نرم افزار اندروید کلوب
  , tamanna47

Tamanna

 داشتم به این فکر میکردم که چقدر کسی دوستم ندارد؛ و تو آمدی...
  , tamanna47

Tamanna

مطالب
cloobid
tamanna47
، 4 ماه و 10 روز
زن 51 ساله متاهل
زير ديپلم ،
رسانه فروردین - مجله علم و فن - سرویس وبلاگ

Buy Website Traffic
  , tamanna47
فرقی نمیکند

دوست "مجازی" باشی

یا "دوستی"

در" دنیایی" واقعی...

همین که بامعرفت باشی

کافیه

‌ ‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‌ شبتون به شادی
‌ ‌‌
ادامه
99
کامنت بنویسید...
هشت  , hiyouhi
3 ساعت پیش
اوکی.. عالی
ادامه
رَها  , yaaallldaaa
5 ساعت پیش
شبت بخیر عزیزم
ادامه
رَها  , yaaallldaaa
آن وقتها کلی خرت و پرت می ریختم توی ساک پلاستیکی قرمز رنگم

چادر گلدار را سر می کردم و می رفتم با بچه های توی کوچه بازی کردن!

خیلی خوش می گذشت

اما به خانه که بر می گشتم مادرم لذت آنهمه بازی را با "قهر" کردنش از من می گرفت!

به بهانه ی اینکه دیر به خانه برگشته ام به خودش اجازه می داد ساعتها و گاه کل روز را حرفی نزد!

"دعوا" نمی کرد که! "قهر" می کرد، "قهر" ...

سکوت می کرد و نمی گفت سکوتش جان یک دختر بچه را به لبش می رساند!

تمام مدت سرم پایین بود و زیر چشمی نگاه می کردم ببینم کی دوباره لبخند می زند!

کی دوباره مرا در آغوش می کشد تا قول بدهم دیگر دیر نکنم!

مادرم چه می دانست من و لیلا که فقط با هم بازی نمی کردیم!

باید می رفتیم برای بچه هایمان کلی خرید می کردیم!

لباس می دوختیم و شعر توپولویم توپولو ، یادشان می دادیم!

تنشان می کردیم و برایشان قند توی دلمان آب می کردیم اینقدر که ملوس می شدند!

باید یک مدرسه ی خوب هم برایشان پیدا می کردیم!

به درس و مشق شان رسیدگی می کردیم!

و کلی کلاس های متفرقه که قرار بود در آینده به دردشان بخورد!

و تمام "هوش" های نه گانه شان را پروش می دادیم!

غذا ی مورد علاقه شان را می پختیم!

خوابشان می کردیم!

بیدارشان می کردیم!

روزی که "مریض" می شدند که دیگر حالمان نگفتنی بود!

اصلا آن ساعتها آدم خودمان نبودیم که

توی زندگی ساختگی مان کلی کار داشتیم که می بایست برای عروسکهای مان انجام می دادیم؟

خب تا همه اش را سرانجام می دادیم!

توی سرم می کوبیدم، ای داد بیداد لیلا باز هم دیر شد!

اصلا یادمان می رفت خودمان هم مادری داریم که لابلای تمام روزمرگی ها تمام حواسش پیش ماست!

مگر نه اینکه آدم وارد زندگی که می شود زمان از دستش در می رود؟

مگر همه ی آدم بزرگ ها وسط دوندگی های زندگی حرفهای مادرشان یادشان می ماند که من و لیلا یادمان بماند؟

مگر همه ی آدم بزرگها سرگرم زندگی شخصی شان که می شوند مادرشان را فراموش نمی کنند؟

نمی دانم چرا اینقد من و لیلا درگیر بچه ها و زندگی می شدیم که چشم های منتظر و نگران مادر فراموشمان می شد؟

اصلا مگر از خودش یاد نگرفته بودم که اینهمه مادر باشم؟ پس چرا همه اش مرا دعوا می کرد؟ همه اش قهر؟

من که فکر می کنم دیر برگشتن و قهر فقط بهانه بود!

من که فکر می کنم او دلش نمی خواست هیچ وقت دخترش "مادر" بشود، فقط همین!

ادامه
کامنت بنویسید...
  , tamanna47
5 ساعت پیش
دوستان از حضور پر ارزشتون ممنونم♥️
ادامه
رَها  , yaaallldaaa
7 ساعت پیش
ممنون از همگی
ادامه
عسل  , asal0062
8 ساعت پیش
سایشون بالاسرتون
ادامه
آسمان آبی , art2000
به بهار بدهکارم
دست کم یک شعر برای هر شکوفه
به پنجشنبه بدهکارم
دست کم یک شعر برای هر ثانیه
به تو بدهکارم
دست کم یک جان برای هر لبخند.

- علی محمد مودب -
ادامه
کامنت بنویسید...
خنده رو   , zamanialireza2012
8 ساعت پیش
سپاسگزارم . همچنین .
ادامه
  , tamanna47
8 ساعت پیش
جناب خنده رو انشالله همیشه لبتون پر خنده
ادامه
خنده رو   , zamanialireza2012
8 ساعت پیش
این بدهیهاتو باید صاف کنی ها . وگرنه دیدی انداختنت گوشه زندون
ادامه
  , tamanna47
Tamanna 12 ساعت پیش
داشتم به این فکر میکردم که چقدر کسی دوستم ندارد؛ و تو آمدی...
کامنت بنویسید...
  , tamanna47
5 ساعت پیش
پربا جان ♥️♥️امامن دوست دارما
ادامه
پریا صادقی , paria_sadeghi
5 ساعت پیش
تمنا جون منم به این فکر کردم ولی کسی نیومد
ادامه
خنده رو   , zamanialireza2012
8 ساعت پیش
ممنون ممنون ممنون
ادامه
غزل بانو , azad97
آفتاب را دوست دارم
به‌ خاطر پیراهنت
روی طناب رخت،
باران را اگر می‌بارد بر چترِ آبیِ تو،
و چون تو نماز خوانده‌ ای
خداپرست شده‌ام...!

بیژن_نجدی

ادامه
کامنت بنویسید...
  , tamanna47
8 ساعت پیش
جناب غلامی
ادامه
  , tamanna47
8 ساعت پیش
آیدا جان♥️
ادامه
مسعود غلامی , benyamin_benlahood
8 ساعت پیش
زیبا
ادامه