نرم افزار اندروید کلوب
ساسان سلیمانی , soshand2007

ساسان سلیمانی

 بیماری نادری‌ست این كه نگاهت به هر چه بیفتد دلت برای كسی تنگ شود
ساسان سلیمانی , soshand2007

ساسان سلیمانی

مطالب تصاویر 97
cloobid
soshand2007
، 11 سال و 10 ماه و 17 روز
مرد 39 ساله مجرد
ليسانس ، مهندس

آلبوم تصاویر

97 تصویر ...

morebox img

رسانه ها

  • باور ها , bavarha
  • دهکده آسمونی , dehkade_asemoni
  • 368 رسانه

    morebox img
ساسان سلیمانی , soshand2007
در بد زمانه ای دوستت دارم ...
زمانه‌یِ تا ٣ صبح آنلاین بودن ,
و دلت هزار راه رفتن که با کدام گور به گور شده ای حرف میزند، زمانه‌یِ عاشق شدن نیست ...

زمانه‌یِ استوری پشت استوری گذاشتن
و حرف دلت را زدن و اینکه طرف ,
آن‌ ورِ گوشی در شیش‌وبش این بماند
که با من است یا نه،
زمانه یِ عاشق شدن نیست ...

زمانه‌یِ پیام دادن و صدبار ادیت کردن
و آخر سر پاک کردنش،
زمانه یِ عاشق شدن نیست .
زمانه‌یِ حرف دلت را با آهنگ زدن و آخرش هم طرف با خودش بگوید، برای همه میفرستد، فقط من که نیستم، زمانه‌یِ عاشق شدن نیست.

کاش در زمان چادر گلدار دوستت داشتم، مثلاً تو از سر کوچه بیایی و من هزار تا پلاسکو در دلم آتش بگیرد و بریزد و به روی خودم هم نیاورم که «چه قدر دوستت دارم» زیر آوار مانده.
زمانه‌یِ کاسه‌ی آش نذری دم در خانه بردن و منتظر کاسه‌ی خالی ماندن، زمانه‌یِ عاشق شدن است، نه حالا که حرف دلت را به هزار طریق بزنی و تهش هم بزنی که ابهت قضیه بریزد...
ادامه
99

