نرم افزار اندروید کلوب مجله کلوب
سعید محسنی , saeidmoh

سعید محسنی

 یارم به یک لا پیرهن خوابیده زیر نسترن...ترسم که بوی نسترن مست است و هشیارش کند
سعید محسنی , saeidmoh

سعید محسنی

مطالب
cloobid
saeidmoh
، 6 سال و 5 ماه و 18 روز
مرد 42 ساله متاهل
ليسانس ، به هیچ کار نیایم گرم تو نپسندی...
وبلاگ میهن بلاگ
سعید محسنی , saeidmoh
درسته که در بسیاری از شاخصهای اقتصادی و زیرساختها دوره رضاشاه و تا حد زیادی هم محمدرضا شاه بسیار جلوتر از حکومت فعلی بوده، اما ساخت مدینه فاضله از دوران پهلوی و آرزوی برگشت دیکتاتور صالح برای من یکی به هیچ وجه قابل هضم نیست واین موج احساسات دست چندم که امثال شبکه من و تو و ده ها شبکه تلویزیونی دیگه دارن بهش رنگ و لعاب رسانه ای میدن برام خنده داره. من رضا شاه رو قابل احترام ترین حکمران تاریخ معاصرایران میدونم، اما نمیتونم باور کنم توی قرن 21 حکومت سلطنتی شکل درستی از حکمرانی باشه،اون هم وقتی سلطان مورد اجماع همه ملت وجود نداره تا لااقل نماد اجماع ملی باشه و کناری بنشینه.شخصا دلقکی که به نام جانشین پادشاهی اون سر دنیا نشسته، و هیچ برنامه و تفکر قابل اجرا و منطبق با شرایط سیاسی و اجتماعی مردم ایران نداره، رو در قامت و لباس پدربزرگ و حتی پدرش نمی بینم . نه برش و قدرت پدربزرگش رو داره که بتونه کشوری رو متحد کنه، نه مثل پدرش بلندپرواز و جاه طلب ه که بشه به عنوان رهبر و موج سازروش حساب کرد.
نکته بعد اینه که مطالعه تاریخ معاصر نشون میده که حکومت شاه برای یقه سفیدها و طبقه متوسط شهری بسیار سودمندتر بوده تا طبقات فرودست و روستاییان.اختلاف سطح زندگی در شهر و روستا بیداد میکرده. اگر چه شاه قبل و بعد انقلاب سفید تا حد زیادی به روستاییان کمک کرد اما واقعیت اینه که توسعه واقعی-با مفهمومی نزدیک به تعریف توسعه- بعد از انقلاب در روستاها و حاشیه شهرها بوقوع پیوست و سرعت دستیابی به رفاه حداقلی و توسعه این مناطق در حکومت جدید بسیار شتاب گرفت. آمار و فکت ادعاهام به راحتی با آمارهای موجود و دیده ها و شنیده ها قابل اثبات ه. درصد روستانشین ها و حاشیه نشین های اون موقع بسیار بیشتر بوده واونها فاصله طبقاتی رو با همه وجود درک میکردن
من هیچ دلبستگی ای به حکومت فعلی ندارم،سهله که این رو نالایق ترین و ماجراجوترین و متحجرترین نوع حکومت در دنیا میدونم و بشدت معتقدم ایران ما بیش از دویست سال عقبگرد کرده و حالا حالاها هم این پسرفت جبران نمیشه.
اما زاویه داشتنم با اینها دلیل نمیشه که بخوام سلطنت و رویای برگشتش رو تقدیس کنم.
اصلا چی باعث این پرحرفی شد؟
عزیزی مطلبی نوشته بود در باب ساندویچ های پر و پیمون ما ایرانیها و تفاوتش با خارجی ها.و گریزی هم زده بود به ساندویچ های خاطره انگیز بچگی هامون.
یاذ خاطره ای از یکی از دوستان خانوادگی افتادم.
