نرم افزار اندروید کلوب مجله کلوب

کلوب تعطیل شد


کاربران و همراهان سایت کلوب، سلام


از اینکه مجبور هستیم از شما خداحافظی کنیم متاسفیم.


بدلایل متعدد فنی و غیر فنی مانند قدیمی شدن نرم افزار سایت، عدم وجود دلیل و انگیزه کافی جهت سرمایه گذاری مجدد برای خرید زیرساخت های جدید و دشواری نظارت بر محتوا ، پست ها و نظرات ، سایت کلوب تعطیل خواهد شد .


از همراهی شما در این 17 ساله ارائه خدمات سایت کلوب متشکریم و امیدواریم سایر سرویس های ایرانی پاسخگوی نیاز کاربران عزیز ما باشند.


در ضمن از کاربران عزیز خواهشمندیم در صورتیکه اطلاعات خود در این سایت احتیاج دارند ظرف 1 ماه آینده نسبت به برداشتن اطلاعات خود اقدام نمایند.


سایت کلوب

۱۵ مرداد ماه ۱۴۰۰

سیامک پرسی سایکس  , siamak18

سیامک پرسی سایکس

 کلوب ترکید ۰۹۳۶۶۱۷۷۰۹۷
سیامک پرسی سایکس  , siamak18

سیامک پرسی سایکس

مطالب تصاویر 444
cloobid
siamak18
، 10 سال و 22 روز
مرد 28 ساله مجرد
ديپلم دبيرستان ، تصویر برداری(دستیار) - تایپیست - آموزش بسکتبال - خوره ی کتاب

آلبوم تصاویر

444 تصویر ...

morebox img
وبلاگ میهن بلاگ
اطلاعات پروفایل

کلوب آی دی

cloobid
siamak18
، 10 سال و 22 روز

نام

سیامک پرسی سایکس ،

شغل

تصویر برداری(دستیار) - تایپیست - آموزش بسکتبال - خوره ی کتاب

درباره من

درباره ی من؛ والا اینو شما باید بگویید و من رو واکاوی کنید.

اما برای اینکه عریضه خالی نباشه،مینویسم؛

سیامک هستم،یک دیوانه با ذهنی بی غل و غش که مهربونه(هرچند بعضیا میگن بداخلاق) و پرسپولیس رو دوست داارم .

بیست و خورده ای سال سن دارم. وطن پرستم؛زندگی م بر پایه ی وطن پرستی م پیش میره .

به شدت ،دقت کنید ،به شدت دوستدارِ استاد ، تاجِ سر، سرورم، تک ستاره آسمونِ دلم، "زنده یاد حسین پناهی " هستم ؛ (البته فکر نکنم که میزان علاقه م ب استاد رو درک کنید.) ♥ ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ ♥

در بدترین برهه ی زندگی م دچار کسالتِ روحی شدم و این در جوانی م اتفاق افتاد.

ب خدا ایمان دارم و اعتقاد. عبادتش میکنم و آرامش میگیرم با یادآوری نامش. (کاری که قهرمانان،بزرگان و اساطیرِ میهنم انجام میدادند)

جزو کسانی هستم هزار مشغله ی کوچک و بزرگ ذهنم را درگیرِ خود کرده ، مثلا چرا آسمان بالای سرمان است و دریا آن پایین؟
حال آنکه میتوانیم با ادبیات و جابجایی واژگان ، آسمان را اقیانوسِ واژگون بنامیم و دریاها را آسمان بیکرانه ی نیلی رنگ بنامیم!

در کودکی با تنها دوستِ خویش دنیایی برای خودمان داشتیم . و با دو دستگاه ماشین کوچک که همرنگ بودند و مقداری خانه سازی و چند چیز دیگر، شهری کوچک ساختیم به نامِ "شهر نیاگارا!!"

با تفنگ های کوچکمان که با ترقه های هشت تایی تغذیه میشدیم ، به عالم خیر و شر،قانون و ضد قانون پا مینهادیم.من همیشه پلیس و کلانتر میشدم و تنها دوستم دزد و راهزن!
واااااای بدترین لحظه ی زندگی مان هنگامی بود بود که تفنگهامان خراب میشد؛حال آنکه پدر مهربانم با کمی بدخلقی برایم دوباره همان تفنگ را خریداری مینمود. یادش بخیر ، چقدر پدرم رو به ضرب چند گلوله از پای درمی اوردم و پدرم نیز خیلی خوب از پای در می آمد!!
یک بار بعد از یک شلیک پدرم کشته شد و من با عصبانیت گفتم :ای بابا، من ک زدم تو دستت ،چرا مردی؟ ینی اینقدر ضعیفی؟ بابای امیر با 5 تا شلیک مُرد!!!" پدرم از شدت خنده که نمیتوانست کلمات را درست ادا کند ، بوسه ای بر پیشانی ام زد و گفت "باشه ، هرچی تو بگی"

