نرم افزار اندروید کلوب جستجوی مطالب
مهران جابر , mehranjaber

مهران جابر

 یكسال زندان براى خواندن در أنظار عمومى بدون مجوز!!!  بزودى شاهد حكم زندان براى خندیدن در أنظار عمومى خواهیم بود
مهران جابر , mehranjaber

مهران جابر

مطالب تصاویر 2
cloobid
mehranjaber
، 5 سال و 2 ماه و 13 روز
مرد 80 ساله مجرد
زير ديپلم ،
رسانه فروردین - سرویس وبلاگ

Buy Real Traffic
مهران جابر , mehranjaber
دکتر حکیم زاده

میگویند دکتر حکیم زاده تعدادی بیمار و معلول بی سرپرست در تهران جمع کرده بود و جائی برای اسکان آنها نداشت. زمینی در خارج از محدوده تهران بعد از بهشت زهرا نشان کرده و شروع به ساختن میکند.
برای خرید آهن و میله گرد روزی به بازار آهن تهران که آنموقع یعنی قبل از انقلاب پائین تر از میدان اعدام خیابان مختاری بود میرود و با یک آهن فروش معامله کرده و سفارش چند بار آهن میدهد و با نشان دادن کارت شناسائیش که رئیس بیمارستان نجات تهران است از بازاری آهن فروش میخواهد آهن را در محل تحویل دهد پولش را آنجا بگیرد و به این شرط که حتما خودش بیاید.
در روز موعود وقتی بازاری مورد نظر با ماشین شخصی به همراه کامیون آهن آلات به کهریزک میرود از تعجب زبانش بند میاید.
در گوشه ای از زمین با حلبی و چوب اتاقی ساخته بودند و حدود 50 معلول و بیمار ناتوان در آنجا قرار داشتند و در سمت دیگری دکتر پاچه های شلوار را بالا زده و به همراه عمله ها بیل به دست مشغول کار بود.
دکتر با دیدن بازاری به طرفش میرود و میگوید:
آقا من این آهنها را برای ساختن خانه ای برای این بینوایان میخواهم, خواستم شخصا بیائی و ببینی که اگر دوست داری توشه آخرتی ذخیره کنی از پولش بگذری که خرج اینها زیاد است اگر نه هم که تقدیم میکنم.
که بازاری هم استقبال کرده و خود یکی از خیران میشود.
ایشان افراد خیر و نیکوکار را شناسائی میکرد و برای اهداف خود از آنها کمک مالی میگرفت.
او کاری عظیم با بازدهی سلامت‌ آفرینی برای قشر وسیعی از مردم انجام داد. دکتر بار غم و ناملایمات را از روی دوش بسیاری از این جماعت برداشت و پناه بی پناهان شد.
خیران ایران وقتی آوازه عشق به خدمت دکتر را دیدند، گِردش حلقه زدند، به یاری‌اش آمدند و عاقبت آن شد که می‌بینید.
آسایشگاه معلولین و سالمندان کهریزک که نشانی از رادمردی‌ها و توانمندی‌های یک مرد عاشق انسانیت به نام دکتر حکیم‌زاده است.
دکتر حکیم زاده پس از سالها تلاش در امر نیکوکاری در سال ١٣٦٢دار فانی را وداع گفت و بنا به وصیت خودش در حیاط کهریزک مکانی که خود تاسیس کرده بود و به آن عشق میورزید به خاک سپرده شد....
ادامه
99
کامنت بنویسید...
کیوان پورایوب , kp11
پنجشنبه 1 اسفند ، 15:13
زوجش شاد ویادش گزامی باذ......
ادامه
فرهان  , greygoose
یکشنبه 20 بهمن ، 07:54
روحش شاد
ادامه
مهران جابر , mehranjaber
دکتر بنی احمد: بر باد خواهیم رفت...

دکتر ابراهیم بنی احمد در سال 1307 یکی از ان 12 نفری بود که بامحمد رضا شاهِ در کودکی در یک دبستان بودند...

یکی از شاگردان استاد بنی احمد چنین نقلِ به مضمون میکند:
همیشه عصای پیری بردستش بود. بیشتر نگاه میکرد و کمتر سخن میگفت. حتا سر کلاس دانشسرای عالی می گفت "شما بگوئید، من می شنوم...."
دانشجوها را با نام حیوانات صدا میزد! به من میگفت: "مارمولک امروز تو از انسانیت بگو" روزی از استاد پرسیدم چرا دانشجوها را با نام حیوانات صدا میزنید ؟ گفت "انسان شدن سخت است..."

