نرم افزار اندروید کلوب
نیما محمدی , nima311369

نیما محمدی

 با رقیبان سخن از کشتن ما می گوید  کشتن آن است ک با غیر سخن می گوید...
نیما محمدی , nima311369

نیما محمدی

مطالب تصاویر 7دوستان 525
cloobid
nima311369
، 8 سال و 11 ماه و 19 روز
مرد 29 ساله مجرد
فوق ليسانس ،

دوستان

  •   , ssss501
  •  حامد  افخمی , hamed564
  • رهگذر غریبه  , mvm_110
  • بانو پریسا  , tannaz0068
  • 525 نفر

    morebox img

آلبوم تصاویر

7 تصویر ...

morebox img

رسانه ها

  • دانشگاه ملی سیستان و بلوچستان , davalaclub
  • عشق و محبّت , eshghvamohabat
  • 496 رسانه

    morebox img
رسانه فروردین - مجله علم و فن - سرویس وبلاگ

Buy Website Traffic
نیما محمدی , nima311369
بخونید جالبه
تو لیست خرید برای همسرم نوشته بودم: یک و نیم کیلو سبزی خوردن.
همسرم آمد ، بدو بدو خریدها را گذاشت خانه و رفت که به کارش برسد . وسایل را که باز میکردم سبزی ها را دیدم . یک و نیم کیلو نبود . از این بسته های کوچک آماده سوپری بود که مهمانی من را جواب نمی داد. حسابی جا خوردم! چرا اینطوری گرفته خب؟! بعد با خودم حرف زدم که بی خیال کمتر میگذارم سر سفره. سلفون رویش را که باز کردم بوی سبزی پلاسیده آمد. بعله. تره ها پلاسیده بود و آب زردش از سوراخ سلفون نایلون خرید را هم خیس کرده بود. در بهت و عصبانیت ماندم. از دست همسری که همه خریدهایش اینطوری است. به جای یک و نیم کیلو میرود سبزی سوپری میخرد و بوی پلاسیدگی اش را که نمی فهمد، از شکل سبزی ها هم متوجه نمی شود!! یک لحظه خواستم همان جا گوشی تلفن را بردارم زنگ بزنم به همسر که حالا وسط این کارها من از کجا بروم سبزی خوردن بخرم؟!ویک دعوای بزرگ راه بیاندازم.
. بعد بی خیال شدم. توی ذهنم کمی جیغ و داد کردم و بعد همان طور که با خودم همه نمونه های خریدهای مشابه این را مرور میکردم ، فکر کردم: شب که آمد یک تذکر درست وحسابی میدهم.

بعد به خودم گفتم: خوب شد زنگ نزدی! شب که آمد هم نرم تر صحبت کن. رفتم سراغ بقیه کارها و نیم ساعت بعد به این نتیجه رسیدم که اصلا اتفاق مهمی نیفتاده. ارزش ندارد همسرم را به خاطرش سرزنش کنم. ارزش ندارد غرغر کنم. ارزش ندارد درباره اش صحبت کنم حالا! مگر چه شده؟! یک خرید اشتباهی. همین.
دم غروب، همین منی که میخواست گوشی تلفن را بردارد و آسمان و زمین را به هم بریزد که چرا سبزی پلاسیده خریدی؟؟؟ آرام گفتم :

راستی ها سبزی هاش پلاسیده بود. یادمون باشه از این به بعد خواستیم سبزی سوپری بخریم فقط تاریخ اون روز باشه.
تمام.
همسرم هم در ادامه گفت: آره عزیزم میخواستم از سبزی فروشی بخرم، بعد گفتم تو امروز خیلی کار داری وخسته ﻣﻴﺸﻲ، دیگه نخواد سبزی هم پاک کنی.

آن شب سر سفره سبزی خوردن نگذاشتم و هیچ اتفاق عجیب و غریبی هم نیفتاد. مکث را تمرین کردم....وﺑﻪ همسرم عاشقانه تر نگاه میکردم.وفهمیدم اگراونموقع زنگ میزدم امکان داشت روزقشنگم تبدیل بشه به یک هفته قهر.

ربطی نداره متاهلی یا مجرد
مکث را تمرین کن.
گاهی زندگی سخت است و گاهی ما سخت ترش میکنیم . . .
گاهی آرامش داریم، خودمون خرابش میکنیم . . .
گاهی خیلی چیزارو داریم اما محو تماشای نداشته هامون میشیم . . .
گاهی حالمون خوبه اما با نگرانی فردا خرابش میکنیم . . .
گاهی میشه بخشید اما با انتقام ادامش میدیم . . .
گاهی میشه ادامه داد اما با اشتیاق انصراف میدیم . . .
گاهی باید انصراف داد اما با حماقت ادامه میدیم . . .
و گاهی . . . گاهی . . . گاهی . . . تمام عمر اشتباه میکنیم و نمیدونیم یا نمیخوایم... بدونیم. . . .
کاش بیشتر مراقب خودمون، تصمیماتمون و گاهی . . . گاهی های زندگیمون باشیم . . .

