شاهرخ     شاهی افشار , afsharcc

شاهرخ شاهی افشار

 می درخشی می تابی اما دوری ! ماه بودن همین است دیگر.... مادر
شاهرخ     شاهی افشار , afsharcc

شاهرخ شاهی افشار

مطالب تصاویر 60
شاهرخ     شاهی افشار , afsharcc
سال نو دوستان عزیزم مبارك



سلام دوستان من لطفا از آخرین و جالب ترین مطالب در وب
لاگ من دیدن كنید
فال سال 1386 در وب لاگ شاهرخ حتما ببینید و نظر بدین
 عكسهایی ازLee Young Aesr بازیگر سریال جواهری در قصر    
ادامه
99
    کامنت بنویسید...
      ,
    دوشنبه 28 اسفند ، 16:10
    سلام - خسته نباشید - شما واقعاً خسته نباشید كه خودتان خوب می دونید چرا می گم - ایولا- احسن - كارتون درست
    ادامه
    شاهرخ     شاهی افشار , afsharcc
    شما من رو شرمنده مبتهای خودتون كردین .
    می خواستم تشکر کنم از اون سری از دوستای گلم که با میلهایی که برام زدن ابراز همدردی با من کردن  و امیدوارم بتونم شریک شادیاشون باشم نه غمهاشون
    از دست دادن عزیزترینها واقعا سخته!
    ولی اینكه من به خیلی از دوستان چیزی نگفتم به خاطر این بود كه نمی خواستم ناراحت بشن ولی چه كنم كه بعضی دوستان لطف كردن و من اینجا از همه دوستانم تشكر میكنم .
    :x@};-@};-@};-:x
    همیشه فکر می کردم دوس داشتن واقعی تو این زمونه دیگه وجود نداره اما من معنی عشق واقعی رو از ایشون فهمیدم و بنظر من دوس داشتن منطق سرش نمیشه روحش شاد.
    وقتی رفت.........   
    وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،
    نگفتم: عزیزم ، این کار را نکن.
    نگفتم: برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده.
    وقتی پرسید دوستش دارم یا نه،
    رویم را برگرداندم،
    حالا او رفته، و من
    تمام چیزهایی را که نگفتم، می شنوم.
    نگفتم: عزیزم، متاسفم، چون من هم مقصر بودم.
    نگفتم: اختلاف ها را کنار بگذاریم،
    چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است.
    گفتم: اگر راهت را انتخاب کرده ای،
    من آن را سد نخو اهم کرد.
    حالا او رفته، و من
    تمام چیزهایی را که نگفتم، می شنوم.
    او را در آغوش نگرفتم و اشک هایش را پاک نکردم
    نگفتم: اگر تو نباشی، زندگی ام بی معنی خواهد بود.
    فکر می کردم از تمامی آن بازی ها خلاص خواهم شد.
    اما حالا، تنها کاری که می کنم
    گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم.
     
    نگفتم: بارانی ات را درآر...
    قهوه درست می کنم و با هم حرف می زنیم.
    نگفتم: جادهء بیرون خانه
    طولانی و خلوت و بی انتهاست.
    گفتم: خدا نگهدار، موفق باشی،
    خدا به همراهت. او رفت
    و مرا تنها گذاشت
    تا با تمام چیزهایی که نگفتم، زندگی کنم.
     زندگی چیزی جز یک دروغ بزرگ نیست !!!
     

     
    نیایش
    انسانی خلاق پا به جهان می گذارد، به زیبایی جهان می‌افزاید...
    ترانه‌ای اینجا، نقاشی دیگری آنجا،
    او با وجود خود رقص جهان را موزون می سازد.
    لذ ت را افزون، عشق را ژرفتر و مكاشفه را نیكوتر پیش می‌برد؛
    و آنگاه كه این جهان را ترك می‌گوید جهانی زیباتر از خود به جای نهاده است.
    آفریننده باش،
    اینكه اكنون چه می‌كنی مهم نیست،
    از بسیاری از كارها گریزی نیست.
    اما هر كاری را با آفرینندگی، با دل و جان پیش ببر.
    آن گاه كار تو خود نیایش خواهد بود.
                                                           ” اشو“
     
    محبت دیدن ...
    محبت دیدن
    خیلی دوست داشتنی است
    ولی
    دوست داشتنی تر از آن
    محبت کردن است
    بعضی ها که روح بزرگی دارند
    هر محبتی را جبران می کنند
    ولی بزرگتر از آنها کسانی هستند
    که بی هیچ چشمداشتی محبت می کنند
    بعضی ها ارزش محبت دیدن ندارند
    ولی
    بی ارزشتر از آنها
    کسانی هستند که قدر محبت رو نمی دونند
    خوبه که محبت کردن رو یاد بگیریم
    ولی بهتره که همیشه منتظر محبت دیدن نمانیم
    عشق و محبت مثل بومرنگ می مونه
    به هرطرف و با هر قدرتی که پرتابش کنی
    به طرف خودت بر می گرده
    حتی اگر مسیری که پرتاب شده اشتباه باشه
    حتی اگر به هدف بخوره یا نخوره
    اگر هزار بار هم بومرنگ احساست را پرتاپ کردی
    و به هدف نخورد
    ناامید نشو
    چون هنوز چیزاین هدف بوده که لایق این برخورد نبوده
     
    دور دست ها به دنبالت میگردم
    شاید بیابم نشانی از چشمان مهربانت
    یا بیابم نشانی از غرور سرکشت
    که باعث این جدایی شد
    در کدامین افق و در کدامین بالین آرمیده ای
    و آیا به یاد میاوری نگاه تنهایی یک پرستوی مهاجر را
    و آیا بیاد میاوری انتظار و فاصله ای دور با دو قلب نزدیک را
    آیا هنوز پنجره را به یاد می آوری و آیا شب ها هنوز به یاد نگاه یک مسافر انتظار را تجربه میکنی
    با کدامین قلب شیشه ای آمیخته ای که قلب سنگی مرا فراموش کردی؟؟؟؟
    نمی دانم چه به دنبالت هستم؟؟؟واقعا نمی دانم؟؟
    من؟؟؟
    من که نتوانستم انتظار را تحمل کنم؟
    شب ها با یاد و نگاه تو آرام میگرفتم و صبح ها چشم به افق چشمان تو داشتم
    کجایی؟کجایی ای آرامش شیرین رویا های کودکانه


    یادم هست پیمان بستیم که هم پای پیمانمان بجنگیم
    سلطان قلب یکدیگر باشیم و پیمان یاری را نشکنیم


    پس چه شد؟چه شد که هر دو سنگی شدیم؟؟

    شاید من زودتر سنگی شدم؟؟؟؟ولی تو هم مقصری
    مقصری که هیچگاه قلب شیشه ایت را برویم نگشودی
    همیشه پشت پنجره غرور ایستادی و فقط نظاره کردی
    فقط نگاه؟؟؟؟
    حال که از دست دادمت مدتی است که میبینمت
    در خیال-خواب-بیداری-میان مردم-در شلوغی شهر
    آیا او همان گمشده من است؟
    ولی نه
    تو نیستی-----------پس چه؟
    حال که در اعماق قلبم خانه کرده ای
    از خودت خبری به من بده
    نگرانت هستم
    وای که چقدر زود دیر میشود
    ؟؟؟؟؟؟؟
     


    شعر من حرف من است
    حرف من خستگی سینه پر درد من است
    شعر من حرف دلی است که در آن چشمه جوشان محبت جاریست
    این شعر دلی است که در آن شاخه افسرده غمگین خاطر چشم بهاری دارد





    من پری کوچک غمگینی را می شناسم
    که در اقیانوسی مسکن دارد
    و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد
    آرام آرام پری کوچک غمگینی
    شب از یک بوسه می میرد
    و اینک هر سحر در قلب من نیلوفری نمناک می روید



    ادامه
    شاهرخ     شاهی افشار , afsharcc
    داستان کوتاه
     
    این داستان را بارها وبارها خوانده ام بسیار زیباست شما هم بخوانید فقط یک بار...
                              کله کدو           نوشته مصطفی مستور          
    کله کدو گفت شرط می بندم نمی توانی این قصه را بنویسی و وسط های قصه گریه ات
     نگیرد . من گفتم شرط می بندم تو نمی توانی این قصه را بشونی و آخر سر نخندی .
     من شرطم را باختم . مثل همیشه . کله کدو اما ، شرطش را برد . مثل همیشه .
                                                     
