نرم افزار اندروید کلوب
سعید درفش کاویان , como

سعید درفش کاویان

 چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی کز آن گل کاغذین روید.
سعید درفش کاویان , como

سعید درفش کاویان

مطالب
سعید درفش کاویان , como
آشنایی با برخی واژه های بسیار طنز ایرانی
محتویات این مطلب جهت آشنایی افراد غیر ایرانی با کلمات و واژه های ایرانی بوده و فاقد هرگونه ارزش دیگری‌ست! باید عرض کنیم که ممکن است برخی لغات دارای شکل املایی یکسان در ایران قدیم بوده اما خب ورژن جدیدش دیگه معنی سابق رو نمی‌ده !

عذرخواهی : در ایران دمده شده و بجای آن از توجیه استفاده می‌شود.

بیمه‌ عمر : قراردادی که شما را در تمام عمر فقیر نگه داشته تا شما پولدار مرده و مراسم کفن و دفنتان آبرومندانه برگزار شود.

شناسنامه یا کارت ملی : دفترچه و کارتی که یکی بدون دیگری فاقد ارزش بوده و حتما جفتش لازم است.

سریال : فیلمی‌ست چند قسمتی، که روش مصرف مواد مخدر و آخرین شیوه‌های دزدی را به شما آموزش می‌دهد.

تلفن همراه : وسیله‌ای سه‌کاره جهت کلاس گذاشتن، آهنگ گوش کردن و نهایتا‍ عکس گرفتن است.

ایرانسل : خط تلفنی است جهت مزاحمت و سر به سر گذاشتن دوست و آشنا.

گرانی : کلمه‌یی است زاده‌ی توهم غربیان که در ایران تاکنون مشاهده نشده است!

آثار باستانی : خرابه‌هایی که هرچه زودتر باید نابود شوند چون خیلی جا گرفته‌اند.

خودپرداز : دستگاهی‌ست که همیشه‌ی خدا باید برای رسیدن به آن در صف ایستاد و اگر صفی در کار نباشد 99.99 درصد خراب است.

اداره : محلی که شما بعد از تنش‌ها و جدل‌های منزل در آنجا استراحت می‌کنید.

مجرم : فردی که هیچ فرقی با سایر افراد ندارد و تنها تفاوتش در این است که توانسته‌اند او را دستگیر کنند.

تورم : عددی بی‌خود و چرت بوده که همچنان در ایران یک رقمی است!

گارانتی : یک اسم زیبا و خوش تلفظ است ولی در عمل مکافاتی بیش نیست.

تحقیق : کپی-پیست کردن مقالات اینترنتی.

مترو : سونای بخار متحرک!

شب امتحان : حکم بین دو نیمه در فوتبال ایران در زمان مربی‌گری مایلی‌کهن را دارد و فقط باید توکل کرد به خدا و دعا خواند.

دانشجو : دو طیف اند، یک طیف آخرش وزیر میشن بی برو برگرد ! طیف دیگه میدوند که قاطی فرار مغزها بشن، والا زندانی میشن چون همیشه معترضن.

بزرگراه : نوعی پیست رالی به همراه یادگیری آپ تو دیت‌ترین فحش‌های باناموسی و بدون آن!

رئیس : فردی که وقتی شما دیر به سر کار می‌روید خیلی زود می‌آید و زمانی که شما زود به اداره می‌روید یا دیر می‌آید و یا مرخصی است.

شهرداری : گرفتن رشوه، داشتن صدها پروژه‌های نیمه‌تمام و نصب تابلوهای روزشماری جهت افتتاح.

از پذیرفتن خانم‌های بد حجاب معذوریم : تابلویی که در همه‌جا نصب شده، جهت کرکر خنده و عوض کردن روحیه‌ی مردم.

سطل آشغال : وسیله‌یی‌ست موجود در خیابان‌ها جهت ریختن زباله در اطراف آنها.

مدرک تحصیلی : کاغذی مستطیل شکل، در ابعاد مختلف که بسته به مقطع، قیمتش فرق می‌کند و بدون پارتی در هیچ کجا به درد نمیخورد "مگر هنگام ا ز د و ا ج"

حراج : اصطلاحی‌ست که در آن به قیمت اصلی کالا درصدی اضافه کرده و با ماژیک قرمز روی آن خط زده و قیمت اصلی کالا را در زیرش درج می‌کنند.    
ادامه
99
سعید درفش کاویان , como

..
دختری را...
که تار مویی بیرون روسری دارد..
یا سیگاری به دست...
یا دست عاشقی در دست..
... ولی من...
هرزه تو را می خوانم...
که هر سخن بی اساسی...
با ذهن ات همبستر می شود..
و افکاری این چنین...
حرام زاده...
در دامنت می پروراند.
ادامه
کامنت بنویسید...
سعید درفش کاویان , como
سعید 8 سال پیش
مرا اگر خود نبود این بند، شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان،می گذشتم از تراز خاك سرد پست
سعید درفش کاویان , como
تیغیم و نمی بریم ابریم و نمی باریم
از زمزمه دلتنگیم
از هم همه بی زاریم
نه طاقت خاموشی
نه میل سخن داریم آواز ِ پریشان نیست
رو سوی چی بگریزیم
هنگامه ی ِ حیرانی ست
خود را به که بسپاریم تشویش ِ هزار آیا
وسواس هزار اما
یک عمر نمی دیدیم
در خویش چه ها داریم
دردا که هدر دادیم
آن ذات گرامی را
تیغیم و نمی بریم
ابریم و نمی باریم ما خویش ندانستیم
بیداری مان از خواب
گفتند که بیدارید
گفتیم که بیداریم
دوران شکوه باد
از خاطرمان رفته
امروز که صف بر صف
خشکیده و بیماریم
ما خویش ندانستیم
بیداری مان از خواب
من راه تو راه بسته
تو راه مرا بسته
امید رهایی نیست
وقتی همه دیواریم
ادامه
سعید درفش کاویان , como
ای مهربان من
من دوست دارمت ؛
چون سبزه های دشت
چون برگ ِ سبز رنگ ِ درختان ِ نارون .

معیارهای تازه ی زیبایی ،
با قامت بلند ِ تو سنجیده می شود .
زیبایی عجیب تو معیار تازه ای ست ؛
با غربت ِ غریب ِ فراوانش .
مانند شعر من ،
- این شعر بی قرین !
- و این تفاخر از سر شوخی ست ! -
نازنین !
ادامه
سعید درفش کاویان , como
در قیر شب
دیر گاهی است در این تنهایی رنگ خاموشی در طرح لب است بانگی از دور مرا می خواند لیک پاهایم در قیر شب است رخنه ای نیست در این تاریکی در و دیوار بهم پیوسته سایه ای لغزد اگر روی زمین نقش وهمی است ز بندی رسته نفس آدم ها سر بسر افسرده است روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا هر نشاطی مرده است. دست جادویی شب در به روی من و غم می بندد می کنم هرچه تلاش او به من می خندد نقش هایی که کشیدم در روز شب ز راه آمد و با دود اندود طرح هایی که فکندم در شب روز پیدا شد و با پنبه زدود. دیر گاهی است که چون من همه را رنگ خاموشی در طرح لب است. جنبشی نیست در این خاموشی دست ها،پاها در قیر شب است.  
ادامه