یک کنیزک یک خری بر خود فکند

از وفور شهوت و فرط گزند

آن خر نر را بگان خو کرده بود

خر جماع آدمی پی برده بود

یک کدویی بود حیلت‌سازه را

در نرش کردی پی اندازه را

در ذکر کردی کدو را آن عجوز

تا رود نیم ذکر وقت سپوز

گر همه کیر خر اندر وی رود

آن رحم و آن روده‌ها ویران شود

خر همی شد لاغر و خاتون او

مانده عاجز کز چه شد این خر چو مو

نعل‌بندان را نمود آن خر که چیست

علت او که نتیجه‌ش لاغریست

هیچ علت اندرو ظاهر نشد

هیچ کس از سر او مخبر نشد

در تفحص اندر افتاد او به جد

شد تفحص را دمادم مستعد

جد را باید که جان بنده بود

زانک جد جوینده یابنده بود

چون تفحص کرد از حال اشک

دید خفته زیر خر آن نرگسک

از شکاف در بدید آن حال را

بس عجب آمد از آن آن زال را

خر همی‌گاید کنیزک را چنان

که به عقل و رسم مردان با زنان

در حسد شد گفت چون این ممکنست

پس من اولیتر که خر ملک منست

خر مهذب گشته و آموخته

خوان نهادست و چراغ افروخته

کرد نادیده و در خانه بکوفت

کای کنیزک چند خواهی خانه روفت

از پی روپوش می‌گفت این سخن

کای کنیزک آمدم در باز کن

کرد خاموش و کنیزک را نگفت

راز را از بهر طمع خود نهفت

پس کنیزک جمله آلات فساد

کرد پنهان پیش شد در را گشاد

رو ترش کرد و دو دیده پر ز نم

لب فرو مالید یعنی صایمم

در کف او نرمه جاروبی که من

خانه را می‌روفتم بهر عطن

چونک باع جاروب در را وا گشاد

گفت خاتون زیر لب کای اوستاد

رو ترش کردی و جاروبی به کف

چیست آن خر برگسسته از علف

نیم کاره و خشمگین جنبان ذکر

ز انتظار تو دو چشمش سوی در

زیر لب گفت این نهان کرد از کنیز

داشتش آن دم چو بی‌جرمان عزیز

بعد از آن گفتش که چادر نه به سر

رو فلان خانه ز من پیغام بر

این چنین گو وین چنین کن وآنچنان

مختصر کردم من افسانهٔ زنان

آنچ مقصودست مغز آن بگیر

چون براهش کرد آن زال ستیر

بود از مستی شهوت شادمان

در فرو بست و همی‌گفت آن زمان

یافتم خلوت زنم از شکر بانگ

رسته‌ام از چار دانگ و از دو دانگ

از طرب گشته بزان زن هزار

در شرار شهوت خر بی‌قرار

چه بزان که آن شهوت او را بز گرفت

بز گرفتن گیج را نبود شگفت

میل شهوت کر کند دل را و کور

تا نماید خر چو یوسف نار نور

ای بسا سرمست نار و نارجو

خویشتن را نور مطلق داند او

جز مگر بندهٔ خدا یا جذب حق

با رهش آرد بگرداند ورق

تا بداند که آن خیال ناریه

در طریقت نیست الا عاریه

زشتها را خوب بنماید شره

نیست چون شهوت بتر ز آفتاب ره

صد هزاران نام خوش را کرد ننگ

صد هزاران زیرکان را کرد دنگ

چون خری را یوسف مصری نمود

یوسفی را چون نماید آن جهود

بر تو سرگین را فسونش شهد کرد

شهد را خود چون کند وقت نبرد

شهوت از خوردن بود کم کن ز خور

یا نکاحی کن گریزان شو ز شر

چون بخوردی می‌کشد سوی حرم

دخل را خرجی بباید لاجرم

پس نکاح آمد چو لاحول و لا

تا که دیوت نفکند اندر بلا

چون حریص خوردنی زن خواه زود

ورنه آمد گربه و دنبه ربود

بار سنگی بر خری که می‌جهد

زود بر نه پیش از آن کو بر نهد

فعل آتش را نمی‌دانی تو برد

گرد آتش با چنین دانش مگرد

علم دیگ و آتش ار نبود ترا

از شرر نه دیگ ماند نه ابا

آب حاضر باید و فرهنگ نیز

تا پزد آب دیگ سالم در ازیز

چون ندانی دانش آهنگری

ریش و مو سوزد چو آنجا بگذری

در فرو بست آن زن و خر را کشید

شادمانه لاجرم کیفر چشید

در میان خانه آوردش کشان

خفت اندر زیر آن نر خر ستان

هم بر آن کرسی که دید او از کنیز

تا رسد در کام خود آن قحبه نیز

پا بر آورد و خر اندر ویی سپوخت

آتشی از کیر خر در وی فروخت

خر مؤدب گشته در خاتون فشرد

تا بخایه در زمان خاتون بمرد

بر درید از زخم کیر خر جگر

روده‌ها بسکسته شد از همدگر

دم نزد در حال آن زن جان بداد

کرسی از یک‌سو زن از یک‌سو فتاد

صحن خانه پر ز خون شد زن نگون

