نرم افزار اندروید کلوب مجله کلوب
  , asirebadhayevahshi1982

M E H D I

 گفتا که دلت کجاست؟ گفتم بر او ... پرسید که او کجاست؟ گفتم در دل...
  , asirebadhayevahshi1982

M E H D I

مطالب
  , asirebadhayevahshi1982
چقدر خوب است،
کسی بی دلیل تو را دوست داشته باشد
و هنگامی که از او می پرسی
چرا من را دوست داری ؟!
در جواب بگوید
به خدا نمیدانم چرا اما
این را میدانم که وقتی نباشی
اصلا خوب نیستم!
چقدر خوب است
 آدم یکی را داشته باشد
هر وقت به او فکر میکند
تمام درد هایش را فراموش کند ..
و چقدر خوب است
این دوست داشتن های بی دلیل
آدم را آرام و سبک می کند ...

#محسن_دعاوی
ادامه
99
  , asirebadhayevahshi1982
دلتنگی 2 ماه پیش
بر دو جهان نمی دهم
یک سر تار مویِ تو ...

حسین_منزوی
ادامه
  , asirebadhayevahshi1982
# کاش هر صبح
تو بخندی و
من از خنده ی تو
سیب بچینم ...
ادامه
  , asirebadhayevahshi1982
دزدان قدیمی شرافت داشتند

آمده است که راهزنان به کاروانی حمله کردند. بازرگانی سرمایه‌اش را با زیرکی برداشت و راه فرار در پیش گرفت تا به چادری رسید.
وارد شد و مردی را دید که در حال کشیدن چپق است. داستان را برایش تعریف کرد و خواست که پولهایش را نزد او به امانت بگذارد.
مرد گفت کیسه‌های پولت را در آن صندوقی که گوشه چادر است قراربده.
بازرگان با اطمینان تمام سرمایه‌اش را از شر دزدان نجات داده بود در صندوق گذاشت.
ناگهان صدای افرادی آمد که به چادر نزدیک می‌شدند. گوشه چادر بالا رفت و راهزنان وارد شدند و به مرد چپق به دست ادای احترام کردند.
گزارش دادند که هیچ پولی به دست نیاورده و تنها مشتی اجناس کم ارزش و لباس پاره دزدی کردند و در میان کاروان هیچ کس پولی نداشت.
بازرگان دریافت که آن مرد رئیس راهزنان است. بر پشت دست خود زد و بر خود لعنت فرستاد که با پای خود به نزد رئیس راهزنان آمده و با دستان خود تمام سرمایه‌اش را به دزدان تقدیم کرده است.
اندیشید که حداقل جانش را بردارد و خود را نجات دهد.
آرام آرام در حال خروج از چادر بود که پیرمرد پرسید: قصد رفتن داری؟
بازرگان گفت آری
پاسخ شنید سرمایه‌ات را که نزد ما امانت گذاشتی بردار.
راهزنان داستان را دریافتند و اعتراض کردند که با زحمت بسیار تنها کالاهای بی ارزش را به دست آورده‌اند و آنگاه تو این سرمایه بزرگ را پس می‌دهی؟
مرد پاسخ داد که آن را به ما پناه آورد و سرمایه‌اش را نزد من به امانت گذاشت. ما دزد مالیم. دزد ایمان و اعتماد خلق الله که نیستیم.
این داستان مرا به یاد این روزهای بورس انداخت که مردمی با سخت جانی سرمایه خود را با سفارش دولت به بورس سپردند و دولت به آن دست درازی کرد.
ای کاش شما هم دزد مال مردم بودید نه دزد اعتماد و ایمان خلق الله...
ادامه
کامنت بنویسید...
ایــــــرج   , toraj99
سه شنبه 11 آذر ، 14:21
like
ادامه
  , asirebadhayevahshi1982
هر چیز قاعده ای دارد
جز عشق
و عشق انگار تا ابد بی قاعده ست ...
ادامه
  , asirebadhayevahshi1982
لپـکده 2 ماه پیش
#پدرانه (♥ ♥)
ادامه
  , asirebadhayevahshi1982
در "هیاهوی زندگی" دریافتم
چه بسیار دویدن‌ها که
فقط پاهایم را از من گرفت

در حالی که گویی
"ایستاده" بودم ...
چه بسیار "غصه‌ها" که فقط
باعث سپیدی موهایم شد
در حالی که "قصه‌ای"
کودکانه بیش نبود ...

دریافتم ،
کسی هست که اگر
بخواهد "می‌شود"
و اگر نخواهد "نمی‌شود"
به همین سادگی ...
کاش نه می‌دویدم
و "نه غصه می‌خوردم"...
ادامه
  , asirebadhayevahshi1982
هر وعده که دادند به ما باد هوا بود 
هر نکته که گفتند غلط بود و ریا بود

چوپانی این گله به گرگان بسپردند 
این شیوه و این قاعده ها رسم کجا بود؟! 

رندان به چپاول سر این سفره نشستند 
اینها همه از غفلت و بیحالی ما بود!

خوردند و شکستند و دریدند و تکاندند 
هر چیز در این خانه بی برگ و نوا بود.

