دختر بارون              , nazyyyyyyy

دختر بارون

 ابریترین هوای منی و خودت میدانی وقتی ب تو فکر میکنم چقدر باران میبارد....
دختر بارون              , nazyyyyyyy

دختر بارون

مطالب
cloobid
nazyyyyyyy
، 9 سال و 6 ماه و 25 روز
زن 31 ساله متاهل
فوق ديپلم ، ۰۰۰


تبلیغات

دختر بارون              , nazyyyyyyy
اگر کسی را دیدی که درک و فهمی از حد متعارف داشت
حتما از او بپرسید که چه کتابهایی میخواند ...

رالف والدو امرسون

ادامه
99
کامنت بنویسید...
حجت  , hn1362
5 ساعت پیش
سلام
فقط سوال بود
ادامه
حجت  , hn1362
6 ساعت پیش
البته یه سوال هم دارم
یعنی کسی که کتاب نمی خونه درک و فهم نداره ؟؟
ادامه
حجت  , hn1362
6 ساعت پیش
لایک
ادامه
دختر بارون              , nazyyyyyyy

شیخی به میان قومی رفت و گفت:

آیا می خواهید احکامی به شما بیاموزم که در دنیا و آخرت سعادتمند شوید؟

آنها یکصدا گفتند:

" نــــــــــــــــــه

شیخ ضایع شد!
و آن قوم سالها به خوبی و خوشی زندگی کردند
ادامه
کامنت بنویسید...
دختر بارون              , nazyyyyyyy
پنجشنبه 22 آذر ، 11:22
نازنینم سلام ممنون از وجودت دوست خوبم
ادامه
مازیار ص ص ص , 09178512285
پنجشنبه 22 آذر ، 10:55
ادامه
حجت  , hn1362
پنجشنبه 22 آذر ، 06:19
ایول عالی بود
ادامه
دختر بارون              , nazyyyyyyy


