نرم افزار اندروید کلوب مجله کلوب
فاطیما ح , nina_s862000

فاطیما ح

 خدایا؛ اگه یه روز فراموش کردم خدای بزرگی دارم؛تو فراموش نکن که بنده کوچیکی داری ...
فاطیما ح , nina_s862000

فاطیما ح

مطالب
cloobid
nina_s862000
، 14 سال و 1 ماه و 11 روز
زن 34 ساله متاهل
ديپلم دبيرستان ، _

رسانه ها

  • متولدین اذر , azarclub
  • متولدین 1366 , 1366club
  • 11 رسانه

    morebox img
وبلاگ میهن بلاگ
عباس م , jepetoye_tanha
آبجی بی معرفت تولد مبارك، امیدوارم همیشه شادو سلامت و موفق باشی
ادامه
99
کامنت بنویسید...
جواد ک , javadgharb
سه شنبه 24 اردیبهشت ، 16:38
سلام فاطیما خانم بعد از سالها یادتون افتادم امیدوارم هرجا هستی موفق و تنت سالم باشه خدا حفظتون کنه واسه خانوادتون
ادامه
فاطیما ح , nina_s862000
شنبه 6 دی ، 12:01
سلام داداش . بابت پیامت ممنونم . انشالله شما هم هر جا هستی سلامت و تندرست باشی به مدی جوونم سلام برسون .
ادامه
فاطیما ح , nina_s862000
♥ لطفا رسانه را بپسندید ، و این کتیبه را داغ ( LIKE ) کنید ، ممنون ♥
ادامه
رعــنــــا  , rana0
خدایا راز دل با تو چه گویم که خود راز دلی

دانه و لانه و بال و پرواز دلی
ادامه
کامنت بنویسید...
علی  , aaallliii1
شنبه 1 آذر ، 09:15
سلام ممنون میشم منو اد کنید
ادامه
رعــنــــا  , rana0
سه شنبه 15 مهر ، 11:03
من برگشتم البته تو ظاهرا انلاین نیستی
ادامه
فاطیما ح , nina_s862000
سه شنبه 15 مهر ، 09:41
سلام به روی ماهت عزیزم فردا همین موقع خوبه ؟
ادامه
فاطیما ح , nina_s862000
داستان کوتاه: نصوح، مردی که در حمام زنانه کار می کرد:

نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت او مردی شهوتران بود با سواستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار مى کرد و کسى از وضع او خبر نداشت او از این راه هم امرارمعاش می کرد هم ارضای شهوت.

گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست.

او دلاک و کیسه کش حمام زنانه بود. آوازه تمیزکارى و زرنگى او به گوش همه رسیده و زنان و دختران و رجال دولت و اعیان و اشراف دوست داشتند که وى آنها را دلاکى کند و از او قبلاً وقت مى گرفتند تا روزى در کاخ شاه صحبت از او به میان آمد. دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد.

از قضا گوهر گرانبهاى دختر پادشاه در آن حمام مفقود گشت ، از این حادثه دختر پادشاه در غضب شد و دستور داد که همه کارگران را تفتیش کنند تا شاید آن گوهر ارزنده پیدا شود.

کارگران را یکى بعد از دیگرى گشتند تا اینکه نوبت به نصوح رسید او از ترس رسوایى ، حاضر نـشد که وى را تفتیش ‍ کنند، لذا به هر طرفى که مى رفتند تا دستگیرش کنند، او به طرف دیگر فرار مى کرد و...

این عمل او سوء ظن دزدى را در مورد او تقویت مى کرد و لذا مأمورین براى دستگیرى او بیشتر سعى مى کردند. نصوح هم تنها راه نجات را در این دید که خود را در میان خزینه حمام پنهان کند، ناچار به داخل خزینه رفته و همین که دید مأمورین براى گرفتن او به خزینه آمدند و دیگر کارش از کار گذشته و الان است که رسوا شود به خداى تعالى متوجه شد و از روى اخلاص توبه کرد در حالی که بدنش مثل بید می‌لرزید با تمام وجود و با دلی شکسته گفت: خداوندا گرچه بارها توبه‌ام بشکستم، اما تو را به مقام ستاری ات این بار نیز فعل قبیحم بپوشان تا زین پس گرد هیچ گناهی نگردم و از خدا خواست که از این غم و رسوایى نجاتش دهد.

نصوح از ته دل توبه واقعی نمود ناگهان از بیرون حمام آوازى بلند شد که دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد. پس از او دست برداشتند و نصوح خسته و نالان شکر خدا به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص ‍ شد و به خانه خود رفت.

او عنایت پرودگار را مشاهده کرد. این بود که بر توبه اش ثابت قدم ماند و فوراً از آن کار کناره گرفت.

چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد، ولی نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مال نیستم، و دیگر هم نرفت. هر مقدار مالى که از راه گناه کسب کرده بود در راه خدا به فقرا داد و چون زنان شهر از او دست بردار نبودند، دیگر نمى توانست در آن شهر بماند و از طرفى نمى توانست راز خودش را به کسى اظهار کند، ناچار از شهر خارج و در کوهى که در چند فرسنگی آن شهر بود، سکونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید.

شبی در خواب دید که کسی به او می گوید:"ای نصوح! تو چگونه توبه کرده اى و حال آنکه گوشت و پوست تو از فعل حرام روئیده شده است؟ تو باید چنان توبه کنى که گوشتهاى حرام از بدنت بریزد.» همین که از خواب بیدار شد با خودش قرار گذاشت که سنگ هاى سنگین حمل کند تا گوشت هاى حرام تنش را آب کند.

