و نباید سمتشان رفت.
اما امان از آن هایی که تاریخشان تقلبی ست...!
گولشان را نباید خورد که بد مسمومیَتی به دنبال دارد...!
می آیند و حرف میزنند ....حرف میزنند و فقط حرف میزنند!
خب آدم است دیگر
برای حرف ها رویا می سازد...
با حرف ها زندگی میکند
یک دوستت دارم میشنود و هزار بار با خودش تکرار میکند
چرا که باور کرده است
اما پایِ عمل کردن به حرف که میرسد رنگ عوض میکنند... .
بهانه گیری هایشان شروع میشود
سکوت ها
تلخ شدن ها
حالا تو میمانی با آدمی که انگار نمی شناسی اش
با آدمی که از تو فاصله میگیرد
با عشقی که بلاتکلیف شده!
حالَت از این تغییرِ رفتار به هم میخورد
و دیگر توانِ تحمل کردنِ نبودن اش در حالی که هست را نداری... .
قلب ات را میانِ دستانت میگیری
رویاهایت را سَر میبُری
و ترجیح میدهی نباشد
تا اینکه باشد و انگار نیست!
.
رفتنِ کسی که به بودن اش عادت کرده ای سخت است!
سخت که چه عرض کنم....رفتن اش اصلا در مخیله ات نمیگنجد و همیشه با خودت فکر میکردی اگر نباشد میمیرم!
اما خب دیگر نمیتوانی تغییر حالتش را
تحمل کنی
.
او تو را به تَب گرفته است
که به مرگ راضی شده ای!
ادامه
85
16
8
حسام  پناهی , hesam51
چهارشنبه 5 مهر ، 12:39
سپاس از همه دوستان
ادامه
بابک علی زاده , babak_babol
دوشنبه 3 مهر ، 15:09
زیبا گفتی
ادامه
امیر محمدی , mohamadiamir
جمعه 31 شهریور ، 17:10
با شمااااااااام...لطفا پیام هاتون رو بخونید
ادامه
 سید مجتبی  , hp11
56
9
32