نرم افزار اندروید کلوب مجله کلوب
حسین امیری , sina_veniz65

حسین امیری

 یه آرزو مونده تو سینه.   اللهم ارزقنا مدینه
حسین امیری , sina_veniz65

حسین امیری

مطالب
cloobid
sina_veniz65
، 8 سال و 8 ماه و 19 روز
مرد 35 ساله مجرد
ليسانس ،
وبلاگ میهن بلاگ
حسین امیری , sina_veniz65
حسین 8 سال پیش
یه آرزو مونده تو سینه. اللهم ارزقنا مدینه
99
حسین امیری , sina_veniz65
پدر و پسر؛ دو جنازه ی سالم!
بیست سال زحمت کشیده و کتاب های «اصول کافی» و «فروع کافی» و «روضه ی کافی» را با متن و سند نوشته. خدا رحمتش کند!...     شیخ یعقوب کلینی _ رحمة الله علیه _ بعد از نوشتن کتاب هایش، در سال 422 هجری قمری (و بعضی گفته اند: 329) از دنیا رفته و در باب الکوفه ی بغداد مدفون گردید... .      یکی از حکام بغداد که سخت دشمن شیعیان بود، روزی از کنار قبر مرحوم شیخ یعقوب کلینی رد می شد. پرسید: «این قبر از آن کیست؟» گفتند:‏ «قبری یکی از علمای شیعه، شیخ یعقوب کلینی، است.»      (او به خاطر) عداوتی که بر علمای شیعه داشت، دستور داد قبر مرحوم کلینی را نبش کردند و همه ی ناظرین دیدند بدن آن بزرگوار، صحیح و سالم در لابه لای کفن است. نه بدن ذره ای آسیب دیده و نه کفن و یک طفل صغیر هم در پهلوی ایشان مدفون است که گویا پسر خود ایشان بوده. بدن و کفن او هم سالم است.      پس آن حاکم دستور داد: «قبر را بپوشید و بقعه ای هم در روی قبر بنا کنید.»
ادامه
حسین امیری , sina_veniz65
کودکی که خدا را دید
کودکی که خدا را دید!
عارفی قصد حج کرد. فرزند کوچکی داشت. از او پرسید: «پدر! به کجا می روی؟» پدرش گفت: «به خانه ی خدا می روم.» پسر او به تصور این که هر کسی در خانه ی خود می باشد و هر کس به خانه ی خدا برود، او را هم آن جا می بیند، گفت: «پدرجان! مرا هم با خود به آن جا ببر.» پدرش گفت: «این کار، مناسب حال تو نیست.» پسر شروع به گریستن کرد. آن قدر گریست که پدرش بر حال او دلسوزی کرد و رقت آورد و او را هم به همراه خود به کنار کعبه آورد. هنگام طواف، پسر از او پرسید: «این جا مگر خانه ی خدا نیست؟» پدرش گفت: «چرا.» پسر پرسید: «پس خود خدا کجا است؟!» پدرش گفت: «او... .» پسر گفت: «من به تصور این که خدا را ملاقات کنم، به خانه ی او آمدم!» این را گفت. جیغی کشید. بر زمین افتاد و مرد! پدرش وحشت زده فریاد برآورد: «آه! پسرم چه شد؟ آه!‏ فرزندم! کجا رفتی؟» از گوشه ی خانه ی خدا صدایی شنید که به او می گفت: «فلانی! تو، به زیارت خانه ی خدا آمدی و آن را درک کردی. او بر(ای) ملاقات خود خدا آمده بود (و) بر لقایش پیوست!»
ادامه
حسین امیری , sina_veniz65
حسین 8 سال پیش
تا قلم لب بر مرکب می زند بوسه برجا پای زینب می زند ..............
حسین امیری , sina_veniz65
حسین 8 سال پیش
من عاشق جمال حسینم و همینو بس نابرده رنج گنج به من داده فاطمه