نرم افزار اندروید کلوب مجله کلوب
مهستی  آشنا , honeybunch

مهستی آشنا

 آی مهربون:  الا که از همگانت عزیزتر دارم             شکسته باد دلم، گر دل از تو بردارم       "منزوی"
مهستی  آشنا , honeybunch

مهستی آشنا

مطالب
cloobid
honeybunch
، 14 سال و 10 ماه و 16 روز
زن 73 ساله متاهل
فوق ليسانس ،
وبلاگ میهن بلاگ
مهستی  آشنا , honeybunch
مهستی 3 روز پیش
آی مهربون: الا که از همگانت عزیزتر دارم شکسته باد دلم، گر دل از تو بردارم "منزوی"
99
مهستی  آشنا , honeybunch
مهستی 6 روز پیش
https://www.aparat.com/v/Xqnzi/ ابادان آب ندارد - خوزستان بدل به جهنم شده - الاها رسان مددی
خواهر لیلام  , cheshmane

چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من

ور بگویم دل بگردان رو بگرداند ز من

روی رنگین را به هر کس می‌نماید همچو گل

ور بگویم بازپوشان بازپوشاند ز من

چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین

گفت می‌خواهی مگر تا جوی خون راند ز من

او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود

کام بستانم از او یا داد بستاند ز من

گر چو فرهادم به تلخی جان برآید باک نیست

بس حکایت‌های شیرین باز می‌ماند ز من

گر چو شمعش پیش میرم بر غمم خندان شود

ور برنجم خاطر نازک برنجاند ز من

دوستان جان داده‌ام بهر دهانش بنگرید

کو به چیزی مختصر چون باز می‌ماند ز من

صبر کن حافظ که گر زین دست باشد درس غم

عشق در هر گوشه‌ای افسانه‌ای خواند ز من
ادامه
کامنت بنویسید...
شیرین فروغان , khan0mgoll
سه شنبه 29 تیر ، 17:37
اینجام که باز ذکر خیر منه .
ادامه
مهستی  آشنا , honeybunch
یکشنبه 27 تیر ، 16:08
ای جانم
صغررای کوچکم
مادر شعر نابی انتخاب کردی
عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن
سرشتم چنین سرشتند
سپاسها عزیز دل
ادامه
مانوفیلد    , ormato
یکشنبه 27 تیر ، 10:04
بسیار زیبا ...
ادامه
مهستی  آشنا , honeybunch


