صاحب  الزمان , purofosor

صاحب الزمان

 ...
صاحب  الزمان , purofosor

صاحب الزمان

مطالب
cloobid
purofosor
، 6 سال و 8 ماه و 7 روز
زن 27 ساله مجرد
ليسانس ، شاغل نیستم....

رسانه ها

  • پرشین استار , persian_star_club
  • کافه الدوز , kafeulduz
  • 4 رسانه

    morebox img


تبلیغات

صاحب  الزمان , purofosor
4 ساعت پیش
پیامبر خدا صلى الله علیه و آله :

خَلَقَ اللّه ُ الملائكةَ مِن نورٍ ، و إنّ مِنهُم لَملائكةً أصغَرَ مِن الذُّبابِ .
خداوند فرشتگان را از نورى آفرید، و در میان آنان فرشتگانى هستند كه از مگس كوچكترند.
ادامه
99
صاحب  الزمان , purofosor
4 ساعت پیش
پیامبر خدا صلى الله علیه و آله ـ در احتجاج با مشركان ـ فرمود :

و المَلَكُ لا تُشاهِدُهُ حَواسُّكُم ؛ لأنّهُ مِن جِنسِ هذا الهَواءِ لا عِیانَ مِنهُ ، و لو شاهَدتُموهُ بأنْ یُزدادَ فی قوى أبصارِكُم لَقُلتُم : لَیس هذا مَلَكا ، بل هذا بَشَرٌ ! .
فرشته را حواسّ شما در نمى یابد؛ زیرا آن از جنس این هواست كه دیده نمى شود. اگر [به فرض ]دیدگان شما چندان قوى و تیزبین شود كه فرشته را ببینید، خواهید گفت : این فرشته نیست بلكه بشر است.
ادامه
صاحب  الزمان , purofosor
ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند: «امیلی عزیز، عصر امروز به خانه تو می آیم تا تو را ملاقات کنم. با عشق، خدا»

امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: «من که چیزی برای پذیرایی ندارم! » پس نگاهی به کیف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند. مرد فقیر به امیلی گفت: « خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟ »

امیلی جواب داد: «متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام.»

مرد گفت: «بسیار خوب خانم، متشکرم» و بعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند. »

همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دوید: «آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید.» وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت.

مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی به خانه رسید، یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همان طور که در را باز می کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد: «امیلی عزیز، از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم، با عشق، خد ا»
ادامه
کامنت بنویسید...
ســــید عــــمــــاد  , s.soroosh
سه شنبه 27 آذر ، 13:36
زیبا
ادامه
پریسا میم  , tannaz0068
سه شنبه 27 آذر ، 00:37
چه قشنگ
ادامه
علی  ممبینی , addtrd
یکشنبه 25 آذر ، 02:25
زیباست
ادامه
صاحب  الزمان , purofosor
آورده اند که شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او. شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند او مردی دیوانه است. گفت او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند.



شیخ پیش او رفت و سلام کرد. بهلول جواب سلام او را داد و پرسید چه کسی هستی؟ عرض کرد منم شیخ جنید بغدادی. فرمود تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می کنی؟ عرض کرد آری.



بهلول فرمود طعام چگونه می خوری؟ عرض کرد اول «بسم الله» می گویم و از پیش خود می خورم و لقمه کوچک برمی دارم، به طرف راست دهان می گذارم و آهسته می جوم و به دیگران نظر نمی کنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی شوم و هر لقمه که می خورم «بسم الله» می گویم و در اول و آخر دست می شویم.



بهلول برخاست و فرمود تو می خواهی که مرشد خلق باشی در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمی دانی و به راه خود رفت.



مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است. خندید و گفت سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید. بهلول پرسید چه کسی هستی؟ جواب داد شیخ بغدادی که طعام خوردن خود را نمی داند.



بهلول فرمود: آیا سخن گفتن خود را می دانی؟ عرض کرد آری. سخن به قدر می گویم و بی حساب نمی گویم و به قدر فهم مستمعان می گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می کنم و چندان سخن نمی گویم که مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می کنم. پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد.



بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمی دانی. پس برخاست و برفت. مریدان گفتند یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟ جنید گفت مرا با او کار است، شما نمی دانید.



باز به دنبال او رفت تا به او رسید. بهلول گفت از من چه می خواهی؟ تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی دانی، آیا آداب خوابیدن خود را می دانی؟ عرض کرد آری. چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه خواب می شوم، پس آنچه آداب خوابیدن که از حضرت رسول (ص) رسیده بود بیان کرد.بهلول گفت فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمی دانی. خواست برخیزد جنید دامنش را بگرفت و گفت ای بهلول من هیچ نمی دانم، تو قربه الی الله مرا بیاموز.



بهلول گفت: چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم. بدان که اینها که تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از این گونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود.



جنید گفت: جزاک الله خیراً! و ادامه داد: در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد و آن گفتن برای رضای خدای باشد و اگر برای غرضی یا مطلب دنیا باشد یا بیهوده و هرزه بود، هر عبارت که بگویی آن وبال تو باشد. پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد و در خواب کردن، اینها که گفتی همه فرع است؛ اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد بشری نباشد.



ادامه
صاحب  الزمان , purofosor
“ملکوت الهی را می‏توان چنین توصیف کرد که تاجری مقداری جنس داشت. روزی مرواریدی را پیدا کرد. از آنجایی که تاجر بسیار باهوش بود تمام آن اجناس را فروخت و همان یکمروارید را خرید. وضعیت شما نیز همین طور است، در جستجوی آن گنج باشید، که تمام‌نشدنی است، پایدارست که هیچ بیدی آن را از بین نمی‏برد، و هیچ کرمی آن را تباهنمی‏سازد”.

(چهار انجیل عرفانی، کتاب توماس، تدوین‌کننده: دکتر ماروین دبلیو مایر)
ادامه
کامنت بنویسید...
اذرخش شمال , azarakhshshomal
شنبه 19 آبان ، 22:18
/
ادامه