روزهای آخر سلطنت پهلوی ،؛ یک روز صبح به درب خانه استاد رفتم. اوایل دی ماه سال57 بود.
استاد سرما خورده بود. من را به خانه اش دعوت کرد. برایم چائی ریخت و از پنجره داشت خروش و فریاد مردم انقلابی را نظاره میکرد و فقط اشک میریخت.

استاد سالها بود که تنها زندگی میکرد. همسر ایشان فوت کرده بودند و فرزندانشان در خارج زندگی میکردند. ساعت ها پیش استاد ماندم. در وقت خداحافطی استاد تا درب آپارتمانشان آمدند تا بدرقه ام کنند.

از ایشان خواهش کردم نیائید.
گفتم: "من خودم میروم شما حالتان خوب نیست استراحت فرمائید." هیچوقت آخرین درسی که استاد به من داد را فراموش نمی کنم.
استاد به من گفت:
"مارمولک اگر در مقابل محبت دیگران بی تفاوت باشی، دیگر از کسی محبت نخواهی دید. این وظیفه من نیست که تو را بدرقه کنم، این عادت زندگی من است.

گفتم: "آخر با این حالتان با این عصا ....؟
عصای پیرش را به طرف من گرفت و گفت:
"من سالها به این عصا تکیه کردم، شاه به ملتش تکیه داده بود.
او هرگز نمی خواست باور کند که تکیه گاهش بر ملتی قدر ناشناس بود !

شاه از ایران میرود، اما ملتی که یاد نگرفته باشد محبت را پاسخ دهد، دیگر از کسی محبتی نخواهد دید، ما بر باد خواهیم رفت.

و الان من بعد از این همه سال فهمیدم آن مرد فرزانه چقدر زیبا و بادرایت آینده این ملت را پیش بینی میکرد.
آری ما ملت بر باد رفتیم ....."
دکتر “ابراهیم بنی احمد” همیشه سر کلاس در دانشگاه دوست داشت از خاطرات جوانیش بگوید تا شاید ما پی به ارزش های زندگی ببریم.
تعریف می کرد:
“روزی که قرار شد در سال ۱۳۰۹ من برای ادامه تحصیل به فرانسه بروم، وزیر علوم گفت نخست باید همگی به کاخ سعد آباد بروید تا رضا شاه شما را ببیند و برای شما حرف بزند، بعد عازم می شوید.
برای همه ی ما کت و شلوار خریدند. من گیوه پایم بود!
همه گیوه پایشان بود و کسی تا آن زمان “کفش” نپوشیده بود!
برای همه کفش خریدند.
کت و شلوارهایمان را پوشیدیم و کفش هایمان را به پا کردیم و رفتیم کاخ سعد آباد دیدن رضا شاه، ۴۰ نفر بودیم.
رضا شاه سخنرانی کوتاهی کرد و گفت: «سعی کنید هر کجا رفتید ایرانی باشید و ایرانی بمانید. به ایران برگردید و فردای ایران را شماها باید بسازید…».
من به فرانسه رفتم. با سختی ومشقت زیادی درس خواندم. جنگ جهانی دوم بود و دولت با سختی برای ما پول می فرستاد. گاهی دو ماه می شد که پول نداشتیم.
بالاخره جنگ تمام شد. من هم درسم در دانشگاه تمام شد. روزی که شاگرد اول دانشگاه شدم، قرار شد ژنرال “دگل” نشان “لژیور دونور” به شاگرد اولی ها بدهد.
من کفشی را که رضا شاه برایم خریده بود و هنوز به یادگار نو نگاه داشته بودم را پوشیدم و به کاخ الیزه رفتم.
وقتی نشان را ژنرال دگل به کت من زد، نمی خواستم فراموش کنم که اگر رضا شاه بزرگ نبود، منِ ایرانی هنوز گیوه پایم بود...”

