چ 123  امید   , h1231

چ 123 امید

 من یاد گرفتم که آدم ها میرن ، حتی اگه هزار بار قول داده باشن که نمیرن!!!
چ 123  امید   , h1231

چ 123 امید

مطالب
چ 123  امید   , h1231
2 ماه پیش
ادامه
99
کامنت بنویسید...
کژال  , 65kazhal
یکشنبه 2 دی ، 20:56
زیباااااا بود
ادامه
الناز  , fatima9599
یکشنبه 11 آذر ، 11:20
لایککک
ادامه
چ 123  امید   , h1231
چه حس غریبی است وقتی پس از روزها...
روزهای زیاد!
لاگین می کنی و...
سالها از ارسال هایت گذشته است
چه حس غریبی است
وقتی تک تک صفحهات دوستان رو چک می کنی و...
هیچ نشانی!
"صفحه ی مورد نظر یافت نشد"!
پیام های دوستان، مطالب شون و... که رنگ مرگ زمان گرفته است...
چه هیاهویی بود در این ایجاز با هم بودن ها...
و...
چه سکوتی
جقدر مرگبار!
ادامه
کامنت بنویسید...
وحید م , vm.vahid
چهارشنبه 23 آبان ، 01:48
سلام
ادامه
سپهر شاد , sepehrshad
یکشنبه 20 آبان ، 01:49
ادامه
حمید  , hamida34
یکشنبه 20 آبان ، 01:20
لاایک
ادامه
چ 123  امید   , h1231
دیگـران را ببخش
حتـی وقتـی متأسـف نیسـتند!
بگذارحق با آنها باشـد
اگـر این چیـزی‌سـت که
بـه آن نیازمـندند
برایشـان مهـر بفرست
و خامـوششان کـن
خـودت را به کـوته فکـری گـره نزن
ادامه
کامنت بنویسید...
امیدرضا آ , omidrezaaa
دوشنبه 26 آذر ، 09:36
چه زیبا
ادامه
جعفر م , sharif63
جمعه 16 آذر ، 21:53
لایک
ادامه
چ 123  امید   , h1231
بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین
کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس
ادامه
کامنت بنویسید...
علیرضا مرادی , 5476621
یکشنبه 16 دی ، 23:29
ادامه
بهزاد کریمی , behzad293
جمعه 23 آذر ، 23:52
پرفکت...
ادامه
  , 0sogand
شنبه 3 آذر ، 00:11
McCc Mr Ali
ادامه
چ 123  امید   , h1231
نصرت الهی برای امام منصور در هنگامه ظهور

*چرا به امام زمان(عج) امام منصور می‌گویند؟

-در بین تمام اهل بیت(ع) دو معصوم بوده‌اند که توسط خداوند منصور به رعب (وحشت) هستند، یکی پیامبر اکرم(ص) و یکی حضرت مهدی(عج)، در مورد پیامبر(ص) قرآن می‌فرماید: در جنگ بدر و جنگ احزاب خداوند وحشت و الرعب را در قلوب کفار جای داد، به وسیله نزول سه هزار ملک در جنگ بدر، در آیه 124 آل عمران و سوره انفال آیه 65،
امام صادق (ع)فرمودند: فرزندم مهدی نیز به وسیله رعب و وحشتی که در دل دشمنانش افکنده می‌شود خداوند او را یاری می‌کنند، منصور یعنی کسی که توسط خداوند یاری شده است.
ادامه
چ 123  امید   , h1231
از دشمنی تا دوستی "یک لبخند"
از جدائی تا پیوند "یک قدم"

از توقف تا پیشرفت "یک حرکت"
از کینه تا بخشش "یک گذشت"

و از نفرت تا علاقه "یک محبت" است..
مواظب این یک ها باشید
ادامه
چ 123  امید   , h1231
گردان سایبری 3 ماه پیش
[https://www.aparat.com/v/20NWu]
اشک های خانم خبرنگار انگلیسی در حرم امام حسین (ع)

ادامه
چ 123  امید   , h1231
کسی که واقعا بخواد بره نمیگه من رفتم خداحافظ.. بدون هیچ حرفی میره! اونی که خداحافظی میکنه دوس داره بشنوه: نرو :)
ادامه
کامنت بنویسید...
آرش احمدی , ma198001
چهارشنبه 14 آذر ، 11:55
لایک
ادامه
بهرام خلیلی , 12987
چهارشنبه 14 آذر ، 10:35
حرف حسابی
ادامه
ستیلا  , sogol.pc70
سه شنبه 21 فروردین ، 00:50
ادامه
چ 123  امید   , h1231
عدالت یعقوب لیث!!!