    عیدی خپل به من می گوید ( کله کدو ) . آبجی منیژه می گوید ( هم کله کدو هستی و هم گوش دراز ) . می گوید : ( تو خری . یه خر گامبو بوگندو ) مادرم می گوید من خوشگل ترین بچه عالم هستم و تنها کله ام کمی بزرگ است . مادرم راست نمی گوید می خواهد من ناراحت نشوم . خودم می دانم که هم کله ام بزرگ است و هم گوش هایم . تازه ، زبانم هم می گیرد . وقتی می خواهم یک کلمه به منیژه بگویم آنقدر طول می کشد که خودم هم خسته می شوم ، چه برسد به منیژ . من پدر ندارم ، پدرم سه تابستان پیش مرد .
    ظهر یکی از این مگس های گنده ی سبز رنگ را کشتم . هی می نشست روی دماغم ، روی سرم ، روی چشم هایم . کشتمش و بعد سنجاق روی موهای آبجی منیژ را کردم توی شکمش . منیژه گفت : ( قاتل ! آدم کش ! ) داشت موهایش را شانه می زد که این را گفت . موهای منیژه تا پشت زانوهایش بلندند . بلند و صاف و نرم و طلایی . یعنی نه خیلی طلایی ، کمی طلایی . وقتی می خواهد موهایش را شانه بزند می نشیند و آن ها را می اندازد روی دامنش و بعد شانه شان می زند. انگار دارد گربه عیدی خپل را روی زانو هاش ناز می کند . منیژه هیچ وقت نمی گذارد من موهایش را شانه بزنم . می گوید دست های من کثیف است . می گوید بروم موهای خود را شانه کنم ، اما من مو ندارم . یعنی موهام همیشه کوتاه است . خیلی کوتاه  باز گفت ( چرا کشتیش ؟ آدم کش ) می خواستم بگویم ( آخه هی می رفت توی چش و چالم ، تازه مگس که آدم نیست ) اما نگفتم . هزار سال طول می کشید تا این چیزها را بگویم .
    شبها من پیش آبجی منیژه می خوابم . روی بام . منیژه هفتاد و پنج تا ستاره دارد . من چهل و دو تا . تا یک ستاره جدید پیدا می کنم آبجی زود آن را بر می دارد برای خودش . منیژه همه ستاره های گنده و پور نور را برداشته است برای خود ش . شب ها هر وقت می خواهیم بخوابیم من توی تاریکی یواشکی موهایش را می گذارم توی دهانم . منیژه دوست ندارد با موهایش بازی کنم . اگر بفهمد موهایش را گذاشتم داخل دهانم می زند توی کله ام و تا سه روز با من حرف نمی زند . تازه ، بعد از سه روز می گوید تا دو تا از ستاره هایم را به او ندهم آشتی نمی کند . برای همین است که روز به روز ستاره های من کمتر می شوند و ستاره های منیژ زیاد تر . دست خودم نیست ، من موهای منیژه را بیشتر از هر چیزی توی این دنیا دوست دارم . یعنی اول موهای منیژه را دوست دارم بعد مادرم را ، بعد ... نه ، اول مادرم را دوست دارم ، بعد موهای منیژ ، بعد خود منیژ بعد ستاره ها . بعضی وقت ها چند تا گل یاس از توی باغچه می چیند و می گذارد لای موهاش . یک بار گفتمش : ( منیژه، کاش من یاس بودم . خوش به حال یاس ها .)
    دیروز عصر منیژه با دفتر مشق اش محکم زد توی سر عیدی خپل . عیدی به من گفته بود منگل و منیژ زد توی سرش و گفت منگل خودش است و آن گربه زشت و دم بریده اش . گربه عیدی از روز اول دم نداشت . یعنی دمش خیلی کوتاه بود . هیچ کس نمی داند کی دمش را بریده اما عیدی می گوید کار غلام سگی است . من که چیزی نمی دانم . یعنی من هیچ چیز نمی دانم . من فقط بلدم نان یا یخ بخرم . یعنی پول ها را می دهم به عباس آقا و آن هم نان ها را می گذارد توی دستم اما من برای اینکه دستم نسوزد آن ها را می گذارم روی سرم . تا برسم خانه کله ام آتش می گیرد . بس که نان ها داغ اند . یخ را هم وقتی می خرم می گذارم روی سرم اما تا برسم خانه نصفش آب شده و پیرهنم خیس خیس می شود . به جز این ها من هیچ کار بلد نیستم . حتی بلد نیستم ستاره هایم را بشمارم . ستاره هایم را همیشه منیژ می شمارد من حتی نمی دانم منگل یعنی چه . اما لابد حرف خوبی نیست . عیدی می گوید چون کله ام و گوش هایم بزرگ است چیزی نمی دانم . به همین خاطر است که بعضی وقت ها می روم جلوی آینه می ایستم و زل می زنم به کله ام ، به گوش هام ، به مو هام ، گاهی چشم هام را می بندم و دست هام رو از دو  طرف به کله ام فشار می دهم و فشار می دهم و فشار می دهم تا از درد ، نزدیک است جیغ بزنم اما نمی زنم .هزار بار این کار را کرده ام تا کله ام کوچک تر شود . اما نمی شود.
    توی آفتاب حیاط دراز کشیدم و زل زده ام به چراغ های رنگی بالای سرم . آبی ، سرخ ، سبز ، زرد . جیب های شلوارم را پر از سنگ کرده ام . مادرم توی آشپزخانه دارد ظرف می شوید . منیژ توی مهتابی جلوی آینه نشسته و دارد ابروهایش را کوتاه می کند . برای آن پدر سگ . زیر لب آوازی می خواند که من آن را نمی شنوم . بس که گنجشک ها سر و صدا می کنند . از این جا که من نگاه می کنم موهای منیژ توی نوری که از آینه توی دستش می تابد به آنها برق می زند . چند گربه توی باغچه کنار من خوابیده اند . هزار تا گنجشک هم لابه لای شاخه های درخت کنار جیک جیک می کنند اما من هرچه نگاه می کنم حتی یکی از آنها را نمی توانم ببینم . همیشه فکر می کنم گربه ها چطور می توانند توی این سر و صدا بخوابند ؟ دست می کنم توی جیب و یکی از سنگ ها را بیرون می آورم . از سر و صدای گنجشک ها دارم دیوانه می شوم . نور خورشید صاف افتاده است توی چشم هام و به همین خاطر وقتی سنگ ها را پرتاب می کنم به سمت یکی از چراغ ها و حباب سرخ آن خرد می شود . نمی توانم شکستنش را ببینم . یکی از گربه ها با صدای شکستن چراغ از خواب می پرد و می رود لابه لای بوته های یاس . گنجشک ها هم فقط برای لحظه ساکت می شوند اما باز شروع می کنند به جیغ کشیدن . چند سنگ دیگر هم از جیبم بیرون می آورم و این بار آنها را پرت می کنم سمت حباب های زرد ، سبز ، آبی ، نارنجی ، منیژ جیغ می زند : ( دیوونه شدی ، خره )

    مادرم می گوید وقتی فردا شب برای بردن عروس آمدند من بروم توی زیر زمین . می گویند شگون ندارد با آن کله گنده ام راه بیفتم دنبال عروس .مادرم راست می گوید . خودم از نرگس خانم شنیدم که می گفت من نباید شب عروسی توی دست و پاهایشان باشم . روی بام خوابیده ایم و آسمان آنقدر سیاه است که انگار ستاره ها ده برابر شده است . این آخرین شبی است که منیژ خانه ما می خوابد . منیژ می گوید قول می دهد شب های جمعه من را ببرد امام زاده داود زیارت .باد خنکی از سمت رود خانه می آید و موهای منیژ را می ریزد روی صورتم . منیژ چیز های دیگری هم می گوید اما من به حرف هایش گوش نمی دهم . نمی خواهم گوش بدهم . صورتم را بر می گردانم و از لابه لای موهایش به چراغ های رنگی توی حیاط نگاه می کنم . بعضی چراغ ها خاموش اند . یعنی حباب هایشان شکسته است . چراغ ها انگار آدم هایی که دار شان بزنند ، از سیم برق آویزانند . منیژ می گوید اگر بچه خوبی باشم فردا شب همه ستارهایش را می دهد به من . این را که می گوید نگاه می کند و می خندد. من چند تار مویش را می گذارم توی دهانم و از لابه لای موهایش زل می زنم به ستاره ها . ستاره ها انگار نورشان کم می شود و بعد زیاد می شود
    و باز کم می شود .توی تاریکی منیژ دست می کشد روی کله ام ، روی گوش هام
    روی چشم هاومن بی خودی ، مثل آن وقت ها که منیژه با من قهر می کرد،
    بقض می کنم تاچشم هایم خیس می شوند ، تا ستاره ها انگار غرق می شوند توی
    آب . سه شب بعد که منیژه می آید خانه مان همین که در را باز می کنم و چشمم
    به موهاش می افتد ، پاهام بی خودی مثل بال های مگس شروع می کنند به لرزیدن.
    گوش هام داغ می شود و سرم گیج می رود . می خواهم بگویم ( موهات چی شدند ،
    منیژه ؟ )اما زبانم نمی چرخد . توی دل فحش می دهم به زبانم و کله ام و گوش هایم .
    منیژه کله ام را می بوسد و گوش هایم را ناز می کند و مــی رود ســراغ مادرم .
    حتما کار آن داماد پدر سگ است . بر می گردم توی حیاط و می نشینم لب حوض .
    صدای حـــرف ها و خنده ی منیژ و مادرم را از توی اتاق می شنوم اما نمی خواهم
    گوش بدهم زل می زنم به عکس خودم که توی حوض افتاده و بعد دســــت ها م را
    می گذارم روی کله ام و فشار می دهم تا کله ام از درد می خواهد بترکد . بعد
    یک هوچشمم می افتد به چــند نقطه پر نور تــــوی حوض . به چند ستاره که انگار
    رفته اند ته حوض شنا کنند اما بعد غرق شده اند و مرده اند و دیگر نمی توانند
    از جایشان تکان بخورند .
     
    ادامه
    شاهرخ     شاهی افشار , afsharcc
    سلام

    http://www.cloob.com/club.php?id=26628
    دوستان من هركی منو دوست داره بره تو این كلوپ عضو بشه تا خیال بعضی ها رو من راحت كنم
    بعدم به وب لاگم لطف كنید سر بزنید به روز شده
    http://www.shahrokh.coo.ir
    و مطالب جدید باستون دارم در مورد بهار فصل عشق :
    جشن سوری (چهار شنبه سوری)
         یک رشته از جشن های آریا یی از اقوام هندی , ایرانی و اروپایی جشن های آتش است . منظور از جشن آتش جشن هایی است که با افروختن آتش جهت سور و سرور شادمانی اغاز و اعلام می شده است که از میان آنها میتوان به جشن سده  در پایان زمستان بزرگ (10 بهمن ) جشن سوری در روزهای آخرین سال و جشن آذرگان در نهم آذر اشاره کرد .
       واژه سوری فارسی, در پهلوی به گونه سوریک صفت است و چون سور به معنی سرخ و  ایک پسوند صفت می باشد . و با هم معنی سرخ و سرخ رنگ می دهند چنانکه گل سوری به معنی گل سرخ است و این جشن را جشن سوری گفته اند از آن جهت که عنصر اصلی آن افروختن آتش سرخ بوده است .
        هنگام دقیق جشن سوری در پایان سال چه وقت بوده است ؟ آنکه مسلم است شب چهار شنبه نبوده .چون در تقویم و روز شماری ایرانیان , شنبه و چهارشنبه و جمعه وجود نداشته در روز شمار زرتشتی  هر سال به 12 ماه تقسیم می شده و هر ماه درست  بی کم و کاست 30 روز داشته که هر روز با ذکر نام خود شناخته می شده . آنگاه جهت حساب کبیسه , پنج روز به انتهای سال می افزودند و هر روز به نام یکی از گاثاها (سروده های حضرت زرتشت ) شناخته می شد . و این پنج روز را پنجه ,خمسه , پنجه دزدیده و ... می گفتند .

