نرم افزار اندروید کلوب جستجوی مطالب
حمید دعاگو , hamiddoaago

حمید دعاگو

 بزرگترین دشمن مردم برخلاف انچه که اغلب گفته میشود که بی تفاوتیست , بیشعوری است. چون بی تفاوتی ناشی از بیشعوریست بلکه بدتر از ان هم ...
حمید دعاگو , hamiddoaago

حمید دعاگو

مطالب
cloobid
hamiddoaago
، 6 سال و 8 ماه و 10 روز
مرد 35 ساله مجرد
ليسانس ،
رسانه فروردین - سرویس وبلاگ

Buy Real Traffic
حمید دعاگو , hamiddoaago
فکر شما از کجا طلوع می کند؟

برف ذاتاً آب است. آبی که در ناودانه است عاریه است و عبور می کند اما آب در برف، عاریه نیست. این بهترین مثال برای ذاتی و عاریتی است. آب برای برف ذاتی است ولی برای ناودان عاریتی است. گذشت زمان امور عرضی و عاریتی را تغییر می دهد، اما ذات را تغییر نمی دهد. زمان رنگ را عوض می کند، فصل را عوض می کند، جوان را پیر می کند اما ذات را پیر نمی کند. ذات چیزی است که با زمان و مکان تغییر نمی کند ولی امور عرضی با تغییر زمان و مکان، تغییر می کند. به امور عاریتی چندان دل نبندید و اگر دل ببندیم عاریتی دل ببندیم و اگر دل بستیم عاریتی دل ببندیم. ما نمی توانیم به این جهان تعلق نداشته باشیم. ما به این جهان تعلق داریم. حیوانات، جمادات و نباتات به این جهان تعلق دارند.

یک خصلتی در انسان است که در حیوانات نیست. حیوان و نبات و جماد نمی تواند ترک تعلق کند اما انسان می تواند ترک تعلق از این جهان کند. در واقع توانایی ترک تعلق از این جهان را دارد. فقط انسان می تواند ترک تعلق کند. هیچ موجودی توانایی ترک تعلق از این جهان را ندارد و سرش در یک کلمه آن هم «نه گفتن» است. حیوان و نبات و جماد نمی تواند «نه» بگوید. انسان در عین اینکه نیازمند است، اما این قدرت را دارد برای یک لحظه و یا برای همیشه «نه» بگوید. قدرت انسان در آری گفتن بیشتر است یا در «نه» گفتن؟ بیشتر قدرت انسان در «نه» گفتن آشکار می شود. انسان غواص است و با خرد خود غواصی می کند. ماهی هم در دریا شنا می کند. حیوانات دریایی در یک سطحی از دریا زندگی می کنند و از آن سطح بالاتر یا پایین تر نمی توانند بروند. انسان می تواند با خرد خود به اعمال دریا برود. انسان به مرتبه دریا کاری ندارد. می تواند تا اعماق دریا برود.

صوت و سخن چیست؟ سخن از چه ترکیب می شود؟ از صوت. اگر ما صوت نداشته باشیم، سخن نمی توانستیم بگوییم. ماده سخن، صدا است، یعنی صوت. از سخن گفتن، جمله گفتن، حرف زدن، از حروف تشکیل می شوند و حروف از صوت. اگر از صوت حرف نسازی، صوت را به صورت «الف» یا «ب» یا «ج» نگویی، نمی توانی چیزی بگویی. ممکن است یک موزیسیون بگوید من با صوت حرف می زنم، بگوید با صوت معنی القاء می کنم و حرف هم نمی زنم، او با صوت حرف می زند اما آن را آهنگین می کند. یک مقام، یک فراز و نشیب به صوت می دهد که آهنگ و ملودی ساخته می شود و معنی را القاء می کند. ولی اگر نت به صوت ندهی، معنی نمی دهد. صوت بدون حروف معنی ندارد. با صوت، حرف می سازیم، کلمه می سازیم و معنی را می رسانیم. چقدر از صوت می توان حرف و جمله ساخت؟ بی نهایت از صوت حرف می سازیم. یک موزیسیون هم با فراز و نشیب آهنگ می سازد اما خود صوت بدون فراز و نشیب هیچ معنی را القاء نمی کند.