نصوح این برنامه را مرتب عمل مى کرد تا در یکى از روزها همانطورى که مشغول به کار بود، چشمش به میشى افتاد که در آن کوه چرا می کرد. از این امر به فکر فرو رفت که این میش از کجا آمده و از کیست؟

عاقبت با خود اندیشید که این میش قطعاً از شبانى فرار کرده و به اینجا آمده است، بایستى من از آن نگهدارى کنم تا صاحبش پیدا شود . لذا آن میش را گرفت و نگهدارى نمود خلاصه میش زاد ولد کرد و نصوح از شیر آن بهره مند مى شد تا سرانجام کاروانى که راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگى مشرف به هلاکت بودند عبورشان به آنجا افتاد، همین که نصوح را دیدند از او آب خواستند و او به جاى آب به آنها شیر مى داد به طورى که همگى سیر شده و راه شهر را از او پرسیدند.
وى راهى نزدیک را به آنها نشان داده و آنها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانى کردند و او در آنجا قلعه اى بنا کرده و چاه آبى حفر نمود و کم کم در آنجا منازلى ساخته و شهرکى بنا نمود و مردم از هر جا به آنجا آمده و در آن محل سکونت اختیار کردند، همگى به چشم بزرگى به او مى نگریستند.

رفته رفته، آوازه خوبى و حسن تدبیر او به گوش پادشاه آن عصر رسید که پدر آن دختر بود. از شنیدن این خبر مشتاق دیدار او شده، دستور داد تا وى را از طرف او به دربار دعوت کنند. همین که دعوت شاه به نصوح رسید، نپذیرفت و گفت: من کارى و نیازى به دربار شاه ندارم و از رفتن نزد سلطان عذر خواست.

مامورین چون این سخن را به شاه رساندند شاه بسیار تعجب کرد و اظهار داشت حال که او نزد ما نمی آید ما مى رویم او را ببینیم.پس با درباریانش به سوى نصوح حرکت کرد، همین که به آن محل رسید به عزرائیل امر شد که جان پادشاه را بگیرد، پس پادشاه در آنجا سکته کرد و نصوح چون خبردار شد که شاه براى ملاقات و دیدار او آمده بود، در مراسم تشییع او شرکت و آنجا ماند تا او را به خاک سپردند و چون پادشاه پسرى نداشت، ارکان دولت مصلحت دیدند که نصوح را به تخت سلطنت بنشانند. چنان کردند و نصوح چون به پادشاهى رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترانیده و بعد با همان دختر پادشاه که ذکرش رفت، ازدواج کرد و چون شب زفاف و عروسى رسید، در بارگاهش ‍ نشسته بود که ناگهان شخصى بر او وارد شد و گفت چند سال قبل، میش من گم شده بود و اکنون آن را نزد تو یافته ام، مالم را به من برگردان.

نصوح گفت : درست است و دستور داد تا میش را به او بدهند، گفت چون میش مرا نگهبانى کرده اى هرچه از منافع آن استفاده کرده اى، بر تو حلال ولى باید آنچه مانده با من نصف کنى.

گفت: درست است و دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منقول را با او نصف کنند.آن شخص گفت: بدان اى نصوح، نه من شبانم و نه آن میش است بلکه ما دو فرشته براى آزمایش تو آمده ایم. تمام این ملک و نعمت اجر توبه راستین و صادقانه ات بود که بر تو حلال و گوارا باد، و از نظر غایب شدند...
ادامه
فاطیما ح , nina_s862000
توجــــــــه!!!
با پست مجدد کردن این مطلب شاید بتوانید جان چندین نفر رو نجات دهید!!

4 دقیقه وقتتو بزار و بخون!!تا دوستان و آشنایان خود را آگاه کنید!!!
تو رو خدا اگه جون یه نفرم که شده براتون ارزش داره پست مجدد و پسندیدم رو بزنید!
_______________________________________________________________
یک روز خانمی یک قوطی نوشابه گاز دار خرید و پس از نوشیدن چند روز بعد مُرد...
کالبد شکافی علت مرگ را لپتوسپیروسیس اعلام کرد. پس از تحقیق مشخص شد که نوشابه را بدون لیوان مصرف کرده و لب و دهان با قوطی تماس داشته و قوطی آلوده به ادرار خشک شده موش ناقل بیماری خطرناک لپتوسپیروسیس بوده (ادرار موش مواد سمی و خطرناکی دارد که اکثر مردم از آن بی اطلاعند. توصیه می شود که بخش فوقانی کنسروها قبل از مصرف به دقت شسته شود چرا که عموما در انبارهایی نگهداری میشوند که محل دسترسی این جوندگان هستند.
دوستان توجه کنند تمام شیشه ها و کنسروها رو حتما با آب و مایع ظرفشویى قبل از مصرف کاملا شستشو نمایید...

نکته:
لپتوسپیروز یه بیماری مشترک بین انسان و حیوانه که بوسیله یه باکتری به اسم لپتوسپیرا به وجود میاد و تو ایران هم وجود داره مخصوصا تو شمال کشور برای افرادی که تو شالیزارا کار میکنن و سگ و اسب و گاو و... هم به این بیماری مبتلا میشن و علایمش تو افراد مختلف متفاوته و در بدن اکثر پستان داران بیماری زا هست و در انسان باعث سِقط نوزاد میشه و علایمی شبیه به زردی در انسان داره و همچنین در بدن گاوها باعث کم خونی و سِقط میشه و از طریق شیر دام به مصرف انسان میرسه و این چرخه همینجور ادامه داره .... این باکتری بعد از این که فرد یا حیوان رو آلوده کرد می تونه از ادرار جدا بشه.پس مراقب باشین!!!
ادامه