از صفحه منصوره پیرنیا
آرشیو تاریخ و باستان شناسی ایران
ادامه
کامنت بنویسید...
کیوان پورایوب , kp11
پنجشنبه 1 اسفند ، 15:20
محمد رضا پهلوی صراحتا" به خبر نگار خارجی گفته بود : مت حافظ منافع امریکا در ایران بودیم.....
تکیه گاه شاه امریکا وانگلیس بود ......
ادامه
هموطن   , kramat
چهارشنبه 9 بهمن ، 09:12
عالی....
ادامه
اریا هخامنش , hakhamanesh82
سه شنبه 8 بهمن ، 13:31
جالب
ادامه
مهران جابر , mehranjaber
گاو والا مقام !
به سال 1265 هجری قمری،قصابی در میدان «صاحب‌الامر» می‌خواست گاوی ذبح کند.
گاو از زیر دست وی در رفت و به مسجد قائم گریخت. قصاب ریسمانی برد و در گردن گاو انداخت تا بیرون بکشد. گاو زور داد، قصاب به زمین خورد و در حال قالب تهی کرد. در این وقت بانگ صلوات مردم بلند شد و این امر معجزه‌ای تلقی شد.
پس آن چنان که افتد و دانی،بازار تا یک ماه چراغانی گردید. تبریز شهر «صاحب‌الزمان» به‌شمار آمد و مردم خود را از پرداخت مالیات و توجه به حکم حاکم معاف دانستند. گاو را به منزل مجتهد جامع‌الشرایط وقت،آقا میرفتاح، بردند و ترمه‌ای رویش کشیدند.
مردم دسته دسته با نذر و نیاز به زیارت آن رفته و به شرف سم بوسی‌اش نائل آمدند و ترمه آن حیوان به تبرک همی ربودند. در عرض یک ماه مویی از گاو به جا نماند و همه به تبرک رفت.
لسان الملک سپهر در باره ی این بخش ماجرا می نویسد: میر فتاح مجتهد تبریزی عامل اصلی « فتنه تبریز و غوغای عامه » بود و شورش بظاهر مذهبی ، که در بوسیدن
« سم گاو مقدس » بر دیگران پیشی گرفته بود . عوام مردم را واداشت تا در شهرهای آذربایجان بر سر کوچه و بازار از معجزات حضرت گاو داستان ها بسازند و نعره زنند که
شهر تبریز مقدس و از مالیات دیوان و حکم معاف است . حتی چهره گاو را نقاشان زبر دست ترسیم کردند و به زائرین بقعه مبارکه فروختند و مردم نادان در خانه های
خود شمایل گاو صاحب الزمان را آویختند . متولیان حضرت گاو از سر نادانی به جای کاه و یونجه به او نقل و نبات دادند و بعد از چندی گاو مقدس بیمار و بمرد .
مردم با حزن و اندوه فراوان در حالیکه بر سینه خود می کوفتند تشییع جنازه مفصلی از آن « بزرگ مقام » کردند و در مکانی به خاک سپردند که هنوز به آرامگاه گاو صاحب الزمان
برای اهل منبر معروف است .
کور و لنگ، غرفه‌ها و شاه‌نشین‌های مسجد را پر کرده بودند. هر روز معجزه‌ و آوازی تازه بر سر زبان‌ها افتاد. بزرگان، پرده و فرش و ظرف به مسجد می‌فرستادند. کنسول انگلیس هم چهل‌چراغ فرستاد که هم‌اکنون زیر گنبد مسجد آویزان است.
حاج میرزا باقر، امام جمعه تبریز، که با کنسولگری انگلیس رابطه مستقیم داشت، فتوا داد که هر کس در جوار آن مسجد به‌خصوص باده بنوشد یا قمار کند واجب القتل خواهد بود و چون رسما شهر تبریز محل ظهور «امام زمان» اعلام شده بود، پس بنا به روایات و احادیث معتبر، مردم از پرداخت مالیات به دولت و اجرای قوانین وضع شده‌ی حکومتی معاف بودند.
بالاخره امیرکبیر نیرویی از تهران فرستاد که حاج میرزا باقر امام جمعه، و میرزا علی شیخ‌الاسلام و پسرش میرزا ابولقاسم، که هر سه از ملایان بانفوذ بودند دستگیر و تبعید کنند و با وجود مقاومت آن‌ها و حمایت عوام این مقصود حاصل و غائله تمام شد.
ادامه
کامنت بنویسید...
چ 123  امید   , h1231
چهارشنبه 9 بهمن ، 02:39
دقیقا مملکت یه امیرکبیر دیگه لازم داره
ادامه
اسفندیار اسفندیاری , esfandiyar1
سه شنبه 8 بهمن ، 14:58
الان هم همونه فقط قدری شکلش تغییر کرده . مملکت یک امیرکبیر دیگه لازم داره
ادامه
مهران جابر , mehranjaber
‏*فقط یک روز مانده تا بی مهر شویم،اما*
‏*اگه مهر را بر سر ابان بگذاریم میشود مهربان،*
‏*مهربان باشیم تا پاییزمان بهار شود*
ادامه
مهران جابر , mehranjaber
‍ دكتر محمدرضا گلوئی، یکی از مصدومین حادثه واژگونی قطار زاهدان - تهران