دوستمون همسن بابامه. اون موقع ها روستاها یا مدرسه نداشتن یا نهایتا تا کلاس ششم رو درس میدادن. بچه ها به اون سن که میرسیدن یا ترک تحصیل میکردن و یا تعداد خیلی کمی هم میرفتن شهر و ادامه تحصیل میدادن.اون موقعها-60 سال پیش-شهر رفتن هم حتی آسون نبود.چه رسد به موندن و درس خوندن.دوستمون تعریف میکرد :
وقتی ابتدایی بودم یکی از تفریحات همسن و سالهامون نشستن پای حرفهای بچه محل هایی بود که واسه درس خوندن رفته بودن شهر و چند هفته یه بار به روستا برمیگشتن. وقتی از دبیرستان، دبیر، گشت و گذار توی شهر،دخترهای بی حجاب شهری، زن و مردهایی که عطر میزنن، تابلوهای پرنور مغازه ها که شب رو کاملا روشن میکنه،قهوه خونه هایی که گرامافون دارن، سینما،ساندویچ و ....حرف میزدن طوری نگاهشون میکردیم انگار پیامبری به بشارت قوم ما اومده.سال ششم که تموم شد کشتیار پدرم شدم که من رو بفرسته شهر واسه درس خوندن.خلاصه با جنگ و دعوای طاقت فرسایی اجازه داد برم.
با پدرم رفتیم شاهی-قایمشهر فعلی- و یه اتاق برام اجاره کرد. پدرم برگشت به روستا. چند هفته اول صرف یادگیری مسیر خونه تا مدرسه و تکمیل زبان فارسی شد. وقتی از مدرسه میومدم قوت غالبم تخم مرغ بود. هم پولش رو نداشتم چیز دیگه ای بخرم و هم اساسا آشپزی بلد نبودم.معمولا تخم مرغ آب پز داشتم ،گاهی هم آخر هفته ها به خودم افتخار میدادم و نیمرو درست میکردم.
یه آخر هفته یکی از آشناها از روستا اومد و همراه نامه احوالپرسی خانواده کمی پول برام آورد. تصمیم گرفتم خودم رو مهمون کنم. خلاصه اومده بودم شهر. باید استفاده میکردم. توی خیابون سینما چند تا ساندویچی داشت که هر روز موقع رفتن به مدرسه عطر ساندویچ هاش هوش از سر آدم میپروند.همیشه خدا غلغله بود، ولی خب من هیچ وقت جرات و پولش رو نداشتم که واردشون بشم یا حتی بدقت توی مغازه رو نگاه کنم.اون روز عصر دل به دریا زدم و در حالی که از استرس میلرزیدم و دستم رو توی جیبم به پولم فشار میدادم وارد یکی از ساندویچی ها شدم.
آقای ساندویچی در حالی که داشت توی نون بولکی رو خالی میکرد پرسید:-چی میخوای جوون؟
گفتم:ساندویچ.
گفت:خب اینجا ساندویچیه. چه ساندویچی میخوای؟وقتمو نگیر . زود انتخاب کن سرم شلوغه.
یه نگاهی به یخچال ویترینی ش انداختم.چیو دقیقا باید انتخاب میکردم؟ تا اون روز فکر میکردم ساندویچ یه نوع غذاست.اگه بگم ساندویچ میخوام طرف بهم میده. یه سری لوله گوشتی تو یخچال بود، یه سری هاش گرد بود، یه سری هاش انگار سیب زمینی داشت با یه چیزایی، یه سری هاش قطور بود...هر چی چشم گردوندم هیچ چیز آشنایی نداشتم. نگاه منتظر آقای ساندویچی و اعتراض مشتری های دیگه بدجوری منو ترسونده بود. شرشر عرق میریختم و به خودم فحش میدادم که:آخه تو بابات ساندویچی داشته؟ننه ت ساندویچ خور بوده؟تو رو چه به اینجا؟؟؟؟
همین جور که داشتم به بخت و اقبال خودم فحش میدادم یهو چشمم به یه چیز آشنا توی یخچال خورد. بله، تخم مرغ. فوری نشونش دادم گفتم: یه ساندویچ تخم مرغ.
و این گونه ساندویچ خوردنم هم به تخم مرغ ختم شد :دی