انسان چنین هنری دارد که از صوت و سخن معنی القاء کند. عالم معنی بی نهایت است. این بی نهایت معنی، در بی نهایت سخن می آید. آیا بی نهایت معنی تاکنون در سخن آمده است یا هنوز معانی هست که هنوز در سخن نیامده باشد؟ آیا همه معانی به سخن آمده است یا هنوز نیامده است؟ اگر به زبانی الهیاتی بخواهیم سخن بگوییم، مقام ذات حق تبارک و تعالی در سخن نمی آید. ذات حق را در سخن نمی شود بیان کرد. در چه جمله ای می توانی ذات حق را بیان کنی؟ اما صفات او را می توانیم بگوییم. در زبان هم یک نوع اشاره وجود دارد، یک نوع صوت. هر چیزی بیاید در بیان است. چیزی می تواند باشد که حتی در اشاره هم نیامده. خداوند تبارک و تعالی در قرآن اشاره کرده است از آنچه بگویی و به زبان آید و به اشارت آید، برتر است. او برتر از گفتن ماست. او برتر از فهمیدن ماست. خیال، کجا می تواند به ذات راه پیدا کند؟ جهان پر از «تو» است، اما «تو» را نمی بیند. چیزی بالاتر از جهان است، چیزی بالاتر از مخلوق است. اینها توحید است. فقط انسان می تواند اینها را بفهمد.

موجوداتی که در این عالم اند، همه شان با انسان فرق دارند. انسان با همه شان فرق دارد. شما وقتی از یک چیزی بخواهید سوال کنید، می گویی این چیز؟ فلان چیز، چیست؟ با «چیست» سوال می کنید. چرا به غیر انسان می گوییم «چیست»؟، یک تفاوتی بین انسان و دیگران هست. هر چه غیر از شماست، شیء است، اما شما شیء نیستید، ممکن است خودت را شیء ببینی اما آن لحظه که خودت را می بینی، آن بیننده شیء نیست. انسان هیچ وقت شیء نیست اما هر چیز دیگر در عالم امکان، شیء است. از انسان با «کیست» و دیگران را با «چیست» پرسش می کنند، چون «من»، «من» نیستم، همه چیز اوست. وقتی همه چیز اوست، دیگر «من»، «من» نیستم. وقتی می گویی همه چیز اوست که دیگر «تو»، «من» نباشی. اگر بگویی «من»، منم، دیگر نمی توانی بگویی همه چیز اوست. وقتی که نباشی می توانی بگویی همه چیز اوست. حق تعالی اوست. اگر بگویی «من» منم، این دیگر توحید نیست. اگر «من» را مغرب عالم هستی حساب کنی، روح را باید شرق عالم هستی حساب کنی. خودت هم مغربی هم مشرق. مغربت کجاست؟ تنت و لوازم و احتیاجاتت هستند. مشرقت کجاست؟ روان، روح نفس ناطقه، چرا در انسان هم مغرب هست و هم مشرق.