       پس در یکی از چند شب آخرسال , ایرانیان جشن سوری را که عادت و سنتی قدیم بود با آتش افروزی همگانی برپا می کردنند .اما چون اساس تقسیم در روز شماری بر آن پایه نبود که ماه را به چهار هفته با نام های کنونی روزها بخش کنند پس لاجرم در شب چهارشنبه آخر سال تحقیقاً چنین جشنی برپا نمی شده . روز شمار کنونی بر اثر ورود اعراب به ایران باب شد و بی گمان سالی که این جشن به شکلی گسترده برپا بوده مصادف با شب چهارشنبه شده  و چون در روز شمار تازیان چهارشنبه نحس و نا مبارک و بدیمن محسوب بوده از آن تاریخ به بعد شب چهارشنبه آخر سال رابا جشن سوری به شادمانی پرداخته و بدین وسیله می کوشیدند نحوست چنین شب و روزی را منتفی کنند منوچهر دامغانی میگوید :
    چهارشنبه که روز بلاست باده بخور        بساتکین می خور تا به عافیت بگذرد
     
         البته این که چرا شب چهار شنبه برای چنین جشنی که برگرفته از سنت ها و آداب و رسوم ایران کهن است انتخاب شده است دلایلی دارد . یکی از دلیل وابسته به یک شخصیت تاریخی شیعی است که آن هم جنبه ایرانی دارد چون مختار سردار معروف عرب , کسی است که به خون خواهی امام حسین (ع) و یارانش که در کربلا با مظلومیت و شقاوت شهید شدند قیام کرد و انتقام خون آنان را بازستاند  به موجب این خبر مختار پس از حادثه کربلا هنگامی که از زندان آزاد شد و به خونخواهی شهدای کربلا قیام کرد و برای انکه موافق و مخالف را از هم تمیز دهد و بر کفار بتازد دستور داد که شیعیان به بالای بام خانه های خود آتش بیفروزند تا موافق و مخالف از هم تمیز داده شوند و این شب مصادف بود با شب چهارشنبه آخر سال و از آن به بعد مرسوم شد که ایرانیان مراسم آتش افروزی را در شب چهارشنبه آخر سال اجرا کنند .
        از سوی دیگر این پرسش پیش می آید که جشن سوری ایرانیان چگونه می توانست زداینده و برطرف کننده بد بختی و نحوست شود . آتش در نظر ایرانیان مظهر روشنی ,پاکی , طراوت ,سازندگی , زندگی , سلامت و تندرستی و در نهایت مظهر خداوند است . بیماریها زشتی ها , بدیها و همه آفات و بلایا در عرصه تاریکی و ظلمت جای دارند . به همین جهت است که اهریمن مظهر تاریکی و ظلمت است . به اعتقادایرانیان هرگاه آتش افروخته می شود بیماری , فقر , بدبختی , ناکامی و همه بدی ها و زشتی ها محو و ناپدید می شوند چون از آثار وجودی ظلمت و اهریمن هستند پس افروختن آتش به طور کنایه راه یافتن روشنی معرفت در دل و روح است که آثار اهریمنی و نحوست و نامبارکی را از میان بر میدارد . به همین جهت جشن سوری را در آخر سال برگزار کردند تا سال نو را خوش و خرم شاد کام باشند .
       اما چنان چه گذشت در سال350 هجری هنوز شکل و هنگام اصلی جشن حفظ شده و موسوم به جشن سوری بوده . اما به طور تحقیق میتوان گفت تاریخ برگزاری  جشن سوری در ایران باستان از سه مرحله بیرون نیست : اول در شب بیست و ششم از ماه اسفند , یعنی در نخستین شب از پنجه کوچک یا نخستین شب از ده شب و روز فرودگان . دوم اولین شب پنجه بزرگ یا پنجه وه  که پنج روز کبیسه است و نخستین شب و روز جشن همسپتمدم  و آخرین گاهنبار محسوب می شود دانست . سوم در آخرین شب سال قرار داد که جشن اصلی همسپتمدم که آخرین گاهنبار و جشن آفرینش انسان است .
        از علت های آتش افروزی می توان به چند نکته اشاره کرد : نخست آنکه علت جشن و آتش افروزی برای جشن فرودگان است .فروهر ها  به مدت ده شبانه روز از جایگاه اصلی شان در آسمان به شهر و دیار و خانِمان  خود فرود آمده و میان بازماندگان زندگی میکنند . روز بیست و پنجم اسفند که در شب آن یعنی شب بیست و ششم فروهر ها یا روان در گذشتگان فرود می آیند و مردم تا پیش از این موعد با دقت به رفت و روب و تمیز کردن خانه و زندگی می پردازند . گرمابه رفته و شست و شو می کنند . پوشاک نو و تمیز به تن کرده و در اتاق ها به ویژه اتاق در گذشتگان خانه نقل , نبات , شیرینی , میوه , گل ,سبزی و کتاب مقدس و شمع روشن کرده و در سفره چوب های خوشبو می نهند .کدورت ها را برطرف کرده و به صلح و آشتی بدل میکنند . به آن امید که چون روانان فرود آمدند شاد باشند و راضی از بازماندگان و به دعا و برکت دادنشان بپردازند .
        دوم یکی از واجبات و سنت های معمول , آتش افروختن بر سر بام ها و در کوی و برزن بوده است . جشن ده روزه فرودگان مطابق با هر جشن دیگر با افروختن آتش و نیایش های ویژه معمول بوده است . اما علت اصلی افروختن آتش که نشانه شادمانی و ستایش اهورا مزدا و آغاز جشن بوده است و دیگر آنکه آتش راهنمایی باشد برای ارواح تا در روشنایی و فروغ آن به خانه های خود در آیند . البته در پشت بام در کنار آتش خوراک های ویژه ای نیز می نهادند .
       ایام جشن فرودگان پنج روز کبیسه سال بوده است . خود این پنج روز میان ایرانیان باستان آغاز جشنی بسیار بزرک به شمار می رفته که هر روز نامی داشته  برابر با پنج بخش از سورده های زرتشت یا گاثاها .
       این پنج روز از چند لحاظ بسیار مقدس و ایام شادمانی به شمار رفته اند . اول آنکه کبیسه یا بهریزک و پنج روز افزون از سال محسوب می شد یا روز های گاتا که مقدس بودند . دوم ایام فرودگان یا نزول فروهر ها به شمار میرفته اند (جشن فرودینگان) . سوم پنج روز جشن گاهنبار همسپتمدم بودند که به موجب سنت , خلقت انسان در این روزها به مرحله عمل رسیده بود .اما چون در دوران اسلامی ایران چنانکه گذشت هفته و هفت روز هفته و شنبه و... چهارشنبه وجود داشت جشن مذبور را به چهارشنبه آخر سال در آوردند که در گاه شماری اعراب روزی نحس و بد شگون بود این جشن را در این شب برگزار کردند تا با شادمانی و دعا به درگاه خداوند از شومی و نحسی این روز بکاهند.
       از دیگر روسومات جشن سوری میتوان به اهدای نذور و فدیه به ارواح و فروهر ها یاد کرد که بیشتر به صورت لرک (آجیل مشکل گشا یا آجیل هفت مغز ) و مراسم فال کوزه , کجاوه بازی , بخت گشائی دختران, آش نذری , کوزه شکنی و … بوده نام برد که هرکدام در جای خود بحث و فلسفه مفصلی دارد و دیگر آنکه مراسم جشن سوری در شهر های مختلف ایران زمین به گونه های متفاوت برگزار می شده و می شود ولی آتش در تمامی این جشن ها رکن اصلی مراسم می باشد.
    در ذیل گوشه ای از مراسمات چند شهر ذكر میگردد  . پیروز باشید و پاینده
     
    رسوم مردم عامه در نواحی مختلف ایران
     
     خراسان :
     روایت مشهوری كه در باب چهرشنبه سوری وجود دارد و اكثر خراسانیها به آن معتقدند این است كه مختار سردار معروف عرب وقتی از زندان خلاصی یافت و بخونخواهی شهدای كربلا قیام كرد برای اینكه موافق و مخالف را از هم تمیز دهد و بر كفار بتازد دستور داد كه شیعیان بر بالای بام خانه ی خود آتش روشن كنند و این شب مصادف بود با شب چهارشنبه آخر سال و از این به بعد بین ایرانیان مراسم آتش افروزی را در شب چهارشنبه ی آخر سال اجرا می كنند .
    خراسانیها در شب چهارشنبه سوری نزدیك غروب آفتاب هفت یا سه بوته آتش در وسط كوچه و یا در صحن حیاط گذاشته و برای دفع پلیدیها از روی آن می پرند و می خوانند :
    زردی ما از تو سرخی تو از ما
     
    زنهایی كه بچه كوچك وشیرخوار دارند آنها را بغل كرده و از روی آتش رد میكنند.
    پس از آن می گذارند آتش تا آخر بسوزد زیرا خاموش كردن آتش و فوت كردن به آنرا بد می دانند .بعد از خاكستر شدن یكی از اعضا خانواده خاكسترش را می برد سر چهار راه می ریزد تا باد ببرد .
    پس از مراسم آتش افروزی برای دفع قضا و بلا مقداری زغال ( كه علامت سیاه بختی است ) و اندكی نمك (شور چشمی) و یك سكه ( كوچكترین سكه رایج كشور-نشانه تنگدستی) را در كوزه ی سفالینی انداخته و هر یك از افراد خانواده یكبار دور سر می گرداند و نفر آخر آنرا بالای بام برده و آنرا به میان كوچه پرتاب می كند.
    خراسانیها در شب چهارشنبه آخر سال كوزه های كهنه كه در خانه دارند را می شكنند و كوزه ی نو می خرند و برای تكمیل عیش خود در صورت داشتن استطاعت چهار رنگ پلو درست می كنند .((رشته پلو – ماش پلو – زرشك پلو – عدس پلو ))
     
     مردم سروستان :
    در در غروب آخرین چهارشنبه سال مراسمی بسیار ساده بر پا می شود به این ترتیب كه توی كوچه ها و میدانها خرمن و خار و گون آماده را با كبریت می افروزند وهمه با سرور و شادی از كوچك و بزرگ از روی آن می پرند و با هر پرشی این شعر را می خوانند:
    هاجنگ شیر ، هاجنگ شیر ، بالا بی شین ، پاین بی شین ، خودشیر اومد رسید.
    بعضی هم می گویند:سرخی تو از من ، زردی من از تو .
     