مرد او و برد جان ریب المنون

مرگ بد با صد فضیحت ای پدر

تو شهیدی دیده‌ای از کیر خر

تو عذاب الخزی بشنو از نبی

در چنین ننگی مکن جان را فدی

دانک این نفس بهیمی نر خرست

زیر او بودن از آن ننگین‌ترست

در ره نفس ار بمیری در منی

تو حقیقت دان که مثل آن زنی

نفس ما را صورت خر بدهد او

زانک صورتها کند بر وفق خو

این بود اظهار سر در رستخیز

الله الله از تن چون خر گریز

کافران را بیم کرد ایزد ز نار

کافران گفتند نار اولی ز عار

گفت نی آن نار اصل عارهاست

هم‌چو این ناری که این زن را بکاست

لقمه اندازه نخورد از حرص خود

در گلو بگرفت لقمه مرگ بد

لقمه اندازه خور ای مرد حریص

گرچه باشد لقمه حلوا و خبیص

حق تعالی داد میزان را زبان

هین ز قرآن سورهٔ رحمن بخوان

هین ز حرص خویش میزان را مهل

آز و حرص آمد ترا خصم مضل

حرص جوید کل بر آید او ز کل

حرص مپرست ای فجل ابن الفجل

آن کنیزک می‌شد و می‌گفت آه

کردی ای خاتون تو استا را به راه

کار بی‌استاد خواهی ساختن

جاهلانه جان بخواهی باختن

ای ز من دزدیده علمی ناتمام

ننگ آمد که بپرسی حال دام

هم بچیدی دانه مرغ از خرمنش

هم نیفتادی رسن در گردنش

دانه کمتر خور مکن چندین رفو

چون کلوا خواندی بخوان لا تسرفوا

تا خوری دانه نیفتی تو به دام

این کند علم و قناعت والسلام

نعمت از دنیا خورد عاقل نه غم

جاهلان محروم مانده در ندم

چون در افتد در گلوشان حبل دام

دانه خوردن گشت بر جمله حرام

مرغ اندر دام دانه کی خورد

دانه چون زهرست در دام ار چرد

مرغ غافل می‌خورد دانه ز دام

هم‌چو اندر دام دنیا این عوام

باز مرغان خبیر هوشمند

کرده‌اند از دانه خود را خشک‌بند

که اندرون دام دانه زهرباست

کور آن مرغی که در فخ دانه خواست

صاحب دام ابلهان را سر برید

وآن ظریفان را به مجلسها کشید

که از آنها گوشت می‌آید به کار

وز ظریفان بانگ و نالهٔ زیر و زار

پس کنیزک آمد از اشکاف در

دید خاتون را به مرده زیر خر

گفت ای خاتون احمق این چه بود

گر ترا استاد خود نقشی نمود

ظاهرش دیدی سرش از تو نهان

اوستا ناگشته بگشادی دکان

کیر دیدی هم‌چو شهد و چون خبیص

آن کدو را چون ندیدی ای حریص

یا چون مستغرق شدی در عشق خر

آن کدو پنهان بماندت از نظر

ظاهر صنعت بدیدی زوستاد

اوستادی برگرفتی شاد شاد

ای بسا زراق گول بی‌وقوف

از ره مردان ندیده غیر صوف

ای بسا شوخان ز اندک احتراف

از شهان ناموخته جز گفت و لاف

هر یکی در کف عصا که موسی‌ام

می‌دمد بر ابلهان که عیسی‌ام

آه از آن روزی که صدق صادقان

باز خواهد از تو سنگ امتحان

آخر از استاد باقی را بپرس

یا حریصان جمله کورانند و خرس

جمله جستی باز ماندی از همه

صید گرگانند این ابله رمه

صورتی بنشینده گشتی ترجمان

بی‌خبر از گفت خود چون طوطیان
ادامه
ساسان سلیمانی , soshand2007
من همیشه وقتی بچه بودم
به یه کار مامانم خندم میگرفت ..
که میشست روی زمین از روی فرش با انگشتاش اشغال هارو یکی یکی جمع میکرد
به خودم میگفتم چه مادری ساده ای دارم مگه ما جارو برقی نداریم جارو نداریم اخه این چه کاریه مامان با انگشت اشغال هارو جمع میکنه
تا این که بزرگ شدم و غرق غصه هام بودم و به مشگلاتم فکر میکردم
یه لحظه به خودم اومدم دیدم که دست هام پر از اشغاله
که از روی فرش جمع کردم اون وقت یادم اومد
که مادرم اون روزا غصه داشته و به مشکلاتش فکر میکرده.......
ادامه
ساسان سلیمانی , soshand2007
[https://www.aparat.com/v/K5VFv]
مشاهده 3 عدد بشقاب پرنده در آسمان تهران
02-08-1397
ادامه
ساسان سلیمانی , soshand2007