فکر شما از کجا طلوع می کند؟ شما وقتی کارهای خوب و فکورانه و عالمانه انجام می دهید، از کجا ناشی می شود؟ از فکر یا عقل؟ اول از فکر می آید، فکر شرقی است و بدنت غربی، پس با هر دوی آنها انجام می دهی، اما فکر اول باید باشد، انسانی که دنیوی است، جنبه غربی اش بیشتر است. انسانی که الهی تر است، شرقی تر است. چرا هم شرقی هستیم و هم غربی؟ چون ما می توانیم هم غربی باشیم هم شرقی و چون ما می توانیم هم غربی باشیم و هم شرقی، پس نه می توانیم شرقی باشیم و نه می توانیم غربی باشیم. اگر خورشید معرفت شرقی بتابد، تمام بدن شما شرقی می شود. بدن حضرت محمد(ص) شرقی بود، سایه هم نداشت. همه بدنش نورانی شده بود. حضرت مسیح، لقبش روح الله است و روح شرقی است. حضرت مسیح شرقی است، مال غربی ها نیست. غربی ها از آنجائی که به حضرت مسیح ایمان آوردند، شرقی شدند. چون حضرت مسیح شرقی است. بشراً سویّاَ. سویّا یعنی شرقی. سویّا همان شرقی است.

عالِم در دو عالَم سرور است. اصلا سروری با علم است. هیچکس بدون علم سروری ندارد. اگر علم و آگاهی نداشته باشی، سروری نداری. علم سرور است. نه تنها در این عالم بلکه در آخرت هم علم سرور است. ظهور سروری آگاهی است و اشخاصی که می خواهند سرور بشوند باید آگاهی پیدا کنند. سروری از غیر آگاهی پیدا نمی شود.

آثار و اندیشه های حکیم دینانی
ادامه
99
حمید دعاگو , hamiddoaago
ارتباط سوژه و اُبژه
در زمان به هر کجا برسیم، باز لحظه بعدی هم است. بعد از پایان، باز هم هست. هم در انسان این خصلت است و هم در زمان، چون زمانی هنوز است، لحظه بعدی هم است، به خاطر همین انسان در لحظه رو به جلو حرکت می‌کند و تمامی ندارد. انسان تنها موجودی است که تاریخی است و تاریخ را می‌فهمد. حیوان در تاریخ است ولی تاریخ را نمی‌فهمد. انسان در تاریخ است و تاریخ را می‌فهمد. ما هم در تاریخ هستیم و هم با تاریخ پیش می‌رویم. موجودات دیگر با تاریخ نیستند، در تاریخ هستند و این با تاریخ بودن برای انسان خیلی مهم است.

ما در آنِ واحد سه زمان را می‌فهمیم؛ گذشته، حال و آینده. در اکنون، گذشته را می‌فهمیم و آینده را هم می‌فهمیم. ما در یک زمان، سه زمان را می‌فهمیم. در آنیم، ولی گذشته را می‌فهمیم. آینده را هم می‌فهمیم. ما گذشته داریم. هر بُعدی، گذشته دارد ولی گذشته‌اش را نمی‌داند. من در یک زمانم و در عین حال سه زمان را در خود دارم.

آگاهی، اندیشه است، بدون آگاهی، اندیشه نیست. اندیشه با آگاهی تقریباً یک معنی دارد. اندیشه، اندیشیدن است. اندیشیدن اگر نباشد، اندیشه به تنهایی معنا ندارد. خود اندیشه، اندیشیدن است. خودآگاهی، آگاهیدن است. فکر، تفکر است. فکر داشتن یعنی تفکر کردن. ما باید فکر کردن را به دانشجو یاد بدهیم. فکر کردن را به دانشجو بیاموزید و گرنه فکر تنها فایده‌ای ندارد.

دریا موج دارد، رودخانه جاری است، عالم جاری است، هنر جاری است و در عین حال ثابت. طبیعت، ناپایدار است ولی شما از طبیعت، هنر درمی‌آورید. یک مجسمه‌ساز از درون سنگ، هنر درمی‌آورد. علم، جریان است. فلسفه، جریان است. اندیشه، موج است؛ موج اَندر موج، اَندر موج. این موج از کجا می‌آید؟ از یک مخزن می‌آید که ما نمی‌دانیم کجاست. از یک ناکجا آبادی که ما نمی‌دانیم کجاست. انسان، خلاقِ اندیشه، خلاقِ علم و خلاق تکنیک است. خلاقِ اصلی و اَزلی و ابدی، حضرت حق است. مظهر خلاقیت، خداوند است.