مکث کنیم
ادامه
99
کامنت بنویسید...
مینا مانی , mina_mani
4 ساعت پیش
++++++++
ادامه
نیما محمدی , nima311369
آمده ام تا به خود
گوش کشان کشانمت

مولانا
ادامه
نیما محمدی , nima311369
دیشب اینترنت قطع بود
کلی کار کردم
بعدشم ظرفارو شستمو
خونه رو هم جارو کشیدم
دیگه کم کم داشتم شوووووهر میکردم که.....

نتم وصل شد!
ادامه
کامنت بنویسید...
  , eydi95
4 ساعت پیش
چ بد موقع...
ادامه
محمد محمد , mahdi6
8 ساعت پیش
رسیده بود بلایی، ولی ب خیر گذشت!
این مصرع از طرف شوهرِ فوق الذکر، تقدیم ب شما!
ادامه
بانو پریسا  , tannaz0068
8 ساعت پیش
: )))
ادامه
نیما محمدی , nima311369
چرچیل سیاستمدار بزرگ انگلیسی
در کتاب خاطرات خود می‌نویسد:
زمانی که پسر بچه‌ای یازده ساله بودم روزی سه نفر از بچه های قلدر مدرسه جلو من را گرفتند و کتک مفصلی به من زدند و پول من را هم به زور از من گرفتند.

وقتی به خانه رفتم با چشمانی گریان قضیه را برای پدرم شرح دادم.

پدرم نگاهی تحقیر‌آمیز به من کرد و گفت:
من از تو بیشتر از اینها انتظار داشتم؛ واقعا که مایه‌ی شرم است که از سه پسر بچه ی پاپتی و نادان کتک بخوری.
فکر می‌کردم پسر من باید زرنگ‌تر از اینها باشد ولی ظاهرا اشتباه می‌کردم.

بعد هم سری تکان داد و گفت:
این مشکل خودته باید خودت حلش کنی!

چرچیل می‌نویسد وقتی پدرم حمایتش را از من دریغ کرد تصمیم گرفتم خودم راهی پیدا کنم.

اول گفتم یکی یکی می‌توانم از پسشان بر بیایم. آنها را تنها گیر می آورم و حسابشان را می‌رسم

اما بعد گفتم نه آنها دوباره با هم متحد می‌شوند و باز من را کتک می‌زنند.

ناگهان فکری به خاطرم رسید!

سه بسته شکلات خریدم و با خودم به مدرسه بردم. وقتی مدرسه تعطیل شد به آرامی پشت سر آنها حرکت کردم، آنها متوجه من نبودند.

سر یک کوچه‌ی خلوت صدا زدم:
هی بچه ها صبر کنید!
بعد رفتم کنار آنها ایستادم و شکلاتها را از جیبم بیرون آوردم و به هر کدام یک بسته دادم.

آنها اول با تردید به من نگاه کردند و بعد شکلاتها را از من گرفتند و تشکر کردند.

من گفتم چطور است با هم دوست باشیم؟

بعد قدم زنان با هم به طرف خانه رفتیم. معلوم بود که کار من آنها را خجالت زده کرده بود.

پس از آن ما هر روز با هم به مدرسه میرفتیم و با هم برمی‌گشتیم.

به واسطه‌ی دوستی من و آنها تا پایان سال همه از من حساب می‌بردند و از ترس دوست‌های قلدرم هیچکس جرات نمی‌کرد با من بحث کند.

روزی قضیه را به پدرم گفتم. پدرم لبخندی زد و دست من را به گرمی فشرد و گفت:
آفرین! نظرم نسبت به تو عوض شد.
اگر آن روز من به تو کمک کرده بودم تو چه داشتی؟

یک پدر پیر غمگین و سه تا دشمن جوان و عصبانی و انتقام جو.
اما امروز تو چه داری؟!
یک پدر پیر خوشحال و سه تا دوست جوان و قدرتمند.

دوستانت را نزدیک خودت نگه دار و دشمنانت را نزدیکتر!

ادامه
نیما محمدی , nima311369
رهبر_انقلاب:
ملاقات_خانوادگی_حقیقی
ما به مرد‌ها همیشه سفارش می‌کنیم وقتی کار دارند، اشتغال دارند، از خانه و زندگی قهر نکنند. بعضی‌ها صبح اول وقت می‌روند بیرون تا ساعت ۱۰ شب. نه! ما معمولاً به کسانی که برایشان ممکن است سفارش می‌کنیم حتی ظهر‌ها را بروند با زن و بچه‌شان باشند.
در محیط خانوادگی غذایشان را بخورند، یک ساعتی با هم باشند، بعد بیایند دنبال کارشان، باز حتماً‌ در زمان مناسب اول شب بروند بچه‌ها را ببینند، ملاقات خانوادگی حقیقی داشته باشند.
ادامه