نرم افزار اندروید کلوب مجله کلوب
هیوا   , special27

هیوا

هیوا   , special27

هیوا

مطالب
cloobid
special27
، 7 سال و 11 ماه و 16 روز
زن 81 ساله مجرد
زير ديپلم ،
وبلاگ میهن بلاگ
هیوا   , special27
یکی از جاهایی که من عمیقاً،، شدیداً و قویاً -- کلمه ی دیگه ای هم برای سفت و محکم تاکید کردن داریم؟ -- حضور خدا رو حس می کنم... نه. دروغ چرا؟
ما که مطلب پنهونی از هم نداریم فلذا اینطور شروع می کنم؛
تنها جایی که من حضور خدا رو عمیقاً، شدیداً و قویاً حس می کنم وقتیه که حس می کنم از یه نفر خوشم اومده/ می خواد کم کم،، همچین اسلوموشن طور خوشم بیاد عدل همون موقع یه موردی رو رُو می کنه که من ناخودآگاه/ ناخواسته -- آخه من آگاهانه/ خواسته -- جانم؟ چی شدش؟ " خواسته " داریم؟ -- کم پیش میاد از خدا سپاسگزاری کنم. می دونم می دونم موجود ناسپاسی هستم. ولی خب ما یه دعوای قدیمی داریم با هم که هنوز صلح نکردیم. خب آخه حاضر نیست توضیح بده بلکم منم ملتفت شم.منم سکوت تُو کَتَم نمیره. -- اینقدر این جمله ی داخلِ نمی دونم چی چی طولانی شد که باز باید برگردیم بالا به کلمه ی ناخواسته و حتّی قبل ترش!
خب داشتم می گفتم همون موقع یک موردی رو از شخصی که ممکن بود مورد علاقه واقع بشه رُو می کنه که من ناخواسته زبان به حمد و ثنای ایشان می گشایم که آخیش. خدااااااایا شکرت.
این اوّل بار نیستا. چندمش رو نمی دونم چون معمولاً هر چند سال نوری یکبار اتفاق می افته ولی عدل همون موقع خودش رو نشون میده! امّا اولیش رو یادمه. پانزده ساله بودم اگر اشتباه نکنم و " او " شاید هجده ساله و صاحب چشمانِ سیاهِ درشتِ نجیب. اصلاً نمی دونستم یعنی مطمئن نبودم منم ازش خوشم میاد یا نه تا اون روز که اومده بود ببینه من اومدم آموزشگاه؟ که وقت برگشتن محکم خورد به دیوار روبرو. سپس شلیکِ خنده ی کلاس و من که یکهو چشمام پُر از اشک شد. همون موقع آمنه یه سقلمه زد بهم که دیدی گفتم تو هم دوستش داری؟ حالا معلومت شد؟
دلم می خواست یه آدم اَمن و دهان قرصی باشه راجع به این اولین تجربه باهاش حرف بزنم که اصلاً چی هست؟ و کسی نبود! پس گفتم خدایا؟ خودت کمک کن. منم که مستجاب الدعوه! همون شب خواب دیدم جناب سعدی با همون شمایلِ روی قالیچه ی دیواریمون و گلستان یا چه بدونم بوستان در دست وُ خندان لب اومد و گفت: سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی *** عشق محمد بس است و آل محمد. خب منم که در این زمینه عجیب ترسو! باور کردم! و از فرداش مسیر رفت و آمدم رو تغییر دادم. درست خاطرم نیست ولی گمونم یه چند روزی قلبم فشرده شده بود تا پذیرفتم که باباااااااا؟ این پاسخ پروردگار بوده دیگه! مگه خودت مشورت نخواستی نکبت؟!
