رضا خزایی , rezakhazai135

رضا خزایی

 دوستان عزیزم; لطفاً به این لینکها سر بزنید. اینستاگرام: www.instagram.com/rezakhazai135  -  فیسبوک: www.facebook.com/reza.khazai
رضا خزایی , rezakhazai135

رضا خزایی

مطالب
cloobid
rezakhazai135
، 5 سال و 11 ماه و 23 روز
مرد 79 ساله متاهل
ليسانس ، افسر بازنشسته ارتش- محقق، و نویسنده آزاد


تبلیغات

رضا خزایی , rezakhazai135
این جام و می دیگر جوابم نمیدهد
پیمانه را به ساغرِ مهتابم نمیدهد
من مست می و او خمار لاله ها
چه گویم که ساقی به کامم نمیدهد
در جنگ خونین شیوخ، در دِیروکِنِشت
او استغاثه را به جوی آبم نمیدهد

بگفتا شیخ: مگر تو دخیلش بسته ای
مدعی شده ای که شفایم نمیدهد؟
گفتم شیخا: او در زمان زندگانی اش
حقها بخورده و حال، پس نم نمیدهد
گفت: ملحد شدی و تو چاره ات حد است
گفتم حد تو خش به آبرویم نمیدهد
روغن ریخته را به سبو نتوان ریخت
آنچه برباد رفته را به جامم نمیدهد
اینجا نمیخوابید گر توان در او میبود
این ساقی، شراب که هیچ، آبم نمیدهد

هرچه گفتم افاقه نکرد، پس نوشیدم
و خود شاهدم که او به نامم نمیدهد
جام اول جام دوم، نوش کردم سومیها
از چه رو این جامها تکانم نمیدهد

جام چندم بود که نوری درخشش گرفت
دیدم به عرش نشسته، خامم نمی دهد
مجرمی دیدم، بود اسیر، با غل و زنجیر
فرمود حق، کاو جانیست، فامم نمیدهد
پرسشهاشان را هیچ پاسخی نمیدانست
عوام و هول گشته، دشنامم نمیدهد

گفتم این مجرم همان شفا دهنده نیست؟
فرمود آری. لیک دگر به دامم نمیدهد
فقرا را کام گرفت و کرده طغیانها
حمقا را سوار و الهامم نمیدهد

ما را گفته اند قدیسی پاک و باخداست
قبرش طلاست مگر شفایم نمیدهد؟
زیارت، شب جمعه، علقمه، عاشورا
رساله ی آیات عظامم نمیدهد؟
پرسیدم و باز پرسیدم و باز پرسیدم
چه گویم کاین جوابها، لامم نمیدهد

امر کرد ما را هم بردند به غل و زنجیرش
آنچنان بستند که تکیه کلامم نمیدهد
پس سیاهچال غضب و محکمه، آنگاه
مرا حدی بزدند که ابهامم نمیدهد

عرض کردم مجرم آن دگریست من نیستم
گفت حدت مجال فعل حرامم نمیدهد
فرمود خزائیا این دکان خیلی خوبست
ای مست لایعقل، با تو کامم نمیدهد

شعر از: رضاخزایی
ادامه
99
رضا خزایی , rezakhazai135
دوش دیدم رفقا بر در این خانه زدند
خانه که نه، کلبه، نه، این لانه زدند
پر هیاهو، پر صدا، مشت بر کوبه زدند
اولش با دستها، دست زدند و دست زدند
در ادامه با پا و با کلاه و سر هم زدند
هی زدند و هی زدند و هی زدند

کوبه های بم در پس ریزکوبه ها
هم توالی هم مُقَطّع کوبه ها
مشت بر مشت گوئی هونگ تویه ها
کوفتند و بازهم کوفتند، همچنان قهریه ها
همچنان آهنگ جنگی و پلشت و پویه ها
با بانک رسای سلطان تویه ها

گفتم هاااان! این در است، کاکل پوپهاست مگر
پوپ پوپ و پوپ و پوپهاست مگر
روی کوی موی او تنهاست مگر
یا که این یک، بسترش، آنهاست مگر
نه، آنها که نه، اینهاست مگر
کوفتنها بر در زیبا رخ لیلاست مگر

