نرم افزار اندروید کلوب
دریا  , kimiyagool

دریا

 من همونم كه ی روز می خواستم دریا بشم..
دریا  , kimiyagool

دریا

مطالب تصاویر 125
cloobid
kimiyagool
، 6 سال و 2 ماه و 3 روز
زن 26 ساله مجرد
ليسانس ، ...دانشجو

آلبوم تصاویر

125 تصویر ...

morebox img

رسانه ها

  • کلوب دات کام , recreation
  •  دوست یابی , friendscloobclub
  • 147 رسانه

    morebox img
رسانه فروردین - مجله علم و فن - سرویس وبلاگ

Buy Website Traffic
هوشنگ فخار مقدم , abbasmfakhar
دریا در این تصویر برچسب خورده است. 2 هفته پیش
دریا  , kimiyagool
من همونم که یه روز
می خواستم دریا بشم
می خواستم بزرگترین
دریای دنیا بشم
آرزو داشتم برم
تا به دریا برسم
شبو آتیش بزنم
تا به فردا برسم
ادامه
99
کامنت بنویسید...
  , tnha_ashegh
جمعه 10 آبان ، 22:36
ع ژدی
ادامه
دریا  , kimiyagool
دریا 1 ماه پیش
دریا  , kimiyagool
اگه بهت ی میلیارد بدن حاضری منو حذف دوستی (آنفالوو کنید) کنید؟؟؟
ادامه
کامنت بنویسید...
  , tnha_ashegh
جمعه 10 آبان ، 22:36
شک نکن کی میده انجام بدم
ادامه
دریا  , kimiyagool
من ؟ من عاشق خودش بودم و کل خانواده‌اش . لعنتی‌های دوست‌داشتنی ، همه‌شان زیبا و خوش‌تیپ و شیک‌پوش . به خانه ما که می‌آمدند ، حالم عوض می‌شد . نه که عاشق باشم نه ، بچه ده یازده ساله از عشق چه می‌فهمد ؟ فقط مثلا یادم هست یک بار مدادرنگی بیست و چهار رنگی را که دوست پدرم از آلمان برای سال تحصیلیم آورده‌بود نوی نو نگه داشتم تا عید ، که اینها آمدند و هدیه کردم به او . که جا گذاشت و برگشت به شهر قشنگ خودشان .... یک بار هم کفشهای پدرش را در راه پله پشت‌بام پنهان کردم تا دیرتر بروند و دخترک بتواند کارتون - فکر کنم - نِل را تا انتها ببیند .
این بار اما داستان فرق می‌کرد . دیشب به من - فقط به من - گفته بود برای صبحانه حلیم و نان بربری دوست دارد . و بی‌وقت هم آمده بودند ، وسط زمستان . زمستان برفی اوایل دهه شصت. من یازده ساله بودم یا کمی بیشتر و کمتر . او ، دو سال از من کوچک‌تر . هرکاری که کردم خوابم نبرد ، دست آخر چهارصبح بلند شدم و یک قابلمه کوچک برداشتم - قابلمه جان راستی هنوز با ماست ! - و زدم به دل کوچه ، به سمت فتح حلیم و بربری .
هوا تاریک بود هنوز ؛ اما کم نیاوردم . رفتم تا رسیدم به حلیمی ، بسته بود . با خودم گفتم حالا تا بروم نان بگیرم باز می‌شود . بچه یازده دوازده ساله شعورش نمی‌رسید آن وقتها که نانوایی و حلیم دیرتر باز می‌شوند ! خلاصه ، در صبح برفی با دستهای یخ زده از سرما آنقدر راه رفتم تا ساعت شد هفت ! نان و حلیم بالاخره مهیا شد ، و برگشتم . وقتی رسیدم خانه ، رفته‌بودند . اول صبح رفته‌بودند که زودتر برسند به شهر و دیار خودشان . اصلا نفهمیده‌بودند من نیستم . هیچکس نفهمیده‌بود .
خستگیش به تنم ماند . خیلی سخت است که محبت کنی ، سختی بکشی ، دستهایت یخ کند ، پاهایت از سرما بی حس شود ، قابلمه داغ را با خودت تا خانه بیاوری ، نان داغ را روی دستانت هی این رو آن رو کنی تا دستت نسوزد ...ولی نبیند آن که باید .
وقتی تلاش می‌کنی برای حال خوب کسی و نمی‌بیند ، خستگیش به تنت می‌ماند ....
همین .

#چیستا_یثربی
ادامه
کامنت بنویسید...
الهه شرقی  , hasti4966
چهارشنبه 9 تیر ، 04:25
واقعا ک خستگیش ب تنم مونده....
ادامه
علیرضا مارکوپولو , alirezayazdani
جمعه 2 بهمن ، 19:48
عزیزم عالی بود
ادامه
مهتاب ن  , mahnaz_nayebzadeh
چهارشنبه 16 دی ، 22:46
like
ادامه