یک شاعر، شعر خلق می‌کند. یک تکنیسین، یک تکنیک را خلق می‌کند، اما یک تفاوت است. ما نباید غرور پیدا کنیم. خداوند وقتی آفریدگار و خلاق مطلق است، به عنوان خالق، اسیر مخلوق خودش نمی‌شود. همه مخلوقات وابسته به حق تعالی هستند. بدبختی انسان در این است که خلق می‌کند اما به اسارت مخلوق خودش درمی‌آید. ما اسیرِ تکنیک هستیم. اتومبیل نباشد، ما چه کار می‌کنیم؟ اگر برق یک هفته برود، چه می‌شود؟ انسان، اسیرِ مخلوق خودش می‌شود؛ اما خداوند اسیر مخلوق خودش نمی‌شود. انسان، خالقیت دارد؛ شعر خلق می‌کند، تکنیک می‌آفریند، صنعت ایجاد می‌کند اما مشکلش این است که نمی‌تواند اسیرِ خلقِ خودش نشود و ما الان گرفتار این خلقیات انسان شده‌ایم.

انسان از اَزل یک عهدی با خداوند بسته است، عهدِ اَزلی. بعضی از ما پای عهدمان مانده‌ایم، ولی عده‌ای عهدشان را فراموش می‌کنند. تفکر انسان از همان عهدی است که بسته است. فکر از طبیعت درنمی‌آید، فکر زاییده طبیعت نیست، از درون ماده، فکر درنمی‌آید. ما در ماده تصرف می‌کنیم؛ فکر منشأ دیگری دارد، جنگ بین ذهن و عین. ارتباط ذهن و عین. ذهن، فکر است. عین، عالم بیرون است. بین فکر و ذهن فاصله است. فاصله بین ذهن و عین (سوبژه) و (اُبژه) نامیده می‌شود؛ این فاصله چگونه برداشته می‌شود؟ تنها چیزی که می‌تواند عالمِ عین را به عالم ذهن متصل کند، فکر و فهم است.

فهم است که ذهن را به عین متصل می‌کند، اگر فهم نباشد، عالم عین با ذهن یعنی سوبژه و ابژه چگونه ارتباط برقرار می‌کند؟ انسان باید اول خود را بیابد و اگر خود را یافت که من هستم، آن وقت عالم را می‌شناسد. اگر انسان خود را نیابد، هیچ چیز را نمی‌یابد. چرا چیزهای دیگر را نمی‌یابد؟ برای اینکه خود را نمی‌یابد. حتی در خداشناسی، اگر خودت را نشناسی، خدا را هم نمی‌شناسی. «مِن عرَف نفسه فقد عرف ربه»

بلی اهمیت دارد. بلی یعنی آری. اعتراف کردن به حق. به همان اندازه که بلی اهمیت دارد، کلمه «نه» هم اهمیت دارد. در مقابل بلی «نه» یعنی «لا». در مقابل «لا»، بلی یعنی «بله» است. آری به حق، نه به شیطان. به حق آری بگوییم و به شیطان نه بگوییم. این امر انسان در داخل دو جریان انسانی و شیطانی است. «لا» به شیطان، «بلا» به خداوند. وقتی که «بلی» گفتی، دچار رنج می‌شوی. «بلی» که گفتی باید تعهد قبول کنی، باید بلد باشی بگویی «نه». به دنبال بلی، تعهد می‌آید، به دنبال بلی باید «لا» بگویی. «بلا» و «لا» مستلزم هم هستند. در این بلی و لا، ابتلا می‌آید. چرا من مبتلا هستم؟ چون بین «بلی» و «لا» گرفتارم، فلذا ابتلا می‌آید. زندگی، ابتلا است. ابتلا نتیجه «بلی» و «لا» است. تا سختی نباشد، نمی‌شود. هر موجودی در این عالم وقتی که با مانع روبرو می‌شود، گوهر وجود خودش را نشان می‌دهد. اگر یک انسان با مانع مواجه نشود، خصلت خودش را نشان نمی‌دهد. زندگی این است. این عالم خصلتش این است. اگر مانع نیاید و نباشد، جوهر اشیاء نشان داده نمی‌شود.