گویند یعقوب لیث صفاری، پادشاه سلسله صفاریان و نخستین شهریار ایرانی پس از اسلام، شبی هر چه کرد، خوابش نبرد.
غلامان را گفت حکماً به کسی ظلم شده؛ او را بیابید.
پس از کمی جست و جو، غلامان بازگشتند و گفتند سلطان به سلامت باشد؛ دادخواهی نیافتیم.

اما سلطان را دوباره خواب نیامد، پس خود برخاست و با جامه مبدل از قصر بیرون شد.
در پشت قصر صدای ناله ای شنید که: خدایا! یعقوب هم اینک به خوشی در قصر خویش نشسته و در نزدیک قصرش اینچنین ستم می شود.

سلطان گفت: چه میگویی؟ اینک من یعقوبم و از پی تو آمده ام. بگو ماجرا چیست؟
آن مرد گفت : یکی از خواص تو که نامش را نمی دانم، شبها به خانه من می آید و به زور زن مرا مورد آزار و اذیت قرار می دهد.
سلطان گفت : اکنون کجاست؟
مرد گفت: شاید رفته باشد.
شاه گفت : هرگاه آمد، مرا خبر کن و آن مرد را به نگهبان قصر معرفی کرد و گفت هر زمان این مرد مرا خواست، به من برسانیدش حتی اگر در نماز باشم.

شب بعد؛ باز همان شخص به خانه آن مرد بینوا رفت. مرد مظلوم به سرای سلطان شتافت.
یعقوب لیث سیستانی، با شمشیر برهنه به راه افتاد. در نزدیکی خانه دستور داد تا چراغها و آتشدانها را خاموش کنند.
آنگاه داخل رفت و ظالم را با شمشیر کشت.
پس از آن دستور داد تا چراغ افروزند و در صورت کشته نگریست. پس در دم سر به سجده نهاد.

آنگاه صاحب خانه را گفت قدری نان بیاورید که بسیار گرسنه ام.
صاحبخانه گفت: پادشاهی چون تو، چگونه به نان درویشی چون من قناعت توان کردن؟
شاه گفت:هرچه هست بیاور.
مرد پاره ای نان آورد و سبب خاموش و روشن کردن چراغ و سجده و نان خواستن سلطان را پرسید.

سلطان گفت: آن شب که از ماجرا آگاه شدم، با خود اندیشیدم در زمان سلطنت من کسی جرأت این کار را ندارد مگر یکی از فرزندانم.
پس گفتم چراغ را خاموش کن تا محبت پدری، مانع اجرای عدالت نشود.
چراغ که روشن شد دیدم بیگانه است. پس سجده شکر گذاشتم.
اما غذا خواستنم از این رو بود که از آن شب که از چنین ظلمی در سرزمین خود آگاه شدم. با پروردگار خود پیمان بستم لب به آب و غذا نزنم تا داد تو را از آن ستمگر بستانم.
از آن ساعت تا به حال چیزی نخورده ام . . .

