نرم افزار اندروید کلوب
بی سرزمین تر از باد  , pamchal_a

بی سرزمین تر از باد

 جهان بی عشق چیزی نیست جز تکرار یک تکرار
بی سرزمین تر از باد  , pamchal_a

بی سرزمین تر از باد

مطالب
cloobid
pamchal_a
، 13 سال و 4 ماه و 14 روز
زن 40 ساله متاهل
فوق ليسانس ،
بی سرزمین تر از باد  , pamchal_a
[https://www.aparat.com/v/e5pwU]
شامپانزه 59 ساله به نام ماما، سالخورده ترین شامپانزه در میان گروه خود در باغ وحش برگرز هلند بود.
همه می دانستند که مرگ او بسیار نزدیک بود.
مامای پیر بسیار خسته بود و دیگر دوست نداشت که هیچ چیزی بنوشد و یا بخورد.
پروفسور جان ون هووف، در گذشته از ماما نگهداری می کرد و بعد از شنیدن حال وخیم ماما، به محل نگهداری او آمده بود تا دوباره او را ملاقات نماید.
در ابتدا، ماما، پروفسور جان را نشناخت. اما زمانی که او را بیاد آورد، واکنش او بسیار فوق العاده و تکان دهنده بود.
صورت ماما بیدرنگ شکفت!
ماما به آرامی پروفسور جان را لمس می کرد گویی که بسیار دلتنگ او شده بود.
این دو یکدیگر را از سال 1972 می شناختند و از آن زمان رابطه بسیار ویژه ای با یکدیگر برقرار کرده بودند.
بعد از دیدار مجدد پروفسور جان، او انرژی تازه ای پیدا کرد و شروع به خوردن غذا از دستان پروفسور نمود❤️

عشق می تواند وجودت را شعله‌ور سازد
و زیستن بی نور و زیستن بی عشق ابدا زندگی نیست،
ادعا است
خزیدن است
خودکشی آهسته است...
اما به هیچ عنوان زندگی نیست!
ادامه
99
کامنت بنویسید...
نسیم  , nasim7234
جمعه 12 مهر ، 15:25
واقعا عشق
ادامه
بی سرزمین تر از باد  , pamchal_a
غم با دل دیوانه ی من خویش شده ست
دلتنگی من بیش تر از پیش شده ست

گفتم که به دیدنت کنم کم غم عشق
زآن روز که دیدمت غمم بیش شده ست

دیوانگی ام بلند آوازه شده ست
دلتنگی من بیش ز اندازه شده ست

با یک غم کهنه روزگارم خوش بود
با عشق تو غم در دل من تازه شده ست

از روز ازل غم با من زاده شده است
این قرعه بنام دلم افتاده شده ست

هر گز نکنم از غم عشقت پرهیز
تا فرصت زندگی به من داده شده ست
ادامه
بی سرزمین تر از باد  , pamchal_a
بی قیدم و از کار جهان فارغ مطلق،
کس با من و من هم بکسی کار ندارم...
ادامه
کامنت بنویسید...
نورا نورا , nore43
شنبه 13 مهر ، 01:27
فقط اون خانم .....
ادامه
بی سرزمین تر از باد  , pamchal_a
شنبه 30 شهریور ، 23:16
یار آمد و من طاقت دیدار ندارم
از خود گله ای دارم و از یار ندارم

شادم که غم یار ز خود بی خبرم کرد
باری، خبر از طعنه اغیار ندارم

گفتم چو بیایی غم خود با تو کنم شرح
اما چه کنم طاقت گفتار ندارم

لطف تو بود اندک و اندوه تو بسیار
من خود گله اندک و بسیار ندارم

گو خلق بدانند که من رندم و رسوا
از رندی و بدنامی خود عار ندارم

بی قیدم و از کار جهان فارغ مطلق
کس با من و من هم بکسی کار ندارم

حال من دل خسته خرابست هلالی
آزرده دلی دارم و غم خوار ندارم
ادامه
بی سرزمین تر از باد  , pamchal_a
هنوز از یازدهِ سپتامبر قصه‌های واقعیِ حیرت‌آور بیرون می‌آید. بدونِ سانسور، بی‌شعارزدگی، بی حرف‌های احمقانه. شاید بدانید هواپیماهای مهاجم به طبقاتِ ۷۷ تا ۸۴ِ برج‌های تجارتِ جهانی برخورد کردند. حتمن می‌دانید برج‌ها کمتر از یک‌ساعت بعد از تصادم به خاک افتادند و آدم‌ها و ستون‌های فلزی و شیشه‌های غول‌پیکر همه پودر شدند. همیشه فکر می‌کردم آیا کسی از طبقاتِ ۷۷ به بالا از این حادثه جان به در برده است یا نه. قصه‌ها می‌شود از آدم‌های طبقاتِ بالا نوشت به‌ویژه آن‌ها که خود را از ساختمان به بیرون پرت کردند...
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
چهار نفر از طبقاتِ بالا نجات یافتند. دو تای آن‌ها مردانی اهل تورنتو و فیجی هستند به نامِ برایان و استنلی.