    بچه ها قطعه های درشت زغال را با نفت آغشته سپس آتش می زنند و چون گوی بسوی هم می رانند ، گلوله ی آتشین ، نفیر كشان سینه ی هوا را می شكافد و به طرف دشمن حركت می كنند ، دشمن خودش را كنار می كند . همینكه زغال به زمین افتاد یا خاموش می شود یا از هم می پاشد .
     
    مردم سیرجان :
     نزدیك غروب شخصی از اعضا خانواده سبوئی ر آب كرده و درون آن مقداری دانه جو و برگ سبز و یك عدد سكه می انداخت و در حالیكه آنرا زیر بغل گرفته سه مرتبه دور حیاط منزل می گشت و می گفت ((غم بر و شادی بیا حنت برو روزی بیا)) بعد آنرا خارج از خانه یا از بالای پشت بام به پایین پرت می كرده . سكه را عابرین غریبه از روی زمین بر می داشتند و جنبه صدقه داشته است .
    اگر سكه را زن بر می داشت به فال نیك می گرفتند و می گفتند ((زمونه به كام ماست)) و اگر مرد بر می داشت برعكس تعبیر می كردند.
    بعد از شكست كوزه در بیرون منزل بین چهار كوچه آتشی می افروختند و كنار آن ظرف آبی می گذاشتند و از روی آب و آتش می پریدند. بعد با همان آب آتش را خاموش می كردند تا بدینگونه خشم و ناراحتی را نابود كنند . پختن آش رشته در چهارشنبه سوری رسم بود و آنرا بین 5 تا 7 خانواده پخش می كردند .
    در پایان از همه شما ایرانیان عشق وطن میخواهم که هر مطلبی که مانند این مقاله میتواند در  بالا بردن میزان اگاهی جوانانمان از فرهنگ اصیل ایران موثر باشد به دوستان و گروهها ارسال کنید. هر چند انتظار میرفت که رسانه های عمومی  در این زمینه فعالتر عمل میکردند.
    هفت سین ...
     
    سنجد ( Sorb ) : نمادی است از زایش و تولد و بالندگی و برکت
    سمنو (Samanoo): نماد خوبی برای زایش گیاهی و بارور شدن گیاهان
    سبزه (Verdure) : موجب فراوانی و برکت در سال نو شود، رنگ سبز آن رنگ ملی و مذهبی ایرانیان است.
    سیب سرخ (Red Apple ) : نمادی است از باروری و زایش
    سماق (Sumac) : برای گندزدایی و پاکیزگی
    سیر (Garlic) : برای گندزدایی و پاکیزگی
    سرکه (Vinegar) : برای گندزدایی و پاکیزگی
    قرآن(Quran) : کتاب مقدس هر آیین
    تخم مرغ (Eggs) : از نوع سفید یا رنگی نمادی است از نطفه و نژاد
    ماهی سرخ (Gold Fish) : ماهی یکی از نمادهای آناهیتا فرشته آب و باروری است و وجود آن باعث برکت و باروری می گردد.
    سکه (Silver & Gold Coin) : موجب برکت و سرشاری کیسه است
    نقل (Comfit ): نمادی است از زایش و تولد و بالندگی و برکت
    شیرینی (Sweets ) : نمادی است از زایش و تولد و بالندگی و برکت
    آجیل (Nuts) : نمادی است از زایش و تولد و بالندگی و برکت
    اسپند ( Wild Rue): در زمانهای قدیم مقدس بوده و در رسم های نیایشی بکار برده می شده.
    انار (Pomegranate) : پردانگی انار نشان از برکت و باروری است.
     
     
    سفره هفت سین بسازید !
     
     
     
    ادامه
    شاهرخ     شاهی افشار , afsharcc
    ببینید نظر بدین

    جوهره آفرینش مفرد است. و این جوهره عشق نام دارد . عشق نیرویی است كه ما را بار دیگر به هم می پیوندد تا تجربه ای را كه در زندگی های متعدد و در مكان های متعدد جهان پراكنده شده است ، بار دیگر متراكم كند . ما مسئول سراسر زمینیم ، چرا كه نمی دانیم بخشهای دیگر ما كه از آغاز زمان وجود ما را تشكیل می داده اند ، حالا كجایند ، اگر خوب باشند كه ما هم خوشبختیم . اگر بد باشند ، هر چند ناهشیار، از بخشی از این درد ، رنج می بریم . اما بالاتر از هر چیز ، مسئول آنیم كه در هر زندگی دست كم یكبار ، با بخش دیگر خود كه سر راه ما تجلی می كند ، یگانه شویم . حتا اگر فقط برای چند لحظه باشد . چون این لحظات عشقی چنان عظیم به همراه دارد كه بقیه روزگار ما را توجیه می كند . همین طور می توانیم بگذاریم كه بخش دیگر ما به راهش ادامه دهد ، بی آنكه این حقیقت را بپذیرد یا حتا دركش كند.
    در این صورت ، برای ملاقات دوباره با او ، نیازمند حلول دیگری هستیم . و به خاطر خود خواهی مان ، به بدترین عذاب محكوم می شویم . عذابی كه خودمان خلق كرده ایم :
    تنهایی ........    (پائولو كوئیلو)
    عصو كلوپ ما بشین دوستان من
    كلوپ نادر شاه افشار
    http://www.cloob.com/club.php?id=26628#&postlist
     
     

     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     

     
     
     
     
     
     
     
     

































    ادامه
      کامنت بنویسید...
      ساغر کریمی , mahnaz68455
      شنبه 19 اسفند ، 07:27
      عکسهای بسیار زیبائی بودند خیلی خوشم اومد
      ادامه
      شاهرخ     شاهی افشار , afsharcc
      مست
      عاشق همه سان مست و رسوا بادا
      دیوانه و شوریده وشیدا بادا
      با هوشیاری
      با هوشیاری غصه هر چیز خوری
      چون مست شدی هر چه بادا بادا

      ***
      ساده می توان گفت
      سخت می توان فهمید
      باور نکردنی هم هست
      و ساده می توان فراموش کرد
      دوست داشتن را

      ***
      خداوند بخشی است دست نیافتنی
      عبور هر کلمه
      عبور یک عمر است
      می توانیم بهتر و کامل تر فکر کنیم
      حتی اگر نمی خواهیم برای کسی تعریف کنیم

      ***
      تمام من نا تمام کسی نیست
      و نا تمام کسی
      تمام من نخواهد بود

      بیت های آخر را تنها خودم سرودم
      برای یک قهرمان سوخته
      شاید همان کسی که نور را با رنگ ها کشید
      کسی که گیاه گونه شکل گرفت

      من کسی را دیدم
      که عکس نان را با چندشی عجیب می دید
      مرگ را می بلعید
      و ترانه ها را تنها شعار می دانست

      تا کجای حرف هایم خوب بود

      یک مرد که زیر بار فقر خم می شود
      فقری کشنده و قوی
      شاید کسی که سعادت نمی فهمد
      با دست های بی شرمانه اش
      با مشت هایش
      این مرد را نشانه رفته است

      یک انتها از حرف های من
      چیزی است که من درون پیله ام خواهم نهاد
      من پوست خواهم انداخت
      و تنها تاریکی فهم پروانگی ام را دارد

      مردم نمازشان را
      از محراب ها بریده اند
      مردم پر از تنفر و شکایتتند
      اما کسی هنوز اینجا
      شاید
      به تنگ نیامده

      هر صبح کسی که خورشید را کشیده است
      با حالتی مقدس و
      دستانی از لطافتی عریان
      بر پوستم روشنی می بخشد

      من صبح ها دوباره زنده می شوم

      ادامه
      شاهرخ     شاهی افشار , afsharcc
      12 سال پیش
      ندانستم......
      ندانستم......
      ندانستم که من کیستم.......
      ولی دانستم تو کی هستی........
      ندانستم که عاشق کیست...
       ولی دانستم عشق چیست.......
      احساس نکردم شب روز میگذرد...
      ولی احساس  کردم تویی که میگذری...
      چشمانم به روشنایی جوابی نمی گفت.....
      چشمانم  تو را جواب گفت....
      دست هایم را باز خواهم گذاشت تا تورا در آغوش بگیرم....
      قلبم را خواهم بست تا هیچ کس دیگری وارد آن نشود....
      چشمانم را خواهم بست تا  تصویری غیر از تو در آن نقش نگیرد....
      زبانم را خواهم بست تا بستن در های بسته را نگوییم....
      گوش هایم را خوام بست تا صدای عشق از ان بیرو نرود...
      نگاهم را باز خواهم گذاشت تا عشق را همیشه ببینم...
      احساس نکردم تکه آینه عشق در قلبم فرو رفت....
      احساس نکردم سم عشق وجودم را فرا گرفت.....
      احساس نکردم روزی خواهم شکست.....
      روزی خواهم گریست...
      روزی خواهم رفت  به آن طرف آینه....
      آینه ای که تکه اش در قلبم است...
      و نور زندگی من ...
      و توان زندگی ام...
      ندانستم زمستان کی گذشت...
      ندانستم بهار آمد....
      ندانستم بهار هم دارد می رود...
      فقط دانستم این ما هستیم که مانده ایم و گذشتن ها رو تماشا میکنیم...
      تماشا میکنیم و برای روزهای که بر نمی گردند اشک میریزیم......
      ندانستم زندگی چیست.....بلکه دانستم زندگی کردن چیست...
      ندانستم دستانم به هم  میرسند.... دانستم دستانم به تو نمی رسند....
      نگاهم تورا نخواهد دید.....قلبم تورا خواهد دید....
      بعد از همه ندانسته هایم....
      دانستم که  دوست داشتن تو است که تا آخر عمر خواهد ماند....و من دوست دار تو...
      و دانستم که عشقم برای تو است......و من عشق تو....
       