مقاومت‌ها را چگونه می‌سنجند؟ با مانع روبرو می‌کنند تا مقاومتشان به دست بیاید. انسان هم وتی مانع جلوی پایش افتاد آن موقع معلوم می‌شود چقدر مقاوم است. انسانی که با هیچ مانعی مواجه نشود، شما میزان مقاومتش را نمی‌دانی. وقتی که سختی باشد، میزان مقاومت شما معلوم می‌شود. اگر چنانچه آسیاب، گندم را خُرد نکند و در درون تنور پخته نشود، مناسب ذائقه شما نمی‌شود.

" دکتر دینانی "
ادامه
کامنت بنویسید...
محمد انیس , yarmohammad
جمعه 6 فروردین ، 20:12
++
ادامه
حمید دعاگو , hamiddoaago
کتاب حق بخوان از نفس و آفاق مزین شو به اصل جمله اخلاق

اصول خلق نیک آمد عدالت پس از وی حکمت وعفت شجاعت

حکیمی راست گفتار است و کردار کسی کو متصف گردد بدین چار

قرآن کریم، کتاب حق است که در آنجا آمده است: {سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَفِی أَنفُسِهِمْ حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ} – (سوره فصّلت آیه ۵۳) – آفاق، سیر بیرونی است و أنفُس سیر درونی است. هرکسی دوستدار حق است و حق را می خواهد. اساسا حق، مطلوب بالذات است نه بالعرض. خیلی چیز ها مطلوب هستند برای اینکه مقدمه چیز دیگری هستند یا انسان را به غرض دیگری می رسانند؛ اما حق، مطلوب بودنش بالذات است و به خاطر چیز دیگری نیست. انسان، لباس میخواهد برای اینکه از سردی و گرمی در امان باشد و زینتش باشد. غذا می خورد برای اینکه سیر شود و گرسنه نماند و… به عبارت دیگر آیا غرضی بالاتر از «حق» داریم که بخواهد خود حق مقدمه آن باشد؟ پس چون «حق» همیشه مقدمه چیز دیگری نیست و همواره مقصود است، اثبات می شود که «حق، مطلوب بالذات است»

شیخ شبستری در این اشعار می فرماید که اگر خواسته باشیم به حقیقت برسیم و سیر آفاق و انفس ما متعادل باشد، به مساله اخلاق بر می خوریم. خوب، چنانچه می دانید همه مردم از اخلاق صحبت می کنند و یک امر پسندیده ای می دانند و شاید کمتر کسی باشد که خودش را «اخلاقی» نداند، اما سوال اصلی اینجاست که اخلاق چیست؟ این خیلی مساله پیچیده و مهمی است. سبکی برای دسته بندی مباحث اخلاقی بوده است از زمان سقراط و افلاطون و.. که حکما و اندیشمندان ما هم آن را پسندیده اند و با روایات و آیات قرآنی هم آنها را تنظیم و تدوین کرده اند. غزالی در ابتدا می خواست از تقسیمات ارسطویی در باب اخلاق رهایی پیدا کند اما در انتها نتوانست و خواجه نصیر طوسی نیز همچنین. آنچه در باب چیستی اخلاق تاکنون بیان شده، براساس «حد وسط» بوده است. حد وسط یعنی «اعتدال»؛ چهار صفت را برای انسان برگزیدند و به آنها صفات اصلی گفتند: عفت، حکمت، عدالت، شجاعت.
لینک دانلود :
ادامه
کامنت بنویسید...
حسین زارع , hossein_e_zare
جمعه 14 اسفند ، 01:28
++++
ادامه
حمید دعاگو , hamiddoaago
نام فایل: اندیشه های عبدالرزاق لاهیجی

