پویا ص , pouya31

پویا ص

 to live is to die
پویا ص , pouya31

پویا ص

مطالب
cloobid
pouya31
، 2 سال و 2 ماه و 13 روز
مرد 33 ساله مجرد
فوق ديپلم ،

رسانه ها

  • کلوب دات کام , recreation
  • 7 رسانه

    morebox img


تبلیغات

پویا ص , pouya31
1 ماه پیش

ابرم! که توی هر نفسی گریه می‌کنم
شمعم! که روی کیک کسی گریه می‌کنم

موزیک، از بلندتر از هر بلندتر
زخمی به روی صورتم از پوزخندتر!

پیکی که به سلامتیِ مست می‌زنند
جمعیّتی که توی سرم دست می‌زنند

زهر است یا شراب؟! که محوِ پیاله‌ام
این کیک مال کیست و من چندساله‌ام؟!
.
از حرکت خودم به عقب فکر می‌کنم
با چشم‌های بسته به شب فکر می‌کنم

از آرزوی فوت شده بعد مکث‌ها
لبخند زورکیم به باران عکس‌ها

این کادوی کی است؟ که تویش سر من است!
یا این یکی: جنازه و خاکستر من است!

قلبم روبان زده وسطِ کادویی رها!
انگشت‌های له شده‌ام توی جعبه‌ها!

با خنده روی روح و رگم تیغ می‌کشند
شب‌گریه‌هام توی سرم جیغ می‌کشند

دیوانگی نشسته دقیقاً به جای من
چاقو نشسته در وسطِ دست‌های من

گیجم که ترس‌های خودم را چه می‌کنم
من پشت کیک و شمع در اینجا چه می‌کنم؟!
.
تنهایی‌ام شبیه کسی نیست جز خودم
افتاده توی «شام غریبان» تولّدم

در من کسی رها شده از شاخه مثل برگ
جشنی‌ست به مناسبتِ سالگردِ مرگ!

دردی‌ست در سرم، وسط شعر، در تنم
با قرص‌های مسخره‌ام حرف می‌زنم

تنهام مثل گریه‌ی در دُور افتخار
تنهام مثلِ در وسط میوه‌ها خیار!

تنهام مثل کارگری بعد اعتراض!
تنهام مثل گونه‌ی در حال انقراض

تنهام مثل عکس پدر توی کیف پول
مانند اعتقاد به یک دینِ بی رسول

تنهام مثل باد... رها از هرآنچه هست
تنهام مثل گریه‌ی فرمانده از شکست

در من جویده می‌شود از درد، ناخنم
به شمع‌های خستگی‌ام فوت می‌کنم

از روزهای این‌همه بد تا به کودکی
خاموش می‌شوند دقیقاً یکی یکی

پرتاب می‌شوم وسطِ زندگیِ گند
از گریه‌ام تمام جهان دست می‌زنند!

مبهوتم و تمام سرم، بوقِ ممتد است
جشن تولّد است ولی حال من بد است

من درکی از سیاه، میانِ سپیدی‌ام
من پوچی‌ام! عصاره‌ای از ناامیدی‌ام

من درکی از حقیقتِ جبرم در انتخاب
دیدم که روز خوب، دروغی‌ست در کتاب!

ابری که در میان عطش گریه می‌کند
شمعی که روی نعش خودش گریه می‌کند

بالا می‌آورم وسطِ جشن، روی میز
چیزی عوض نمی‌شود امسال... هیچ چیز...
.
سید مهدی موسوی

ادامه
99
کامنت بنویسید...
سارا پارسا , sara_2011_1390
شنبه 24 آذر ، 09:33
سلام
ادامه
پویا ص , pouya31
1 ماه پیش
[https://www.aparat.com/v/Oiojk]

Hello
سلام؟
Is there anybody in there
کسی اونجا هست؟
Just nod if you can hear me.
اگه صدامو میشنوی ققط کافیه سرت رو تکان بدی
In there anyone at home?
کسی خونه هست؟

Come on, Come on, Come on, now
زود باش زود باش….الان
I hear you’re feeling down
میبینم که احساس ناراحتی می‌کنی.
I can ease your pain
من میتونم دردت رو تسکین بدم
Get you on your feet again
دوباره تو رو روی پاهات وایستونم
Relax.
آرام باش.
I’ll need some information first
من باید اول یه سری اطلاعات داشته باشم
Just the basic facts.
ققط چیزای اصلی
Can you show me where it hurts
میتونی به من نشون بدی کجات زخمی شده؟(درد میکنه)


There is no pain you are receding
هیچ دردی نیست تو باید ولش کنی
A distant ship’s smoke on the horizon.
باید امید وار بود
You are only coming through in waves
تو فقط الان در توهمی ( موجی شدن )
Your lips move but I can’t hear what you’re saying
لبهات داره تکون میخوره….ولی صدات رو نمیشنوم
When I was a child I had a FEVER My hands felt just like two balloons
وقتی من بچه بودم ؛ تب کردم ؛ دستام دقیقا شده بود مثل ۲ تا بالون ( ورم کرده بود )
Now I’ve got that feeling once again
الان دوباره اون حس داره بهم بر میگرده
I can’t explain, you would not understand
من نمیتونم توضیح بدم , تو نخواهی فهمید،
This is not how I am.
من اینجوری نیستم.
I have become comfortably numb
منننننننننننن … دارم بیحس میشم

