آیلین آنا و آتاسی قیزی , aylinm

آیلین آنا و آتاسی قیزی

 به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد.....
آیلین آنا و آتاسی قیزی , aylinm

آیلین آنا و آتاسی قیزی

مطالب
آیلین آنا و آتاسی قیزی , aylinm
انسان بیش از زندگی است . آنجا که هستی پایان می یابد ، او ادامه می یابد...
ادامه
99
آیلین آنا و آتاسی قیزی , aylinm
آیلین 7 سال پیش
انسان عبارتست از یک "تردید"،یک "نوسان" دایمی.
آیلین آنا و آتاسی قیزی , aylinm
چه پروازی بود
آمدنم به سویت
ای یار
كه پرچین صداقت
عرق شرم نشست
و مفهوم عشق
سر به زیر افكند
چه پروازی بود
افسوس
آن پروانه
كه پروازش را
بر فراز گلهای نیلوفر می افروخت
چه حقیرانه سوخت
از كوچه فریاد می آمد
آی ... كجایی ؟
از كوچه بیداد می آمد
آی ... كجایی ؟
و من در هفت برج عشق
خود رابه تو بخشیده بودم
چه پروازی بود
آمدنم به سویت
ای یار
ادامه
آیلین آنا و آتاسی قیزی , aylinm
به خانه می رفت
با کیف و با کلاهی که در هوا بود
چیزی دزدیدی؟ مادرش پرسید
دعواکردی باز؟ پدرش گفت
و برادرش می گشت کیف کوچکش را
به دنبال آن چیز که در دل پنهان کرده بود !!!
تنها مادربزرگش دیده بود گل سرخ کوچکی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
و خندیده بود...
ادامه
آیلین آنا و آتاسی قیزی , aylinm
در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟
ادامه
آیلین آنا و آتاسی قیزی , aylinm
تمام ناتمام من؛
با تو تمام میشوم...
ادامه
آیلین آنا و آتاسی قیزی , aylinm
7 سال پیش
راستی دیروز پشت یه ژیان هم نوشته بود
جد زانتیا...
ادامه
آیلین آنا و آتاسی قیزی , aylinm
کلاس فلسفه
پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگینخود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت.وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بستهبرداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.سپس از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟و همه دانشجویان موافقت کردند.سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه روبه آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته،ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگرپرسید که آیا ظرف پر است ودانشجویان یکصدا گفتند: "بله".بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخلشیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همهدانشجویان خندیدند.در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجهاین مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها درزندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان ، دوستانتان ومهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینهاباقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل تحصیتان، کارتان، خانه تانو ماشینتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده."پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برایسنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمانو انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانیبرای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شادبودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برایچک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوشبگذرونین.همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین......اول مواظب توپ های گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارددارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که بهشما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه درزندگی شلوغ هم ، جائی برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست! "حالا با من یک قهوه میخوری؟
ادامه
5
18
آیلین آنا و آتاسی قیزی , aylinm
جمعه 18 فروردین ، 21:42
ای بابااااااا چه مرام بامرامی داری تو شمییییییییم جون.هستتتتتتتتتم باهات
ادامه
محمد رضا جلیلی بهابادی , reza_2501093
پنجشنبه 17 فروردین ، 21:32
منم میخوام
ادامه
شمیم  , shamim_j_a_f
پنجشنبه 17 فروردین ، 19:35
chashm
ادامه
آیلین آنا و آتاسی قیزی , aylinm
آیلین 7 سال پیش
اگر پیاده هم شده سفر کن ،در ماندن میپوسی...
2
5
آیلین آنا و آتاسی قیزی , aylinm
دوشنبه 29 اسفند ، 00:23
شاید بین این دوام.شاید
ادامه
آیلین آنا و آتاسی قیزی , aylinm
آری ما چقدر فقیریم...!
روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو، یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند.
در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد: عالی بود پدر!
پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟
پسر پاسخ داد: بله پدر!
و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا، ما در حیاطمان یک فواره داریم و آن ها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آن ها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود، اما باغ آن ها بی انتهاست!
با شنیدن حرف های پسر، زبان مرد بند آمده بود.
 پسر بچه اضافه کرد: متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!
ادامه
آیلین آنا و آتاسی قیزی , aylinm
کم نیستند شادیها.
حتی اگر بزرگ نباشند،
آنقدر دست نیافتنی نیستند
که تو عمریست،
کز کرده ای گوشه جهان،
و بر آسمان چوب خط میكشی به انتظار.
حبس ابد هم حتی ، پایان دارد،
پایانی بزرگ و طولانی...
ادامه
آیلین آنا و آتاسی قیزی , aylinm
ای سپیده دم
ای سپیده دم
ای خورشید
یاری کن
تا امروز را بسازم ...
امروز،
فقط امروز
برای ساختن دنیا
کافی است ....
ادامه
آیلین آنا و آتاسی قیزی , aylinm
استاد "تغییر" باشیم نه قربانی "تقدیر"...
ادامه
1
2
آیلین آنا و آتاسی قیزی , aylinm
یکشنبه 28 اسفند ، 16:21
زندگی یعنی تغییر.چه بهتر که تغییرات بر وفق مرادمون باشه.اینکار نه همیشه،ولی شدنیه.مدیریتش کنیم
ادامه
آیلین آنا و آتاسی قیزی , aylinm
به پایین نگاه میكنم !
سرم گیج می رود !
از این همه آدم !
از این همه كیف !
از این همه افاده های چرك پنهان !
ادامه