موضوع برنامه: حقیقت معاد

مدت زمان برنامه: ۴۵ دقیقه

حجم فایل تصویری با بهترین کیفیت: ۱۹۰ مگابایت (MP4)

حجم فایل متنی: به زودی

حجم فایل صوتی: ۲۳ مگابایت (MP3)

مختصری از متن برنامه:

ملاعبدالرزاق لاهیجی می فرماید: مراد از معاد، عود انسان است به حیات و بعد از طریان موت. پس معاد واجب باشد عقلا چنانکه مذهب قائلین به تحسین و تقبیح بر آنند و ورود شر نیز تایید و تاکید وجوب عقلی کرده است. بعضی از فِرَق وقوع معاد را از جمله سمعیات می دانند و معتقدند عقل بر آن دلالت ندارد، در حالی که عقل، اقتضای آن را تایید و بر وقوع آن تاکید دارد.

دکتر دینانی: بحث معاد، یکی از مهمترین مسائلی است که هم برای ادیان الهی و هم برای هر متفکری مطرح است. معاد را تمام فرقه های اسلامی از اصول دین می دانند و در اهمیت آن تردیدی وجود ندارد. ریشه لغوی واژه «معاد» کلمه «عَود» به معنی بازگشت است. کلمه هایی مثل اعاده، عود همگی معنی بازگشت دارند. حال چرا روز واپسین که روز محشر است را «معاد» می گویند؛ زیرا این روز، روز بازگشت انسان به حیات است. اصل حیات، جهان آخرت است و در اینجا در مقابل آخرت – که به معنی حیات است- ممات است. عالم ماده، عالم عنصر، عالم زمان و مکان در مقابل حیات جاودان، مرده است.

حال سوال بعدی در مسئله «معاد» این است که آیا این مسئله، عقلی است یا شرعی؟ کسانی می گویند ما چون راه به حقیقت معاد نداریم و درک آن سخت است، از جمله «سمعیّات» است. یعنی انبیاء به ما گفته اند و ما از طریق فرمایش انبیاء، به معاد باور داریم و اگر نبود سخن ایشان، خودمان به معاد پی نمی بردیم. اما در مقابل این گروه کسانی اند که به «حُسن و قُبح ذاتی» باور دارند و این گروه معتقدند که مسئله معاد، یک مساله «عقلی» است.

اهمیت این مساله بیشتر می شود آنجایی که همه افراد در مدت حیات خود، به مرگ می اندیشند و تقریبا کسی نیست که به مرگ خودش اندیشه نکرده باشد. بعضی ها خیلی می اندیشند و بعضی هم لحظه هایی به مرگ می اندیشند. حتی بعضی از فلاسفه امروز، انسان را «موجود مرگ اندیش» می دانند. یعنی تنها موجودی که به مرگ خود می اندیشد، انسان است. حیوانات مواقع خطر، به صورت غریزی فرار می کنند و از خود دفاع می کنند اما به مرگ خود، فکر نمی کنند.

بنده می خواهم یک نکته ای به حرف فیلسوفان اضافه کنم و بگویم که انسان، نه تنها موجود مرگ اندیش است، بلکه انسان، موجود فراسوی مرگ اندیش هست. یعنی حال که مردیم، بعد از آن چه می شود و پس از مردن، چه اتفاقی می افتد. این فراسوی مرگ است. حال، جاودانگی شما پس از مرگ به این بستگی دارد که شما در این عالم، چه اکتسابی کردی.
لینک دانلود :
http://dl.irph.ir/Sound/all-sound-Maarefat/362-16-Mordad-1394.mp3
ادامه
کامنت بنویسید...
پرویز شمس , morsem
سه شنبه 6 بهمن ، 01:23
++
ادامه
حسن  , antihoqqe
شنبه 19 دی ، 10:41
درود
ادامه