I have become comfortably numb
من دارم بی حس میشم


O.K.
باشه
Just a little pin prick
فقط یه خراش بود
There’ll be no more aaaaaaaaah
از این بیشتر نیست…..( صدای داد بواسطه ی درد )
But you may feel a little sick.
ولی شاید یه کم احاس ناخوشی کنی
Can you stand up?
میتونی بلند شی؟
I do believe it’s working, good
باورم نمیشه…ردیف شد…
That’ll keep you going through the show
الان اماده ای برای رفتنن برای اجرای نمایش
Come on it’s time to go.
زود باش وقته رفتنه
When I was a child
وقتی من بچه بودم
I caught a fleeting glimpse
احساس کردم کسی به من نگاه میکنه
Out of the corner of my eye.
ز گوشه‌ی چشمم دیدم.
I turned to look but it was gone
من برگشتم تا ببنمش ولی اون رفته بود
I cannot put my finger on it now
نمیتونم ساکت باشم….باید گفت !
The child is grown
بچه بزرگ شد
The dream is gone
رویاش رفت
but I have become comfortably numb
من دارم بی حس میشم
ادامه
پویا ص , pouya31
2 ماه پیش
[https://www.aparat.com/v/1mxap]
شکاف عقیدتی‌

من میدونم که این قطعات(پازل) با هم جور در میان،چون من شاهد فرو شکستنشون بودم.
----------------------------------------------------------------------------
همانند بافت‌های بدن و آتش خاموش, اختلافات بنیادی وجود دارد( منظور: همانطور که بافت‌های بدن و آتش خاموش(آتش بی‌ شعله) در ابتدا توجه کسی‌ را جلب نمیکند،ولی‌ به یکبار حادثه ساز میشوند،مثلا سرطان،یا آتش گرفتن یک ساختمان ،اختلافات بنیادی(عقیدتی‌) در ابتدا اهمیتی ندارند،ولی‌ وقتی‌ که بشر پیش رفت معنوی کند،این اختلاف در دیدگاه مهم میشود)
----------------------------------------------------------------------------
نیت‌های خالص متضاد شده(نهی شده) ،روح دو عاشق را به حرکت می‌اندازد
----------------------------------------------------------------------------
و در حالی‌ که ارتباطات ما را محک میزند،آنها را متلاشی می‌کند
---------------------------------------------------------------------------
نوری که منبع آتش ما بود(اشاره به آتش عشق دارد)،روزنه‌ای بین ما ایجاد کرده و بخاطر آن ارتباط ما زمینگیر شده و آن را (ارتباط) به پایان رسانده
--------------------------------------------------------------------------
من میدونم که این قطعات(پازل) با هم جور در میان،چون من شاهد فرو شکستنشون بودم.
-------------------------------------------------------------------------
تقصیر هیچ کسی‌ نیست ولی‌ این به این معنا نیست که من دوست نداشته باشم که
--------------------------------------------------------------------------
انگشت اتهام رو به سمت دیگران بگیرم،و شاهد به زمین نشستن معبد(مقبره) باشم.(معبد اشاره دارد به سیستم الهی،سیستم موجود در جهان)
--------------------------------------------------------------------------
و قطعآت رو دوباره با هم جور کنم و ارتباط رو دوباره بر قرار سازم
--------------------------------------------------------------------------
شعری که با درست کردن قافیه‌ها حاصل شود

در مقابل (شعر) ناهماهنگ و غیر هارمونیک زیبایی‌ ندارد..(شعر بی‌ قافیه زیبایی‌ دارد)
--------------------------------------------------------------------------
یک زمانی‌ بود که قطعه‌ها (پازل) با هم جور در میومدن،ولی‌ من شاهد فروشکستنشون بودم
--------------------------------------------------------------------------
همانند بافت‌های بدن و آتش خاموش اختلافت بنیادی وجود دارد
---------------------------------------------------------------------------
من به اندازه کافی‌ با خودم حساب کتاب کردم که خطر‌های شک و تردید رو بدونم
---------------------------------------------------------------------------
تا زمانی‌ که پیشرفت نکنیم(پیشرفت معنوی) و ارتباطمان را قوی نکنیم،منحوس به فروشکستن خواهیم بود
---------------------------------------------------------------------------
سکوت سرد (خاموشی سرد) باعث از بین رفتن حسّ ترحم میشود
--------------------------------------------------------------------------
بین دو عاشق
بین دو عاشق
-------------------------------------------------------------------------
و من مطمئنم که قطعه ها(پازل) با هم جور در میان
و من مطمئنم که قطعه ها(پازل) با هم جور در میان
و من مطمئنم که قطعه ها(پازل) با هم جور در میان
و من مطمئنم که قطعه ها(پازل) با هم جور در میان
و من مطمئنم که قطعه ها(پازل) با هم جور در میان
و من مطمئنم که قطعه ها(پازل) با هم جور در میان
و من مطمئنم که قطعه ها(پازل) با هم جور در میان
و من مطمئنم که قطعه ها(پازل) با هم جور در میان
-----------------------------------------------------------------------

I know the pieces fit, 'cause I watched them fall away
Mildewed and smoldering, fundamental differing
Pure intention juxtaposed will set two lovers souls in motion
Disintegrating as it goes, testing our communication
The light that fueled our fire then has burned a hole between us so
We cannot seem to reach an end, crippling our communication

I know the pieces fit, 'cause I watched them tumble down
No fault, none to blame, it doesn't mean I don't desire
To point the finger, blame the other, watch the temple topple over
To bring the pieces back together, rediscover communication

The poetry that comes from the squaring off between
And the circling is worth it, finding beauty in the dissonance

There was a time that the pieces fit, but I watched them fall away
Mildewed and smoldering, strangled by our coveting
I've done the math enough to know the dangers of our second guessing
Doomed to crumble unless we grow and strengthen our communication

Cold silence has... a tendency to...
Atrophy any... sense of compassion...
Between supposed lovers
Between supposed lovers

And I know the pieces fit
I know the pieces fit
I know the pieces fit
I know the pieces fit
I know the pieces fit
I know the pieces fit
I know the pieces fit
I know the pieces fit
ادامه