گر به دولت برسی، مست نگردی، مردی
گر به ذلت برسی، پست نگردی مردی

اهل عالم همه بازیچه ی دست هوسند
گر تو بازیچه این دست نگردی، مردی.
ادامه
چ 123  امید   , h1231
ﻣﺮﺩﯼ ﺩﺭ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺗﻮﺯﯾﻊ ﮔﻮﺷﺖ ﮐﺎﺭ میکرد. ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﮐﻪ ﺑﻪ تنهایی ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺮﮐﺸﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ،ﺩﺭ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺑﺴﺘﻪ شد ﻭ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺩﺍﺧﻞ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﮔﯿﺮ ﺍﻓﺘﺎﺩ. ﺁﺧﺮ ﻭﻗﺖ ﮐﺎﺭﯼ ﺑﻮﺩ،ﻭ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﮔﯿﺮ ﺍﻓﺘﺎﺩﻧﺶ ﺩﺭ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﻧﺸﺪ. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ 5 ﺳﺎﻋﺖ، ﻣﺮﺩ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻣﺮﮒ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ نگهبان ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺩﺭ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩ. پس از بهبود حالش، ﺍﺯ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﭼﻄﻮﺭﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺳﺮ ﺯد؟ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ﻣﻦ 35 ﺳﺎﻝ ﺍﺳﺖ که ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽﺁﯾﻨﺪ ﻭ ﻣﯽﺭﻭﻧﺪ، ﻭﻟﯽ ﺗﻮ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﻌﺪﻭﺩ ﮐﺎﺭﮔﺮﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﻮﻗﻊ ورود با من ﺳﻼﻡ ﻭ ﺍﺣﻮﺍﻟﭙﺮﺳﯽ ﻣﯽﮐﻨﯽ ﻭ ﻣﻮﻗﻊ ﺧﺮﻭﺝ ﺍﺯ من خداحافظی ﻣﯽﮐﻨﯽ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺧﺎﺭﺝ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ؛ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮔﺮﻫﺎ ﺑﺎ من ﻃﻮﺭﯼ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻧﯿﺴتم. ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻫﻢ ﻣﺎﻧﻨﺪ روزهای ﻗﺒﻞ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺳﻼﻡ ﮐﺮﺩﯼ ﻭﻟﯽ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﯿﺪﻡ؛ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﺎﻓﺘﻦ ﺗﻮ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ سری ﺑﺰﻧﻢ. ﻣﻦ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺍﺣﻮﺍﻟﭙﺮسی ﻫﺮ ﺭﻭﺯﻩ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﻢ چون ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺗﻮ، ﻣﻦ ﻫﻢ ﮐﺴﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻡ...