      دختر 18 ساله : به قول خودش انقدر خواستگار داره که نمی دونه کدومش رو انتخاب کنه فعلا قصد ازدواج نداره می خواد درس بخونه

      دختر 22 ساله : او یک شاهزاده با یک قصر می خواد ادعا می کنه که خیلی واقع بینه ولی ؟؟؟؟؟مرد ایده آل او باید پول دار خوش قیافه مشهور همیشه در حسابش پول به اندازه کافی باشه وسخاوت مند او باید شوخ طبع، ورزشكار، شیك پوش، رمانتیك و شـنونده خوبی باشد. بله خصوصیات و صفات آن مرد بسیار طولانی است. دخـتر مـردی را میخواهد كه او را بپرستد و او را با گذاشتن گلها، هدایا و دادن وعده عشق ابدی و جاویدان تـبدیل به الهه گرداند.

      دختر 32 ساله : کم کم داره بوی ترشی می یاد دیگه فقط یه مرد خوب می خواد لازم نیست ورزشکار و خوش تیپ و.. باشه یه کار خوب با حقوق مکفی خونه ماشین و حساب بانکی داشته باشه و غذاهایی که دختر درست می کنه رو تحمل کنه کافیه

      دختر 42 ساله : تنها یه مرد می خواد (بیچاره ترشید )یه مرد معمولی که ستاره سینما نباشه ورزشکار نباشه اگه یه شکم گنده هم داشت عیب نداره کچل هم بود عیبی نداره فقط یه شوهر باشه

      دختر 52 ساله : او فقط می خواهد... هر چی بود باشه دختر باید خیلی شانس بیاره که مردش انقدر ترسناک نباشه که نوه هاش رو بترسونه راه توالت رو هنوز به یاد داشته باشه دندون مصنوعی هاش رو یادش باشه کجا گذاشته

      دختر 72 ساله : تعجب نکنید بعضی دخترا تا این سن هم عمر می کنن ولی مطمئن نیستم مردمورد علاقش هنوز نفس بکشه
       
      شیر و روباه

       
      روزی روزگاری , روباهی در جنگل با خرگوشی جوان ملاقات کرد

      خرگوش گفت : تو کیستی؟
      و روباه پاسخ داد : من یک روباه هستم و اگر بخواهم میتوانم تو را بخورم!!
      خرگوش پرسید : تو چطور میتوانی ثابت کنی که روباه هستی؟!!
      روباه نمیدانست چه بگوید , زیرا در گذشته خرگوش ها همیشه از او فرار میکردند و از این سوال ها نمی پرسیدند و آنگاه خرگوش گفت : اگر بتوانی نوشته ای به من نشان بدهی که تو روباه هستی من باور خواهم کرد.!
      پس روباه نزد شیر دوید و از او یک گواهی گرفت که او یک روباه است.وقتی به مکانی رسید که خرگوش در آن جا منتظر بود , شروع کرد به بلند خواندن آن سند. این کار چنان او را خوشحال کرد که با لذتی فراوان,  روی هر جمله و پاراگراف تامل میکرد.
      در همین احوال خرگوش که خلاصه ی مطلب را از همان چند خط اول گرفته بود, در جنگل گم شد و دیگر دیده نشد.روباه نزد شیر بازگشت و دید گوزنی با شیر صحبت میکند.
      گوزن میگفت: من میخواهم یک گواهی کتبی داشته باشم تا ثابت کند که شما شیر هستید.!!
      شیر گفت : وقتی من گرسنه نباشم , نیازی ندارم تا به خودم زحمت بدهم. وقتی گرسنه باشم تو نیاز به هیچ سند کتبی نداری.
      روباه به شیر گفت : وقتی که من یک گواهی برای خرگوش میخواستم چرا به من نگفتی که چنین بگویم؟ شیر گفت : دوست عزیزم تو باید میگفتی این گواهی را برای حرگوش میخواستی, من فکر کردم که تو آن گواهی را برای انسان های احمقی میخواهی که برخی از این حیوانات دیوانه این بازی را از آنها یاد گرفته اند!
       به نظر شما این داستان چی را می خواهد به ما بگوید؟ چه نتیجه ای یا نتیجه هایی  از این داستان می گیریم؟

       
                            
      ادامه
      شاهرخ     شاهی افشار , afsharcc
      ای کاش
       
      ای کاش می توانستم نشان دهم،         I wish l could make you.
       
      که تا کجا دوستت دارم.                 Understand how l love you
       
      همیشه در جستجو هستم،                  l am always seeking but
       
      اما نمیتوانم راهی بیابم...                      cannot find a way….
       
      به آن آنی در تو عاشقم،                l love in you a something
       
      که تنها خود کاشف آنم                 that only have descovered
       
      آنی فراتر از تویی که دنیا می شنا سد،                   the you_ which is beyond the
       
      و تحسین می کند.                    you of the world that is
       
      آنی که تنها وتنها از آن من است.              admired and known by others
       
      آنی که هرگز رنگ نمی بازد،               a you which is eapecially mine
       
      وآنی که هرگز نمی توانم عشق از او بر گیرم.                 Which cannot evto love


       
       
       
       



       
       
      ادامه
        کامنت بنویسید...
        لاله گلزار , ozom
        دوشنبه 14 اسفند ، 05:37
        ببخشید صفحه اصلی تون
        اشتباه تایپی بود
        ادامه
        لاله گلزار , ozom
        دوشنبه 14 اسفند ، 05:36
        سلام خوبید
        می خواستم بدونم چی جوری این تصاویر رو تو کلوبتون قرار دادید
        اگه خواستید برام پیام بفرستید
        ادامه
        لاله گلزار , ozom
        دوشنبه 14 اسفند ، 05:35
        سلام خوبید
        می خواستم بپرسم چی جوری این تصاویر رو تو صفحه نظرات قرار دادید
        اگه خواستید راهنمایی کنید برام پیام بفرستید
        ادامه
        شاهرخ     شاهی افشار , afsharcc
        12 سال پیش
        مگذار .....

        مگذار كه عشق ، به عادت دوست داشتن تبدیل شود !

        مگذار كه حتی آب دادن گلهای باغچه

        به عادت آب دادن گلهای باغچه تبدیل شود !

        عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست .

        پیوسته نو كردن خواستنی ست كه خود ، پیوسته ، خواهان نو شدن

        است و دگرگون شدن .

        تازگی ذات عشق است و طراوت ، بافت عشق .

        چگونه می شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت ، و

        عشق همچنان عشق بماند ؟؟؟

         

        هر شب که فرصت میکنم جویای حالش می شوم
        از خویش بی خود گشته و مست خیالش می شوم

        در اسمان ارزو هر دم صدایش می زنم
        چشمم چو بر رویش فتد محو جمالش می شوم

        در هر شب تاریک من بدر است ماه صورتش
        از شرم این دیدار نو منهم هلالش می شوم

        جاریست اشک از دیدگان هر دم که یادش می کنم
        مقبول در گاهش شوم اشک زلالش می شوم

        سر گشته و حیران شدم دلتنگ و بی ایمان شدم
        گویم به هر شیدا دلی خط است و خالش می شوم

        جویای حالش می شوم مست از خیالش می شوم
        با این دل سو دائیم رنج و ملالش می شوم

        تاریکی و ظلمت گذشت خورشید از نو سر کشید
        انگار خواب است اینکه من غرق وصالش می شوم
        عشق یعنی...!
         
        عشق یعنی ,سوز نی , آه شبان
        عشق یعنی معنی رنگین کمان
        عشق یعنی شاعری دل سوخته
        عشق یعنی آتشی افروخته
        عشق یعنی با گلی گفتن سخن
        عشق یعنی خون لاله بر چمن
        عشق یعنی شعله بر خرمن زدن
        عشق یعنی رسم دل بر هم زدن
        عشق یعنی یک تیمم,یک نماز
        عشق یعنی عالمی راز و نیاز
        **************
        عشق یعنی...!
        عشق یعنی چون محمد پا به راه
        عشق یعنی همچویوسف قعر چاه
        عشق یعنی بیستون کندن به دست
        عشق یعنی زاهد اما بت پرست
        عشق یعنی همچو من دریا شدن
        عشق یعنی قطره و دریا شدن
        عشق یعنی یک شقایق غرق خون
        عشق یعنی درد و محنت در درون
        عشق یعنی یک تبلور یک سرود
        عشق یعنی یک سلام و یک درود


         
        ادامه
        شاهرخ     شاهی افشار , afsharcc
        دوستانه
         

        نمی گویم فراموشم مکن هرگز،ولی گاهی به یاد آور، رفیقی را که می دانی نخواهی
        رفت از یادش
         
        داشتم فکر می کردم به ماندن و رفتنت،
        نفهمیدم چه شد ... دیدم رفته ای!
        ... بعد یک دفعه دلم خواست همه ی باورهای تلخم را بریزم دور؛
        "عشق در نرسیدن است. با وصل، عشق می میرد."
        نفرین به باورهایم!
        بعد یک دفعه دلم خواست همه ی فاصله ها را پاک کنم؛
        "همیشه فاصله ای هست"
        نفرین به فاصله!
        .
        .
        .
        بعد نگاه کردم دیدم، چه تنها شده ام. دیدم چه قدر دلم هوایت را کرده است.