آدم ها فقط آدمند
نه کمتر، نه بیشتر
اگر کمتر از آن چیزی که هستند
نگاهشان کنی آنها را شکسته ای
و اگر بیشتر حسابشان کنی
آنها تو را می شکنند
میان آدم ها باید عاقلانه زندگی کرد
ادامه
کامنت بنویسید...
دختر بارون              , nazyyyyyyy
6 ساعت پیش
ادامه
متولدمهر  , aniservis
8 ساعت پیش
عاقلانه بزی...
ادامه
مازیار ص ص ص , 09178512285
پنجشنبه 22 آذر ، 11:29
سلام علیکم ورحمت الله
ادامه
دختر بارون              , nazyyyyyyy
بچه گریه کنان به خانه آمد. پدرش پرسید:
_ چی شده پسرم؟
بچه گفت:
من ارابه* می خوام، اکرم یه ارابه چوبی داره اما نمی زاره من سوار شم.
پدر گفت:
_ شما با هم رفیقین، یه ارابه برای دوتاتون بسه.
بچه گفت:
_ آخه اکرم منو سوار نمیکنه، همش خودش سوار میشه، من اونو می کِشم میگه ((این ارابه مال منه، تو هم اسب منی))
_ شماها که خیلی وقته با هم رفیقین، دوستای خوب، خیلی هم همدیگه رو دوست دارین... حالا چی شده؟
بچه اشگش را پاک کرد و گفت:
_ باباش واسه اون یه ارابه چوبی ساخته! ارابه که نداشت میونه مون خوب بود، خیلی هم خوب بود، اسب** نیی داشتیم، با هم سواری می کردیم. امّا حالا که بابای اکرم براش یه ارابه چوبی ساخته اخلاقش عوض شده اصلن منو سوار نمیکنه، خودش سوار میشه منم ارابه رو می کشم. بعضی وقتا هم بچه ها می کشن...
_ خب تو نکش...
_ من نکشم، بچه های دیگه می کشن، من بهش می گم ((اکرم!... من سوار بشم تو بکش، بعدش هم تو سوار میشی من می کشم)) میگه ((نمیشه، همه بچه ها دلشون میخواد ارابه ی منو بکشن))... اون به ارابه اش خیلی می نازه... مثل اینکه باباش رنگ سبز و آبی هم خریده میخواد رنگش کنه.
_ به بچه ها سفارش کن اونام نکشن. وقتی همه حرفتون یکی شد و متحد شدین اونوقت اونم مجبوره بزاره همه سوار شین.
_ بچه ها گوش نمیدن... به اکرم گفتم ((من دوستت هستم، منم سوار کن یه کمی هم تو منو راه ببر)) گفت: ((نه)). نه منو سوار میکنه نه بچه های دیگه رو.
پدر فکری کرد و گفت:
_ می بینم از اون وقتیکه این ارابه چوبی پیداش شده، اکرمو عوض کرده... حالا اگه اکرم ارابه نداشت، من برای تو یه ارابه چوبی می ساختم، مطمئنی که تو هم مثل اکرم نمیشدی؟ سوار ارابه نمی شدی و بچه ها رو دنبال خودت نمیدووندی؟ بهش نمی نازیدی؟...
_ من مث اکرم نمی شدم من... من همهُ بچه ها رو سوار می کردم.
پدر با خنده گفت:
_ باشه پسرم حالا که اینطوریه، یه ارابه ی چوبی برات می سازم.
بچه خوشحال شد و گفت:
_ از ارابهُ اکرم خوشگل تر باشه. رنگشم قرمز بکن.
پدر مشغول ساختن یک ارابه چوبی شد و بچه با خوشحالی منتظر تمام شدنش بود. وقتی ساختن ارابه تمام شد پدرش را بغل کرد و بوسید و بعد بطرف جمع بچه ها دوید.
پدر که با چشم پسرش را دنبال می کرد دید تا یکی از بچه ها خواست سوار ارابه بشود پسرش با عصبانیت او را هول داد و داد زد:
_ ارابه مال منه!...
و کمی بعد در حالیکه باد تو دماغ انداخته بود نزدیک اکرم شد و بدون اینکه از او جدا بشود بچه ها را یکی یکی وادار کرد که ارابه اش را بکشند.
اکرم گفت:
_ ارابه ی من بهتره.
بچه گفت:
نه خیر مال من بهتره.
اکرم گفت:
_ بیا مسابقه بدیم.
_ باشه. مسابقه میدیم.
آن دو با غرور از بین بچه ها اسب انتخاب کردند... و پدرش با تلخی لبخند زد... زنش وقتی دید شوهر بدون دلیل می خندد پرسید:
_ خیر باشه. واس چی داری می خندی؟
مرد گفت:
_ دارم به ارابه می خندم.
زن به طرف بچه ها نگاه کرد. ارابهُ اکرم و پسرش در خط مسابقه بود!
((یک... دو... س)) سه نشده دو تا ارابه راه افتادند و اکرم و بچه با دستشان ادای شلاق زدن را در می آوردند و داد می کشیدند ((هی... هی...)). سایر بچه ها در هیجان مسابقه بودند و دنبال ارابه ها می دویدند و پسربچه ایکه زمین خورده بود داشت پشت سر ارابه ها گریه می کرد.
_________________________________
*ارابه در ترکی بمعنی اتومبیل هم هست.

فاشیسم چیه؟ پرنده س یا لک لک؟
ییلماز گونی
ادامه
دختر بارون              , nazyyyyyyy
@hosen_panah

دنبال کسی باش که دنبال تو باشد
اینگونه اگر نیست به دنبال خودت باش.

پرواز قشنگ است
ولی بی غم و منت

منت نکش از غیر
پر و بال خودت باش...
ادامه
کامنت بنویسید...
دختر بارون              , nazyyyyyyy
پنجشنبه 22 آذر ، 11:45
نازنین جانم
ادامه
نازنین  , nazaninejan
پنجشنبه 22 آذر ، 11:27
چقدر زیبااا ♡♡
ادامه
آیـــــــدآ  , aidanturner
چهارشنبه 21 آذر ، 23:12
لااااااااااایک
ادامه