مادر بزرگ
قسمت چهل و پنجم
روزی برای ماه منیر نامه ای رسید از خاله اش که در اصفهان بود. پس از سلام و احوالپرسی که بیشتر نامه را بخود گرفته بود ادامه داد ، عزیزم عباس پسر عمو یحیی امتحان داده و برای شرکت نفت ابادان قبول شده حالا میخواهد به ابادان بیاید اما کسی را نمیشناسد خودش نامه ای به مجید نوشته که جایی برای اقامت او پیدا کند در قراردادش نوشته شده که به او خانه میدهند از تو میخواهم تا پیگیر جواد باشی تا جای مناسبی برای او پیدا کند اگر ممکن است چند روز را میهمان شما باشد ، عمو یحیی خیلی خوشحال میشود . عباس تحصیل کرده و خیلی محجوب و نجیب است ، باز در اخر تمام اخبار فامیل در اصفهان و سلام رسانها.
ماه منیر با مجید صحبت کرد ، مجید گفت عباس برای منهم نامه داده در فکرم تا جایی برایش پیدا کنم تازه استخدام است و زمان میبرد تا به او خانه بدهند و گفت ماهی جان میشود اگر من نتوانستم تا روزی که میاید برای او محلی پیدا کنم چند روز میهمان شما باشد . مهر بانو گفت پسر عمویم است اما با این خانه شلوغ عیبی ندارد او هم مثل پسرانم ، در اطاق بیژن و منوچهر جایش خواهم داد.
چند روز بعد مجید بوسیله شاگردش یادداشتی برای ماه منیر فرستاد که عباس امده و ناهار را میهمان ما خواهد بود و شب من و بچه ها و مهربانو که عباس هم با ما خواهد بود شام بخانه شما میاییم آب ابگوشتت را زیاد کن ، مهر بانو بعد از ناهار خدمت شما میاید برای کمک میهمانهای ناخوانده. مهربانو به خانه خواهرش رفت و شروع کرد از عباس تعریف کردن " آجی ماشاالله به این پسر، تحصیل کرده و خوش لباس و اداب دان ، ما فکر کردیم فقط انها که به آبادان امدند متجدد شدند ، کاملا شبیه عمو یحیی با چشمان خاکستری اما مثل مادرش سفید است موهایش بور. ماه منیر پرسید ناهار چی خوردید و مهربانو گفت چلو ماهی ، ماه منیر گفت اصفونی چی چی میدونِد ماهی چی چی س مهربانو گفت خوب ما که خبر نداشتیم او میاید اما یک املت هم درست کردم . ماه منیر گفت تو خونه ما که اگر برا یه سرباز خونه هم غذا بپزم چیزیش برا شام نی می مونِد ، آخه همشون بزرگ شدند ، اما تو یخچال گوشت داریم ، منم همین دیروزبا خانم صامت رفتیم مغازه اقای نایبی، چرخ گوشت وارد کردِس خانم صامت خرید و بمنم گفت بخر گفتم وای 30 تومنِس مِگِه چه خبرِس از طلا که نیس ، گفت خوب تو نخر اما من از کت و کول افتادم از بس گوشت تو هوونگ (هاون ) کوفتم ، وقتی داشت پولش را میداد گفت ماهی تو هم یکماه گوشت تو هوونگ میکوبی و میای میبینی من چه راحت گوشتاما چرخ میکونم اون وخ میخری ، خره حالا بخِر خودِدا راحت کون ، این بود که منم خریدم اما داشتم پولشا میدادم گفتم اقای نایبی میشِد نصفی شا امروز بدم و نصفی دیگه شا سری ماه . گفت قابلی شوما را ندارِد اصن شوما پول ندین میخواسم یه لُغز اصفونی بش بگم باز شرمم اومِد. مهر بانو گفت آجی جواد همون اولی که تو مغازه اقای نایبی دید خرید ، ماه منیر گفت وا آجی پَ چرا من ندیدم ماه منیر گفت اخه بستم گذاشتم برا جازیه گلابتون ، خواهرش خندید و گفت حالا کو تا جازی، دختره تازه ده سالشِس ، زحمت بخودِد نده آجی بندازش بکار – حالا وخی با هم بریم گوشتا را چرخ کونیم و یه قیمه ریزه اصفونی درُس کونیم. دو خواهر دست به دست هم داده و گوشتها را همراه پیاز به اسانی چرخ کردند ، وقتی چرخ شد ماه منیر گفت آخی خواهر چه راحت شدم و با ان قیمه ریزه (قِر میریزه ) تنگ اب خوشمزه ای درست کردند با ماست و خیار و سبزی بعلاوه دستنبوهای ابادان که مزه عسل میدهد ( هانی ملون) با چلویی که بوی عطرش همه جا را پر کرده بود، مقداری هم غذا از ظهر مانده بود ، مهر بانو گفت آجی این خورش چی چیِ س دُرس کرده بودی گفت خواهر مثلا خورش بادنجون بودِس خواهرش گفت این اوسوخونا را با یه حوض اب میذاری جلو مهمون، ماه منیر گفت این اکله کردا شیش تان خواهر با شیش خواهش مختلف باید شیش جورش کنم- بیژن خورش را پر اب دوست ذارذ که عاطی میگه میخواد توش شنا کنه – منوچر پر گوشت – سدا تنگ اب و عاطفه جا افتاده و فروغ اب خورش روی ته دیگ این فسقلی هم دنبه با استخون پرگوشت که هی تاق تاق بزنِد رو نونش تا مغزش در آد یا التماس به خواهراش که گوشتشو خوردم تو مغزشو برام در آر منم بوسِت میکنم چش در اومده یه وجبی چنون زبون میریزِد که نگو. خواهر سر هر غذا درست کردنی عزا میگیرم – خوش بحال فاطومه با ده تا بچه دو تا سیب زمینی با 4 تا کلم قمری و یه سیر( مطابق 75 گرم) گوشت غذای ده نفر را میدهد و بقیه پول خرجی شا که شوورِش میدِد پس اُفت (پس انداز) میکوند و سری ماه یه النگو طلا میخرِد و هیچکدام هیچی نمیگن فقط میگن دسی دون درد نکونِه – گوشتاشا