حالا حرفِ من اینه؛ دَمت هم گرم. دستت درد نکنه. می دونی که من تا چه اندازه ساده لوح و خام مغزم پس مرسی که میای امّا تو که تااااااااا این اندازه حواست جَمعه جاهای دیگه هم همینطوری باش. هرازگاهی یه خودی نشون بده بلکم دلمون قرص شه حواست بهمون هست.اصلاً هستی!
خدا ؟
به خودت قسم ما آدم ها نیاز داریم دلمون به بودنت قرص باشه نه مثل برخی والدینِ سابق که می زاییدند‌ سپس بچه رو می سپردند به کوچه می گفتند خودش بزرگ میشه! می دونی که راجع به کی حرف میزنم؟ البته از حق نگذریم هر وقت صدای داد و فریاد و شیون و زاریِ ناجورِ هر کدوم از اون یک دوجین بچه ی خانواده می اومد مادرِ هراسون خودش رو می رسوند. همچین بی اعتنای بی اعتنا هم نبود. تو هم نباش. بی اعتنا مقصودمه. یه بار بیا با هم حرف بزنیم. سرم انبان سئوال های بی جوابه خب.
می دونی که باوجود همه ی همه ی بی اعتنایی هات منم با همه ی همه ی کلمات تندم اون کنار گوشه های دلم یواشکی دوستت دارم و دلم می خواد باشی.
بیا و باش.
لطفاً.
اصلاً عاشق خودت میشم :دی
ادامه
99
کامنت بنویسید...
زیر سایه آقاست ماجده  , saqgha
سه شنبه 25 خرداد ، 17:48
ممنونم گیلان جانم.حتما سر میزنم بهش
ادامه
گیلان  سبز , gilanbanoo
سه شنبه 25 خرداد ، 17:40
ماجده جان نگران نباش درست میشه ... یه کتاب هست فکر کنم عنوانش اینه ( زندگی خود را ار نو بیافینیم) از جفری یانگ، یه سایت هم هست با عنوان درمانکده ی طرحواره ی ایران ... هر دوتاشون برای تغییر طرحواره های رفتاریمون فوق العاده ست .. ده دوازده طرحواره رو مطرح می کنن مثل طرحواره ی ترس و شرم، بی اعتمادی و غیره باید تمرین کرد و ازشون خلاص شد ... فکر کنم اکثریت ایرانی ها مردم پر استرسی هستن .. فلات ایران بلندیش آب و هواش محدودیت هاش و هزار عامل دست به دست هم میدن که از اضطراب رنج ببریم
ادامه
پریسان بانو , paris_gh
سه شنبه 25 خرداد ، 16:56
عالی
ادامه
هیوا   , special27
سفر رو دوست دارم امّا به دلایلی امکانش برام مهیا نیست و اگر بابتش یک فکر اساسی نکنم دیگه کم کم ناممکن هم میشه و من نمی خوام این اتفاق بیفته.
" رویایی دارم. رویای آزادی. " و این رویا از وقتی عکس های کوهنوردی افشین،، پسرخاله م،، رو می بینم بیشتر جان گرفته.
یکی از دلایلی که پیشترها سفر رو بهم سخت حتّی گاهی زهر می کرد وجودِ یک نِق نِقوی درونه که دائم می خواد برگرده خونه اونقدر که گاهی به مقصد که هیچ به میانه ی راه نرسیده میگه مریم برگردیم خونه. برگردیم خونه مریم. تو رو خدا... هم الان که دارم می نویسم به صرافت افتادم بهش فکر کنم. به ریشه هاش به اینکه این حس از کجا میاد؟ چرا تابحال بهش فکر نکردم؟ چرا دائم می خوام برگردم خونه حتّی وقتی هنوز توی خونه ام؟!