        به روی گونه تابیدی و رفتی
        مرا با عشق سنجیدی و رفتی
        تمام هستی ام نیلوفری بود
        تو هستی مرا چیدی و رفتی
        كنار اتظارت تا سحر گاه
        شبی همپای پیچك ها نشستم
        تو از راه آمدی با ناز و آن وقت
        تمنای مرا دیدی و رفتی
        شبی از عشق تو با پونه گفتم
        دل او هم برای قصه ام سوخت
        غم انگیزست توشیداییم را
        به چشم خویش فهمیدی و رفتی
        چه باید كرد این هم سرنوشتی ست
        ولی دل رابه چشمت هدیه كردم
        سر راهت كه می رفتی تو آن را
        به یك پروانه بخشیدی و رفتی
        صدایت كردم از ژرفای یك یاس
         
        1. همیشه این‌گونه بوده است: کسی را که خیلی دوست داری زود از دست می‌دهی، پیش از آنکه خوب نگاهش کنی. پیش از آنکه تمام حرفهایت را به او بگویی، پیش از آنکه همه‌ی لبخندهایت را به او نشان بدهی، مثل پروانه‌های زیبا، بال می‌گیرد و دور می‌شود. فکر می‌کردی می‌توانی تا آخرین روز که زمین به دور خود می‌چرخد و خورشید از پشت کوه‌ها سرک می‌کشد در کنارش باشی
        2. آغوش پارکینگی است که جریمه ندارد . . . . بوسه تصادفی است که خسارت ندارد . . . . . . . . چیه دنبالم راه افتادی
        3. دو مورد بیهوده ترین احساسات، غصه خوردن برای اتفاقی است که افتاده و نگرانی برای چیزی است که احتمال دارد و در آینده روی دهد.
         
        1. شکست عهد من وگفت هر چه بود گذشت به گریه گفتمش آری وچه زود گذشت بهار بود و تو بودی وعشق بود و امید، بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت.
        2. گفتگوی ماه و نابینا: نابینا گفت: دوستت دارم ماه گفت تو که منو نمی بینی چطوری دوستم داری نابینا گفت اگه می دیدمت عاشق زیباییت می شدم اما الان که نمی بینمت عاشق خودت هستم.
        3. دنبال نگاهها نرو چون می تونن گولت بزنن. دنبال دارایی نرو چون كه افول می كنه . دنبال كسی باش كه باعث بشه لبخند بزنی چون با لبخند می شه یه روز تیره رو روشن كرد.
        4. اگه یه روز کسی بهت گفت: دوست دارم سعی نکن بهش بگی دوستش داری, اگه گفت عاشقتم سعی نکن عاشقش بشی, اگه گفت همه ی زندگیش تویی سعی نکن همه ی زندگیش باشیچون یه روز میاد و بهت میگه ازت مُتنفرم اونوقت تو نمی تونی سعی کنی ازش متنفر بشی.
        5. یه فرشته از خدا می پرسه که چرا منو اینقدر ناز آفریدی؟ می گه اینکه چیزی نیست اونیکه این اس ام اس رو می خونه از تو هم نازتره.

        ادامه
          کامنت بنویسید...
          خداحافظ (با لبخند!) , 6stars
          شنبه 12 اسفند ، 02:09
          وبلاگتون خیلی خوندنی و لطیفه..

          زندگی مثل شطرنجه.. اگه بلد نباشی همه می خوان اونو بهت یاد بدن... و اگه بلد باشی همه می خوان شکستت بدن
          ادامه
          شاهرخ     شاهی افشار , afsharcc
          همه چیز از همه كس
          در تاریكیه شب سه شمع روشن كردم ... اولی برایه دیدنت ... دومی برایه موندنت... سومی برایه بوسیدنت... ودر اخر هر سه را خاموش كردم ... برایه در اغوش كشیدنت

          زندگی 2 چیز به من آموخت: آرزوی مرگ و مرگ آرزو.....!!!!!!

          بوسه تنها تصادفی است که پلیس راه ندارد. دریای غم تنها دریایی است که ساحل ندارد. قلب تنها چیزی است که شکستنش صدا ندارد. عاشقی تنها دردی است که درمان ندارد

          سكوتم را به باران هدیه كردم//، تمام زندگی را گریه كردم//، نبودی در فراق شانه هایت// به هر خاكی رسیدم تكیه كردم

          اگه شب خوابت نبرد به آسمون نگاه کن.ستاره هارو بشمار کم اومد!برو قطرات بارون رو بشار.کم اومد! به عشق من فکر کن چون برای تو هرگز کم نمی یاد

          عشق از هر گل سرخی دلپذیر تر است ، اما خارهای آن قلب تو را عمیق تر از هر خاری سوراخ می كند

          شمع بزم محفل شاهان شدن شوقی ندارد ... ای خوش آن شمعی كه روشن میكند ویرانه ای را

          دنیای بچه ها هر کی زودتر بگه دوستت دارم برنده هست ولی در دنیای بزرگتر ها هر کی زودتر بگه دوستت دارم بازنده است

          ماهی به آب گفت : تو نمیتونی اشكای منو ببینی , چون من توی آبم... آب جواب داد اما من میتونم اشكای تو رو احساس كنم چون تو توی قلب منی

          اگه کسی رو دوست داری،نه براش ستاره باش،نه آفتاب،چون هر دو شون مهمون زود گذرند،پس براش آسمون باش که همیشه بالای سرش باشی

          شکسپیر : اگر تمام شب برا ی از دست دادن خورشید گریه کنی لذت دیدن ستاره ها را هم از دست خواهی داد

          می دونی زیباترین خط منحنی دنیا چیه ؟ لبخندی که بی اراده رو لبهای یک عاشق نقش می بنده تا در نهایت سکوت فریاد بزنه : دوستت دارم


          در نگاه كسانی كه پرواز را نمیفهمند هر چقدر اوج بگیری كوچكتر خواهی شد
           
           


          ادامه
          شاهرخ     شاهی افشار , afsharcc
          I love You

           
                 

           
           
          پرسیدم : هنگام غروب ، خورشید چرا زرد رنگ است؟
          گفت: از بیم جدایی.
          خورشید،با همه ی درخشندگی در پایان هر روز، ناپدید میشود و جای خود را به تاریکی میدهد. ولی آفتاب عشق، جاودانه در آسمان دل میدرخشد و جان میبخشد و این روزی است که شبی به دنبال ندارد.
          پرسیدم : عشق چیست؟
          گفت : آتشی است .
          گفتم: مگر آن را دیده ای؟
          گفت: نه در آن سوخته ام.
          عشق را با تمام وجود فریاد بزن تا به جهانیان ثابت کنی که تمام مسیرها به سمت مشترک مورد نظر اشغال نمی باشد.
          به کوه گفتم: عشق چیست؟
          لرزید.
          به ابر گفتم: عشق چیست؟
          بارید.
          به باد گفتم: عشق چیست؟
          وزید.
          به پروانه گفتم: عشق چیست؟
          نالید.
          به گل گفتم: عشق چیست؟
          پر پر شد.
          به انسان گفتم: عشق چیست؟
          اشک از دیدگانش جاری شد و گفت: دیوانگیست!!!!
           
           
           
           
          دوستی رو انتخاب کن که قلب
          بزرگ داشته باشه تا نخوای
          برای اینکه تو قلبش بری
          خودتو کوچیک کنی.
           
                    ای کاش می توانستم نشان دهم،     I wish l could make you.
           
          که تا کجا دوستت دارم.            Understand how l love you
           
          همیشه در جستجو هستم،               l am always seeking but
           
          اما نمیتوانم راهی بیابم...               cannot find a way….
           
          به آن آنی در تو عاشقم،              l love in you a something
           
          که تنها خود کاشف آنم                 that only have descovered
           
          آنی فراتر از تویی که دنیا می شنا سد،        the you_ which is beyond the
           
          و تحسین می کند.                   you of the world that is
           
          آنی که تنها وتنها از آن من است.       admired and known by others
           
          آنی که هرگز رنگ نمی بازد،               a you which is eapecially mine
           
          وآنی که هرگز نمی توانم عشق از او بر گیرم.           Which cannot evto love


           
           
           




           
          ادامه
          شاهرخ     شاهی افشار , afsharcc
          «هو»







          فرستنده :

          مهتاب احمدی

          تاریخ :

          85/11/30   18:55

          موضوع :

          ج :سلام










           
          سلام دوست من امیدوارم این متن رو تا آخر بخونی ممنونم:
          حال من بد نیست غم کم می خورم کم که نه هر روز کم کم می خورم آب می خواهم سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی؟؟آفتاب!! خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند دشنه ی نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست سنگ را بستند و سگ آزاد شد یک شبه بیداد آمد داد شد عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام عشق اگر اینست مرتد می شوم خوب اگر اینست من بد می شوم بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم!دیگر مسلمانی بس است در میان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم بعد از این با بی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم نیستم از مردم خنجر به دست بت پرستم بت پرستم بت پرست بت پرستم بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم من که با دریا طلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام؟ قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن! من نمی گویم که خاموشم مکن من نمی گویم فراموشم مکن من نمی گویم که با من یار باش من نمی گویم مرا غم خوار باش من نمی گویم دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ نشنفتن بس است روزگارت باد شیرین!شاد باش دست کم یک شب تو هم فرهاد باش آه در شهر شما یاری نبود؟؟ قصه هایم را خریداری نبود؟؟ وای!رسم شهرتان بیداد بود شهرتان از خون ما آباد بود از درو دیوارتان خون می چکد خون من فرهاد و مجنون می چکد خسته ام از قصه های شومتان خسته از همدردی مسمومتان این همه خنجر دل کس خون نشد این همه لیلی کسی مجنون نشد؟؟ آسمان خالی شد از فریادتان بیستون در حسرت فرهادتان کوه کندن گر نباشد پیشه ام بویی از فرهاد دارد تیشه ام عشق از من دورو پایم لنگ بود قیمتش بسیار و دستم تنگ بود گر نرفتم هر دو پایم خسته بود تیشه گر افتاد دستم بسته بود هیچ کس دست مرا وا کرد؟نه! فکر دست تنگ ما را کرد؟نه! هیچ کس از حال ما پرسید؟نه! هیچ کس اندوه ما را دید؟نه! هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفأل می زنم....      
          سری به ما بزنید خوشحال می شیم       
          ادامه
          شاهرخ     شاهی افشار , afsharcc
          13 سال پیش
          تو باختی...