پس از دفع بابک و بازگشت به دربار خلیفه معتصم، افشین در پی فرصتی بود تا به بودلف دست یابد. در این باره دو روایت موجود است. روایتی که تنوخی آورده که افشین به نحوی بر ابودلف دست یافت و قصد جانش را کرد. خلیفه که این جریان را فهمید ابن ابی داود را به نزدش فرستاد و وی با تهدید، ابودلف را رهانید و به نزد خلیفه آورد.[۲] روایت دیگر که بسیار معروف تر است در کتاب تاریخ مسعودی آمده که علت معروف بودنش بی شک زیبایی روایت بیهقی و تصویرگری‌ها، توصیفات و صحنه آرایی‌های دقیق اوست.[۳] بیهقی اینگونه روایت کرده که افشین به پاس خدمتی که در شکست دادن بابک به معتصم کرده بوده از او در مستی می‌خواهد که دستش را بر ابودلف گشاده کند. خلیفه نیز می‌پذیرد لیک پس از هوشیاری اندیشه مند و می‌شود از کار خود پشیمان پس ابن ابی داود را فرا می‌خواند و از او می‌خواهد که به هر حیله شده به گونه‌ای که خلیفه نامی از خلیفه برده نشود و سخنش نشکند ابودلف را از دست افشین خلاص کند. ابن ابی داود نیز نزد افشین می‌رود و هرچه تضرع می‌کند افشین وقعی نمی‌نهد و از تصمیم خود برنمی‌گردد ناچار برخلاف خواست خلیفه از او نام می‌برد و ابودلف را خلاص می‌کند. افشین نیز از خلیفه گله مند می‌شود و به او شکایت می‌برد اما خلیفه سمت ابن ابی داود را می‌گیرد و افشین را شماتت می‌کند؛ و البته این زمینه‌ای می‌شود برای ناراحتی خلیفه از افشین و قتل او.[۴]
«یک شب... بیدار شدم و هر چند حیلت کردم خوابم نیامد و غم و ضجرتی سخت بزرگ بر من دست یافت که آن را سبب هیچ ندانستم. با خود گفتم: چه خواهد بود؟ آواز دادم غلامی که به من نزدیک بود... نام وی سلامه، گفتم: بگوی تا اسب را زین کنند. گفت: ای خداوند نیم‌شب است، فردا نوبت تو نیست و... خلیفه بار نخواهد داد...، خاموش شدم که دانستم راست می‌گوید، اما دلم گواهی می‌داد که گفتی کاری افتاده است. برخاستم و آواز دادم به خدمتکاران... به گرمابه رفتم و دست و روی بشستم... بیامدم و جامه در پوشیدم و خری که زین کرده بودند بر نشستم و براندم و البته ندانستم که کجا می‌روم...»
«حاجب نوبتی... گفت: درآی. در رفتم، معتصم را دیدم. سخت اندیشمند و تنها و به هیچ شغل مشغول نه. سلام کردم، جواب داد. گفت: یا اباعبدالله چرا دیر آمدی؟ که دیری است که ترا چشم می‌داشتم‌... گفتم: یا امیرالمؤمنین! من سخت پگاه آمده‌ام و پنداشتم که خداوند به فراغتی مشغول است. و به گمان بودم از بار یافتن و نا‌یافتن. گفت: خبر نداری که چه افتاده است؟ گفتم: ندارم. گفت: انالله و اناالیه راجعون. بنشین تا بشنوی.»
«چون چشم افشین بر من افتاد سخت از جای بشد و از خشم زرد و سرخ شد و رگها از گردنش برخاست... صبر کردم و حدیثی در پیوستم تا او را بدان مشغول کنم، از پی آنکه نباید سیاف را گوید: شمشیر بران. البته سوی من ننگریست. فرا ایستادم. از طرزی دیگر سخن در پیوستم ستودن عجم را... و عجم را بر عرب شرف نهادم... از بهر بودلف را تا خون وی ریخته نشود. و سخن نشنید. گفتم: یا امیر... من از بهر قاسم عیسی را آمدم تا بار خدایی کنی و او را به من بخشی... به خشم و استخفاف گفت: نبخشیدم و نبخشم که او را امیر‌المؤمنین به من داده است... بار دیگر کتفش بوسه دادم. اجابت نکرد و باز به دستش آمدم و بوسه بدادم، بدید که آهنگ زانو دارم که تا ببوسم...»
«چون افشین .... بشنید، گفت: این پیغام خداوند به حقیقت می گزاری؟ گفتم: آری، هرگز شنوده‌ای که فرمانهای او را برگردانیده‌ام؟ و آواز دادم قوم خویش را ... مردی سی و چهل اندر آمدند مزکی و معدل از هر دستی. ایشان را گفتم: گواه باشید که من پیغام امیرالمؤمنین معتصم می‌گزارم ...... پس گفتم: ای قاسم! تندرستی؟ گفت: هستم. گفتم: هیچ جراحت داری؟ گفت: بندارم. کسهای خود را نیز گفتم: گواه باشید که تندرست است، سلامت است. گفتند: گواهیم ...»
«از طرزی دیگر سخن پیوستم ستودن عجم را که این مردک از ایشان بود ـ و از زمین اسروشنه بود ـ و عجم را شرف بر عرب نهادم هر چند دانستم که آن بزهی بزرگ است و لکن از بهر بودلف تا خون وی ریخته نشود.»
ادامه