پ.ن: عکس تزیینی ست . محض احتیاط هر چی میگین به خودتون میگین :))
ادامه
99
14
24
فرهاد رحمتی , farhadrahmati
5 ساعت پیش
) آخه تو چطوری اینقدر شیرین تعریف میکنی لعنتی؟
خیلی چسبید.
در مورد پارت اولت،دقیقا موافقم. هیچ حسرتی در گذشته نیست! هر چند شاید در قیاس شرایط بهتر میشد با موندنشون..
ادامه
بهزاد بهزاد , behzaaaaaaad
5 ساعت پیش
سعید ؟ دلم گرفته . شب زودتر بیا خونه .
قرمه سبزی داریم .
یک دوغ زالی هم بگیر .
لیموترشامم آماده س .
ببیتم داری اینجا کامنت بازی می کنی جرت میدم .
گفتم بدونی فقط
ادامه
بهار  , spring_lady
یکشنبه 22 تیر ، 16:59
سعید تو که میدونی من کلا فاز خجستگی دارم ، ناراحت نمی مونم کلا
ادامه
سعید محسنی , saeidmoh
چرا از روابطمان ناراضی ایم؟
من روانشناس نیستم. ادعایی هم در این باب ندارم. چیزهایی که می خواهم بنویسم شاید پایه علمی هم نداشته باشد. فقط تجربیاتم از دیده ها و شنیده های روزمره ام است.از گپ زدن با دوستان و خانواده گرفته تا خواندن سرگذشت کسانی از جاهای دیگر دنیا.
من فکر میکنم تمام حس ناامیدی ما از روابط و زیست اجتماعی مان برمیگردد به انتخاب هایمان. انتخاب،انتخاب و باز هم انتخاب.
حتی در جزییات رابطه از ابتدا دقت کنیم. خیلی قبل از آنکه احساساتمان بر دست و پایمان بند بتند.
ازتان خواهش میکنم،حتی اگر طرفتان-همسر،دوست پسر یا دختر، شریک زندگی،کراش ویا هر کوفت دیگری- :
-موسیقی هیپ هاپ دوست داشت و شما چیز دیگری(و بالعکس)
-کتاب خواندن دوست نداشت یا عاشق کتابهای نسرین ثامنی و فهیمه رحیمی بود یا کتابهای موفقیت یک شبه و انگیزشی دوست داشت و شما کتاب جدی میخوانید(و بالعکس)
-سواد و بینش زندگیش را از پیجهای اینستاگرامی وام گرفت و شما تجربه گرا و واقع بین هستید(و بالعکس)
- اهل غرق شدن در موج مدهای زودگذر و روزمره بود و شما از پوشش و خوراک و آرایش توقع آسایش و آرامش و خوشحالی دل داشتید(و بالعکس)
-در زندگی مشترک یا رابطه دوستی وظیفه ساپورت مالی را بر عهده طرف مقابل دانست و شما به استقلال و عزت نفس انسان معتقد بودید(و بالعکس)
-عاشق کنکاش در زندگی دیگران و فرستادن پالس منفی و ایرادگیری و زیر دره بین گذاشتن همه اطرافیان بود و شما انسانها را مثبت میدانید مگر اینکه خلافش ثابت شود(و بالعکس)
-روابط دوستانه و خانوادگی در خانواده شان مخدوش و پر از زاویه و قهر و آشتی بود و شما خانواده ای یکپارچه و گرم دارید که رفتارهای بد اعضا را به راحتی میبخشد و برایش پشتیبانی از افراد خانواده در اولویت است (و بالعکس)
-وقتش را با سریالهای شبکه های فارسی زبان-خصوصا جم تی وی- و فیلمهای شبکه نمایش خانگی میگذراند و شما سریال های روز دنیا را می پسندید و فیلم را برای یادگیری نگاه میکنید(و بالعکس)
-اهل سفر هست و شما نیستید، ورزش دوست دارد و شما نه،در بحرانها راه حل میدهد و شما پریشان میشوید، شنونده خوبی است و شما معمولا متکلم وحده اید،برای خودش برنامه ریزی مالی دارد و شما باری به هر جهت میگذرانید(و بالعکس) و بسیاری تضادهای دیگر....
یادتان بماند که تمام جذابیتهای طرف مقابلتان خیلی زودتر از آنچه فکرش را بکنید برایتان تمام میشود و این ناهمگونی ها سر باز میکند. . اول خودتان را بشناسید و بعد پا در رابطه بگذارید. خودمان را گول نزنیم.
کسی که استانداردهایش با شما فرق دارد میتواند نهایتا یکی مثل خودش پیدا کند.لطفا...لطفا درست انتخاب کنید. حتی اگر به بهای تنهایی طولانی مدت تمام شود. بنظرم خیلی بهتر از لیسیدن زخمهای زندگی در تمام عمر است
ادامه
28
106
4
فرهاد رحمتی , farhadrahmati
5 ساعت پیش
من با پونه هم موافقم! منتها واقعیت اینجاست که گاها ما برای یه متد رفتاری احترام قائل نیستیم. نمیشه به همه چی احترام گذاشت،!
یه مثال کوچولو. من برای کسی که مدافع قاتلین ملت باشه نمیتونم با هیچ دیدگاهی احترام قائل باشم. خب اینجا تکلیف چیه؟!
منظورم اینه که همه چی احترام و درک تفاوت و.. نیست.
ادامه
فرهاد رحمتی , farhadrahmati
5 ساعت پیش
اول اینکه اگر خودمون رو نشناسیم، توقعاتمون،، نگرشهامون، سلیقه هامون، دیدگاهمون، جهان بینیمون و... امکان نداره بتونیم انتخاب درستی داشته باشیم.
اون شناخت خود باعث. میشه بفهمیم تا چه حد میتونیم تفاوت‌ها رو مدیریت کنیم. تفاوت تو چه زمینه هایی به ما آسیب نمیزنه. تفاوت‌ها کجا باعث پیشرفتمون میشه. و کجا باعث مستهلک شدن و به بن بست رسیدن.
ممنون بابت طرح موضوعت.
ادامه
لیلا   , shimadanha
جمعه 20 تیر ، 21:01
بهار جانم به نظرم همه ما این اشتباه رو حتی برای یکبار هم که شده تجربه کردیم .
ادامه
سعید محسنی , saeidmoh
[https://www.aparat.com/v/b6Zjz]
موسیقی کوردی گوش کنیم بشوره و ببره
"وره یار ه م" از کامکارهای نازنین
--------------------