می ذارِد برا شوورِش. دختر ها هم خیلی وقتا از همون راه مدرسه یه سره میرن خونه جمیله که غذاهاش تند و کم اب و بیشتر مثل غذاهای مادرش و یا هندی که چی چی بگم از ادووه (ادویه هندی) سدا و عاطفه بیشتربا او غذا میخورند ، اما منیره منم ذبل شدم وقتی خورش درست میکنم با اب زیاد بعد پختن یه ظرف برا بیژن میذارم بقیه را میزارم تا تنگ اب شود و جا بیفتد . راسی آجی برا پر کردن سفره یه ظرف هم کشک و بادنجون بزاریم خوبِس بادنجون سرخ کرده تو یخچال دارم کشک هم تو با ابجوش خیس کون تا دو تایی بمالیم و حالش بیاریم با نعنا و پیاز داغ، اونروز خانم صامت یادم داده بود که یتیمچه بادنجون درست کنم آجی اینقدر خوشمزه بود که انگشتادا باش میخوردی اما این دیگی پلو همیشه باید باشِد ، منور اومِد تا یتیمچه را دید گفت خیلی خوشمزِس اما سدا اومِد گفت مامان امروز قصابه بجای گوشت بادنجون کشته بود ، وقتی میگم لُغز میخونن هی تو طرفشونا بیگیر. دو تا خواهری حرف میزدند و کار میکردن که بچه ها کم کم امدند و عصرانه خوردند و پسرا دویدند تو خیابون تا فوتبال بازی کنند دختر ها هم سر درس . غروب شد و کم کم بچه های مهربانو امدند و پشتش جواد و عباس .
عباس سلام کرد و دست ماه منیر را بوسید و او هم رویش را بوسید و گفت عباس ماشاالله مردی شدی اخرین بار که دیدمت کلاس ششم بودی به درس و مشقت نگاه کردم گفتم این بجایی میرسد و همون موقع هم میگفتی میخواهم کارمند شوم. عباس با کمی خجالت در صحبتها شرکت میکرد ، دختر ها سر بسرش میگذاستند تا پسر ها رسیدند .
یخهای خجالت اب شده بود ، ماه منیر رو به پسرانش کرده گفت یکی از شوما بایِد تختشا بدِد به عباس ، او زمان زیادی اینجا نخواهد بود . بیژن گفت لاالاالله من زمین بخواب نیستم ، منوچهر گفت خوب طبق معمول که فرزند کوچکتر پادو خونه ست من زمین میخوابم . شام را حاضر کردند و باز به صحبت نشستند اما شب نشینی زود تمام شد فردا بچه ها مدرسه – ماه منیر سر کار و عباس باید میرفت کار گزینی شرکت نفت .
چندی گذشت و عباس میهمان بود اما شده بود دست راست ماه منیر هر کاری را کمک میکرد همه خریدهای شرکت نفت و بیرون . کار او در رینفانری بود و او هم شیفت کار داشت . صبحکار که بود یک قاضی نان و پنیر و گردو با خودش میبرد و در بازگشت اگر خریدی برای ماه منیر داشت انجام میداد و با اتوبوس شرکت نفت میامد بخانه ، ناهاری میخورد و استراحتی بعد درسهای بچه ها را وارسی میکرد، سدا به تازگی خیلی از درسهایش عقب میماند و به مادرش خیلی کمک میکرد بنابراین عباس باید بیشتر به درس او میرسید . چندی بعد به عباس از فلت های مجردی بریم دادند و با کمک مجید و مهربانو و ماه منیر کسریها را روبراه کردند و عباس جدا شد اما همچنان برای کمک به درس سدا و مشکلات دیگر بچه ها میامد. تا عباس یکروز رفت خانه ماریا و با اقا مرتضی به صحبت نشست و از کارش و مقدار حقوق و خانه به او گفت . ماریا هم از قطابی که خودش درست میکرد ظرفی اورد با چای و از میهمانش پذیرایی کرد و نشست که عباس گفت ماریه خانوم شرمنده رو امده ام که بگویم من سدا را دوست میدارم و حال هم امده ام که شما برایم مادری کنید و با ماه منیر خانم صحبت کنید اگر موافقت کردند من به پدر و مادرم بگویم برای خواستگاری بیایند . گفت چرا به مجید نگفتی گفت بزرگ این خانواده شما هستید ترجیح دادم فقط با شما صحبت کنم ، گفت نمیدانم سدا دارد درس میخواند ایا حاضر میشود یا خیر عباس گفت او راضی است اول از خودش پرسیدم گفت اگر مادرم و پدر بزرگ و مادر بزرگم راضی باشند من راضیم . کمی صحبت از اصفهان شد ومرتضی گفت اقا یحیی دوست خوب پدرم بود همه به نیکی از او یاد میکنند اما شما فعلا سکوت کنید تا ما بموقع نظر ماه منیر را بخواهیم ولی یک موضوع هست و انهم اینکه ماه منیر به حسین قول داده تمام بچه هایش را با تحصیلات عالیه به جامعه تحویل دهد . سدا تازه 15 ساله و کلاس نهم بود. ماریا گفت ضمنا ما با دو طبقه وصلت نمیکنیم یکی سادات و دیگری فامیل و متاسفانه شما فامیل هستید عباس شرم را کنار گذاشت و گفت اما قرابت دور است بهر حال من همه چیز را بعهده شما و اقا مرتضی میگذارم و از خدمت مرخص میشوم.
ادامه دارد
ادامه
کامنت بنویسید...
مهستی  آشنا , honeybunch
پنجشنبه 31 تیر ، 02:46
نادر جانم
داستان چند ساله ایست
در رگهای خانواده من عشق جاریست
ادامه
ن وزیری , n_vaziri
پنجشنبه 31 تیر ، 00:40
Amazing story
I will follow it
ادامه
مهستی  آشنا , honeybunch
یکشنبه 27 تیر ، 09:39
ننه پونکم
اونا که نخوندی نوشتار پاورقی صنعت نفت بود و همه اش تاریخ
حالا ببینیم که میشه این سدا خانمو قالب کرد به مش عباس
ادامه