ن  , 32wwww

ن

ن  , 32wwww

ن

مطالب
ن  , 32wwww
امام علی(ع):

هر چه را شنیدى براى مردم بازگو مكن،
كه همین براى دروغگویى (تو) كافى است.

◄ نهج البلاغه، نامه 69

ادامه
99
44
7
21
ن  , 32wwww
ویژه 1 سال پیش
‏+ عزیزم! در آینده میخوای چیكاره بشی ؟!!
_ یه مامانِ خوب... :)
ادامه
72
15
35
ن  , 32wwww
بزرگی گفت : وابسته به خدا شوید ؛

پرسیدم : چطوری ؟
گفت : چطوری وابسته به یه نفر میشی ؟
گفتم : وقتی زیاد باهاش حرف می زنم زیاد میرم و میام .
گفت : آفرین .زیاد با خدا حرف بزن. زیاد با خدا رفت و آمد کن
وقتی یارت خداست،
بگذار هر چقدر میخواهند نارفیق شوند.
همیشه با خدا بمان.

چترِ پروردگار، بزرگترین چترِ دنیاست...
ادامه
41
3
21
ن  , 32wwww
فدَعِ الإِْسْرافَ مُقْتَصِدا وَ اذْکُرْ فِی الْیَوْمِ غَدا

اسراف را رها کن و میانه روی در پیش گیر
و امروز به یاد فردا باش.

◄ نهج البلاغه، نامه۲۱
ادامه
51
4
33
ن  , 32wwww
امام زمان (عج) :
❤️
چیزى ما را از شیعیان محبوس نکرده است،
مگر اعمال ناخوشایند و ناپسندى است که از آن‏ها به ما مى‏ رسد.

◄(الزام الناصب، ج 2)
ادامه
40
4
29
ن  , 32wwww
مهم نیست
چقدر شب تاریڪ است،
خورشید دوباره طلوع خواهد ڪرد.

مهم نیست
چقدر اندوهت عمیق است،
اگر دلت به نور خدا روشن باشد
قلبت دوباره لبخند خواهد زد....

ادامه
62
8
41
ن  , 32wwww
ویژه 1 سال پیش
خدایا ...

ادامه
110
5
58
ن  , 32wwww
خیلی راحت تره
که یه بچه رو "بسازیم"

تا اینکه
یه بزرگسال رو "تعمیر کنیم"

ادامه
137
7
86
ن  , 32wwww
اون چند قطره نفت
مگه چقدر انرژی داشت؟
که خونه ها اون همه گرم بودن؟

روزهای پر از حرف‌هایی شیرین و دورهمی‌های صمیمی...
یادش بخیر❤️

ادامه
178
26
90
ن  , 32wwww
سخنان جالب نماینده سوریه در سازمان ملل خطاب به سعودی:

وقتی سلمان فارسی پیشنهاد حفر خندق در اطراف مدینه را داد؛
این هم دخالت ایران در امور اعراب بود؟
آیا آن زمان فرمانده سپاه ایرانی نبود؟

ادامه
38
4
31
ن  , 32wwww
چمدونش را بسته بودیم، با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود، ڪلا یڪ ساڪ داشت با یه قرآن ڪوچڪ، ڪمی نون روغنی، آبنات، ڪشمش؛ چیزهایی شیرین ، برای شروع آشنایی.

گفت: «مادر جون، من ڪه چیز زیادی نمی‌خورم، یڪ گوشه هم ڪه نشستم، نمیشه بمونم، دلم واسه نوه‌هام تنگ میشه!»

گفتم: «مادر من، دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن.»

گفت: «ڪیا منتظرن؟ اونا ڪه اصلا منو نمیشناسن! آخه اون جا مادرجون، آدم دق می‌ڪنه‌ها، من ڪه اینجا به ڪسی ڪار ندارم. اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه؟ حالا میشه بمونم؟»

گفتم: «آخه مادر من، شما داری آلزایمر می‌گیری، همه چیزو فراموش می‌ڪنی!»

گفت: «"مادر جون، این چیزی ڪه اسمش سخته رو من گرفتم، قبول! اما تو چی؟ تو چرا همه چیزو فراموش ڪردی دخترم؟!»

خجالت ڪشیدم! حقیقت داشت، همه ڪودڪی و جوونیم و تمام عشق و مهری را ڪه نثارم ڪرده بود، فراموش ڪرده بودم. اون بخشی از هویت و ریشه و هستیم بود، راست می‌گفت، من همه رو فراموش ڪرده بودم! زنگ زدم خانه سالمندان و گفتم ڪه نمی‌ریم. توان نگاه ڪردن به خنده نشسته بر لب‌های چروڪیده‌اش رو نداشتم. ساڪش رو باز ڪردم، قرآن و نون روغنی و همه چیزهای شیرین دوباره تو خونه بودن!

آبنات رو برداشت و گفت: «بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز ڪردی.»

دست‌های چروڪیدشو بوسیدم و گفتم: «مادر جون ببخش، حلالم ڪن، فراموش ڪن.»

اشڪش را با گوشه رو سری‌اش پاڪ ڪرد و گفت: «چی رو ببخشم مادر، من ڪه چیزی یادم نمی‌یاد، شاید فراموش می‌ڪنم! گفتی چی گرفتم؟ آلمایزر؟!»

در حالی ڪه با دستای لرزونش، موهای دخترم را شونه می‌ڪرد، زیر لب می‌گفت: «گاهی چه نعمتیه این آلمایزر!»

ادامه
30
3
13
ن  , 32wwww
ویژه 1 سال پیش
جمعه تمام شد!

مشکلی نیست
ماجرای عاشقی ادامه دارد.

ما شنبه را با نفسهای تو پاگشا میکنیم
دیروز وامروز و فردا نـدارد!

هزارسالِ دیگر هم،
نبودنت طول بــکشد؛

باز عاشـقت می مانیم.

ادامه
ن  , 32wwww
پدر سه نقطه دارد ...
دختر سه نقطه دارد ...
پسر سه نقطه دارد ...
اما
مادر هیچ نقطه اى ندارد
نقطه نقطه ى وجودش را وقف خانواده اش كرده است!!
ادامه
44
4
15
ن  , 32wwww
سر پیری ام اگر معرکه گیریی باشد
من تورا،
باز تو را،
باز تو را،
باز تو را میخواهم...

ادامه
32
3
23
ن  , 32wwww
باز لرزید...
تمام جانم، با او لرزید...

با او که کودکش را
زیر آوار جستجو می کرد
با او که صدای نفس‌های مادرش را
هنوز می‌شنید

با او که
پدر را میان سنگ‌ها
جستجو می‌کرد
تمام روحم؛ جسمم جانم، لرزید...

دوباره آه
دوباره درد...
دوباره بی‌کسی...
دوباره عکس و قاب...
دوباره رنج و درد... دوباره زلزله...
دوباره لرز مرگ... دوباره نام او...

و او
صدای یا خدا
خدای کشورم
آه که چه قدر سخت است...

ادامه
128
48
60