کوفتنش همچون توک دارکوب بود
نامنظم، ... نه منظم، بر مخ هالوب بود
این صدا، آن معرکه، نعره ی هارپوب بود
هرچه میگفتم نزن، ضربه اش پُرکوب بود
همزمان با کوفتن، چوبکی بر چوب بود
صوت انکر عرعرش گوئیا برجوب بود

از سوراخ پنجره، دزدکی، نگاهی کردمو
وانگه ز درز دیگرش، تیغ پگاهی کردمو
وااااای، با این دخترک، من گناهی کردمو
بر ارتکاب کار دیشبان، آهی کردمو
آمدم اینور، بر سر کلاهی کردمو
آسوده خاطر، پای گلدان، کاسه آبی کردمو

گفتم من ملحدم، اما خدایا آبرویم را بخر
من گنهکارم ولی، ماهرویم را بخر
تو میدانی او بیگناهست و این یک کره خر
تو مردی میکن و هر دو رویم را بخر
مال، نیست مال، اما تو به نقش مال خر
عفووبخشش کن خرتوخر را هم بخر

حال حالی داشتم حال زار و خار، نکبتانه
حمدگویان، حکمتانه، همچو راهوارِ هگمتانه
هجوگویان حمد میگفتم، بلانسبت، غربتانه
خود نمیدانم چه میگفتم منفی بود یا مثبتانه
هرچه می آمد میریختم، شکّر یا نمک، شربتانه
پاسخ رسا میدادم اما در دلم، مهابتانه

دیدم این هرمان، کوس خدائی میکند
لشگری آراسته و سان دیدمانی میکند
زایدالوصفی فرح، عفریته را میزبانی میکند
اینهمه لشگر فدای کوی ساری میکند
بیخیال عالمَی، کُشته را پُشته نمائی میکند
در خیالش بر عرض و سما فرمانروائی میکند

گردنش کج، نزارش بدتر از من، گفت یاعلی
سائلم من، نادارم، بینوایم، یاعلی
آب یخ ریختی گوئیا بر روی من، با یاعلی
سکه ای دادم علی یارت، باز گفت یاعلی
لحظه ای خود را نکوهیدم، کوشیدم، یاعلی
کوفتم و توفتم، تا روفتم و سوختم، یا علی

بازگشتم، شادمانه، بانک برداشتم ریحانه را
گفتمش برخیز متروک کن غمخانه را
مستور کن طره ی زلف پریشِ پروانه را
توبه کردم در دمی، ترک می کن دیوانه را
گفتمش: همخانه ام، ... یادم آمد عالِم فرزانه را
گفت خزایی مست کن آتش بزن میخانه را

.
.
.
.
.
.
#شعر از رضاخزایی
تصویر مربوط به سال آخر خدمتم در نیروی هوائی ارتش است
ادامه
رضا خزایی , rezakhazai135
خوشا روزی که من بوسیده ام کباده را
خمره ها نوشیدم و پیچیده ام سجاده را
در خلال جام ها آتش زدم تزویر خود
مست یاهو شدم و سوخته ام لباده را
.
.
.
.
شعر از رضاخزایی
ادامه
6
1
داراب نگهبان توده , raze_1346
سه شنبه 9 بهمن ، 22:04
بسیار عالی
ادامه
رضا خزایی , rezakhazai135
به خیال پاکم، من تماشا کنم تو را
غرق نگاه یاسم و تمنا کنم تو را
همچو مجنون، عزم بیستون دلها بکرده ام
خاموشم و با سکوت، گفته ها کنم تو را

شعر از: #رضاخزایی
ادامه
رضا خزایی , rezakhazai135
من به هوای دل تو چنگ دلم ساز کنم
گوشه ها را سه گاه تو سرآغاز کنم
به نوای بی نوای دل من ریشخندی
دل بدهی یا ندهی سوی تو پرواز کنم

.
.
.
.
.
.
.

شعر از: #رضا_خزایی
ادامه