رقیه سبحانی , rogheh13

رقیه سبحانی

 ز ند گی نمایشی است که هیچ تمر ینی برای آن وجو د ندارد.
رقیه سبحانی , rogheh13

رقیه سبحانی

مطالب
cloobid
rogheh13
، 4 سال و 2 ماه و 21 روز
زن 54 ساله مجرد
ليسانس ،

رسانه ها

  • کلوب دات کام , recreation
  • ولوله , velvelee
  • 52 رسانه

    morebox img


تبلیغات

آزاد رود  , azad_444
دل
که تنگ باشد
نشانی از زندگیست
با همۀ اندوهش.
امان از دلی که نه شاد است و نه ادوهگین...
نامش دل نیست
....خاطرم همس که ...
نام صاحبش (دلمرده) هست.
ادامه
99
کامنت بنویسید...
آزاد رود  , azad_444
چهارشنبه 9 آبان ، 20:00
ادامه
رقیه سبحانی , rogheh13
چهارشنبه 9 آبان ، 19:56
متشکرم
ادامه
آزاد رود  , azad_444
شنبه 5 آبان ، 20:27
دلی
که تنگ باشد
نشانی از زندگیست
با همۀ اندوهش...
امان از دلی که نه شاد است و نه اندوهگین ،
نامش دل نیست
خاطرم هست که ....
نام صاحبش ( دلمرده) هست.
ادامه
رقیه سبحانی , rogheh13
دلتنگى هاى آخرِ شبِ هركس،
هیچ شعبه ى دیگرى ندارد!
یكى عكس میبیند..
یكى آهنگ گوش میدهد..
دیگرى پیغامها را مرور میكند..
یكى...
انتخاب با شماست!
ادامه
رقیه سبحانی , rogheh13
داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم....
یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد...
به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. ...
فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده. دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ تموم بذارم براش. بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها. بزن و برقص. شام هم بردمش نایب و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم. بعد گفت: بریم دربند؟ پوست دست مون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید. مخصوصن باقالی و لبوی داغ چرخی های سر میدون. بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح دعا کنیم به هم برسیم. رفتیم. دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون، ساعت شده بود یک شب. راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم. یعنی لای جزوتم باز کردما، اما همش یاد قیافش می افتادم وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش. خنده ام می گرفت و حواسم پرت می شد. یهویی هم خوابم برد. بیهوش شدم انگار. حالا نمره هم ندادی، نده. فدا سرت. یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش. فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبوده. یه وقت ناراحت نشی.»

چند سال بعد، تو یک دانشگاه دیگر از پشت زد روی شانه ام.گفت:
«اون بیستی که دادی خیلی چسبید»...
گفتم: «اگه لای برگه ات یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه.»...
خندید و دست انداخت دور گردنم. گفت: «بچمون هفت ماهشه استاد. باورت میشه؟» ...
عکسش را از روی گوشیش نشانم داد. خندیدم.
گفت: «این موهات رو کی سفید کردی؟ این شکلی نبودی که.»...
نشستم روی نیمکت فلزی و سرد حیاط. نشست کنارم. دلم میخواست براش بگویم که یک شبی هم تولد عشق من بود که خودش نبود، دورهمی نبود، نایب نبود، دربند نبود، امامزاده صالح نبود،......
فقط سرد بود....

ادامه
کامنت بنویسید...
دکتر نامی  , dr_namo
سه شنبه 10 مهر ، 06:20
بله همینطوره
ادامه
محیرالدوله  , somy_m2011
سه شنبه 10 مهر ، 00:38
اینروزها اصلا حوصله خواندن ندارم اما این متنو برای دومین بار خوندم
حس غریبی داره
ادامه
دکتر نامی  , dr_namo
دوشنبه 9 مهر ، 13:08
ممنون از حضور و کامنت عزیزان
ادامه
رقیه سبحانی , rogheh13
1 ماه پیش
ادامه
کامنت بنویسید...
ارشیا راد , sky3167
شنبه 31 شهریور ، 18:10
ادامه
بهانه  بهار , baran_5774
شنبه 31 شهریور ، 14:52
20
ادامه
رقیه سبحانی , rogheh13
1 ماه پیش
ادامه