وه ره یارم وه ره ئه ی تازه یارم
وه ره ئه ستیره كه ی شه و گاری تارم

وه ره ئه ی شاپه ری بالی خه یالم
وه ره ئه ی شه و چرای روناكی مالم

وره ای خه ج وه ره ئه ی خاتو زینم
وه ره با به ژن و بالا كه ت ببینم

وه ره با دامری ئاوات و تاسه م
وه ره با بسكه كت لا دا هه نا سه م

وه ره ئه ی نه و نه مامی باخی ژینم
وه ره با به ژن و بالاكه ت ببینم

وه ره سور با له سه ر واده و بلینی
وه ره كورد به و مه كه په یمان شكینی

وه ره یارم وه ره ای تازه یارم
وه ره ئه ستیره كه ی شه وگاری تارم

وه ره ماچم دیه ماچی خودایی
كه بیزارم له ماچی سینه مایی

-------------------------------------------------------------
بیا ای یارم ، بیا ای یار تازه من

بیا ای اخگر شبهای تارم
ای شاهپر بال خیال
ای شبچراغ روشن خانه
ای کبک خرامان اهلی
ای الهام نیمه شبان
ای آرامش سینه پرشرر
ای همای بلندپرواز
ای شبنم گلبرگ گل سرخ
ای شرار گرم، ای مشعل نور
بیا ای رگبار باران بهاران
ای شعر ناب پرظرافت
بیا ای نونهال باغ زندگی
ای بزرگ خوشه مرتع عشق
بیا تو ای ستاره بامدادی
بیا، ای یادمان و امید جوانی
بیا ای خج، ای خاتوزین