گفتند چنینیم و چنانیم دریغا ...
اینها همه لالایی خواباندن ما بود !

ایکاش در دیزی ما باز نمی ماند 
یا کاش که در گربه کمی شرم و حیا بود!
ادامه
کامنت بنویسید...
نازنین بانو , nazi.mt
چهارشنبه 21 آبان ، 19:07
عالی
ادامه
میکائیل  حاجی زاده  , miki_joon72
چهارشنبه 21 آبان ، 08:50
LIKE
ادامه
محمود حیدری , mahmoodheidari7
دوشنبه 19 آبان ، 23:47
لایک
ادامه
  , asirebadhayevahshi1982
به غمگین‌ترین
حالتِ ممکن، شادم :)
توبه آشوبِ دلم
ثانیه‌ای ،فکر نکن ....
ادامه
  , asirebadhayevahshi1982
آرامش
هنر نیاندیشیدن به انبوه مسائلی است که
ارزش فکر کردن ندارند...
ادامه
  , asirebadhayevahshi1982
کاسبین_تحریم

هر روز
گرگ می آمد ، گوسفندی می درید و می‌رفت
چوپانان اما ده گوسفند از رمه ی آبادی می‌ربودند ، به بهانه ی حمله گرگ .

از قضا ،گرگ مرد
چوپانان در به در ، دنبال گرگی می‌گشتند که به گله حمله کند. نیافتند
ناچار با گربه توافق کردند......
هر روز
گربه می آمد ، میو میو میکرد
و ده گوسفند از رمه ی آبادی کم‌ میشد ....

داستان #تحریم اینگونه است , آمریکا با تحریم کردن یک گوسفند میبرد ،اینجا ده برابرش از کیسه ملت کم میشد

بعضی ها ، انتخابات آمریکا را که می‌بینند ، نگران می‌شوند ، که شاید گرگ بمیرد
نگران نباش عزیز بایدن میو میو کردن که بلد است ...
ادامه
کامنت بنویسید...
میکائیل  حاجی زاده  , miki_joon72
چهارشنبه 21 آبان ، 08:50
LIKE
ادامه
محمود حیدری , mahmoodheidari7
شنبه 17 آبان ، 20:01
دقیقا
ادامه
  , asirebadhayevahshi1982
حکایت_و_پند

شیری گرسنه از میان تپه‌های کوهستان بیرون پرید.
و گاوی را از پای درآورد.
سپس در حالی که غذا میخورد،
هر ازگاهی یکبار سرش را بالا می گرفت.
و مستانه نعره می کشید.
صیادی که در آن حوالی در جستجوی شکار بود
صدای نعره های مستانه شیر را شنید،
و پس از ردیابی با گلوله ای آن را از پای درآورد.

هنگامی که مست پیروزی هستیم،
بهتر است دهانمان را بسته نگه داریم.
غرور، منجلاب موفقیت است.
موفقیت برای اشخاص کم ظرفیت،
مقدمه گستاخی است!
ادامه
کامنت بنویسید...
زهرا ف , otana
سه شنبه 20 آبان ، 22:27
جالب بود
ادامه
محمود حیدری , mahmoodheidari7
شنبه 17 آبان ، 20:02
لایک
ادامه
  , asirebadhayevahshi1982
ترامپ یا بایدن

گویند ، مردی دو دختر داشت ؛

یکی را به کشاورز و دیگری را به یک کوزه گر شوهر داد...

چندی بعد همسرش به او گفت :
ای مرد به خانه دخترانت برو و احوال آنها را جویا شو !
مرد نیز اول به خانه کشاورز رفت و جویای احوال دخترش شد ؛ دخترک گفت که زمین را شخم کرده و بذر پاشیده ایم اگر باران ببارد خیلی خوبست اما اگر نبارد بدبخت می شویم .

سپس مرد به خانه کوزه گر رفت، دخترک گفت کوزها را ساخته ایم و در آفتاب چیده ایم اگر باران ببارد بدبخت می شویم و اگر نبارد خوبست.

مرد به خانه خود برگشت ، همسرش از اوضاع پرسید ،
مرد گفت:
چه باران بیاید و چه باران نیاید ما بدبختیم!!!
ادامه
کامنت بنویسید...
  , asirebadhayevahshi1982
سه شنبه 13 آبان ، 14:08
والا بوخودا
ادامه
  , asirebadhayevahshi1982
تو را عاشقانه‌تر دوست خواهم‌داشت
چه بمیرم، چه بمانم
قلب تو
آشیانه‌ من است
و قلب من، باغ و بهار تو...
ادامه
کامنت بنویسید...
آلاله  , alale.tt
چهارشنبه 21 آبان ، 19:49
زیباســـــت
ادامه
  , asirebadhayevahshi1982
3 ماه پیش
چشم من...
چشم تو را دید ولی دیده نشد.
من همانم که؛ پسندید، پسندیده نشد.
یاد لب هایِ تو افتادم و با خود گفتم؛
غنچه‌ای بود که گل کرد، ولی چیده نشد.
عاشقت بودم و این را به هزاران ترفند
سعی کردم که بفهمانم و فهمیده نشد.‌
ادامه