          نامه ای بر اب و بر باد 
           
          وای که چقدر سر انگشت خسته بر بخار این پنجره ها کشیدم و ...تو نیامدی
          نیامدی تا ببینی که بی تو چه تنهایم
          نیامدی که شاید وجدانت راحت بماند
          تا یادت نیاید که چه قولها دادی و چه قسم ها خورده بودی
          نیامدی تا نشنوی تمام وجودم فریاد میزند بی معرفت ترین دوست دنیا هستی
          تا یادت نیاید که روزگاری من تمام دنیات بودم
          اما تمام اینها باعث نخواهد شد تا تقدیر فراموش کند بی مهری ات را
          من شاید بتوانم باز هم سکوت کنم
          اما مطمئنم روزگار و بازیهایش نه
          نگرانم
          نگرانم برای روزهایی که میایند تا از تو تاوان بگیرند
          نگرانم برای پشیمانی ات زمانی که هیچ سودی ندارد
          روزگاری درد کشیدنت برایم عذاب اور بود
          اما روزها خواهند گذشت
          و
          تو
          آری تو
          آنچه را به من بخشیدی
          ز دست دیگری باز پس خواهی گرفت
          تو مرا فراموش خواهی کرد
          میدانم
          من منتظر شکستنت نیستم
          نفرین هم نمیکنم
          به حرمت عشقی که هرگز معنایش را ندانستی
          به خاطر اشکهایی که به من ارزانی داشتی
          به خاطر
          به خاطر خودت
          اما میدانم که این برای فرار از سرنوشت کافی نیست
          نمیدانم هنوز هم میتوانی مثل قدیم بخندی
          اینجا همیشه سرد است
          همیشه همیشه حالم خوب نیست
          اما هرگز دیگر گرمایی از وجودت طلب نخواهم کرد
          باورم بود کنارمی همیشه
          باورت داشتم
          بودنت مهمترین دلیل بودنم بود
          ستایش ات کردم نه آنگونه که لایقش باشی
          اما چشمانم تنها تو را میدید
          تویی که امروز به جانم نیشتر زدی و تنها رفتی
          بی من بمان تجربه کن یاری دگر را گرمی دستی دیگر را
          بخاطر هم نیاور مرا اگر اینگونه راحتی
          بخند به همه بگو که شادی
          ولی من که میدانم
          حتی دمی هم نمی توانی آسایش داشته باشی
          آخر انچه تو با من کردی خارج از توان
          تو
          بود
          هرگز باور نداشتم اینچنینم کنی
          هرگز
          میترسم برای روزهایی که میایند برای تو
          افسوس
          افسوس که تا آخرین دم ندانستم چه با من خواهی کرد
          ندانستم دلت.نگاهت.دوست داشتنت همه یک فریب بود
          میترسم از روزی که چشمانت چون حال امروزم بارانیست
          و درپی شانه ای برای گریستن
          نمیدانم یادت هست
          چگونه دلی که در دستانت بود
          برای تو میتپید زیر پایت گذاشتی
          تا انجا که توان داشتی فشردی
          که نشاید باری دیگر در پی ات چون کودک گریانی دوان دوان
          گوشه دامنت را بگیرد تا لحظه ای درنگ کنی
          اما تو حتی نگاه هم نکردی
          نگاه نکردی
          می دانم
          چون نمی توانستی
          نمی توانستی ببینی آنکه زیر گامهای توست
          منم
          منی که تمام زندگیم بودی
          منی که دنیایم را به پایت می ریختم تا نروی
          یادت می آید
          پیش روی توی سرد دل
          به چه سان اشک ریختم
          که شاید گرمای اشکهایم دل سخت تو را نرم کند
          اما چه خیال باطلی
          تو نگاهت به من نبود
          دلت در نهان خانه دلی دیگر بود
          و
          من تنها یه بازیچه
          بازیچه
          هرگز ندانستم چه از تو دریغ کردم
          چه برایت کم گذاشتم
          که بی من قصد رفتن کردی
          کاش هرگز نمی دیدمت
          کاش چشمانم کور بود
          کاش هرگز از تو بودن نخواسته بودم
          کاش
          کاش می دانستم چه با من خواهی کرد
          کاش می گفتی تو چه خواستی که من به تو ارزانی نداشتم
          کاش.........
          وقتی می رفتی باورم نبود که تنها می روی
          اما تو باورهای مرا هم درهم شکستی
          هرگز نپرسیدی بی تو چه خواهم شد
          ندانستی بی تو هیچم
          هرگز نفهمیدم در شکستنم.در نابودیم چه رازی نهفته بود
          که مرا اینگونه بر باد دادی؟؟؟
          بخند شاد باش برای دلی که شکستی
          برای حریم حرمتی که زیر پا گذاشتی
          اینک در آتشی می سوزم که تو به جانم افکندی
          به کامم شوکرانیست که تو در جامم ریختی
          اما من به عشق تو تا آخرین جرعه سر کشیدم
          آخر باکم نبود
          چون خیالم بود تو با منی
          ......
          روزها خواهد گذشت
          تو با عشقی دگر
          با شادی و شور
          با تب وتاب
          لحظه ها را ز دست ندانسته خواهی داد
          و
          من با آتشی به جان و زهری به کام
          خواهم سوخت
          خواهم درد کشید
          و زان پس ز میان خاکسترم
          چون ققنوس افسانه ها
          جوانه می زنم
          بهار می شوم
          دوباره جان خواهم گرفت
          و سرنوشت
          آنچه که با من و دلم روا داشتی
          به تو بازخواهد گرداند
          نه
           سوختنت را نمی خواهم
          درد کشیدنت را ارزو نداشتم
          فقط از خدا یک چیز خواستم
          که ترا به یکی چون خودت مبتلا کند
          آن دقایق که خودت را در جسمی دیگر نظاره گر باشی
          میدانی چه با من میکردی
          اما من به حرمت عشقت دم نمیزدم
          اسم تو صورت تو و یاد تو
          تنها یک چیز را بخاطر من میاورد دروغ را
          تو یک دوست را از دست دادی و من دشمنم را شناختم
          راستی میتوانی بگویی چه کسی ضرر کرده؟ 
           
           
          ادامه
          شاهرخ     شاهی افشار , afsharcc
          روز Valentine مبارك
           
          من آن چه شرط بلاغ است با تو می گویم
          تو خواه از سخنم پند گیر یا ملال
          این روزها خیلی ها از نسل جوان برگزاری جشن ها و مناسبت های خارجی را نشانه تجدد، تمدن و تفاخر می دانند.
          سفره هفت سین نمی چینند، اما در آراستن درخت كریسمس اهتمام می ورزند!
          جشن شب یلدا كه به بهانه بلند شدن روز، برای شكرگزاری از بركات و نعمات خداوندی برگزار می شده است را نمی شناسند، اما همراه و همزمان با بیگانگان روز شكرگزاری برپا می كنند!
          همه چیز را در مورد Valentine و فلسفه نامگذاریش می دانند، اما حتی اسم "سپندار مذگان" به گوششان نخورده است.
          چند سالی ست حوالی26 بهمن ماه (14 فوریه) كه می شود هیاهو و هیجان را در خیابان ها می بینیم. مغازه های اجناس كادوئی لوكس و فانتزی غلغله می شود. همه جا اسم Valentine به گوش می خورد.
          اما كمتر كسی است كه بداند در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، كه از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است!
          جالب است بدانید كه این روز در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با 29 بهمن، یعنی تنها 3 روز پس از والنتاین فرنگی! این روز "سپندار مذگان" یا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن این روز به عنوان "روز عشق" به این صورت بوده است كه:
          در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می كردند و علاوه بر اینكه ماه ها اسم داشتند، هریك از روزهای ماه نیز یك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه) كه نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی "بهترین راستی و پاكی" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی "شاهی و فرمانروایی آرمانی" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یك چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق می پنداشتند. در هر ماه، یك بار، نام روز و ماه یكی می شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن می شد، جشنی ترتیب می دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب می گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ یا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین عنوان می گرفتند.

          سپندار مذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پیدا می كردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می كردند.

          ملت ایران از جمله ملت هایی است كه زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به مناسبت های گوناگون جشن می گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می گذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگی، خلق و خوی، فلسفه حیات و كلا جهان بینی ایرانیان باستان است

          شاید هنوز دیر نشده باشد كه روز عشق را از 26 بهمن (Valentine) به 29 بهمن (سپندار مذگان ایرانیان باستان) منتقل كنیم.
          راز عشق
          راز عشق در این است كه
          بیشتر با نگاه حرف بزنی ،
          اگر هنگام صحبت كردن از نگاه استفاده كنی ،
          دوست داشتن را به یكدیگر منتقل كرده ای
          شوخی را با دیگران فراموش نكنی ،
          در ضمن مراقب شوخی ها هم باش ،
          شوخی نا پسند نكن ،
          شوخی باید از روی حسن نیت باشد نه نیشدار.
          راز عشق در این است كه ..
          به محبوبتان قدرت آرامش دهید ،
          واز او قدرت وآرامش دریافت كنید،
          اما....... نه با اصرار.
          راز عشق در این است كه
          به دیگری لذت ببخشی ،
          ولی عشق را برای لذت نخواهی
          زیرا عشق حقیقی هوی  وهوس نیست .
          راز عشق در این است كه ..
           