(نام دو تن از عشاق معروف افسانه ای کردستان )
بیا، بالای بلندت را بنگرم

ادامه
26
23
سعید محسنی , saeidmoh
چهارشنبه 18 تیر ، 12:26
لیلا،فرزانه: لطف دارین به من. نوش جان
ادامه
فــرزانه  , bahar64i
سه شنبه 17 تیر ، 05:23
خیلی زیباست
ادامه
لیلا   , shimadanha
دوشنبه 16 تیر ، 17:29
شور موسیقی کردی رو دوست دارم . برادران کامکار هم که همیشه فوق العاده ان
ادامه
سعید محسنی , saeidmoh
[https://www.aparat.com/v/InTRH]
امروز زادروز صمد بهرنگی بود.
صمد بهرنگی ۲ تیر سال ۱۳۱۸ در محله چرنداب در جنوب بافت قدیمی تبریز در خانواده‌ای تهیدست به دنیا آمد
پدرش عزت و مادرش سارا نام داشتند و وی دارای دو برادر و سه خواهر بود. پدرش کارگری فصلی بود که اغلب به شغل زهتابی زندگی را می‌گذراند.
صمد بهرنگی پس از تحصیلات ابتدایی و دبیرستان در مهر ۱۳۳۴ به دانشسرای مقدماتی پسران تبریز رفت و خرداد ۱۳۳۶ از آنجا فارغ‌التحصیل شد.
از مهر همان سال و در حالیکه تنها 18 سال داشت آموزگار شد و تا پایان عمرکوتاهش، در آذرشهر، ماماغان، قندجهان، گوگان، و آخیرجان در استان آذربایجان شرقی که آن زمان روستا بودند تدریس کرد.
در مهر ۱۳۳۷ برای ادامه تحصیل در رشته زبان و ادبیات انگلیسی به دوره شبانه دانشکده ادبیات دانشگاه تبریز رفت و هم‌زمان با آموزگاری، تحصیلش را تا خرداد ۱۳۴۱ و دریافت گواهی‌نامه پایان تحصیلات ادامه داد.
بهرنگی در 19 سالگی اولین داستانش با نام عادت را نوشت. یک سال بعد داستان تلخون را که برگرفته از داستان‌های آذربایجان بود با نام مستعار «ص. قارانقوش» در کتاب هفته منتشر کرد و این روند با بی‌نام در ۱۳۴۲، و داستان‌های دیگر ادامه یافت.
بعدها از بهرنگی مقالاتی در روزنامه «مهد آزادی»، توفیق و ... به چاپ رسید البته با امضاهای متعدد و اسامی مستعار فراوان از جمله داریوش نواب مرغی، چنگیز مرآتی، بابک، افشین پرویزی و باتمیش و ... .
بهرنگی ترجمه‌هایی نیز از انگلیسی و ترکی استانبولی به فارسی و از فارسی به آذری (از جمله ترجمه شعرهایی از مهدی اخوان ثالث، احمد شاملو، فروغ فرخزاد، و نیما یوشیج) انجام داد. تحقیقاتی نیز در جمع‌آوری فولکلور آذربایجان و نیز در مسائل تربیتی از او منتشر شده‌است.
در سال 1341 صمد از دبیرستان به جرم بیان سخن‌های ناخوشایند، در دفتر دبیرستان و بین دبیران اخراج و به دبستان انتقال یافت. یک سال بعد و در پی افزایش فعالیت‌های فرهنگی، با پاپوش رئیس وقت فرهنگ آذربایجان به کار صمد به دادگاه کشیده شد که متعاقبا تبرئه شد.

در سال 1342 کتاب الفبای آذری برای مدارس آذربایجان را نوشت که این کتاب پیشنهاد جلال آل‎‎‎احمد برای چاپ به کمیته‎‎‎ پیکار جهانی با بیسوادی فرستاده شد.
اما صمد بهرنگی با تغییراتی که قرار بود آن کمیته در کتاب ایجاد کند با قاطعیت مخالفت کرد و پیشنهاد پول کلانی را نپذیرفت و کتاب را پس گرفت و باعث برانگیختن خشم و کینه عوامل ذی‎نفع در چاپ کتاب شد.صمد بهرنگی
سال 1343 همراه بود با تحت تعقیب قرار گرفتن صمد بهرنگی به خاطر چاپ کتاب «پاره پاره» و صدور کیفرخواست از سوی دادستانی عادی ۱۰۵ ارتش یکم تبریز و سپس صدور حکم تعلیق از خدمت به مدت ٦ ماه.
در این سال وی با نام مستعار افشین پرویزی کتاب انشاء ساده را برای کودکان دبستانی نوشت. در آبان همین سال حکم تعلیق وی لغو شد و صمد به سر کلاس بازگشت. سال‌های میانی دهه 40 مصادف بود با دستگیری و اعدام تعدادی از نزدیکان صمد به دست رژیم شاه و شرکت او در اعتصابات دانشجویی.
صمد بهرنگی در شیوه آموزشی و مضمون قصه‌های خود تلاش می‌کرد روح اعتراض به نظام حاکم را در دانش آموزانش پرورش دهد.
در این دوران ساواک به برخی از فعالیتهای بهرنگی حساس شد. تهدیدها آغاز شد و چندین بار در طول دوران زندگی خود مورد توبیخ و جریمه و حتی تبعید قرار گرفت.
صمد بهرنگی در 9 شهریور سال ۱۳۴۷ در رود ارس و در ساحل روستای شام‌گوالیک غرق شد و جسدش را ۱۲ شهریور در نزدیکی پاسگاه کلاله در چند کیلومتری محل غرق شدنش از آب گرفتند.
حدود یک ماه قبل از مرگ صمد بهرنگی، کتاب ماهی سیاه کوچولو چاپ شد و مورد اقبال مردم ایران و جهان قرار گرفت.