ﻣﺘﻮﺍضعانه تر و دوستانه تر وجود هم را لمس کنیم
بی تفاوت بودن خصلت زیبایی نیست
ادامه
چ 123  امید   , h1231
دعوا کن ، ولی با کاغذت ، اگر از کسی ناراحتی یک کاغذ بردار و یک مداد هر چه خواستی به او بگویی روی کاغذ بنویس خواستی هم داد بکشی ، تنها سایز کلماتت را بزرگ کن نه صدایت را. آرام که شدی برگرد و کاغذت را نگاه کن. آنوقت خودت قضاوت کن. حالا میتوانی تمام خشم نوشته هایت را با پاک کن عزیزت پاک کنی. دلی را هم نشکانده ای و وجدانت را هم نیازرده ای...
خرجش همان مداد و پاک کن بود، نه بغض و پشیمانی.
گاهی میتوان از کوره خشم ، پخته تر بیرون آمد...!
ادامه
کامنت بنویسید...
علی  , aliesfahan63
سه شنبه 17 مهر ، 11:02
لایك
ادامه
مهتاب ا , eshghenatamam_1388
شنبه 2 دی ، 23:12
+++
ادامه
چ 123  امید   , h1231
پسـری ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷـﺪ ﺗﻨـﺖ ﺭﺍ ﻋـﺮیاﻥ ﻧﻤﯿـﮑﻨﺪ ﺑﺎﻧـﻮ !
ﺑﻠﮑـﻪ ﻟﺒـﺎﺱ ﻋـﺮﻭﺱ ﺑﺮ ﺗﻨـﺖ ﻣـﯿﮑﻨـﺪ ...
ﺑﻔـﻬﻢ ﻋﺸﻖ ﺍﮔـﺮ ﻭﺍﻗﻌـﺎ ﻋﺸﻖ ﺑـﻮﺩ ...
ﻟـﺬﺕ ﺑﻮﺳﻪ ﺑﺮ پیشـانی خیـلی بیشـتر ﺍﺯ ﻟـﺐ ﺩﺍﺩﻥ ﺑـﻮﺩ ...
ﺍﮔـﺮ ﻋﺸﻖ ﻭﺍﻗﻌـﺎ ﺑﺎﺷـﺪ ﻫﻤـﺎﻥ ﺩﺳﺘـﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﮐﻪ مـیگیـرد ...
ﺣﺘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻟﺤـﻈﻪ ﺍﯼ ﺩیـوﺍﻧـﻪ ﺍﺵ مـیکنـد
ﻭ ﺍﺯ ﺑـﺮﻕ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﻣﺴـﺖ میـشود
ﺍﺣﺘﯿـﺎﺝ ﺑﻪ ﻫـﻢ ﺁﻏﻮﺷﯽ ﻭ ﻫﻤـﺨﻮﺍﺑﯽ نیـست ...
ﺍﮔـﺮ ﻋﺸﻘﺖ ﻣـﺮﺩﺍﻧﮕﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷـﺪ ﺍﺯ ﺩﻭﺭﯼ یکـدیگـر ﻫﻢ ﻟـﺬﺕ ﻣـﯿﺒﺮﯾـﺪ
ﭼﻮﻥ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﻫﺴﺘﯽ ﺟﺎﯾﺖ ﺩﺭ ﻣـﯿﺎﻥ ﻗﻠﺒـﺶ ﺛﺎﺑﺖ ﻭ ﺩﺳﺖ ﻧﺨـﻮﺭدﻧﯿـﺴﺖ ...!
ﻻﺯﻡ ﻧﯿـﺴﺖ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻫﻔـﺖ ﻗﻠـﻢ ﺁﺭﺍﯾﺶ ﮐﻨﯽ ...
ﮐﻪ ﻣـﺒﺎﺩﺍ خـوشگلتـر ﺍﺯ ﺗﻮ ﺩﻟـﺶ ﺭﺍ ﺑﺒـﺮﺩ
ﺧﯿـﺎﻟﺖ ﺗﺨـﺖ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗـﻮ ﺑﺎ ﻫﻤـﺎﻥ ﻗﯿـﺎﻓﻪ ...
ﻭ ﺧـﻮﺩ ﻭﺍﻗﻌـﯿﺖ ﺣﺎﮐـﻢ ﺫﻫـﻦ ﺍﻭ ﻫﺴـﺘﯽ ...
ﺍﯾﻦ ﻣﻄﻤـﺌﻦ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍﺑﻄـﻪ ﯾﻌـﻨﯽ ﺑﺎﻟـﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺧـﻮﺩت ...
ﮐﻪ یک ﻣـﺮﺩﯼ در ﺯﻧـﺪﮔﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﺗﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﮑـﯿﻪ ﮔﺎهـت است
ﻭ یقـین ﺩﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺗﻨﻬـﺎ ﺍﻧﺘﺨـﺎﺑﺶ ﺗﻮ ﻫﺴـﺘﯽ
ﻭ ﺑــــــــــــــــــــــــــــــﺲ
.
.
.
.