          باورها ،آرمان ها واهدافتان را با یكدیگر در میان بگذارید.
          راز عشق در این است كه ..
          به عشق بیشتر از یكد یگراحترام بگذارید،
          زیرا عشق یك هد یه ازلی خداوند است.
           
          حس تملك را از خود دور كنی ،
          راز عشق در این است كه .
          در حقیقت هیچ كس نمی تواند مال كسی شود .
          راز عشق در این است كه
          در سكوت دست یكدیگر رابگیرید،
          كم كم یاد می گیرید كه بدون كلام رابطه برقرار كنید.
          راز عشق در این است كه
          به یكد یگرسخت نگیرید،
          ..
          عشقی كه آزادانه هدیه نشود ،اسارت است
          این نظر من بود :
          به نظر تو راز عشق چیه؟
           
          باتو
          با تو بودن بر من چه سود
          که با تونبودن باشد
          وقتی تونباشی عشق هست وقتی توباشی عشق نیست
          نمی دانم شاید در تو نباشد
          در تو جستم که عشق باشد
          در عشق جستم که تو باشی
          باشی یا نباشد
          هر دو در من هستید
            پس عشق در من هست و همین را بر من بس
           
           
           
          با تو هستم
          تویی که رویت را  از من بر میگردانی
          به چشمانم نگاه کن
          اشکهایم هنوز خشک نشده اند
          از چه میترسی  ,من گناهت را بخشیده ام
          هنوز آنقدر عاشقت هستم که هیچ کینه ای از تو به دل ندارم
          تو را به خدا سپرده ام ,نه نگران نباش نفرینت نمی کنم
          برایت دعا ی خیر میکنم
          دعا میکنم که خدا هم ترا ببخشد وتنهایت نگذارد
          دوست ندارم تو هم مثل من طعم تلخ تنهایی را حس کنی
          دوست ندارم تو هم مثل من شکستن قلبت را تجربه کنی
          پس هرگز نفرینت نخواهم کرد وترا به خدا خواهم سپرد
          تا در پناه او به زندگیت ادامه دهی .در کنار هر کس وهر چیز که دوستش داری
          به چشمانم نگاه کن , آنها را به خاطر بسپار
          آنها همیشه نگران تو هستند .
           
           
          دلم گرفته و این هیچ بهانه ای نمیخواهد
          هیچ دلیلی نمیخواهد
          -- یا لااقل من دلیل نمیخواهم!
           
           
           
          همیشه فکر میکردم چقدر باگذشتی!!!
          تو همیشه به لجبازی های من می خندیدی،
          حتی گاهی که از بهانه گیری هایم باید دیوانه میشدی ،باز می خندیدی
          و من بعد از عمری ، تازه فهمیده ام که
          به چشم یک دلقک به من نگاه میکردی ...
           


           









           







           








           
          باور کن...   

          دیگر نه پایی دارم كه پا به پای بودنت بدوم،
          نه نگاهی كه در انتظارت بمانم.
          واژه ها را هم پیدا نمی كنم.
          این دستها هم، دیگر از سرما یخ زده است!
          كمی دورتر از حضور خیال من و تو، پچ پچ ها را می شنوی؟!
          می گویند اگر نباشی بغضم سبك می شود.
          آنوقت تنها من می مانم و من.
          آنوقت دیگر نه فریاد می كنم نه سكوت.
          آنوقت دیگر پاهایم آبله نمی زند از این همه دویدن پی ات.
          می گویند اگر نباشی به هیچ كجای من و این دنیا بر نمی خورد.
          آنوقت فقط من می مانم و این همه شعر كه می دانم در انتظار نگاهم هستند.
          آنوقت فقط من می مانم و این همه دلتنگی هایی كه بیقرار ِبودنم می شوند.
          آنوقت فقط من می مانم و این همه نگاه كه می دانم برای فردایشان دستهایم را می خواهند.
          می گویند اگر نباشی، خنده با نگاهم آشتی می كند!
          می گویند اگر نباشی، دوباره به یاد می آورم بهار كی از راه می رسد!
          می گویند اگر نباشی،...
          نگاه از من پنهان نكن!
          آنها می گویند.
          اما من...
          هنوز هم همه فصلها را تنها پاییز می بینم،
          هنوز هم دلم هوای باران دارد و دلتنگی های شبانه.
          هنوز هم در پی عطر یاس هستم و هق هق نبودنت.
          هنوز هم دستهایت را می خواهم.
          و هنوز هم... د... و... س... ت... ت... د... ا... ر... م.
           
           
           
          اگر روزی كسی از من بپرسد
          كه دیگر قصدت از این زندگی چیست
           
          بدو گویم كه چون می ترسم از مرگ
          مرا راهی به غیر از زندگی نیست
           
          ***********************

          خدای خوب و مهربانم

          در نا هموراری های مسیر زیستن
          همان جاهایی که مسافر داستان رمقی برای حرکت نداشت
          تنها تو بودی که امید رفتن را در دلش الهام کردی
          و حدیث جاری شدن را در دلش افکندی
          آری
          تو به او اموختی که در اوج عطش
          دلش خوش نشود به رخسار سراب !
           
          خدای زیبا و دوست داشتنی من
          من   نمی ترسم از آتشی که وجودم را تجزیه می کند و خاکستر آن را باقی می گذارد
          از در آمیختن با بیم دهنده هایی که چهره شان شبیه آدم بد های داستان های مادر بزرگ است خیالی ندارم !
          من حتی از عدم جاودانگی روحانی خویشتن هم هراسی ندارم
          فقط !
          فقط می ترسم از شرمندگی در پیشگاه   دیدگان تو !
          دیدگانی که از تجسم آن ما را منع کرده ای !
          همان هایی که ظلمت کفر را "گاه" به دلم می افکند
           
          آری !
          من می ترسم مثل پسر بچه هایی که حرف پدرشان را آویزه ی گوش خود نکر ده اند
          سرم را در مقبالت پایین بیاورم و و تنها شکایتم سکوتی باشد از سر فریاد !
           
          خدای خوبم !
          دوست دارم آنقدر برایت بگویم که ...
          نه خسته نمی شوم
          بگویم از آدم هایی که  قدرتشان را بر چهره ی رنجور جامعه می نمایاندند
          و مغرور می شوند به این که چه راحت می توانند روزی خود را بر مردم ببند
           و زیر پرده ی معنویت خون به شیشه کنند
          آنها نمی دانند نظاره گرشان در عرش گیتی ،  رزاقی یکتاست و نوازنده ی موسیقی حیات کس دیگریست !
           
          خدای نیمه شب های بی صدای من !
          تو همان پدری هستی که مسیر هدایت فرزندان را در وصیت نامه ی خود بازگو نمودی 
          و آن را به دل آخرین فرزند سر به راه القا نمودی
          تا قاصدی باشد برای تکامل یافتن دیگر بچه ها
          اما !
          من می ترسم همان اولاد نا اهلی باشم که منکر هدایت پدر می شود
          فرزندی که آیین کنعان شدن را آموخت "فقط"
          همانی که  تنها امیدش به کرامت پدر خویش است !
           
          یا  علی کل شی قدیر !
          تو می دانی هر آنچه که در چشمه سار وجودم جاری می شود
          و از سخصیتی که گاه در وجود من متولد می شود آگاهی
          نوزادی که همیشه شیطان می خوانمش !
          همان رفیق روزهای سیاه و گاه سفید من  که اندام خود را بر بوم نوشته های من طراحی می کند
          و سارق آرامش افکار وا ژه ها می شود !
          خدای من سایه اش را از سرم کوتاه کن
          تا پرتوی خورشید تو نوازشگر دست نوشته هایم شود
          نه آتش شومینه ی خانه مان !
          و تو می شناسی
          گلبرگی را که حرارت نفس هایش گرما بخش سردی خیال من است
          همان که طرح اندامش تحرک و جنب و جوش را به خیال خسته ام عرضه می کند
          و ندای آغاز را با تارهای صدایش می نوازد !
          خدایا !
          چنان طراوتی به آن ببخش
          که آسمان با دیدنش هوس نکند که ابری شود  "دیگر"
           
          خدای نعره های زیر خاک !
          می دانم که ذره ذره های خاک رویای عشقبازی با سلول های پیکرم را در سرشان گنجانده اند
          و هر انچه که به آن می نازم خوراک خوش طعمی می شود برای سوسک ها و کرم ها و ...
          و این غرور سرکش  به خضوعی سر به زیر مبدل می شود
          آن گاه ، روحم با آن رخسار مه آلود و نه چندان اثیر و دلبرش می نشیند بالای سرم
          و اشک می ریزد به حال صاحب خانه اش !
           
          اما من همه ی آن ها را از یاد می برم "گاهی "
          و آدمیت را می فروشم به قیمتِ  بی بهایی
          و خانه ی دل را با متاع غفلت آراسته می کنم !
           
          من بارها خوانده ام
          که :  وَاٍنّه هو اَضحک و اَبکی
          اما فقط آراستگی را می بینم
          نه آراسته گر را
          و دلم را خوش می کنم
          به ابروهای کمانی
          لب هایی قلوه ای
          وهم دستانی کشیده و ظریف !
           
          بارخدایا !
          مرا آن گونه ساز که لایق پرستش تو شوم
          و
          تکمیلمان کن !
          تا این گونه تتمه ی افکارمان خالی شود ! 
           
          ادامه
            کامنت بنویسید...
            خداحافظ (با لبخند!) , 6stars
            چهارشنبه 25 بهمن ، 21:00
            سلام، درد دل بینهایت قشنگی با خدای خودتون داشتید... خصوصا این بخشش:

            ... و این غرور سرکش به خضوعی سر به زیر مبدل می شود

            آن گاه ، روحم با آن رخسار مه آلود و نه چندان اثیر و دلبرش می نشیند بالای سرم

            و اشک می ریزد به حال صاحب خانه اش !
            عالی بود...

            ادامه