نرم افزار اندروید کلوب مجله کلوب
رهــــــا نسیمی , raha_nasimi

رهــــــا نسیمی

 بی خود باشی هزار رحمت بینی .. با خود باشی هزار زحمت بینی .. مولانا
رهــــــا نسیمی , raha_nasimi

رهــــــا نسیمی

مطالب
cloobid
raha_nasimi
، 8 سال و 4 ماه و 24 روز
زن 38 ساله مجرد
ليسانس ،
وبلاگ میهن بلاگ
رهــــــا نسیمی , raha_nasimi
خوب بودن زیاد سخت نیست…
کافیست مهربانی کنی…
زبانت که نیش نداشته باشد و کسی را نرنجاند
همین خوبیست…
وقتی برای همه خیر بخواهی همین خوبیست…
وقتی محبتت بی منت باشد …
وقتی عشق بورزی …
وقتی زیبایی اشخاص را ببینی …
وقتی خوبی هایشان را ببینی
همین خوبیست…
مهم نیست که آدم ها چگونه اند
مهم نیست جواب سلامت را میدهند یا نه
تو سلام کن
سر به سر دلشان بگذار
شیطنت کن
بخند
همین خوبیست …
مهم این است که تو خوب باشی
آن ها روزی دلشان برای خوبی هایت تنگ می شود باور کن …
ادامه
99
کامنت بنویسید...
رهــــــا نسیمی , raha_nasimi
1 ساعت پیش
از دست همون بعضیا (رعنا نرگسی) که با پیام های بی شمارش صندوق پیام هام رو ترکونده رفته استراحت و تمدید انرژی
ادامه
رهــــــا نسیمی , raha_nasimi
1 ساعت پیش
سلام جناب سکوت همراه .. روز و روزگارتون سرشار از خیر و شادی
ادامه
رهــــــا نسیمی , raha_nasimi
1 ساعت پیش
درود و صد درود بر فرهاد خانِ شیرین گم کرده که ابر و مه و خورشید و فلک در کارند که بلکن یار پسندد و ببرد خوش اومدید و خوش باشید همیشه
ادامه
رهــــــا نسیمی , raha_nasimi
ﺗﻮﻯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﻗﺎﺑﻞ ﭘﯿﺶﺑﯿﻨﯽ ﻧﯿﺴﺖ!

ﺍﯾﻨﻮ ﺗﻮ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ.

ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﯾﻪ ﺭﻭﺯﺍﯾﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺨﺖ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﻡ،

ﺍﺻﻼً ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯿﮑﺮﺩﻡ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺗﻤﻮﻡ ﺑﺸﻪ، ﺍﻣﺎ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ…

ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﯾﻪ ﺭﻭﺯﺍﯾﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﺎﺩﯼ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺩﯾﮕﻪ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻧﻤﯿﺸﻪ،

ﺍﻣﺎ ﺑﻬﺘﺮﺵ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺷﺪ…

ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﺁﺩﻣﯽ ﺍﻭﻣﺪ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ، ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯿﮑﺮﺩﻡ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ،

ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﺭﻓﺘﻨﺶ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﺮﺩ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻩ، ﺍﻭﻧﻢ ﻧﻪ ﯾﮑﯽ، ﻧﻪ ﺩﻭ ﺗﺎ!

ﺑﻠﮑﻪ ﺑﻪ ﺗﻌﺪﺍﺩ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﺳﺮﻡ، ﺁﺩﻡ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻩ!!!

ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﻭﺍﺳﻪ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻡ، ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﺍﺭﺯﺵ ﺍﺧﻢﮐﺮﺩﻥ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷﺖ..!!

ﻭ ﻭﺍﺳﻪ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ ﺧﻨﺪﯾﺪﻡ، ﮐﻪ ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭ ﻧﺒﻮﺩ، ﮐﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﺁﻭﺭ ﻫﻢ ﺑﻮﺩ…!