برخی از آثار صمد بهرنگی:

قصه‌ها:

بی‌نام - ۱۳۴۴
اولدوز و کلاغ‌ها - پاییز ۱۳۴۵
اولدوز و عروسک سخنگو - پاییز ۱۳۴۶
کچل کفتر باز - آذر ۱۳۴۶
پسرک لبو فروش - آذر ۱۳۴۶
افسانه محبت - زمستان۱۳۴۶
ماهی سیاه کوچولو - تهران، مرداد ۱۳۴۷
پیرزن و جوجه طلایی‌اش - ۱۳۴۷
یک هلو هزار هلو - بهار ۱۳۴۸
۲۴ ساعت در خواب و بیداری - بهار ۱۳۴۸
کوراوغلو و کچل حمزه - بهار ۱۳۴۸
تلخون و چند قصه دیگر - ۱۳۴۲
کلاغ‌ها، عروسک‌ها و آدم‌ها
آه !ما الاغ‌ها
افسانه های آذربایجان ترکی
کتاب و مقاله‌ها:

کند و کاو در مسائل تربیتی ایران - تابستان ۱۳۴۴
الفبای فارسی برای کودکان آذربایجان
اهمیت ادبیات کودک
مجموعه مقاله‌ها - تیر ۱۳۴۸
فولکلور و شعر
افسانه‌های آذربایجان(ترجمه فارسی) - جلد ۱ - اردیبهشت ۱۳۴۴
افسانه‌های آذربایجان (ترجمه فارسی) - جلد ۲ - تهران، اردیبهشت ۱۳۴۷
تاپما جالار، قوشما جالار (مثلها و چیستانها) - بهار ۱۳۴۵
پاره پاره (مجموعه شعر از چند شاعر) - تیر ۱۳۴۲
مجموعه مقاله‌ها
انشا و نامه‌نگاری برای کلاسهای ۲ و ۳ دبستان
آذربایجان در جنبش مشروطه
ترجمه‌ها:

ما الاغ‌ها! - عزیز نسین - پاییز ۱۳۴۴
دفتر اشعار معاصر از چند شاعر فارسی زبان
خرابکار (قصه‌هایی از چند نویسنده ترک زبان) - تیر ۱۳۴۸
کلاغ سیاهه - مامین سیبیریاک (و چند قصه دیگر برای کودکان) خرداد ۱۳۴۸
----------------------------------------------
منبع: همشهری آنلاین
ادامه
30
21
3
سعید محسنی , saeidmoh
چهارشنبه 18 تیر ، 12:27
لیلا: زنده باشی دوست خوبم. ناقابل بود
ادامه
لیلا   , shimadanha
دوشنبه 16 تیر ، 17:45
چقدر این متن جامع و خوب بود سعید خان
ادامه
سعید محسنی , saeidmoh
دوشنبه 16 تیر ، 14:56
شیرین: درسته.اینها سازنده آرمانها و جهان بینی نسل ما بودن
ادامه
سعید محسنی , saeidmoh
[https://www.aparat.com/v/alhTq]
اول یک جمله بگویم
راستش
گاهی از شدت علاقه به زندگی
حتی سنگها را هم می‌بوسم
کلمه‌ها را
کتاب‌ها را
آدم‌ها را

دارم دیوانه می‌شوم از حلول
از میل حلول در هر چه هست در هر چه نیست
در هر چه که هر چه
چه
و هی فکر می‌کنم
مخصوصا به تو فکر می‌کنم
آنقدر فکر می‌کنم
که یادم می‌رود به چه فکر می‌کنم

سید علی صالحی
ادامه
33
31
1
بهار  , spring_lady
دوشنبه 16 تیر ، 15:42
باز باهم خوب شدین ؟؟؟ بهزاد جانم ؟؟؟
ادامه
سعید محسنی , saeidmoh
دوشنبه 16 تیر ، 14:57
بهزاد جانم:
ادامه
بهزاد بهزاد , behzaaaaaaad
سه شنبه 10 تیر ، 14:54
عالی ...
ادامه