نمی دونم تابحال چند بار گفتم اینجا خونه ی دوم منه،، شایدم اوّل باشه الان نمی تونم خوب متمرکز بشم،، فقط می دونم زیاد گفتم و هیچ وقت قدِ این مدّت که رفتم سفر اجباری خودم هم تا این اندازه مفهومش رو درک نکرده بودم که اینجا چقدر خونه است. که چقدر دلم براش پَر می کشه. برای خودِ خونه، برای خانواده و برای همسایه های دور و نزدیک. بارها عزمم رو جزم کردم شده یه تُکِ پا بیام امّا هربار پای/ یارای آمدنم نبود!
این رو که گفتم یاد عالیه خانم،، خانم همسایه ،، افتادم.سال دوم راهنمایی بودم. به اتفاق جمعی از خانم های محل رفتیم سفر مشهد. بازار رفتن جزء برنامه ی هر روز بود. من و مامان و عالیه خانم و نرگس دخترش. عالیه خانم هر ده پونزده قدم که برمی داشت یکجا می نشست نفس تازه می کرد و نرگس معترض که؛ ای باباااااا! مامان؟ باز که نشستی! و عالیه خانم؛ خب نمی تونم دختر. شما برید مَعطَلِ من نشید. برام عجیب بود و اسباب تحیّر که چطور یه نفر بعد ده پونزده قدم خسته میشه اونقدر که دونه های عرق می شینه روی صورتی که خون توش دویده!
هنوز قیافه ی مات و متحیر خودم رو بعد دیدن اون صحنه به خاطر دارم.
آها راستی؟ یه اوّل بارِ دیگه؛ قبلِ سفر، وقتِ خداحافظی اصغرآقا،، بابای نرگس،، پیشانی عالیه خانم رو بوسید و عالیه خانم رنگ به رنگ شد میون اون جمعیت عازم سفر و بدرقه کننده ها. چادرش رو کشید توی صورتش و گفت: وای خاک به سرم اصغر آقا. آبروم رفت که! و اون نخستین مرتبه ای بود که من دیدم مردی همسرش رو درجمع می بوسه و به این بوسه می باله!
از کجا رسیدم به کجا!
اخیراً یک دوست جدیدی یافتم به نام الهام. برام حکمِ خَلال بادامِ توی شله زرد رو داره. بودنش به شله زرد اصالت میده و نبودنش عطر گلاب و دارچین و حتّی زعفرون رو باز نمی کنه. انگار باید باشه که رخصت بده.
توی این مدت کوتاه،، توی این سفر اجباری،، خیلی ازش آموختم. مثلاً یه روز بهم گفت: مریم؟ اتاق خودم توی خونه ی پدری یک پنجره داشت رو به طبیعت. اونقدر اون منظره رو دیده بودم که بهش عادت کرده بودم.هیچ وقت بابت بودنش شکرگزاری نکردم. اصلاً نمی دونستم که نعمته و باید بابتش شاکر باشم بسکه همیشه بود. حالا خونه ی خودم پنجره هاش رو به دیوارهای بلند سیمانیه.
من بابت اون پنجره و اون منظره سپاسگزاری نکردم و با من نیومد توی آینده م.
بعدِ اون من تمرین سپاسگزاری می کنم تا یک چیزهایی رو با خودم به آینده ببرم.