http://facenama.com/
ادامه
چ 123  امید   , h1231
مثلِ چای با عطرِ دارچین
وسطِ سرمای زمستان،
مثلِ آرامشِ آغوشش در اوجِ تشویش،
مثلِ عطرِ یک آشنا
در غریب ترین نقطه جهان،
مثلِ خنکایِ نفس هایش
رویِ پیشانی داغِ تبدارت،
مثلِ پنج دقیقه خوابِ صبح،
میچسبد به جان....
*****************************
کاش بیوفتی در تن من،
حل شویم.
آرام آرام رنگ مرا، طعم مرا عوض کنی...

ادامه
کامنت بنویسید...
امیر آرامش , amiraramesh
سه شنبه 23 بهمن ، 08:32
+++
ادامه
الناز   , elnaz_roseee
پنجشنبه 18 بهمن ، 01:03
زیباست گلم❤
ادامه
سیّد رضآ  , r1593
جمعه 28 دی ، 18:47
لایک
ادامه
چ 123  امید   , h1231
به نا بلدیهایم باختمت...
بلد نبودم عشق رابا نگاهم به جانت بدوزم.
بلد نبودم باهر غمزه
خروار خروار حس خواستن رادر دلت بیدار کنم.
بلد نبودم
پسره ساده ی عاشقی بودم...
که در تب خواهشت...
سوختم
ادامه
کامنت بنویسید...
  , omidm_j
شنبه 10 آذر ، 00:36
+++
ادامه
مهتاب ا , eshghenatamam_1388
چهارشنبه 9 آبان ، 14:09
درسته علی اقا هر کسی برداشتی داره
ادامه
علی احمدی , ali_m12
چهارشنبه 9 آبان ، 08:34
در راه عشق، باختن هم لذت خودش رو بجا میذاره، اخه ادم به عشققش باخته نه کس دیگه.
ادامه
چ 123  امید   , h1231
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻭﻗﺘﻰ ﮐﺎﺭﻣﻨﺪﺍﻥ ﺑﻪ شرکت ﺭﺳﯿﺪﻧﺪ، ﺍﻃﻼﻋﯿﻪ ﺑﺰﺭﮔﻰ ﺭﺍ روی ﺗﺎﺑﻠﻮﻯ ﺍﻋﻼﻧﺎﺕ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﺭﻭﻯ ﺁﻥ ﻧﻮﺷﺘﻪ شدﻩ ﺑﻮﺩ:
"دﯾﺮﻭﺯ ﻓﺮﺩﻯ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻊ ﭘﯿﺸﺮﻓﺖ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺷﺮﮐﺖ ﺑﻮﺩ ﺩﺭﮔﺬﺷﺖ." از شما دعوت می کنیم راس ساعت ۱۰ در مراسم تشییع شرکت کنید "
ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﺧﺒﺮ ﻣﺮﮒ ﯾﮑﻰ ﺍﺯ ﻫﻤﮑﺎﺭﺍﻧﺸﺎﻥ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪﻧﺪ، از طرف دیگر کنجکاو بودند بدانند ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﻣﺎﻧﻊ ﭘﯿﺸﺮﻓﺖ آﻧﻬﺎ ﺩﺭ ﺷﺮﮐﺖ بوده است.
در ساعت مقررﮐﺎﺭﻣﻨﺪﺍﻥ که به صف ایستاده بودند ﯾﮑﻰﯾﮑﻰ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺗﺎﺑﻮﺕ ﻣﻰﺭﻓﺘﻨﺪ اما ﻭﻗﺘﻰ ﺑﻪ ﺩاخل ﺗﺎﺑﻮﺕ ﻧﮕﺎﻩ میﮐﺮﺩﻧﺪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ در جا ﺧﺸﮑﺸﺎﻥ ﻣﻰﺯﺩ.
ﺁﯾﻨﻪﺍﻯ ﺩﺭﻭﻥ ﺗﺎﺑﻮﺕ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﺮ ﮐﺲ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻥ تاﺑﻮﺕ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻰﮐﺮﺩ، ﺗﺼﻮﯾﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍدر آن ﻣﻰﺩﯾﺪ. ﻧﻮﺷﺘﻪﺍﻯ ﻧﯿﺰ ﺑﺪﯾﻦ ﻣﻀﻤﻮﻥ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺁﯾﻨﻪ ﺑﻮﺩ:
"ﺗﻨﻬﺎ یک ﻧﻔﺮ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻣﻰﺗﻮﺍﻧﺪ ﻣﺎﻧﻊ ﺭﺷﺪ ﺷﻤﺎ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺍﻭ ﻫﻢ ﺧﻮﺩ ﺷﻤﺎﯾﯿﺪ. ﺷﻤﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﮐﺴﯽ ﻫﺴﺘﯿﺪ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﺪ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺗﺼﻮﺭﺍﺕ ﻭ ﻣﻮﻓﻘﯿتهاﯾﺘﺎﻥ ﺍﺛﺮ ﮔﺬﺍﺭ ﺑﺎﺷﯿﺪ. ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺷﻤﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺋﯿﺴﺘﺎﻥ، ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺘﺎﻥ، وﺍﻟﺪﯾﻨﺘﺎﻥ، ﺷﺮﯾﮏ زﻧﺪﮔﯿﺘﺎﻥ، ﺗﻐﯿﯿﺮ ﮐﻨﺪ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ؛ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺷﻤﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﯿ ﮑﻨﺪ ﮐﻪ خود ﺷﻤﺎ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﮐﻨﯿﺪ.
ﺟﻬﺎﻥ ﻫﺮﮐﺲ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻭﺳﻌﺖ ﺩﯾﺪ ﺍﻭﺳﺖ. پس بیایید ﺯﯾﺒﺎ ﺑﯿﻨﺪﯾﺸﯿﻢ."
ادامه