در دوران نو نهالی با تنها رفیقِ کودکی م ، دنیای مان بزرگتر شد ،خودمان نیز!
پای به دنیای شگفت کفشهای "اسپورتکس" و "تایگر" نهادیم!!
و از خوشی هامان ، تهیه کردنِ توپ های دولایه بود!!
یکی از بهترین رویدادهای زندگی مان عیدی گرفتن تنها دوست دوران کودکیم از دایی ش بود ؛ یک توپ چهل تیکه!!
کیفیت زندگی برایمان رنگی تر شده بود و هیچ برفک و سایه ای نداشت!! و سوباسا میشدم و دوستم کاکرو؛ همیشه سعی میکردیم مثل این کاراکتر شوت بزنیم و پاهایمان رو همانقدر و مثل آنها بالا بیاوریم!! که البته نتایج خوبی ب همراه نداشت!!

نوجوانی م آغاز شد و به دنیای بزگتری پا نهادم . و به بسکتبال روی نهادم. بسکتبال را برای این برگزیدم که در کلاس پنجم دبیر ورزش مان گفت :مختارید هر ورزشی ک میخواهید رو انتخاب کنید. من بدلیل بلد نبودنِ "بغل پا" بسکتبال را برگزیدم!! هرچند دبیرمان میگفت : تو باید ب بسکتبال می امدی! اها ، تا یادم نرفته بگویم که در اول ابتدایی فکر میکردند که من کلاس چهارمی هستم و این موضوع مرا عصبانی و ناراحت میکرد.
تا اینکه مقام والای سروی "مادرم" مرا قانع کرد و گفت: تو باید افتخار کنی که مثل جمشید هاشم پور (از الگوهای من) قد بلند هستی و ... (بینِ خودمان باشد ، این نخستین انقناعِ جدی من در عمرم بود!!)

در دوره ی جوانی که در بسکتبال خورده و سن دار شده بودم ، یکی از بدترین اتفاقات زندگی افتاد ، شکستن بینی م هنگام بازی (نامردیِ حریفم رو که به ناحق و از روی کینه روم خطا کرد رو نمیبخشم)بود. که بد از ماهها کمی از اعتماد به نفسم رو کاهش داد و کمی جلوتر ، دچار مسدومیت زانوی راست و ممنوعیت تمرین بسکتبال ب =دستور پزشک شدم. اوضاع خوبی نمیتونه برای من باشه. منی که پوستر مایکل جردن را هر روز روی دیوار اتاقم با دقتی عمیق نگاه میکردم!!

به هر روی درس خواندیم و با توجه به علاقه ای که به تاریخ داشتم از نونهالی ، تصمیم خویش را در سوم دبیرستان گرفتم، مبنی بر اینکه دبیر تاریخ بشوم!! هر چند که به بهترین دبیرِ دورانِ تحصیلم ، دبیر تاریخِ خود تصمیمم رو گفتم ، گفت خاااااک بر سرت و من با خنده گفتم این عالیه ؛ خاک بر سرم !!
همان دبیر با مهربانی به من گفت ، اگه میخوای به جایی برسی و جلوی زن و بچه ت شرمنده نباشی ، باید خیلی تلاش کنی و من گفتم غیر از این از من انتظار داشتید ؟ و ایشان خندیدند و به نشانه ی تایید حرفم دست راست خود محکم بر شانه ی چپ من فرو آورد و فشرد!!(صمیمیت)

بقیه ی احوالاتِ زندگی م به موفقیت در تحصیل و انتخاب شغل آینده م گذشت!(با لطفِ یزدان و تلاش بی امانِ خویش و نیت بسیار پاک خویش برای دبیر شدن)



ماجرا به اینجا ختم نشده و نمیشود و هر چند که خیلی زودتر از موعدِ مقرر پیر و شسکته شده ام(گویند که مثلِ30،40ساله ها فکر میکنم) ، باز هم به جلو پیش میروم .

با توکل به یزدان و یاد استاد پناهی و شیوه ی زندگیِ کوروشِ بزرگ و دیگر بزرگان این دیارِ پاک..

این بود "درباره ی من"!!

وضعیت

مرد مجرد متولد 12/آبان/1372

محل سکونت

Iran ، تـ ـبـ ـریـ ـز - تـ ـهـ ـران

تحصيلات

ديپلم دبيرستان

دین

اسلام

صفحه وب

http://www.sarekari.com

تاریخ عضویت

4 شهریور 1390 ساعت 14:45