خواندنِ کلِ واقعه حیرت‌انگیز است اما من سعی می‌کنم خلاصه‌ای از آن برای‌تان بنویسم. برایان و استنلی هر دو در برجِ دوم بوده‌اند و برای موسساتِ مالی متفاوتی کار می‌کرده‌اند بی‌آن‌که همدیگر را بشناسند. برایان کلارک در دفترش بوده که صدای انفجارِ برج اول را می‌شنود. او و کارمندانش مضطرب می‌شوند اما به آن‌ها اعلام می‌شود جای نگرانی نیست و برج دوم آسیبی ندیده و لزومی به تخلیه نیست. پس او بلند می‌شود تا یکی از مراجعینِ مسن را که ترسیده به دستشویی برساند تا احتمالن آبی به سر و صورتش بزند. همان موقع هواپیمای دوم در برجِ دوم فرو می‌رود. اما بشنوید از استنلی. او در آسانسور بوده که برج اول آسیب می‌بیند. مثلِ پسرهای خوب سرش را زیر می‌اندازد تا به میز کارش برسد. پشت میز کارش رو به نیویورکِ زیبا می‌نشیند. احساس می‌کند کمی اوضاع غیرعادی‌ست. تلفنش زنگ می‌خورد. دوستی از شیکاگوست. می‌خواهد بداند دقیقن چه اتفاقی افتاده. استنلی می‌گوید خبر دقیقی ندارد. دوستش از او می‌خواهد به سرعت محل را ترک کند. استنلی نمی‌داند چرا باید این کار را بکند که پرنده‌ی کوچکی را در دوردست می‌بیند که نزدیک‌تر و نزدیک‌تر می‌شود. لحظه‌ای بعد می‌تواند تشخیص بدهد که هواپیمای غول‌پیکری به سوی او می‌آید. گوشیِ تلفن از دستش می‌افتد.

برایان بعد از اصابتِ هواپیمای دوم با عده‌ای به راه‌پله‌ها می‌رود تا به طبقاتِ زیرین برسد. شاید بدانید که جز یک راه‌پله بقیه‌ی راه‌پله‌های اضطراریِ طبقات بالا در این حادثه منهدم شده بودند یا آتش گرفته بودند و برای همین بیش از ششصد نفر از کارکنانِ طبقات بالا پودر و ناپدید شدند. به جز آن راه‌پله‌ای که برایان کلارک در آن بود. برایان تا طبقه‌ی استنلی پایین آمد. آن‌جا بحثی بینِ همه در گرفت. زنی که از پایین می‌آمد گفت راه‌پله را دود گرفته و امن نیست و باید جاهای دیگر را امتحان کنند. به جز برایان که صدای کمک‌خواهیِ استنلی را می‌شنید بقیه به بالا برگشتند. برایان گفت باید این مرد را که فریاد می‌زند نجات بدهم. جزییاتِ نجاتِ استنلی که زیر میزش در چند متریِ بالِ هواپیمای سوخته زندانی شده فراموش‌کردنی‌ست. دیواری بین‌شان بوده که استنلی نمی‌توانسته از آن بگذرد. برایان به او می‌گوید به زن و فرزندش فکر کند و از روی دیوار بپرد. استنلی همین کار را می‌کند. تنها وقتی هر دو به راه‌پله برمی‌گردند استنلی به برایان می‌گوید "تو مثل برادر منی."

برادرها بی هیچ حادثه‌ای از دود سیاه می‌گذرند و به طبقه‌ی ۴۴ می‌رسند. آن‌جا کسی کمک می‌خواهد. یک افسر پلیس است که می‌گوید نیروی کمکی می‌خواهد. برایان و استنلی خود را به طبقه‌ی ۳۱ می‌رسانند و اول با ۹۱۱ صحبت می‌کنند تا نیروی کمکی به طبقه‌ی ۴۴ برسانند و بعد به زن‌هاشان زنگ می‌زنند که بگویند سالمند.

وقتی برایان و استنلی از برج خارج شده‌اند و خاک‌آلود به آن طرفِ خیابان رسیدند از آن‌ها چون برندگانِ دویِ ماراتن استقبال شد. برایان گفت باید برگردیم بقیه را بیرون بکشیم. جمله‌اش تمام نشده بود که برج اول فرو ریخت.

حتمن می‌دانید که کمتر از دقایقی بعد برجِ دوم هم با خاک یکی شد. اما از آن روز به بعد دو نجات‌یافته‌ی طبقاتِ بالا مثلِ دو برادر زندگی می‌کنند. مرتب با هم در تماسند و مهمانِ اول اتفاقات خانوادگیِ دوطرف هستند. شک ندارم که باید همین‌طور باشد. وقتی چشم در چشم یک خلبانِ بی‌رحمِ دیوانه بدوزی که هواپیمای مسافربری را با تمامِ سرعت به سوی تو می‌راند قطعن چیزی در تو فرو خواهد ریخت و چیزی دوباره از جایی دیگر سر برخواهد آورد.
ادامه
کامنت بنویسید...
حسین  , hossein52
یکشنبه 24 شهریور ، 22:11
ماجرایی شگفت انگیز....
ادامه
بی سرزمین تر از باد  , pamchal_a
یکشنبه 24 شهریور ، 02:26
....وقتی چشم در چشم یک خلبانِ بی‌رحمِ دیوانه بدوزی که هواپیمای مسافربری را با تمامِ سرعت به سوی تو می‌راند قطعن چیزی در تو فرو خواهد ریخت و چیزی دوباره از جایی دیگر سر برخواهد آورد.
ادامه
بی سرزمین تر از باد  , pamchal_a
ادامه
کامنت بنویسید...
مانی م , mani..m3
جمعه 29 شهریور ، 10:09
اوهوم...هر عملی عکس العملیست...
ادامه
بی سرزمین تر از باد  , pamchal_a
جمعه 29 شهریور ، 09:09
کارما یا کرمه یا کرمن (به سانسکریت: कर्म) به معنی زیستکار یا عملکرد فرد در زندگی است. این عملکردها ذاتاً و به طور خودکار نتایجی (انتقام کیهانی/الهی) را در این زندگی و زندگی بعد به دنبال دارند. بدین معنی که «هر چه بکاری همان را درو خواهی کرد».........
https://fa.wikipedia.org/wiki/کارما
ادامه
مانی م , mani..m3
جمعه 29 شهریور ، 01:00
کارما یعنی چی؟
ادامه