ﯾﻪ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﮔﺬﺷﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﯾﻪ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﮔﺬﺭ…

ﯾﻪ ﺭﻭﺯﺍﯾﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﯾﻪ ﺭﻭﺯﺍﯾﯽ ﺭﻭ ﺳﭙﺮﯼ…

ﺑﺎﻻ ﻭ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺯﯾﺎﺩ ﺩﺍﺭﻩ ﺍﯾﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ،

ﺍﻣﺎ…

ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﺍﯾﻦ ﺭﻭ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ:

ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﻗﺎﺑﻞ ﭘﯿﺶﺑﯿﻨﯽ ﻧﯿﺴﺖ…

ﭘﺲ ﻭﻗﺘﯽ ﺷﺎﺩﯼ، ﺍﺯ ﺷﺎﺩﯾﺖ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮ؛

ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﻏﻤﮕﯿﻨﯽ، ﺑﺪﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍﯼ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺧﻨﺪﻩ ﺗﻮ ﺭﺍﻩ ﺩﺍﺭﯼ…

ﭘﺲ ﻓﻘﻂ ﺷﺎﺩ ﺑﺎﺵ

ﻭ ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭ …
ادامه
کامنت بنویسید...
رهــــــا نسیمی , raha_nasimi
1 ساعت پیش
سلام الناز مهربون
مهرت همیشه قشنگه .. بمونی برامون
ادامه
الناز   , elnaz_roseee
3 ساعت پیش
سلام رهای گلم
ادامه
رهــــــا نسیمی , raha_nasimi
شنبه 29 خرداد ، 16:22
زیبا حضورید بانو شادی بزرگوار
ادامه
رهــــــا نسیمی , raha_nasimi
طوری بخند که حتی تقدیر شکستش را بپذیرد،
چنان عشق بورز …
که حتی تنفر راهش را بگیرد و برود …
و طوری مفید زندگی کن …
که حتی مرگ از تماشای زندگیت سیر نشود
این زندگی نیست که می گذرد ما هستیم که رهگذریم …
پس با هر طلوع و غروب لبخند بزن مهربان باش و محبت کن.
می دانی
روزها بلاخره به شب میرسند.
تا رسیدن شب از گذشت روزت راضی باش دوست من
ادامه
کامنت بنویسید...
رهــــــا نسیمی , raha_nasimi
شنبه 29 خرداد ، 16:23
سپاس از حضور و حسن نظرتون بانو شادی مهربان
ادامه
شادی  , 13471111
جمعه 28 خرداد ، 16:46
لایک
ادامه
رهــــــا نسیمی , raha_nasimi
دوشنبه 24 خرداد ، 09:05
چشمت سلامت رعنایی مهربونم
ادامه
رهــــــا نسیمی , raha_nasimi
ﺧﯿﺮ ﺩﺭ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻣﯽﺍﻓﺘﺪ؛

ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺑﻮﺩ…

ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﺣﺎﺩﺛﻪﺍﯼ ﺭﺥ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﻭ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﻏﺼﻪﺩﺍﺭ ﻣﯽﮐﻨﺪ؛

ﺍﻣﺎ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯽﺷﻮﯾﺪ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺍﯾﻦ ﺑﺤﺮﺍﻥ،

ﺑﺮﮐﺎﺗﯽ ﻧﻬﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺑﺴﺘﻪﺑﻨﺪﯼ ﺗﻠﺦ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻫﺪﯾﻪ ﻣﯽﺩﻫﺪ!

ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﺎﺵ:

“ﺳﺎﻗﯽ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺭﯾﺰﺩ ﺍﺯ ﻟﻄﻒ ﺍﻭﺳﺖ…”
ادامه
کامنت بنویسید...
رهــــــا نسیمی , raha_nasimi
شنبه 29 خرداد ، 16:23
لایک به وجود ارزشمند شما، بانو شادی گرامی
ادامه
شادی  , 13471111
جمعه 28 خرداد ، 16:46
لایک
ادامه
رهــــــا نسیمی , raha_nasimi
شنبه 22 خرداد ، 19:04
عالی برکت وجودی شماست مهربانو تمنای عزیزم ..
ممنون مهرتونم بانوی خوش قلبم
ادامه
رهــــــا نسیمی , raha_nasimi
تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دور افتاده برده شد او با بی قراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد او ساعت ها به اقیانوس چشم می‌دوخت تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد

سر آخر نا امید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از ساحل بسازد تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز ممکن رخ داده بود

او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟» صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست آن کشتی می‌آمد تا او را نجات دهد

مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟» آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی ، دیدیم!»
ادامه
کامنت بنویسید...
رهــــــا نسیمی , raha_nasimi
دوشنبه 24 خرداد ، 09:04
عالی حضوری رعنا نرگسی رهایی
مهر نابت ماندگااااار عزیزم
ادامه
رعنا امیری , harmes_11
دوشنبه 24 خرداد ، 02:46
عالی بود ❤
ادامه
رهــــــا نسیمی , raha_nasimi
شنبه 22 خرداد ، 19:01
عالی حضورید مهربانو تمنای عزیزم
مهر قشنگتون مانااااا بانو جانم
ادامه