ساحل آرامش , sahel2035

ساحل آرامش

 الهی لاتودبنی بعقوبتک.......
ساحل آرامش , sahel2035

ساحل آرامش

مطالب
cloobid
sahel2035
، 12 سال و 8 ماه و 2 روز
زن 32 ساله متاهل
ليسانس ، فعلا مشغله ی شریفم خانه داری و مادری است!


تبلیغات

ساحل آرامش , sahel2035
داستان ما و کدخدایی که نمی‌خواست ما فرفره بسازیم
♡❤
ما فرفره نداشتیم. بچه‌های کدخدا داشتند اما همبازی ما نبودند که دست ما بدهند. مسعود و مجید نقشه‌اش را کشیدند و مصطفی بند و بساطش را جور کرد. ما که فرفره‌دار شدیم، لبخند نشست روی لبهای بابابزرگ.
گفت: «دیدید می‌شود، می‌توانید!»

از ترس بچه‌های کدخدا، داخل خانه فرفره بازی می‌کردیم. مبادا ببینند و به تریج قبایشان بربخورد. اما خبرها زود در دهکده ما می‌پیچید.

خبر که به گوش کدخدا رسید، داغ کرد. گفت: «بیخود کرده‌اند. بچه رعیت را چه به فرفره بازی.» و گیوه‌اش را ورکشیده بود و آمده بود پیش عمو محمد به آبروریزی.
(بعداً شنیدیم که همان روز، کدخدا دم گوش میرآب گفته: «این اول کارشان است. فردا همین فرفره می‌شود روروک و پس فردا چرخ چاه.» بیشتر موتورپمپ‌های آب ده، مال کدخدا بود.)

عمو محمد که صدایمان کرد، فهمیدیم کار از کار گذشته. فرفره را برداشت و گذاشت داخل گنجه. درش را قفل کرد و کلیدش را داد دست بچه‌های کدخدا. که خیالشان راحت باشد از نبودن فرفره.

رفتیم پیش بابابزرگ با لب و لوچه آویزان. فهمید گرفتگی حالمان را. عموها را صدا زد. به عمو محمد گفت: «خودت کلید را دست کدخدا دادی و خودت پس می‌گیری.» عمو محمد مرد این حرفها نبود. همه‌مان می‌دانستیم.
بابابزرگ گفت: «بروید و قفل گنجه را بشکنید.»
عمو محمود گفت: «کی برایتان فرفره خرید؟ کدخدا؟!»
گفتیم: «نه عمو جان! خودتان که می‌دانید، خودمان ساختیم!»
گفت: «دیگر بلد نیستید بسازید؟»
گفتیم: «چرا!»
گفت: «بهترش را بسازید.»
و رفت در خانه کدخدا به داد و بیداد. صدای بگومگویشان ده را برداشت. این وسط ما، قفل گنجه را شکستیم و بهترش را ساختیم.

بچه‌های کدخدا فهمیدند. کدخدا گر گرفت. داد زد: «یا فرفره یا حق آب!» و به میرآب گفت که آب را روی زمینهای همه‌مان ببندد.
کار سخت شد.
عموها از هزار راه ندیده و نشنیده، آب می‌آوردند سر زمین. که کشتمان از بی‌آبی نسوزد.

مسعود را گرفتند و کتک زدند. زورمان آمد. مجید به تلافی‌اش، روروک ساخت. کدخدا گفت که گندم و تخم‌مرغ هم ازمان نخرند. مجید و مصطفی را هم گرفتند و زدند.
صدای عمو محمود، هنوز بلند بود اما گوشه و کنایه‌ها شروع شد.
عمو حسن جمعمان کرد و گفت: «این جور نمی‌شود. هم فرفره شما باید بچرخد و هم زندگی ما.» از بابابزرگ رخصت گرفت و قرار شد برود و با خود کدخدا حرف بزند. وقتی که برگشت، خوشحال بود. گفت: «قرار شده روروک را خراب کنیم اما فرفره دستمان باشد. آنها هم تخم‌مرغمان را بخرند و هم کمی آب بدهند.»
بابابزرگ گفت: «کدخدا سر حرفش نمی‌ماند.»
عمو حسن گفت: «قول داده که بماند. ما فرزندان شماییم. حواسمان هست!»

بچه‌های کدخدا آمدند و روروک را، جلوی چشمهای خیس ما، خراب کردند. عموحسن آمد و فرفره را گذاشت پیش دستمان و رفت که با کدخدا قرار و مدار بگذارد. دل و دماغی نداشتیم برای چرخاندن فرفره.
مهدی گفت: «وقت زانو بغل کردن نیست. باید چرخ چاه بسازیم. کدخدا از امروز ما می‌ترسد نه دیروز فرفره و روروک ساختن‌مان.» بابابزرگ لبخند زد.

عمو حسن هر روز با کدخدا کلنجار می‌رفت. یک روز خوشحال بود و یک روز از نامردی کدخدا می‌گفت. ما می‌شنیدیم و بهش «خدا قوت» می‌گفتیم. بچه‌ها داشتند بالای پشت بام یواشکی چرخ چاه می‌ساختند.

محمد سرشار
ادامه
99
ساحل آرامش , sahel2035

هرکس میخواد پرچم آقا اباعبدالله علیه السلام در پیج اش برافراشته بشه،پست مجددکنه!
این روزها که همه چیز بوی حسین (ع) می دهد
♥•٠·
باهم صدایش کنیم . . .
خدا را چه دیدی شاید کربلایی شدیم . . .
ادامه
ساحل آرامش , sahel2035
حجاب در پیام شهدا

شهید ابراهیم شمسایی: حجاب تو از خون من کوبنده تر است حجاب تو وقار توست و وقار تو حجاب ماست.
شهید ابوالفتح حسنی : این جوان هایی که جان خود را فدا می کنند به خاطر زنده ماندن اسلام و حفظ حجاب شماست مبادا حق شهدا را ادا نکنید.

ادامه در لینک زیر ......

┘◄┘◄ لایک و پست مجدد کنید که دوستتاتون هم شرکت کنند

ادامه
ساحل آرامش , sahel2035
رهپویان قرآن 4 سال پیش
ادامه
ساحل آرامش , sahel2035
آنچه باید درباره جریان شیرازی­ ها و فرقه جدید افراطی شیعه دانست؟
ادامه