من تا اون روز و اون حرفِ الهام به شکرگزاری و اثرش اینطوری نگاه نکرده بودم!
اومدم بگم اینجا خونه ی منه. من دوستش دارم. من دوست تون دارم. دلتنگ تونم. وقتی نیستم دلم پَر می کشه. سپاسگزار و قدردان بودنتونم. می خوام توی آینده م داشته باشمتون. هیچ کجا قدِ اینجا خودم نیستم. خیلی وقت ها اونقدر دلتنگ خودم میشم که دوست دارم بِدَوم، بهش برسم و یک دلِ سیر محکم و طولانی بغلش کنم ولی نمیشه! نمی رسم! او نوجوانی منه و من عالیه خانم که بعد ده پونزده قدم باید بنشینم نفس تازه کنم برای باقی مسیر.
کاش یه جا بهش برسم. به در آغوش گرفتنش " سخت " نیازمندم.

خودم؟ با همه ی خستگی هات دوستت دارم. یک سهمی از خودت به من بده. با من به آینده بیا. می خوام ببرمت کوه.
رفقا؟ دوست تون دارم. شکرگزار بودنتونم. با من به آینده بیاید
حتماً
لطفاً.
ادامه
کامنت بنویسید...
شهرام  , shahram_49
یکشنبه 23 خرداد ، 22:24
گاهی خیلی راحت دوستانی که بسختی بدست اوردیم بخاطر غرورمان براحتی از دست میدیم .
قدر دانی وشکر گذاری خوبه ، ولی متاسفانه در فرهنگ ما خیلی رایج نیست.
⭐لایک⭐
ادامه
رَها  , 136459
یکشنبه 23 خرداد ، 00:11
ما هم دوستت داریم دوست داشتنی خانم
ادامه
هیوا   , special27
2 هفته پیش
چقدر دلتنگتونم .
چقدرررر دلتنگ خودمم.
ادامه
کامنت بنویسید...
تجلّی  , gozaraztabani
یکشنبه 23 خرداد ، 14:15
ادامه
برفین  , barfin.barfin
شنبه 22 خرداد ، 11:19
ما هم
ادامه
زیر سایه آقاست ماجده  , saqgha
چهارشنبه 19 خرداد ، 22:00
هییییی
ادامه
هیوا   , special27
بابا همیشه برای من حکم کشیش هایی رو داشت که میری پیششون اعتراف بلکم از بار گناهانت کم بشه و با اینکه می دونستم این فقط یک اعتراف نیست و بسته به نوع خطای مرتکب شده تنبیهی هم هست و متعاقب اون حکمِ تلاشی برای جبران امّا همواره به این فعل مشتاق و مایل بودم چون بابا منصف بود و تنبیه متناسب با نوع خطا و این به من شجاعت و جسارت و مهم تر از اون انگیزه ی گفتگو می داد. فلذا پاسخ من به اون پرسشِ غلطِ مزخرفی که در کودکی همیشه باهاش مواجه بودیم که بابات رو بیشتر دوست داری یا مامانت رو همواره مشخص و معلوم بود -- که البتّه بر دیگران هم معلوم بود -- امّا خب هیچ وقت دلم نیومد راستش رو بگم.
نه اینکه تعصب داشته باشم روی بابا چون همین الان اون ضرب المثل مصری -- اگر اشتباه نکنم -- از ذهنم گذشت که؛ " فردِ مُرده همیشه عزیزترین عضو خانواده است. " نه. حتّی می تونم راحت به بعضی خطاهاش اشاره کنم. پس یک بابای " به اندازه ی کافی خوب " بود که من بی اندازه دوستش داشتم و دارم. البتّه حکماً در کودکی همین " بی اندازه دوست داشتن " باعث تعصب هایی هم میشده امّا دیگه خیلی ساله کودک نیستم یا حداقل گمان می کنم نیستم.
بابا تا همیشه توی ذهن و قلب من یک " مردِ میانسالِ شگفت انگیزه " که آغوشش پناه‌ بود که خونه رو واقعاً خونه می کرد،، یه جای اَمن،، حتّی اگر طبق چارچوب های تعریف و تحمیل شده و غالب اوقات احمقانه و خودخواهانه ی بشر مرتکب خطای نابخشودنی/ نافرمانی شده بودم که از قضا شده بودم و از اونجایی که چشمام هرگز دهان قرص نبودند و صدای قلبم مثل صدای قلبِ یه گنجشگِ ترسیده بلند بود خودش می گفت: کِی می خوای برام تعریف کنی؟ به من نگی به کی می خوای بگی؟ ...
من نعمت داشتنِ " یک آدم/ والد اَمن " رو داشتم و می دونم تا چه اندازه حیاتیه -- صفتی که هنوز در خودم نیست امّا شعارش رو زیاد میدم! -- فلذا هر وقت می شنوم یک پدری،، برادری،، خونه ای فرزندش رو کُشته چون به حکمِ عرف نافرمان بوده. متفاوت بوده و تمایلات دیگرگونه ای داشته و چِه و چِه جگرم خون میشه و یه بغضی قدِ عمر بشر راه نفسم رو می گیره. برای فرزندانی که ماییم برای خونه ای ( جامعه ای ) که والدینش یک مشت مُلای پیرِ پِهن مغزاند که تابِ تحمل هیچ تفاوتی رو ندارند و خیلی راحت حکم مرگ بچه هاشون رو میدند.
جگرم برای اون پسرک بیست ساله شرحه شرحه است ...
پر از حس گناهم مثل مادر نابلدی که اسباب مرگ بچه ش شده ...