"افتخار می كنم كه در استان من سیستان و بلوچستان، در نزدیكی شهر زاهدان صدها ریزعلی خواجوی وجود دارد"

قطاری كه هرگز به مقصد نرسید ولی گویا هدفش به نمایش گذاردن جوانمردی و رشادت مردمی شریف و نجیب در دل دور افتاده ترین نقطه كویری ایران بود. مردم نجیب روستای شورو در ٧٠ كیلومتری زاهدان در دل كویر!

فقط برای یك هفته از وین به سیستان و بلوچستان برای انجام كاری بازگشتم. سفری كه به بزرگ ترین درس زندگی برای من تبدیل شد. درس جوانمردی، درس رشادت، درس نجابت. درسی كه در سن ٥٠ سالگی به من اموخت كه هیچ نیاموخته ام. درسی در دل كویر ایران.

قطاری پس از كمتر از یك ساعت حركت از زاهدان به طرز هولناكی واژگون گردید. بلی واژگون! شنیدنش سخت است ولی برای من كه مسافر ان قطار بودم حتی مرور آن لحظه در ذهن بسیار درداور است.

پس از واژگونی موفق شدم خودم را به بیرون واگن بكشم. زمانی كه هنوز هیچ نیروی امدادی به محل حادثه نرسیده بود. سیل عظیمی از موتور سیكلت سواران و خودروها را از دور مشاهده كردم كه سراسیمه خود را به محل حادثه می رساندند. از دور مانند لشكری شتابان به سمت قطار واژگون شده به نظر می رسیدند. به محض رسیدن انگار كه از قبل دوره های مدیریت بحران دیده باشند به دسته هایی تقسیم شده و هر دسته به سمت یك واگن برای كمك رفتند. مصدومین حادثه را به بیرون واگن منتقل می كردند. عده ای از انها مراقب مصدومین بودند و عده ای داخل واگن ها در حال خارج كردن مصدومین. بسیار هماهنگ!

عملیات نجات، انتقال و پرستاری را به زیباترین شكل ممكن با دست خالی انجام دادند. پسر بچه های روستای شورو از زیر واگن از محلی بسیار پر خطر وارد واگن ها می شدند و به سایرین خبر میدادند كه ایا مصدومی در انجا هست یا خیر!
روستائیان از دادن كفش و لباس و موبایل هایشان به مسافرین دریغ نمی كردند.

امروز شنبه ٦ مهر پس از گذشت دو روز از حادثه در وین هستم. این سفر پربارترین و در عین حال تلخ ترین سفر زندگی من بود.

از راه دور دست شما عزیزان روستای شورو را به گرمی می فشارم و برای تشكر و عرض ارادت سال بعد به روستای پر مهر شما باز خواهم گشت.

.
ادامه
کامنت بنویسید...
اسفندیار اسفندیاری , esfandiyar1
سه شنبه 8 بهمن ، 14:57
اونقدر اتفاقات فجبع در این مملکت وجود داره که واژگون شدن قطار به چشم نیامد !
ادامه
احمد احمدی , golrooz22
دوشنبه 22 مهر ، 19:25
واژگون شد یا پهباد حمله کرد مثل نفتکش بی سرو صدا؟
ادامه
هلنا2000 دبیر , helena2200
دوشنبه 22 مهر ، 06:06
بایکوت خبری بود هیچی نمبگفتم و اردور یه حادثه رو برامون نشون میداد صدا و سیما
ادامه