* شاید ادامه داشت.
ادامه
کامنت بنویسید...
زیر سایه آقاست ماجده  , saqgha
چهارشنبه 19 خرداد ، 22:00
خدا رحمتشون کنه
ادامه
مهستی  آشنا , honeybunch
چهارشنبه 19 خرداد ، 21:57
سروین
هر کی تلفن میکرد میگفتیم کتی میترسه درو از تو قفل کرده
اما ان جوان منقد و مستند ساز سینمایی مرگش سانسوری و سناریویی بود
ادامه
سَروین  , sarveeen
چهارشنبه 19 خرداد ، 20:27
هیوا ...
----------
مه جان، کتی و قفلِ ...
ادامه
هیوا   , special27
توی اولین پاگرد راه پله همو می بینیم. تلاش می کنه با من چشم تو چشم نشه مبادا نگرانیی که توی میشیِ چشم هاش تن می شوره رو ببینم. بسکه مغروره. بسکه تمام عمر تظاهر به قوی بودن کرده.
بهش می گم نگران نباش. هیچی نیست. از کنار گلدون شویدی که رد میشه می بینم که سرش رو به نشانه ی مثلاً تایید تکون میده. همزمان که درِ هال رو باز می کنم حس می کنم بغض داشته. بر می گردم. توی پاگرد آخر به هم می رسیم. از پشت بغلش می کنم. گونه ی چپش رو می بوسم. میگه دوست ندارم برم. میگم می دونم امّا باید بری که خیال مون آسوده شه هیچی نیست.
نمی دونم این نوبه ی چندمه که دلم می خواست شوهرش ( هم سرش ) بودم. یه همسر همدل و همراه که دلش به بودنم قرص بود. مثل آقا قاسم وقتی طاهره خانم رو می بره دکتر. مثل رستمی وقتی خاله رو می بره دکتر و تا مطب خوشمزگی و دلبری می کنه که به زبون بی زبونی بگه؛ جونم به جونت بنده خانوم. آب تو دلت تکون نخوره که تا تهش هستم. اصلاً نوکرتم.
یکی نیست بگه تو همون نقشی که بهت سپردن رو درست ایفا کن شوهر بودن -- نه همون همسر بودن بهتره که خیلی توفیر هست میان شوهر و همسر -- پیشکش.
من هیچ وقت قبول ندارم این جمله ی یه عده رو که میگن؛ " هم برام پدر بوده هم مادر." دروغه. ناممکنه. نشدنی. هر چقدر هم که تلاش کنی تو فقط جای خودتی. هیچ وقت نمی تونی جای " او " یی که نیست رو بگیری. هر کسی جای خودش رو داره و نبودش رو هیچ بودی پر نمی کنه .
من گمون می کنم. نه. اصلاً مطمئنم اینجور وقتا زن ها نه،، که مردها هم همسرشون رو می خوان. یه نفر که بشه عین کوه بهش تکیه کرد. آدم هر چقدر قوی. هر چقدر مستقل. هر چقدر سرسخت یه وقتایی عمیقاً به حمایت عاطفی یک دیگری نیاز داره و این اصلاً اسمش ضعف نیست که آدمی دوست داره -- به قول عزیز -- پشت داشته باشه.

این چندمین باره که توی دلم میگم کاش زن اون مردکِ الدنگِ گ ... نشده بودی.
کاش یه روزی، یه وقتی، یه جایی که معلوم مون میشه آدمِ دوست داشتن نیستیم. بلدِ دوست داشتن نیستیم. از امروز و از اینجا به بعد نمی تونیم دوست بداریم همون لحظه گورمون رو گم کرده و ایضاً اعلام هم کنیم من دارم برای همیشه گورم رو گم می کنم و به احترام روزهایی که دوستت داشتم مِن بعد دوست داشتنت رو می سپرم به دیگری که بلدشه. که فرصت عمر محدوده و من نمی خوام این زمانِ اندک رو از تو دریغ کنم.
آدمی باید دوست بداره و دوست داشته بشه و اِلا عین یه خونه ی خالی هر روز یه جاش عیب می کنه. کم کَمَک از بین میره و می میره قبل اون که پیمونه ی عمرش پر شده باشه. مثل عبدالرحمن. مثل عزیز. مثل خاله نبات و مثل خیلی های دیگه که از بس دوست نداشته شدن مُردن !

از خودم فاصله می گیرم. از دور خودم رو نگاه می کنم. ازش می پرسم تو بلدی؟ و از جوابی که ممکنه بده می ترسم!

کاش یه امروز رو شوهرت بودم. شوهری که همسری هم بلد بود.
-----------------------------
پ ن۱: پشت داشتن به زعم من لزوما به معنای متاهل بودن و همسر داشتن نیست که وقتی آدمی یک نفر رو عمیقا و قویا و به دل و "به دل " دوست می داره و همونطور هم دوست داشته میشه می تونه بگه من پشت دارم که خب انتظار میره پشت یک فرد متاهل همسرش باشه.
پ ن۲: پی نوشت یک صرفا نظر منه. همین.
ادامه
کامنت بنویسید...
هیوا   , special27
سه شنبه 21 اردیبهشت ، 22:43
ماجده جان ممنونم
ممنونم ماجده جان
ادامه
زیر سایه آقاست ماجده  , saqgha
سه شنبه 21 اردیبهشت ، 17:18
خوش اومدی خوش اومدی
ادامه
هیوا   , special27
سه شنبه 21 اردیبهشت ، 16:39
رفقا ؟
ممنون
ممنوووون
خیلی ممنون
از مهر و حضورتون.

ممنونم و قدردان
پوزش خواهی که تک تک نام نبردم
شرمنده .

ادامه